صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها





تعداد عناوين: 87    فهرست به ترتيب تازگی     فهرست به ترتيب الفبايی

داستان تجربه: بازی آرزو
پویا نعمت الهی
کلاس‌های اجباری اداره‌مان برای آموزش کامپیوتر و اینترنت، من را ناخواسته با این پدیده‌ی اینترنت آشنا کرد و من که از این فضا خوشم آمده بود،...
Friday, November 28, 2008
مطلب کامل

داستان تجربه: یک ملاقات کوتاه
علی رد بوی
اتوبوس را که نگه می‌دارم، انبوه جمعیت پشت سر همدیگر از پله‌ها بالا می‌آیند. یکی دو نفر به پیرزن تعارف می‌کنند سوار شود، زن امتناع می‌کند...
Friday, November 28, 2008
مطلب کامل

کارگاه داستان: صندل شیشه‌ای
آسو حیدری
- یکی داره می‌آد.
- کیه؟
Monday, June 23, 2008
مطلب کامل

کارگاه داستان: کمالِ همنشین
مریم طیبی
شاید بارزترین دلیلِ برتری نوعِ انسان نسبت به ما و عموزاده‌های نه‌چندان دلچسبِ‌مان عمرِ درازاش باشد. وگرنه تمامِ موجودات، حتا همان لخته‌ی خونِ لذیذى که حالا روی‌اش جا خوش کرده‌ای...
Sunday, June 22, 2008
مطلب کامل

کارگاه داستان: هیبریداسیون
محسن اكبرزاده
هنوز زیاد نبودند دایره‌های سرگردان. چندتایی به دیوارها و چندتایی آویخته به دروازه‌ها، ولی به دار شبیه نبودند تنها دایره بودند. دایره‌ها گردو نبودند، خورشید هم، صفحه‌ی ساعت هم، مردمک چشم هم...
Sunday, June 22, 2008
مطلب کامل

کارگاه داستان: رودخانه‌یی بی‌پیچ‌وتاب
مصطفا عزیزی
نه سایه‌یی بود و نه درختی؛ غذاخوری بین‌راهی افتاده بود کنار جاده‌یی نیمه متروک، زیر تابش آفتاب کویری. خورشید در سمت راست غذاخوری سایه انداخته بو
Wednesday, May 21, 2008
مطلب کامل

کارگاه داستان: نمی‌خوام ازدواج کنم،‌ می‌خوام زنده بمانم
امیر صادقی
ریشم را که می‌زنم چند سال جوان‌تر می‌شوم. کت و شلوار نو‌اَم را پوشیدم با کفش‌های یوف قهوه‌ایم. عطر تندی زدم که از کنار هر کسی رد می‌شوم...
Wednesday, May 21, 2008
مطلب کامل

کارگاه داستان: صدا
حسین چراغی
تاریکی که نه، چون همیشه یک مهتابی روشن است، دوست دارم اگر کسی وارد شد سریع نتواند بفهمد من توی این اتاق پشت این میز روی صندلیِ قهوه‌ای که ...
Wednesday, April 16, 2008
مطلب کامل

داستان: دوزخ
مصطفی طباطبایی
چیز سردی را که در واقع هیچ چیز نبود، با دست چپم لمس کردم، همان باعث شد از خواب بیدار شوم. وقتی چشمانم را باز کردم، نگاهم به سقفی افتاد...
Tuesday, March 25, 2008
مطلب کامل

داستان: فال کاپوچینو
بنفشه مکاری
ته فنجان ماسه می‌بینم. اقیانوسه، دریا نیست» اقیانوس، اقیانوس آرام. اقیانوس آرام کنار کدام یک از کشورهاست؟
Tuesday, March 25, 2008
مطلب کامل

داستان: گم می شوم تا بعد!
مریم طیبی
حالا که از بیرون نگاه می‌کنم، فشارِ بندبندِ انگشت‌ها و بالای مُچت روی شیشه‌ی دودی، پهن، می‌نشیند و دوباره رها می‌شود...
Tuesday, March 25, 2008
مطلب کامل

داستان: گام‌های سست مردگان
صالح موسوی
با چشمان خیره‌ی باز مانده، یک گربه‌ی خانگی، افتاده بر پای تنها چراغ روشن خیابان، می‌مرد. ذهنش فعال برای یافتن پاسخ سئوال‌هایش؛ برای چه آنجا بود؟
Tuesday, March 25, 2008
مطلب کامل

داستان: عیدانه
آزاده پارساپور
شبی که تازه 28 ساله شده بودی- نزدیک‌های نوروز- از من پرسیدی: «حال و هوای تهران این روزها چگونه است؟» و من که آن روزها میل به...
Tuesday, March 25, 2008
مطلب کامل

داستان: خاکستر
فرشته نوبخت
عینکش را از روی بینی بالا کشید و گفت : «مدیرعامل جدید این کارخانه است. قول داده اگر با تقاضای در خواست وامش موافقت کنیم...
Tuesday, March 25, 2008
مطلب کامل

فواره
اسو حیدری
انیس پهلوی چپش را به میز نهارخوری تکیه داد. چرخید و لیوان را محکم روی میز گذاشت.
Saturday, November 17, 2007
مطلب کامل

صنم
پوپک نوید
«صنما ناز مکن» توی تاریک‌روشن سالن پیچیده بود. به‌ا‌نگشت‌هایش که روی دسته‌ی ساز بالا و پا‌یین می‌رفت و چشم‌هایش که هر ا‌ز گاهی بازشان می‌کرد،
Saturday, November 17, 2007
مطلب کامل

مردِ مرده
نیما نقوی
من امروز صبح مردم. ساعت پنج و سه دقیقه. درست همان ساعتی که همیشه دوست داشتم بمیرم. بلند شدم و تا سقف اتاق آمدم بالا.
Saturday, November 17, 2007
مطلب کامل

عروسک ها
اسماعیل زرعی
نمی‌دانم کی از زیر خیمه‌ی سیاهِ این فاجعه بیرون می‌روم. نمی‌دانم کی از این دایره‌ی بسته‌ی زمان منجمد خارج می‌شوم.
Saturday, November 17, 2007
مطلب کامل

یادداشت‌های یک خواجه نسبتاً گمنام
پیمان حنیفه
- یادته بهت گفتم از تو زیر زمین چندتا کاسه شکسته پیدا کردم؟ حسین با توام!
Saturday, November 17, 2007
مطلب کامل

زیر آسمان بهشت
پژمان پاکدل
بر زمین افتاد سرباز، کلاه چرخید بر مدار دایره‌اش تا به آیینه شکسته‌ها رسید، آسمان انبوه بود از ابرهای سیاه
Saturday, November 17, 2007
مطلب کامل

من نخواهم مرد
صالح موسوی
من نخواهم مرد. در تمام طول زندگی‌ام اعتقاد داشتم نیرویی برفراز اراده‌ام وجود دارد که بر اعمالم قضاوت می‌کند.
Saturday, November 17, 2007
مطلب کامل

یک هندی سرخپوست
میثم متاجی
هر صبح که بلند می‌شود مستقیم می‌رود به طرف اتاقی که مادرش هیزم می‌ریخت و غذا درست می‌کرد و گاهی چایی
Saturday, November 17, 2007
مطلب کامل

كلمات خیانت می‌كنند
یوسف انصاری
انگار نر و ماده می‌آیند، خواب‌هایم كابوس می‌شوند، می‌پیچند دورِ گردنم، هی فشارفشار می‌دهند، خفه می‌شوم،
Saturday, November 17, 2007
مطلب کامل

(این داستان اسم ندارد)
مجید اسطیری
به امیرعلی گفتم اگر با من و مامانش به خانه‌ی همکارم بیاید و با بچه‌شان بازی کند آخر هفته...
Saturday, November 17, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان: من آرواره‌های درشتی دارم
کاوه سلطانی
«درست!... آها... درست!... بله... پس همون فردا صبح ساعت 10... بله... هیچی می‌‌خواستم مطمئن شم.
Tuesday, October 16, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان: هم بود و هم نبود
آنیتا یارمحمدی
از همان اول هم آرامِ آرام نبودند توی آن ساختمان دودگرفته. همیشه بود سری و صدایی. اما این اواخر کار بالا می‌گرفت، طوری که شوکت،
Tuesday, July 03, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان: چهار
شیرین فتوگرافی
همه‌ی کتاب‌هایم را کم‌وبیش حفظ هستم. روزی سه تا می‌خوانم، به جز این سه تا همه را سه بار خوانده‌ام. اگر امروز این سه تا را هم بخوانم، کتاب‌هایم تمام می‌شوند.
Tuesday, July 03, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان
رایانه پیشگامی
از خواب پرید. بلند شد رفت به سرسرا. از بوی سیگار فهمید که روی صندلی راحتی نشسته ا ست. رفت جلو و گفت: نخوابیدی؟
Tuesday, July 03, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان: دنیای ما قصه نبود...
تارا
– مامان باز شروع نکن، من از هیچ کدوم از کارایی که تو این هفت ماه انجام داده‌م پشیمون نیستم. اگه صد بارم برگردم عقب دوباره همه‌شون رو تکرار می‌کنم.
Tuesday, July 03, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان: سنگ کوچک
نگار تقی‌زاده
از پشت پرده‌ی توری سفید، آسمان با ابرهای کبود و خاکستری دیده می‌شد. باران قطره‌هایش را جابه‌جا روی شیشه پخش می‌کرد.
Tuesday, July 03, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان: شیشه‌های مه‌گرفته
لیلاعابدی
نرده‌ی آهنی قژی کرد و کنار رفت. نگاهی به اطراف انداخت و بی‌حضور عابری پله‌ها را یکی در میان طی کرد.
Tuesday, July 03, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان: قهقهه و رقص
رؤیا فتح‌اله‌زاده
وقتی نخواهم به چیزی فکر کنم از این دو استفاده می‌کنم هنوز پزشک‌ها مثل مشروب و تریاک نتوانستند عوارضی برایش پیدا کنند...
Tuesday, July 03, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان: همه‌ی آن شادی‌ها برای باز شدن چشم‌های پاپ بود
علی خانمرادی
وقتی اراده کرده بود پلک‌هایش را به‌هم بزند و بعد بازشان کند. شاید هم بی‌اختیار بود. چیزی نمی‌دید.
Tuesday, July 03, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان
پیمان حنیفه
پس از یکی دو ساعت گشت‌وگذار در شبکه‌هایی که جز اندکی از عربی‌هاشان، چیز زیادی از دیگران نمی‌فهمید، گیرنده را خاموش کرد و سیگاری روشن.
Tuesday, July 03, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان: ویرانی
پوپک نوید
ریشی که انگار با‌عجله تراشیده شده. جا‌به‌جا بریده‌گی‌هایی کنار ‌صورت دیده می‌شود... به جای این فکرها باید موهایم را خشک کنم.
Tuesday, July 03, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان / بغض در خیابان‌های کاغذی
بهاره اله‌بخش
پرنده هم توی خیابان‌های شهر پر نمی‌زند و من همین‌طور می‌رانم. گاز. دنده دو به سه، سه به چهار، چهار به پنج.
Friday, April 13, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان / به هیچی!
آنیتا یارمحمدی
ما با همیم، من و شوهرم را می‌گویم. توی یک خانه زندگی می‌کنیم، با هم می‌خوریم، می‌خوابیم ...
Friday, April 13, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان / سایه‌ی کش‌دار
خلیل رشنوی
می‌گن از تخم آمریکایی‌هاییه که شرکت نفت رو آوردن اینجا. مادرش دائم هیمه‌هاش رو از همون مسیرا تهیه می‌کرده
Friday, March 16, 2007
مطلب کامل

کارگاه داستان: سایه
نگار تقی زاده
زن آن قسمت از شعرش را می‌خواند که در مورد رنگ عشق بود سرخ یا سفید؟
Friday, February 16, 2007
مطلب کامل

آشویتس نویسنده
کارگاه داستان: نویسنده و تصویر گر: میلاد ظریف
پس از محو آفتاب در پشت کوهها، اتوبوس حرکت خود را شروع کرده بود؛
Friday, December 08, 2006
مطلب کامل

همه زن‌ها همین طورند
کارگاه داستان: زهرا سیادت موسوی
شب فکر های لعنتی مثل خوره مغزم را می‌جوید.
Friday, December 08, 2006
مطلب کامل

پنجره کوچک اینترنتی
مهیار زاهد(م س ک)
شب از نیمه گذشته بود.جلو رایانه خانگی‌ام که تازه بعد از چندین سال اهلی شده نشسته بودم. توی وبلاگ‌ها و سایت‌ها برای خودم می چرخیدم.
Monday, November 06, 2006
مطلب کامل

خوابیده
مهدي ارگي
دختر خوابيده است، آن‌جا، همان گوشه. هيچ‌وقت روی تخت نمی‌خوابد. يعنی از اول که نمی‌خواهد بخوابد، خواب‌ش می‌برد.
Monday, October 09, 2006
مطلب کامل

خیابان
پوپک نوید
ــ یه لحظه دلم خواست وانمود کنم بچۀ منه. همین.
ــ یعنی چی؟ یعنی نمی‌خواستی بدزدیش؟
Monday, October 09, 2006
مطلب کامل

خيابان 3
شيدا محمدي
از شدت گرما بيدار شدم . خيس عرق بودم .کولر از کار افتاده بود و دماسنج 120 درجه فارنهايت را نشان مي داد.
Tuesday, August 29, 2006
مطلب کامل

صدام من
سعید طباطبایی
صدام من نه در بغداد که در تهران زندگي مي کند. او را هر روز مي بينم که آسوده خاطر، روي سبزه
Tuesday, August 01, 2006
مطلب کامل

برداشت کوتاه
عباس موذن
چه خواب خوبي مي ديدم ! شلوغ پلوغ بود ولي احساس خوبي داشتم .
Tuesday, August 01, 2006
مطلب کامل

ديروز، موجودي از آسمون اومد پيشم
پیام فیض بخش
ديروز، موجودي از آسمون اومد پيشم . بهم تعظيم کرد . منو پرستش کرد .
Tuesday, August 01, 2006
مطلب کامل

روایتگرها مشغول کارند
میلاد ظریف
صحنه اول
[ پارکي در شهر A،در فصل زمستان.يک مرد جوان آهسته در پارک قدم مي زند. داناي کل زير درختي مي ايستد. ]
Tuesday, August 01, 2006
مطلب کامل

همه‌ی دبیران من!...
م. حجتی
سال اول دبیرستان بود؛ مدرسه ی دکتر حسابی . روزهای شنبه زنگ اول فیزیک داشتیم؛ آقای قدیری دبیرش بود . آدم گه اخلاقی بود .
Wednesday, July 05, 2006
مطلب کامل

یکی بود
شهرام رستمی
در چینش ماهرانه دستی، چنان کنار یکدیگر قرار می گرفتند که ظاهرا بنابراین شده بود تا یک هدف را برآورده سازند.
Wednesday, July 05, 2006
مطلب کامل

حدود شش ساله که زیر یکی از ستون‌ها ی این خانه کار می‌کنم
پیام فیض‌بخش
حدود شش ساله که زير يکي از ستون‌هاي اين خانه کار مي‌کنم . در حدود ساعت هفت صبح کارم شروع مي‌شه تا حدود يازده شب .
Wednesday, July 05, 2006
مطلب کامل

آسمان جل
حسین شکر بیگی
(( مردی که انگشتش سمت تاریکی نشانه رفته و می گوید تو هیچ گهی نیستی)) نیستم
من نامم (( پاره پاره است))
Wednesday, July 05, 2006
مطلب کامل

خزینه
ایمان اسلامیان
صمد که تون حمام را آتش می داد ، می فهمیدیم که باید بساط مچ انداختن را جمع کنیم ، از خزینه حمام متروک آقا ، یکی یکی بیرون می آمدیم و پخش و پلا می شدیم
Wednesday, July 05, 2006
مطلب کامل

حساب سر انگشتی
بهروز ثابت
چند بار هم که نشانت دادم که دیگر این کثافت کاری ها را نکنی خواباندی بیخ گوشم که تو بیخود کردی
Wednesday, July 05, 2006
مطلب کامل

ملاقات
پوپک نوید
گوشش را به در چسباند. هیچ صدایی نمی آمد. توی کیفش دنبال ِ دسته کلید گشت ولی بعد پشیمان شد. باز دستش را به طرف ِ زنگ برده بود که در باز شد.
Wednesday, July 05, 2006
مطلب کامل

هفت دقیقه سکوت
افسانه نوری
هفت نفري مي شديم . دور ميز نشسته بوديم . ميز قهوه اي سوخته بود . مستطيلي دراز که صندلي هاي سنگين چوبي دور آن چيده بودند .
Wednesday, July 05, 2006
مطلب کامل

گالری
رحمان چوپانی
تو، كارهاي زيادي روتواين يكي دوسال تجربه كردي گل فروشي كردي ؛توي سردخانه بيمارستان نعش كش بودي توي رستورانها تانزديك صبح ظرف شستي وجلوي مشتريها خم وراست شدي هيچكدام ازانهاوضعت را روبراه نكرد امااين يكي حسابش با بقيه فرق داره
Tuesday, June 06, 2006
مطلب کامل

یکی بود
شهرام رستمی
در چینش ماهرانه دستی، چنان کنار یکدیگر قرار می گرفتند که ظاهرا بنابراین شده بود تا یک هدف را برآورده سازند.
Tuesday, June 06, 2006
مطلب کامل

داستانی با حصار تا اسم
میلاد ظریف
مناقصه برای نامگذاری یک داستان
بعد از مرگ نویسنده همه چیز به مناقصه گذاشته می شود...از جمله اسم بر روی آخرین داستان نوشته شده اش. ( آخه نویسنده این داستان وکیل وصی می خواهد.ولی ندارد! ) اسم های زیادی در ذهن نویسنده بود که برای گذاشته شدن بر روی این داستان خودشان را به نوک بلندترین حصار خانگی رسانده بودند. از بین گزینه های زیر یکی را به عنوان اسم داستان و لایق ترین صعود کننده، پیشنهاد کنید.
امضا: بلندترین حصار خانگی
Tuesday, June 06, 2006
مطلب کامل

جایی همین نزدیکی
مهرک زیادلو
شير آب همينطوري باز مانده بود و آب مي رفت و سرازير مي شد تو گودي وسط حياط و از آنطرف مي ريخت توي سوراخ چاه. زهرا خانم چهار زانو نشسته بود لبه ي سكو و مرغهاي زرشك پلوي نذري را تكه تكه مي كرد. گاه و بي گاه با همان دستهايي كه به مرغها ماليده بود، روسريش را جلو مي كشيد و سر ديگ سمت راست را برمي داشت. چند دانه برنج مزه مزه مي كرد و پيچ تك شعله ي زير ديگ را مي چرخاند. گاهي هم به هيزم ديگ سمت چپ فوتي مي كرد.
Tuesday, May 16, 2006
مطلب کامل

کابوس
نگار تقی زاده
كتش را برداشت و در را محكم بست. مثل اين كه ترسي تا آخرين سلولهاي مغزم رخنه كرد و شكافي لابه‌لاي پوستم كند تا ترسم ، تمام بدنم را پر كند... لقمه‌اي كه دستم بود روي ميز گذاشتم...
- يعني همه چيز تمام شد.
Tuesday, May 02, 2006
مطلب کامل

اسفالت
علی فصیحی
ساعت 6.30 روز جمعه است. نیم ساعتی می شود که همین طور بی هدف توی این خیابان پهن و خلوت رانندگی می کنم.
Wednesday, March 29, 2006
مطلب کامل

حیاط خلوت
پوپک نوید
هیچوقت ندیده بودم که کبوتریی، گنجشکی سر دیوار بنشیند و بخواند. ولی میز من تا وقتی آنجا بودیم، روبروی همان پنجره بود و جایش را هیچوقت عوض نکردم. آنجا می نشستم تا برای کنکور درس بخوانم.
Wednesday, March 29, 2006
مطلب کامل

«بازگشت به یک وداع تا پایان»
نیما صفار
سه دوست را چگونه به مقصد می رسانند؟
Thursday, February 16, 2006
مطلب کامل

جاذبه یعنی من دوست دارم خانوم مونیکا ویتی، وحشتناک دوست دارم، خیلی،
ج و ا د ش ر ی ف ی
تق توق گرمب
از هیچ اتاقی به هیچ اتاقی قدمی. اتاق توست این جا. از هیچ اتاقی به اتاقی قدمی. کسی نمی آید به اتاق تو. از هیچ اتاقی به اتاقی. سال گذشته در مارین باد است این جا. حرکت. صدا تکرار نمی شود.
Sunday, February 12, 2006
مطلب کامل

«زندگی خواهر ف. ک.»
مریم رئیس دانا
وقتی می رفتم مسواک بزنم، از پشت در بیرون می آمد و سلام می کرد. اولین بار جیغ کشیدم و قایم شدم. صدا کردم تا بیایند و او را بکشند.
Tuesday, February 07, 2006
مطلب کامل

«پایان خوش»
پوپک نوید
یک شنبه تلفن زدم تا الان که سه شنبه است. ولی بنظرم چند هفته می شود که صدایش را نشنیده ام. عادت کرده ام هفته ای چند بار تلفن بزنم، دو سه جمله ای حرف بزنیم و همین.
Tuesday, February 07, 2006
مطلب کامل

«رویای منطقی»: ویرایش مجدد
پونه بریرانی
سخت است! سخت عبارت پیش پا افتاده ای است. دشوار، بغرنج و پیچیده است که این جا نشسته باشی و زیر نگاه سنگین آدم ها بخواهی چیزی بنویسی.
Tuesday, February 07, 2006
مطلب کامل

ضروری است، آری ضروری است
امیر صادقی
صفحه را که گذاشتم داشت می خواند«ضروری است، آری ضروری است». روی میز به هم ریخته بود، عقربه های ساعت دنبال هم می کردند. تلفن زنگ زد.
Tuesday, February 07, 2006
مطلب کامل

فیلم نامه: «کابوس های همیشه گی»
مصطفی عزیزی
توضیح: محض تغییر ذائقه، فیلم نامه ای حاضر را در بخش «ادبیات داستانی» آورده ام.امیدوارم برای شما هم خالی از لطف نباشد.
در باره ی فیلم نامه نویس: عزیزی، متولد شهریور 1341، نویسنده و تهیه کننده ی برنامه های تلویزیون و فیلم های کوتاه و مستند و تبلیغاتی و انیمشن است.
Friday, February 03, 2006
مطلب کامل

گیسوی بی وقتی
آرش توکلی
تنها من نیستم، هر کس آدمی را دارد زیر سطح آینه ای آب، آدمی که هنوز رد سر خوردن و افتادنش مانده بر گلهای کناره آن تالاب عمیق و تلاشهایش را می توانی به خاطر آوری و دست و پا زدنش را، آدمی که در چشمهای کمین کرده زندگی ات، روشن تر از خودت، به خاطر می آید،
Friday, February 03, 2006
مطلب کامل

صدا و نقطه
مظاهر شهامت
تا باز کند آن در اول را و بعد هی برگرداند و برگرداند یک یک، زل بزند آن دانه دانه سیاه را بر سفیدی که مصرانه می خواست همه چیز را از یاد ببرد و او مجبور بود در یک آشفتگی آزار دهنده، از این اتفاق که به نظرش فاجعه عظیم می نمود سعی کند جلو گیری کند و اما آن کار اصلا هم ساده و آسان نبود،
Friday, February 03, 2006
مطلب کامل

از نو
فرهاد بابایی
لیوان نوشابه رو پایین آورد و روی میز گذاشت. تو سرت هنوز پایین بود و داشتی با چمنگال ته ظرف سالاد رو در می آوردی. صدای آروغش رو که شنیدی، برش گوجه فرنگی و چند تا پر کاهو زیر دندونات موند و آروم سرت رو بالا آوردی و نگاهش کردی.
Friday, February 03, 2006
مطلب کامل

همسایگی درختان صنوبر
عباس موذن
من، کارمند دون پایه شهرداری هستم، پیک موتوری دفتر ریاست. حقوق ام با خرج و مخارج زندگیم جور در نمی آمد، به همین خاطر پیشنهاد مدیرم را مبنی بر قبول شغل« مرده شوری» پذیرفتم. کم تر کسی این کار را می کرد.
Friday, February 03, 2006
مطلب کامل

فرار
مهرک زیادلو
لحاف را تا زیر چانه ام بالا می کشم، امشب عجیب سرد است. به ماه نگاه می کنم یاد ترانه ی فرهاد می افتم یه شب مهتاب، ماه می آد تو خواب، منو می بره...
چراغ را خاموش کرده ام. می خواهم فکر کند که خوابم. نمی دانم چرا امشب هوا باید آنقدر سرد شود.حتی خدا هم با من لج است.
Friday, February 03, 2006
مطلب کامل

ترمینال
مجید قنبری
ساختمان ترمینال مملو از جمعیت بود. بیرون اتوبوس ها با دهان باز صف کشیده بودند و به نوبت بخشی از جمعیت منتظر را انگار می بلعیدند. از میان جمعیت به سختی گذشتم و خودم را به اتاقکی رساند م که بالای آن با حروف درشت طلایی نوشته شده بود«اطلاعات ». گفتم:« ببخشید، من می خوام برم به شهری که...»
Monday, January 16, 2006
مطلب کامل

انسان تو خالی الیوت در رخوت صبح و خلوت آینه
رباب محب
در چند قدمی ام ایستاده است. توی آینه بخار گرفته ی حمام و پف دور چشمهایم و دماغ بادکنکی ام را- که حالا انگار بادش کرده بودند- نشان می دهد.
Monday, January 09, 2006
مطلب کامل

چهار راهی که به راه پنجم می رسید
ترانه جوانبخت
داستان می خواهد خودش راهش را پیدا کند. او خیلی عجول است. با شتاب سوار ماشین کلمه ها می شود. از خودش شروع می کند.
Monday, January 09, 2006
مطلب کامل

طرف های مغرب اکبر کپنهاکی
یاشار احد صارمی
خود به خود سرعت ماشین داشت کمتر می شد. حس کردم این ماستنگ آبی رنگ 65 دیگر می خواهد بایستد. حس کردم رنگ ها، همه ی رنگ های دور و بر آرام آرام به فیروزه ای می گراید. حس کردم
Saturday, December 03, 2005
مطلب کامل

پیشگوی معبد دلفی
رها رسپینا
رها رسپینا متولد 26 مهر60 است و فارغ التحصیل رشته ی حقوق.همچنین به نوشته ی خودش، مسلط به دو زبان فرانسه و انگلیسی. از میان 4 داستانی که برای سایت جن و پری ارسال کرده بود،قرعه به نام این داستان افتاد. تا چه قبول افتد.
Saturday, December 03, 2005
مطلب کامل

کلاف
پونه بریرانی
با هم رفتند و جسد پسرک را انداختند توی آب. مهری بود و مصطفا و احمد.
Saturday, December 03, 2005
مطلب کامل

تابلو خاکستری
مجید قنبری
فقط به فاصله یک کیلو متر از میدان آزادی به سمت غرب، پل بزرگی از روی جاده گذشته و در کنارساختمان های یک شکل و بلند اکباتان در جهت شمال امتداد یافته است.
Saturday, December 03, 2005
مطلب کامل

جایی که ما تئاتر بازی می کنیم
امین اسدی مقدم
خانه ی ما آن قدر ساکت است که بعضی وقت ها فکر می کنم الان است که پرده ها بروند کنار و تماشاگران برای مان دست بزنند.
Saturday, November 19, 2005
مطلب کامل

کلید
مانی پارسا
آن مرد کفش می پوشد. آن مرد اول جوراب می پوشد. آن مرد اول کراوات اش را دو گره می بندد بعد جوراب می پوشد. اما آن مرد باید اول با حوصله و سر صبر دکمه های پیراهن سفید مایل به شیری اش را ببندد، پایین پیراهن را
Tuesday, November 15, 2005
مطلب کامل

مرده ماهی خواب های ما
ماهزاده امیری
دوازده دقیقه به پنچ بود. باران نباریده بود و من هنوز نمی توانستم این جا،کنار تو باشم که نگاهت کنم و ناله ات را میان نفس هایت بشنوم و روزبه خانه نباشد
Sunday, October 16, 2005
مطلب کامل

کی سیب می خوره؟ نوشته ی میلاد صادقی
گارگاه داستان
میلاد صادقی در آغاز راه است و نویسندگی راتجربه می کند.ناگفته نماند نویسنده ای است با استعداد که می توان به آینده او دل بست.بعضی از داستان های او، در نشریات مختلف ادبی همچون گلستانه، چاپ شده است.
Saturday, October 08, 2005
مطلب کامل