صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




نظر خوانندگان
مريم 1/3/2010 7:35:29 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
خوب بود ولي بايد آخرش به هم مي رسيدند ..

 
7/9/2009 1:36:00 AM
ای ميل: mavis_duigo@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
با سلام وخسته نباشيد
داستان زيبايي بود با خوندن اين داستان فكر ميكنم بتونم بيشتر به بعضي از
100%ها فكر كنم
من سر دو راهي هستم و احساس ميكنم نبايد فرصت و از دست بدم .
آرزوي شادي ونشاط و سلامتي براتون دارم
 
مهرداد 5/25/2009 11:31:35 PM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
قشنگ بود ولی فکر می کنم فیلمشو دیدم ولی اخرش اینطوری تموم نمیشه!!!!
 
Reza Azadi 11/18/2008 9:53:01 AM
ای ميل: reza.azadi7@ymail.com
نشانی اينترنتی:
زیبا بود
و غم انگیز مگه نه؟
درست مث زندگی همه ی ما
زیبا
و غم انگیز
 
مرجان 2 10/8/2008 5:00:29 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
خیلی عالی بود.ولی من فکر می کردم آخر داستان مثل این جفت های روحی بهم می رسن.
 
تهمينه 10/4/2008 2:51:47 AM
ای ميل: tahminezardasht@yahoo.com
نشانی اينترنتی: www.tahminezardasht.blogfa.com
با سلام.
مدتها پيش من هم اين داستان را ترجمه كردم. اگر دلتان خواست آنرا هم بخوانيد.
 
مرجان 10/2/2008 4:30:29 PM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
مهلاي عزيز داستان فوق العاده قشنگي بود و ترجمه ت هم خيلي شيوا و دلنشين بود. به كارت ادامه بده.
 
آذین 9/27/2008 3:15:06 AM
ای ميل: azin_refahi@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
سلامو داستان زیبایی بود. از خواندنش لذت بردن و به فکر رفتم. شاید همه ما در زندگی بارها این کارو کردیم و به راحتی از کنار بزرگترین فرصت زندگیمون گذشتیم.
امیدوارم از این به بعد بتونیم از فرصتهای زندگیمون خوب استفاده کنیم.

 
آذین 9/27/2008 3:14:40 AM
ای ميل: azin_refahi@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
سلام و داستان زیبایی بود. از خواندنش لذت بردم و به فکر رفتم. شاید همه ما در زندگی بارها این کارو کردیم و به راحتی از کنار بزرگترین فرصت زندگیمون گذشتیم.
امیدوارم از این به بعد بتونیم از فرصتهای زندگیمون خوب استفاده کنیم.

 
OBEYD 9/26/2008 2:40:29 PM
ای ميل: geshtapo_neo@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
سلام.یه اصطلاحی هست در روانپزشکی به نام دژاوو.وقتی این داستان را خواندم یاد این واژه افتادم.در کل زیبا و جذاب بود.موفق باشید
 
علی 9/21/2008 9:30:26 AM
ای ميل: alikelk@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
داستان قشنگی بود. مثل داستانهای دیگر این نویسنده انسان را به تامل وا می دارد. موراکامی همیشه در خلال های داستان هایی تفکرات فلسفی و نکته باریکی از زندگی را می شکافد. این نویسنده روان و شیرین می نویسد یادم نمی رود زمانی که کتاب کافکا در کرانه را می خواندم حیفم می آمد کتاب را بگذارم زمین و بروم دنبال کارم. ولی ما ایرانی ها عادت داریم تا از چیزی خوشمان آمدچشم بر ضعف هایش ببندیم و اگر از چیزی بدمان آمد کلا از بیخ منکر شویم. من زمانی که این داستان دختر صد در صد دلخواه من را می خواندم احساس می کردم راوی جوانی باشد که حول و حوش 20 سال سن داشته باشد ولی در ادامه می فهمیم که نه! 32 سال دارد. این شوق و ذوق شاید در سنین بالا هم وجود داشته باشد ولی جز استثناهاست از طرف دیگر لحن راوی به آدمی در حد 32 سال نمی خورد.
 
سارا 9/16/2008 4:03:07 AM
ای ميل: sara_rezayi5@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
می تونست بهتر نوشته بشه اما موضوع جالبی داشت
سرنوشت و تقدیر در تمام مراحل زندگی ما آدما تأثیر گذاره .....................
 
ستاره 9/10/2008 4:04:36 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی: http://metroadvanture.persianblog.ir/
خیلی زیبا و تکان دهنده بود

 
مهيار 9/8/2008 5:21:24 PM
ای ميل: Mahyar-doroody@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
داستان قشنگي بود。 من رو در فكر فرو بورد
 
مسعود- 9/7/2008 4:55:39 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
عالي بود.
 
مونا 9/5/2008 2:48:48 PM
ای ميل: taranom.saharkhiz@hotmail.com
نشانی اينترنتی:
داستان در همان مقوله ي"سهل ممتنع"مي گنجد .از مصالح ،موضوع و زباني كاملا ساده ،دم دستي و ملموس برخوردار است ،اما در واقع به سادگي موضوع دهشتناكي را به خورد ما مي دهد كه اصلا متوجه عمق ماجرا نمي شويم.داستان بعد از تمام شدن تار خود را در ذهن ما مي تند.اين كه تقدير بي رحمانه بر ما مي تازد و ابلهانه است كه ما فرصت ها را از دست بدهيم.همان "دم غنيمت"كه در ادبيات خودمان سابقه دارد.در يك صبح بهاري تقدير مي تواند به صورت ما يك سيلي جانانه بزند براي بيدار شدن.داستان اثرگذاري بود.احتمالا در گوشه اي از ذهن خوانندگانش براي ماندن جا خوش مي كند
 
لیلا 9/2/2008 7:15:16 AM
ای ميل: lilibabe11@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
داستان قشنگی بود. . .
 
farhad 9/1/2008 5:02:44 PM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
henrish bel dastani ziba darad be name delbare nashomorde,fekr mikonam ke baznevise haman dastane almani hanrish bel ast.chand filme halywodi niz ba hamin mazmon dorst shodeand ke filme agar sarnevesht bekhahad daghighan tekrare hamin dastan ast.dastane henrish bel ra bekhanid,chize digari ast.
 
نيكا 8/31/2008 1:09:49 AM
ای ميل: nikabaad@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
خيلي زيبا بود..........
و منو به فكر فرو برد نكنه از كنار كسي كه 100% بوده گذشته باشم
 
آذر 8/24/2008 2:05:51 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
داستان واقعا فوق العاده ای بود لذت بردم.
 
samad ilkhan 8/24/2008 12:14:27 AM
ای ميل: samad_ilkhan@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
dastane besyar zibayi bood va be nazare man yek DEJA-VU 'ye tamam ayar bood.
hich dastani tabehal inghadr be azadandishi va faregholbal budan darmorede entekhabe zoj napardakhte bood .
 

نام:

ای ميل:

نشانی اينترنتی:

پيام: