گیرم که شهر را ربودند،
با تمام آدمهای بد آن
و هفتهها،
گیج دهن درههای سکرآور،
از روزهای سفید حامله شدند
حال با این گودال ژرف و تاریک چه کنم؟
و با خواب سیاه برفها؟
دل به آیینه زدم
شاید این عکس پشت سر چیزی بگوید،
هیچ!
گفتم میشود لابد
لای هر سطر خدا گریه کرد
و برایش دست تکان دادم،
هیچ!
وقتی این خرابهها
که قد خمیدهاند زیر کفشهای آهنی
به خطای انسانها تکرار میشوند
و درخت و آب در هجوم میمیرند
آنوقت دغدغهام می شود
افتادن این سیارهی معصوم
در چالهای سیاهتر