( از مجموعه داستان کوارتت یاشار / 2004 لوس آنجلس آمریکا)
برای دليله ی کهن
خود به خود سرعت ماشين داشت کمتر میشد .. حس کردم این ماستنگ آبی رنگ 65 دیگر می خواهد بایستد. حس کردم رنگها ، همه ی رنگهای دور و بر آرام آرام به فيروزهای می گرايد. حس کردم بعدهايم دارند باز و ول و پخش می شوند. حس کردم موهایم وحشیانه بلند و کلفت تر شدهاست و باید پیشانیانم را بخارانم. حس کردم قلبم می خواهد مغزم را قال بگذارد و آرام از نیمه باز پنجره ... حس کردم باید بیدار شوم .
بیدار که شدم ، چشمهایم را مالیدم . نفسی عمیق . همه جا آبی و مه گرفته و انگار شبی سرد ... سوار ماستنگ نبودم و رنگ و احوالم فيروزهای بود و انگار می درخشيد و ناگهان شتر ایستاد. دوباره چشمهایم را مالیدم و دوباره بیدار شدم . سوار ماستنگ نبودم و از آن خبری نبود. پیاده شدم و در چشمهای این شتر قد کوتاه نگاه کردم . شتر، خدای قهوهای رنگی که هر روز روی پاکت سيگار میديدمش. من که در سردترین قسمت فلات ایران به دنیا آمدهبودم هرگز فرصت دیدن شتر را از این نزدیکی نداشتم. تنها یکبار آن هم از پشت شیشهی اتوبوس که ما را به سمت قنیطره میبرد ... نکند من در همان لحظه که اتوبوس از قنیطره می گذشت و از پشت شیشه، آن شتر دیده می شد و من بر میگشتم و یک دفعه در آن چشمهای سیاه می افتادم، مانده باشم !... نه ! هیچ کجا گنبد و کاکتوس دیده نمیشود و در صدای باد لیلی لیلی نمیآید ..
برگشتم دوباره در چشم های این شتر هم قد و عجیب نگاه کردم .شايد يکی دو بار با آن عکس روی پاکت سيگار در دلم حرف زده بودم اما اين بار وضع فرق می کرد .
ـ این جا کجاست ؟
شتر نگاهم کرد و چیزی نگفت . افسارش را گرفتم و راه افتادم. نه درختی بود ، نه خرابهای . نمی دانستم جهت راهم به شرق بود يا به سوی مغرب . حالا مغرب هم که گفتم یاد بهشت مصریها افتادم که نه شرق داشت و نه شمال ...
البته که بهشت مصریها این جا نمیتواند باشد . همه جا شب است و کمی سرد. نکند این جا نگاه خالی و سرد یکی از کسانی باشد که من او را ( تنها کسی که به طور خيلی عجيبی به اين شتر میتواند مرتبط باشد) می شناسم ؟ نکند او در همان جا در کپنهاگ در کاغذش خالی و سرد ماندهباشد و من از آسمان ذهن اش این جا افتاده باشم!
شتر یک دفعه ایستاد. افسارش را کشیدم نیامد. هلش دادم نرفت. هر چه کردم نیامد. انگار تشنهاش شده بود. از کجا می توانستم برای این بی زبان آب پیدا کنم؟ صدایش کردم نیامد. گوشهایش را کشیدم نیامد. در گوشش به انگلیسی بیا گفتم، به عربی گفتم، به ترکی گفتم، به چینی گفتم، نگاهم کرد. چيزی جويد و دندانهايش را نشانم داد و نشست و نیامد.
من در این شب سر د و آبی رنگ، تنها و بی داستان به راهی که پایانش را نمی دانستم دل سپردم و ادامه دادم .چرا اين اتفاق بايد درست روز تولدم مرا پيدا میکرد؟ روز 33 سالگی یک مرد مشرقی . آن هم روزی که قرار بود موريس خانه ما بيايد و برای تولد من در خانه کيک درست کند. این نور آبی رنگ از کجا می آید ؟ نه از ماه نشان بود نه از ستاره . نشستم و دست بر زمین ساییدم. سنگ بود و سرد . دوباره یاد آن مردی افتادم که در کپنهاگ نشسته بود و بی اجازه و گستاخ ، کلنگ و بیل برداشته بود و دیوار زمان را شکسته بود و افتاده بود وسط خواب ها و رویاها و شهودهای من. برخاستم. امکان ندارد این جا نگاه خالی آن مرد در کپنهاگ باشد. شايد این جا مرحلهی تاریک مغرب باشد. ایستادم. نشستم. دراز کشیدم و چشم بستم. به صدای باد گوش سپردم. گرم شده بود هوا. حضور گرم باد می گفت: که آن طرف ها باید دریایی باشد . برخاستم و چندی به آن سوی سرابی که می شد در آن دریا را پیدا کرد دویدم. پاهایم برهنه بودند. خسته شدم. ایستادم . نشستم. صدای خودم را می شنيدم
ـ ای کسی که 33 سال چرخیده ای آرامش داشته باش .
دراز کشیدم. چشم هایم را بستم. چقدر هوس تن زنم را کردهبودم . آخ اگر همين الان اينجا بود ... خواب آمد و قلبم را آرامش داد . در خواب دوباره آن شتر را دیدم. صورتش بزرگتر شد . مثل یک بادبادک صورتش بزرگ شد . خندید و مرا ترساند. خواستم از ترس بمیرم که دیدم ناخنهایم بلند تر شدند و من صورت بادکنکی شتر را گرفتم .. دوباره صورت معمولی شتر را دیدم. بوی کيک می داد صورتش. انگار میشد صورتش را خورد. از صورتش دور شدم. آبی بود صورتش . مثل دوربین فیلم برداری سبک و آرام عقبتر رفتم. شتر را از پشت سرش دیدم . کنار آن شتر رفتم دیدم کنارش یک شتر دیگر هم ایستادهاست . خندیدم . فهمیدم که غیر از من، یک دو پای دیگری هم این جا آمدهاست .
دستم از دستان نرم و رويايی زنم جدا شد و بیدار شدم. چشم هایم را باز کردم. سعی کردم دوباره بیدار شوم و این صورت را دوباره ببینم. مگر می شد ؟ خودش بود. پا برهنه و خسته و خواب آلوده . همان و خسته . بوی سیگار و بوی ودکا . آنقدر چشمانش سرخ بود که انگار همین چند لحظه پیش برایش مسخ را خوانده بودند و در چشم هایش سرب مذاب ریخته بودند. نمیدانم مرا می ديد يا .. اصلا به روی خودش نياورد. نشست و پوست سياه و سفيدی را از خورجيناش بيرون کشيد و زمين انداخت و رويش دراز کشید و خوابید. پوست گربههايش بود . بی چاره هر گربهاش که می مرد پوستش را می کند و به هم می دوختشان و ... نخواستم به هر حال او اکبر کپنهاگی بود و در قلبش خون آن چشم بود. دوستش داشتم . هر چند هيچوقت به او اين را نگفته بودم . رنگش فيروزهای شده بود و می درخشيد. خم شدم و در گوشش گفتم : به مغرب خوش آمدهای ای دزد بغداد!
انگار خواب می دید و انگشت شستش را میمکید. او را برداشتم و روی کولم گذاشتم و راه افتادم . نخواستم بیدارش کنم. علت داشت . چون هر دوی ما پیش از اینکه اینجا بیاییم کارمان کاتبی و نوشتن بود . او باید خواب می دید تا داستان ادامه پیدا می کرد. داستان اگر ادامه پیدا کند میشود جايی از رويا را گرفت و به حقيقت رسيد . من باید خواب ببینم تا داستان عمق پیدا کند. دلم فرو می ریزد. ما در عمق یک داستان آواره شدهایم . پای شترها که رسیدم او بیدار شده بود و از جیبش شيشهاش را در آورده بود و می نوشید.
ـ خواب چه دیدی اکبر ؟ کمی از محتوی شيشه را به زمين ريخت و بعد خواست دوباره بنوشد و انگار چيزی به فکرش آمد و شيشه را به دستم داد و برخاشت و انگار داشت با خودش حرف می زد
ـ دیدم جایی در لوسآنجلس دراز کشیدهای و با صورتی تکیده و خشک طرف آسمان دهان باز کردهای ...
ـ در آسمان چه می دیدی ؟
ـ چند لاشخور .
بر گشت و شيشه را از دستم گرفت و همهاش را به زمين ريخت. کسر خواب داشتم . حرفی نزدم . تعبیری نکردم. خوابیدم. مرا برداشت و بر کولش گذاشت .
ـ بخواب که من می روم دنبال سوار این شتر سوم.
در خواب آن زن را از پشت می دیدم. اکبر کپنهاگی در حالی که مرا روی کولش داشت به طرف دریا میدوید. من باید در عمق خوابم این طوری دستهایم را می گذاشتم روی زانوانم تا دریا شکلش را پیدا میکرد و هوا کمی تازه تر می شد . حس کردم دارم چیزی می خوانم و از صدای من درخت و دریا و آسمان و ابرها و رنگ ها همه جا را فرا می گیرد. اکبر کنار دریا که رسید ایستاد. نا نداشت. خسته شده بود اکبر. مرا بیدار کرد.
ـ مغرب را داریم کم کم آباد می کنیم اکبر.
جواب نداد اکبر. افتاد و چشمهایش را بست. من شولایم را برداشتم و روی اکبر کشیدم و طرف آن زن رفتم. آن زن درست وسط دریا دراز کشیده بود و بستنی میخورد. رفتم و کنارش نشستم و پارو زنان آرام از خواب اکبر دور شدم .
ـ اکبر را تنها گذاشتی ؟
ـ می دانی او داستان نویس خبرهایست. می تواند برای خودش دوست و زندگی بسازد و پیدا کند ..
زن بستنی اش را به دست من داد و برگشت و از پشتش کيکی را بيرون آورد و خنديد و بستنی را از دست من گرفت :
ـ یعنی می گویی تو هم داستان نویس هستی و بهشت و خدا را هر روز بزرگتر و بی زمان تر می کنی ؟
ـ این ها را تو می گویی .
ـ اسم مرا می دانی ؟
ـ مصری ها می گویند تو مغرب هستی و بی کران .
انگار خندهی موريس بود که از دورترها می آمد کيک را که می خوردم به صورت زن نگاه کردم . ديدم که رنگم دارد سرخ تر می شود .
ـ پس حالا همه این لباس ها را از تنت در بیاور و بیا در آغوش من بخواب .
من لباس هایم را در آوردم و رفتم و مقدس شدم!