صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب
■  پیوندها

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها




پدرام راسخی

داستان «جولا یعنی عنکبوت»


«کوفت... درد... مرض...»

چشم‌هاش را هنوز باز نکرده لعنت‌کنان، کورمال با دست دنبال ساعت می‌گشت. زنگ ساعت را که قطع کرد چند دقیقه‌ای هما‌ن‌جور  بی‌حرکت ماند. بعد از ترس این‌که خواب‌اش ببرد به زور بلند شد و قوزکرده روی تخت نشست. اما این‌طوری هم ممکن بود که به خواب‌ رود. برای همین لحاف را از روی پایین‌تنه‌اش کنار زد و خودش را روی پا بند کرد و چشم‌بسته راه افتاد. اول پرده را کنار زد و لای پنجره را باز کرد و بعد زیر دوش رفت. چشم‌هاش حالا کمابیش باز شده بودند. سرگیجه و تپش  قلب محسوسی داشت که مختص سحرخیزی‌ی اجباری بود. دمای آب را تنظیم کرد و گذاشت که آب روی سرش بریزد. شره‌ی آب گرم بدن‌اش را نوازش می‌کرد و کم‌کم حس مطبوعی به‌ش می‌داد که با مالش دست‌هاش ونرمی‌ی لیز  کف صابون تکمیل می‌شد.

آب را که بست حوله را روی سرش انداخت و موهاش را مالش می‌داد. همین‌طور که حوله را که روی بدن‌اش می‌کشید شروع کرد به زمزمه کردن:

«جولا می‌شد...

دریا می‌شد...

و شب‌ها بی‌صدای پا می‌شد...»

«جولا می‌شد... دریا می‌شد...»  توی خواب و بیداری خودش آمده بود. مدام زمزمه‌اش می‌کرد تا مبادا یادش برود. «جولا می‌شد... دریا می‌شد... و شب‌ها...» به اتاق‌ آمد تا قلم و کاغذی، از میان دستمال‌‌کاغذی‌های مستعمل  روی میز و ظرف‌های نشسته‌ی شام دیشب پیدا کند. کلمات را روی کاغذ نوشت. اما جولا دیگر چه بود؟ خودش هم نمی‌دانست. بعد گفت: «به جاش بنویسم غوغا.» اما نه، همان جولا را دوست داشت. غوغا را خط زد و دوباره نوشت جولا. خوشحال بود که بعد چند هفته چیزی نوشته. و باز مرتب زمزمه‌اش می‌کرد.

تنکه‌اش را پوشید و خودش را در آینه‌ی حمام سرتا پا برانداز کرد. دستی روی شکمش کشید و از این‌که هنوز نگذاشته بود مثل حاج‌آقاها شکم‌گنده شود احساس غرور کرد. بعد دوباره خواند: «جولا می‌شد...» مشغله‌ی روزانه کمتر به‌ش فرصت خواندن شعر می‌داد. الان هم  باید لباس می‌پوشید تا سر کار برود. اما  هشت‌کتاب را از کتاب‌خانه درآورد، حجم سبز را باز کرد، روی تخت لم داد و شروع کرد به خواندن شعرها.

«بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق‌های باز...»

این‌بار چه مزه‌ای داشت این شعر.

«همیشه کودکی باد را صدا می‌کرد.

همیشه رشته‌ی صحبت را

به چفت...»

یک دور  دیگر همین شعر را خواند. بعد طاق‌باز دراز کشید و به سقف خیره شد. باد خنکی که از لای پنجره به اتاق می‌آمد بدن مرطوب‌اش را لمس می‌کرد. گفت: «دو ساعتی دیرتر می‌روم. یک بهانه‌ای براشان می‌تراشم.»



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
  استفاده از مطالب جن و پری یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است