تهران: نشر افق. چاپ اول: 1386. 216 صفحه. 2000 نسخه. 2600 تومان.
فهرست:
کتاب دو فصل کلی دارد که با فاصلهگذاری، هر فصل به قطعات کوچکتری تقسیم میشود.
پشت جلد کتاب: رمان دریا، اثر جان بنویل در سال 2005 جایزهی بوکر را برای نویسنده به ارمغان آورد. رمان دیگرش کپلر نیز در سال 1981 جایزهی گاردین را برد. نویسنده هم اکنون در دابلین زندگی میکند. شکست اخیر مکس موردون (مورخ تاریخ هنر) او را به روستایی برمیگرداند که در کودکی تعطیلات خود را در آن سپری کرده است. خانوادهی گریس در آن تابستان سال های دور، گویی از جهان دیگری آمده بودند. فرزندان دو قلوی آن ها که هم سن و سال مکس بودند، توجه او را به خود جلب میکنند. مایلز پسر لال خانواده و کلوئه دختر آتش پاره. رمان دریا آمیزهای از خاطره و عشق است. بنویل نثری روان و در عین حال جسورانه دارد و این ویژگی موهبتی ارزشمند برای کنکاش در روح هاست. «دون دیلو» / بنویل از نویسندگان صاحب سبک زمانهی ماست.«اسپکتیتور»
متن معرفی کتاب: زندگی یک خواب است، یا یک خاطره. یا شاید فقط تصویرهایی بریده بریده از یک عالمه اتفاق گوناگون. برای جان بنویل تمام این هاست، و در رمان «دریا» آن را بدل به یک استعارهی بیپایان می سازد: زندگی یک دریاست، در موج هایش شناور هستیم. و ساحل ...
مردی که تازه دارد سن پیری را آغاز میکند پای به دهکدهیی میگذارد که کودکی او در آن گذشته است. و همه چیز میشود تصویرهای بریده برده ی خاطرات. همه چیز درهم فرو می ریزد و دریا موج میخورد و باز هم موج میخورد. در هر موج یک تصویر تازه پدیدار می شود. تصویر فرو می ریزد تا در موج بعدی تصویری تازه ساخته شود.
از یک طرف کودکی است و از سمت دیگر پیرمردی که همراه دختر جوانش دارد نگاه میکند و پیش میرود و پس و خسته است. از یک سو عاشق میشود و از سویی دیگر عشق را میبیند در میان سالی، در بستر بیماری، از سرطان رنج میبرد. همه چیز درهم آمیخته می شود تا رمان سرد جان بنویل ساخته شود. رمانی که آن قدر غمگین، زیبا و قوی بود که بزرگ ترین جایزهی ادبی انگلستان را به دستان نویسنده اش بسپارد: بوکر ادبی دو هزار و پنج.
بریدهیی از رمان: شب، همه جا چنان آرام بود که گویی هیچ کسی وجود نداشت، حتی خود من. صدای دریا را نمیشنوم. دریایی که شبهای دیگر همهمه میکرد و موجی در موجی میشکست حالا که پیش پای من بود صدای تیزی داشت و در دوردست صدایی خفه. نمیخواهم این طور تنها بمانم. چرا نمیآیی در جانم نمیدوی؟ کمترین چیزی است که از تو میخواهم. چرا روزهایم ساکت و شبهایم خاموش مانده؟ سکوت ِ تو مثل مه است. اول بیابان را سرتاسر میپوشاند، بعد توی آن غرق میشدیم و جایی را نمیدیدیم. افتان و خیزان و کورمال پیش می رفتیم. به هم میچسبیدیم.
(صفحه ی 198 و 199 کتاب.)