صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




جواد سعیدی‌پور (رضا ناظم)

اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار


داستان‌های خیلی خیلی کوتاه

تهران:‌ انتشارات کاروان. چاپ اول:‌ بهار 1387. 2000 نسخه. 128 صفحه. 1400 تومان. جیبی.

فهرست: کتاب دارای هشتاد و پنج مینیمال است که هر کدام اسم خاص خود را دارد.

پشت جلد کتاب: گفت مسخره بازی دربیاوری و کسی را بخندانی پدرت را در می‌آورم.

مثل بقیه می‌روی بالای چهارپایه و منتظر می‌شوی طناب را بیندازند دور گردنت.

متن معرفی کتاب: جواد سعیدی‌پور، به نام رضا ناظم، سال‌ها در اینترنت شناخته شده بود. از همان زمان‌هایی که در مشهد زنده‌گی می‌کرد و داستان‌های خیلی خیلی کوتاه‌ش – مینیمال‌هایش – را در وب‌لاگ‌ش منتشر می‌ساخت، زمانی که تلاش‌ش برای انتشار سه کتاب مینیمال‌ش شکست خورد. اول هیچ ناشری حاظر به چاپ کتاب‌های او نشد. وقتی به هزینه‌ی خود، کتاب‌ها را به ارشاد فرستاد، آن‌قدر از داستان‌ها زدند که شوکه شد. رضا ناظم در یک دوره‌ی افسرده‌گی غرق شد (همان حول و حوش، در سال 84، متن نمایش‌نامه‌ي «اتاق» از هارولد پینتر، با ترجمه‌ی سید مصطفی رضیئی، به لطف عباس معروفی در «گربه‌ی ایرانی» در آلمان و «گردون ادبی»‌در اینترنت منتشر شد، در مقدمه‌ی آن، اشاره به غم رضا ناظم شده و ترجمه به او تقدیم شده بود.) بعدها، رضا ناظم،‌گزینه‌یی قابل چاپ از سه کتاب‌ش را آماده و تحویل انتشارات کاروان داد،‌یک سال و خورده‌یی بعد، نمایش‌گاه بیست و یکم،‌ کتاب رضا ناظم را به بازار فرستاد: «اپرای قورباغه‌های مرداب خوار،» البته بعد از حذف هجده مینیمال که مجاز تشخیص داده نشدند.

جواد سعیدی‌پور، در زمان وب‌لاگ‌ نویسی‌ش، جایگاه خود را به عنوان مهم‌ترین کوتاه نویس ایران،‌تثبیت کرده بود. حالا نوشته‌هایش مکتوب شده‌اند. داستان‌ها،‌تا پایان امسال،‌به زبان انگلیسی هم آماده خواهند شد و عرضه‌ی کتاب به زبان فارسی، می‌تواند یک آزمایش باشد که این شاگرد خورخه لوییس بورخس (خالق مینیمال) چه‌گونه در بازار جواب خواهد داد. استادی که هیچ‌وقت ندیده را شاد خواهد کرد یا نه.

داستان‌های خیلی خیلی خیلی کوتاه او، زیبا هستند. یک جور غم خاص توی کلمات‌ش هست،‌ یک جور غم که به دل می‌نشیند. داستان‌هایی که در کتاب باقی مانده‌اند – تقریبا تمام داستان‌هایی که به مسئله‌های خیانت، شراب‌خواری، موضوعات جسمانی، مذهب و خشونت می‌پرداختند، از کتاب حذف شده‌آند – بیشتر به دو مسئله می‌پردازند:‌ زنده‌گی شهری و سربازی. هر داستان، ماجرایی خاص خود را بازگو می‌کند، زبان و فرم مخصوص به خود را دارد و براساس سبک مینیمال، با یک ضربه‌ی گیج کننده داستان‌ها به پایان می‌رسند.

خوانش داستان‌های جواد سعیدی‌پور، مثل شرکت در یک مسابقه‌ی مشت‌زنی است. اولین ضربه را می‌خوری و چرخ می‌خوری و تا پایان کتاب، زیر ضربات مشت راوی‌ها هستی. اما برخلاف یک مسابقه‌ی مشت‌زنی، خوانش داستان‌ها لذت‌بخش است و درد، صرف درد مشترک زنده‌گی‌ست،‌نه چیزی بیش.

بریده‌یی از کتاب:

داماد

لبه‌ی قیچی را گرفت جلوی گردنم،‌گفت: «بس کن. برو عقب.»

رنگ صورتش پریده بود،‌ناخن‌هایش سیاه شده بود. لب‌هایش داشت می‌لرزید.

از بیرون داد می‌زدند: «باریکلا داماد.»

طلاق

«حتما این دو تا درخت هم زن و شوهر هستند ... گه!»

...

صدای تیر که شنیدی

گفت: «صدای تیر که شنیدی چراغ‌ها را خاموش کن و پایت را روی گاز فشار بده. چند تا خشاب برداشتی؟»

گفت: «همیشه دو تا خشاب همراهم است قربان.»

گفت: «پس روی رگبار نگذاری. تو هر چند وقت این راه را می‌روی و می‌آیی؟»

گفت: «تقریبا هر روز جناب سرهنگ.»

گفت: «اگر راه را بسته باشند چی ... نگه‌دار. درجه‌ها و کلاه و لباست را با من عوض کن.»

گفت: «هر چه شما بفرمایید قربان.»