[میم]
میم این آخر هفت را هم مثل سایر روزهای تعطیل، به گشتن در خیابانهای مرکزیی شهر میگذراند. میم دوستان کمی داشت و با همانها هم صمیمی نبود. برای همین اوقات فراغتاش یا به مطالعه میگذشت یا با گردشهای فردی یا گاهی غذا خوردن در رستورانِ موردِ علاقهاش. و گاهی – اگر هوا بارانی نبود – روی نیمکتی مینشست و آدمها را نگاه میکرد. بعدِ مدتی بلند میشد و لابهلای جمعیت راه میافتاد. آشنایاناش او را آدمی آرام و بیآزار میدانستند که سرش به کار ِ خودش است. میم همیشه شبیهِ کسی بود که تازه با شریکِ زندگیاش قطع ِ رابطه کرده است و حالا دارد زیر ِ بار ِ مشکلاتِ شخصی با خودش کلنجار میرود تا قد راست کند. شاید برای همین هیچکس سعی نمیکرد، سر ِ صحبت را با او باز کند.
میم خودش را از مسیر ِ حرکتِ جمعیت بیرون انداخت و واردِ کتابفروشیی بزرگِ شهر شد. مثلِ همیشه یکراست به طبقهی دوم رفت؛ جایی که رمانها، اعم از قدیمی و جدید قرار داشتند. کتابی را که نویسندهی موردِ علاقهاش تازه بیرون داده بود برداشت. بعدِِ برانداز ِ جلد از اولین جمله شروع به خواندن کرد و طبق ِ عادت – که همیشه چند صفحهای را همانجا سرپایی جلوی قفسهها میخواند – لابهلای واژهها غرق شده بود و ملتفتِ نگاهِ سنگینی، که از سمتِ مبل ِ قهوهایی گوشهی سالن به او خیره بود، نمیشد.
[جرا]
جرا این هفته هم پیشِ گفتاردرمانگرش بود. مثلِ همهی هفتههای اولِ ماه. با اینکه میدید لکنتاش همیشه همین بوده که هست. البته همیشه نه. با پدر و مادرش و دوستانِ صمیمیاش راحت صحبت میکرد. ولی با بقیه؛ یکباره شروع میشد، آخرهای جمله، لبها و پلکههاش با هم شروع به لرزیدن میکرد و کلام کش میآمد. بعد خودش از کشدار شدنِ حرفاش خسته میشد. بعد که به خانه میآمد، جرا بود و خودش، جرا بود و خانه و شب. جلوی آینه مینشست و جملههایی را که آن روز نتوانسته بود بگوید تمرین میکرد، بعدش هم جملههایی را که فکر میکرد فردا میگوید. جرا میدانست کجای کار میلنگد. آینه شبیهِ غریبهها نیست. برای همین هم سالها تمرین چیزی را بهتر نکرده بود. روبه روی تلوزیون لم میداد. متکا را بقل میکرد و دوست داشت که به گذشتِ زمان فکر نکند. به سالهای جوانیاش که به سعی کردن میگذشت. سعیی چیزهایی که به نظر ِ جرا برای بقیهی آدمها آسان مینمود.
[میعاد]
این آخرِ هفته را هم باید کار میکردم. چون هوا بارانی بود مغازه چندان شلوغ نبود و من پشتِ پیشخوان باز فرصت پیدا کرده بودم که مشتریها را زیرِ نظر بگیرم. همینطور که مشغولِ دید زدن بودم فهمیدم که غیر از من زنِ جوانی هم مشغولِ همین کار است. روی مبل چرمیی انتهای سالن – که برای مطالعهی مشتریها بود – نشسته بود و مجلهای را روی رانهایش باز گذاشته بود. با موهای لختِ قهوهای و بینیي استخوانیی جلو آمدهای که عینکِ پنسیاش روی آن چندان استوار به نظر نمیرسید، نگاهاش سمتِ مقابل را برانداز میکرد. یادم نمیآمد که قبلن دیده باشماش. اما آنی که از همهجا بیخبر در نگاهش بود را میشناختم. از آن کرم ِ کتابهایی بود که ماهی چندبار به آنجا میآمد.
چندتا مشتری را راه انداختم. ولی همچنان حواسم به آنها بود. کمی که گذشت زن از جایش بلند شد و با تردیدی محسوس به سمتِ مرد رفت. همانجا ایستاد و کتابها را برانداز کرد. بیشتر به این میمانست که میخواهد خودش را مشغول نشان دهد. کمی زمان لازم بود تا آنچه را که انتظار داشتم انجام دهد. دلام میخواست بدانم چطور سر ِ صحبت را باز کرده است. شاید راجع به هوا چیزی گفته بود یا چیز ِ دیگری. مشتریهای دیگری جلوی پیشخوان آمده بودند تا خریدشان را پرداخت کنند. بعد که نگاه کردم هیچکدامشان آنجا نبود. دوست داشتم که هر دوشان با هم رفته باشند. جایی خوانده بودم بودم؛ تنهاترین آدمها زیباترین قصهها را برای شنیدن دارند.
مشتریهای دیگری توی سالن قدم میزدند، ولی جز من کسی به کسی نگاه نمیکرد.