صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




محسن بوالحسنی

داستان: نامه به رویا


 [1]

 

با احترام به کوروش کرم پور

 

سِلام خاتون، حالت خوبه؟ مُنُم حالُم خوبه، فقط کمی نگران تُنُوم. صبای شنبه‌یِ ای جهنم لعنتی می‌دونی که عذابُم می‌ده، دلگیرُم نِباش،‌ گفته بودُم می‌بِرُمت سینما. تونَم هر وقت می‌دیدُم که جرات حرف زِدنی بود می‌گفت: «جاسم! ‌پَ کی می‌ریم سینِما؟» مُنم چاره‌ای نداشُتم جز که بِت بِگُم می‌بِرُمت خاتون! فِقط بذار یه فیلم اَ بهروز بیارن، می‌بِرُمِت. تُنُم که هلاک بازی بهروز بودی و به حرف مُو دلخوش که ینی بالاخِره می‌ریم. اُوقت تو دل و دسِت مثِ باد گرم تٌُو خیابون امیری می‌لرزید و اُو چشات یه قِرار نامعلومی داشت. می‌دونی خاتون! دیگه تُو این چار‌دیواری حس و حالُم اَ همه چی بریده غیر تو. ‌نِگا به این کتابا که می‌ندازُم انگاری غم دنیا تُو دِلُم می‌شینه.  فقط راضی‌اُم به این کتاب جغرافی سال چارم، نِه به خاطر خودش نه ؛ فِقط به خاطر اُو یه تار مویی که یادگاری نِهادی لای برگاش. دیگه حالُم از ترق و تروق این کوچه پس کوچه‌های اطراف به هم می‌خوره.‌ اَ خونه‌اَم که نمی‌شه بیرون زد. انگار یکی دِرانه بَسـِه وُ اَ پنجره‌هام که فقط بو میآ. آخِرش یی همسایه بِغلی نِفهمید چه کنه که غِذاش نِسوزه. می‌دونی خاتون! یی جِماعت جِفَنگ خیالشونِ که با یه چوب کبریت می‌شه سنگ و آتِش زد. دِ نمی شه لامصب... به خدا نمی‌شه. راسی ‌نِگُفتُمِت چند روز دیگه امتحانا شهریوَرُمِ.‌ آقام مُنِ  بست کرده به این در و دیوارا و کتابا که اول دیپلم، بعد هر گورِسونی که دلتِ برو. خودش می‌دونه تهران و شیراز و اهوازُم بهانه‌ان... تهران و اهواز و شیرازُم تونی... فِقَط دعا کن این امتحانات لعنتی بگذره، ‌یی شهریور بِره. دعا کو با هم بریم سینِما. دعا کو مُو دوباره خنده‌هاتِ ببینُم. دعا می‌کنُم دوبار گیست تُو بادای خسه و خیس آبودان بچرخه. بچرخی، برقصی، ‌بخندی. حالا چشامُ می‌بندُم و فکر می‌کنُم رو صندلی کنار تو، تُو سینما نشستُم.‌ تونَم هی فرو می‌ری تُو صندِلی تا سِرتِ یه جوری تنظیم کنی که رو شونه‌های مُو آروم بگیره. بَد زیر گوشُم بگی: جاسم دوست دارُم. با تِموم زخمای تِنِت دوست دارُم. ایشالا که می‌ری تو پالایشگاهُ و وقتی می‌ای خواسگاری مو، بوام بهت می‌گه قِبول! مبارکه! بَد مُو از خوشی تُو خودُم فریاد می‌زنُم که سوختُم سوختُم جاسم.  ‌اُوقت مو می‌رُم دنبال یه چیکه آب. نمی‌دونُم برای رفع تشنگیمِ یا بِرا این که بریزُم رو دل سُوخته‌ی تو. چه خیالایی خاتون،‌ مو اَ پالایشگاه با لباسُ دِستای عرق کرده می‌ام تا نوازشاتِ ببینُم. می‌دونی خاتون! حالا که این نامَنِه می‌نویسُم،‌ زدُم یی کتابو به دیوار و قید   دیپلُمِ زدُم.‌ راستی خاتون تو، تُو سینما قشنگ تِریا؛ به خدا. ‌بر عکسِ مُو با این دِسای سیا و جزغالو. می‌گُم خاتون! اگه مامور سالن چراغ قُوَنِ  اِنداختو  تُونِ تُو بغل مو دید چی بِش بگُم. خو بِش می‌گُم: زَنُمه. بَد اونم می‌گه: خُو باشه کوکا! ولی اینجا که خونَت نی! بعد خاتون اگه از سینما پرتمون کرد بیرون غصه نِخور، گریه هم نِک،‌ می‌ریم یه جای‌ یی جهنم می‌شینیم و سیر دِلِمون اَ آتیش یی جِگرا سوختمون حرف می‌زنیم، ‌بَدِش تو گم می‌شی تُو روسریتُ و مُو گم می‌شُم تُو رنگ سیاهی که نِفهمیدُم کی تقدیرُم شد. هنو ای صداهای عجیب و غریب تو کوچِنِ می‌شنُفُم. مو هنو عاشِقِتُم. ‌خاتون دیگه طاقتُم طاق شده نه، ای نامَنِه می‌دُم مَمَد برات بیاره. همی امروزم می‌ریم سینِما،‌ هِمی امروز. پَ خوب گوش کن، قرار ما ساعت چار و نیم، دِمِ سینما رکس

قربونت جاسم

28 مرداد 57

 



[1]-  این اولین نامه از 15نامه داستانی ست که سال 81 نوشته شد... بعد از این 14 نامه ی دیگر بود که جاسم برای خاتون نوشت...اما هیچ کدام آنها نیست...فقط می دانم که نسوخته اند ..گم شده اند...شاید هر کدام این ها گوشه ای از دل کسی افتاده اند...گوشه ای از جاسم در جاسم ها و گوشه ای از خاتون در خاتون ها...



نظر خوانندگان: 10 نظر