یا کمدی- درامی در حواشیِ مستراح
شاید بارزترین دلیلِ برتری نوعِ انسان نسبت به ما و عموزادههای نهچندان دلچسبِمان عمرِ درازاش باشد. وگرنه تمامِ موجودات، حتا همان لختهی خونِ لذیذى که حالا رویاش جا خوش کردهای یک جورى از عقل و زبان بهرهمنداند. مسالهیِ اصلی زمان است. یعنی فرصتِ کافی برایِ انتقالِ اطلاعات و تجربه؛ همان چیزى که فلاسفهیِ گندِدماغِ نوعِ بشر اسماش را گذاشتهاند آگاهیِ تاریخی. همان که باعث میشود این ابلهِ دوپا طیِ حدودِ یک کرور ساعت از عمرِ خود اشتباهاتِ تاریخیِ همنوعاناش را دوباره مرتکب نشود. همان که آنقدر ریشه در زمان دارد که تو حالا حتا نیمى از کلماتِ من را نفهمی و مثلِ بز، محوِ من، بنشینی یک گوشه و پنجههایات را بلیسی. که از تمامِ تجربیاتِ من فقط همین عایدات شود که اگر ساعتى، زمانى، یک گوشهاى نشسته بودی و آن وقت چیزى دور و بر- ات تکان خورد، یا اگر ارتعاشى، لرزشى، رویِ شاخکهایات احساس کردی، زود بپری.
و تازه اگر خیلی زرنگ باشی و ضریبِ هوشیات از هفت تجاوز کند، یاد میگیری که با دیدنِ جسمِ مشکوکى در محیطِ جولانگاهات، وقتِ نشستن، از خیرِ لیسیدنِ پنجههایات بگذری. آخر آگاهیِ تاریخیِ نوعِ بشر تا فهمِ این مطلب پیش رفته که سرعتِ عکسالعملِ ما هنگامِ لیسیدنِ پنجهها تا یک- پنجم کم میشود. و البته دیگر پُر واضح است که تمامِ تواناییهایِ آنها و ناتواناییهایِ ما ریشه در زمان دارد. بُعدِ چهارم. میفهمی؟
اینطوری نگاهم نکُن. لااقل یک چیزى بگو. من احمق را ببین که این همه از عمرِ مفید- ام را برایِ تو صغرا- کبرا چیدهام. هرچند تقصیرِ تو که نیست. تقصیرِ همین عمرِ کوتاه است. من هم اگر از اقبالِ خوشام نبود و مادر- ام تویِ مستراحِ این مردکِِ غربزده تخم نمیگذاشت، حالا چیزى سر- ام نمیشد.
شما را به خدا سر و صدا نکنید. این همه غذا. بروید آن طرفتر. دارم با بچهام حرف میزنم. یک گوشه بنشینید و غذایتان را بخورید.
چی میگفتم؟ آهان. نَقلِ این بیچاره بود. میدانی؟ آن اوایل گمان میکردم که این جوری بودن، غربزده بودن، چیزِ خیلی خوبىست. آخر این مردک و زناش آدمهایِ خوب و بیآزارى بودند. وقتهایى که با هم حرف میزدند، من هم مینشستم یک گوشه و خوب گوش میدادم؛ چیز یاد میگرفتم؛ تحصیل میکردم.
تفریحام اما وقتی شروع میشد که مینشست به نوشتن. آن وقت من هم دور سر- اش میپریدم و دمِِ گوشاش بالهام را تند- تند به هم میزدم. آخر میدانی؟ ما یک جورهایى عقدهای هستیم. حالا اقتضایِ طبیعتِمان باشد یا نباشد، میدانم که عقدهای هستیم.
معنیاش را درست نمیدانم. عقدهای را میگویم. یعنی اولین بار همین دو ساعتِ پیش، وقتی که آن آدمهایِ مهربان آمدند تویِ خانه، از زبانِ این شنیدم. لابُد چیزِ خوبىست. برایِ ما که چیزِ خوبى بوده تا حالا. گیرم که بخت یارِ من نبود و دارم جان میکَنم. انگار بالام بد جورى آسیب دیده.
حواست کجاست؟ دارم با تو حرف میزنم.
فکر میکنم غربزده یعنی موجودى که تا نیمههایِ شب مینشیند به خواندن و نوشتن. یعنی اگر این یارو، همانطور که آن آدمهایِ مهربان گفتند، غربزده بوده، معنیاش هم لابُد همین است. و البته کسى که به تهاجمِ فرهنگی کمک میکند. معنایِ این یکى را دیگر اصلا نمیدانم. شخصا ترجیح میدهم عقدهای باشم. این جوری بهتر است.
داشتم میگفتم... غربزده یعنی موجودى که تا نیمههایِ شب بیدار است. مصیبتِ من هم از همینجا شروع شد. همین چند ساعتِ پیش بود. یک گوشه نشسته بودم و خود- ام را برایِ خواب آماده میکردم که آمد نزدیکام. نزدیکِ نزدیک که نه. در فاصلهیِ مُجازِ امنیتِ پرواز. سر- اش را پایین آورد و اسمام را پرسید. با بیحوصلگی نگاهى به سر تا پایاش انداختم. گفت که دلاش گرفته. تکان نخوردم.
دل هم احتمالا مثلِ عصبِ سیاتیک از اعضایى است که مخصوصِ اندامِ انسانهاست و ما عقدهایها از آن بیبهرهایم.
گوشهیِ لبهاش را به طرفین کشید. پلکهاش را بست و نفساش را با صدا از دماغاش بیرون داد. دوباره چشمها را گشود و گفت: «تو هم مثلِ من تنهایی؟» به خود- ام زحمت ندادم که جواباش را بدهم. میخواستم بگویم که بدونِ احتسابِ تخمهایى که در شُرُفِ بچه شدن هستند، همین حالا سه تا مگس تویِ خانهاش هست. میخواستم بگویم که خود- اش هم با وجودِ زناش تنها نیست. نگفتم. زبانام را بلد نبود. هیچ انسانى زبانِ ما را نمیفهمد. یعنی میشنود اما گمان میکند که ما فقط وِز وِز میکنیم.
جواباش را ندادم. به زحمت پریدم و سی- چهل سانت آنطرفتر نشستم. تکان نخورد. از همانجا آهسته چیزى گفت که نشنیدم. دو- سه قدمى به سمتاش برداشتم. زناش خواب بود حتما که آهسته حرف میزد. بلند شد. دورى تویِ اتاق زد. برگشت. سر- اش را پایین آورد و آهسته گفت: «تو هم مثلِ من نمیفهمی.»
دیگر داشت حوصلهام را سر میبُرد. اول بیخوابام کردهبود و حالا هم رک و پوستکنده بِهِم میگفت «نفهم.» اگر میتوانستم، اگر زور- ام میرسید، اگر قد و قوارهام بزرگتر بود، حالیاش میکردم. مادر- اش را جلویِ چشماش میآوردم و بعد یک ساعتى تخت میخوابیدم.
سیگار- اش را روشن کرد. پُکى زد و دود- اش را فرستاد تویِ هوا. نزدیک آمد و پرسید: «خیام دوست داری؟»
عمر من که دیگر به دنیا نیست اما یاد- ات باشد که خوب بررسی کنی، ببینی این خیام چیست. باید خوراکِ لذیذى باشد. من هم همین فکر را کردم که در جواباش دستهایام را به هم مالیدم.
از نشانههایِ غربزدهها یکى هم این است که بعد از این که خوب اشتهایات را تحریک کردند، به جایِ آن که شکمات را پُر کنند، سر و صدا راه میاندازند. این دیوانه هم همین کار را کرد. ضبطِ کوچکاش را آورد نزدیکِ من، روشن کرد و صدایاش را پایین آورد. نیم ساعتى به همین منوال گذشت و خواب به چشمام نیامد. انگار هرکجا که میرفتم این صدا هم بود. یکى حرف میزد، یکى عربده میکشید. آن میان تنها جملهیِ درست و حسابی که به گوشام خورد آنجایى بود که یارو میگفت: «یک شب زِ جهان گذشت و تو بیخبری.» بلند شدم و دورِ ضبط چرخى زدم تا توجهاش را جلب کنم. تا مگر چراغها را خاموش کند و بگذارد بخوابم. نشد. نفهمید. نگاهاش اما به من بود. همین شد که رفتم و دور و برِ ساعتِ دیواری هم چرخی زدم. باز هم اما خیالیش نبود. خسته شدم. بیخوابی داشت دیوانهام میکرد. یادم افتاد که نزدیکیهایِ تولدِ تو باید باشد. آمدم سراغت و دیدم که از تخم بیرون آمدهای. رفتم تویِ آشپزخانه و میانِ تاریکی جا خوش کردم.
اینطوری نگاهام نکن. مگر رابطهیِ مادر و فرزندی چیزی بیش از این باید باشد؟ این آدمیزاد هم که میبینی، نه این که توانِ پرواز ندارد، نه این که دوتا پاش همیشه رویِ زمین است، مدام به چیزهایِ زمینی دل میبندد. با بچهاش هزاران ساعت سر میکند و اسماش را میگذارد مِهرِ مادری. حواسات باشد؛ یاد- ات باشد که اگر تو هم روزی به تورِ دو تا آدمیزاد خوردی، یک وقت واگیر نکنی؛ فریبِ اخلاق و نگاهِ زمینیِ آنها را نخوری.
معلوم هست داری چهکار میکنی؟ این همه خون دور و بر- ات ریخته، یک راست آمدهای خونِ من را میمکی؟ حواست کجاست؟ مادری گفتند؛ فرزندی گفتند ...
هنوز درست و حسابی خوابام نبرده بود که این از خدا بیخبر آمد تویِ آشپزخانه، چراغ را روشن کرد، چیزی از یخچال درآورد و مشغولِ خوردن شد. اعصابام حسابی به هم ریخته بود. تکان نخوردم اما که چشماش به من نیفتد. حال و حوصلهیِ حرف زدن با این دیوانهیِ غربزده را اصلا نداشتم. کاش این آدمها میفهمیدند که هیچ چیزی خوابِ سرِ وقت نمیشود.
صدایِ زنگِ در آمد که از آشپزخانه رفت بیرون. من را بگو که فکر میکردم بخت یار- ام بوده. خود- ام را آماده میکردم که خوابِ شیرینِ دستشویی و کثافاتاش را ببینم که دوباره سر و صدا بلند شد. آن هم چه سر و صدایی. من هم مثلِ تو، مثلِ این رفقا آمدم که ببینم اوضاع از چه قرار است.
از من به تو نصیحت، تویِ کارِ آدمها فضولی نکن. همین فضولی بود که خونام را ریخت و بالام را شکست. گیرم که چهارتا کلمهیِ جدید هم یاد گرفتم؛ گیرم که آن آدمهایِ مهربان دو پُرس غذایِ تمام نشدنی برایمان گذاشتند؛ وقتی که مگس عمر- اش به دنیا نباشد اینها به چه دردی میخورد؟
باشد. باشد. بخور؛ بِمک؛ من که رفتنیام. حالا پنج دقیقه دیر و زو-اش فرقی نمیکند. باقیِ داستان را هم که خود- ات میدانی. یواش... حواسات کجاست؟... تو را به خدا آرام...
بامداد پنجشنبه 27/2/1386 خورشیدی- رودهن