صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




محسن اكبرزاده

کارگاه داستان: هیبریداسیون


هنوز زیاد نبودند دایره‌های سرگردان. چندتایی به دیوارها و چندتایی آویخته به دروازه‌ها، ولی به دار شبیه نبودند تنها دایره بودند. دایره‌ها گردو نبودند، خورشید هم، صفحه‌ی ساعت هم، مردمک چشم هم. دایره‌ها فقط دایره بودند. شیشه‌ای رنگ به ضخامت حباب. حتی نازک‌تر، به ضخامت دایره.

وقتی همه با حیرت نگاه می‌کردند به چرایی دایره‌ها، من از پشت عینک نم گرفته‌ام فکر می‌کردم نه خیال می‌کردم گر چه هیچ‌گاه میان این دو برایم جمع نشد همان‌گونه که تمایزشان را نفهمیدم شاید یادم می‌آمد این سؤال همیشگی را که اقطار دایره خیلی زیادند یا بی‌نهایت. خانم زندیان همیشه می‌گفت: خیلی زیاد چون اگر زیاد بکشی دایره سیاه می‌شود و دیگر جا ندارد. فکر نمی‌کرد که ما خیلی بچه‌ایم آنچه باور داشت می‌گفت و من می‌خندیدم و می‌گفتم اگر خط‌ها را باریکتر بکشیم قطرها زیادتر می‌شوند  و هر چه باریکتر خط‌ها زیادتر. اما در آن زمان هم در ذهنم به بی‌نهایت باور نداشتم چون می‌دانستم خط اگر خیلی نازک شود دیگر نیست.

به دایره‌ی ساعت نگاه می‌کنم که دایره‌ای از توی سرم رد می‌شود. ساعت هیچ عددی را نشان نمی‌دهد. عقربه‌ها هستند. ثابت هستند، اعداد هستند ولی من هیچ زمانی را ادراک نمی‌کنم. مثل تصویری از یک درخت که تعداد برگهایش در انبوه بی‌نهایت یا شاید بهتر باشد بگویم خیلی زیاد آن، برای تو محو می‌شود، فرو می‌رود. حل می‌شود. حالا اعداد در 12 شماره حل می‌شوند. 12 عدد بزرگی است که توانسته تمام اعداد را برایم حل کند. توی یک دایره قدم می‌زنم. می‌ایستم پشت پنجره‌ی رو به شهر و نگاه می‌کنم. دایره‌ها توی هوای ابری می‌رقصند گاه گاه در ابرها فرو می‌روند بعد با سرعت مثل یک شهاب، اما نه شهاب ناپدید می‌شود مثل یک قطره می‌چکند تا روی زمین و بعد فرو می‌روند. همه‌ی دایره‌ها اینطور نیستند بعضی‌هایشان به زمین نمی‌رسند، به هم می‌چسبند و بعد کنار یک بلندی ساختمان، درخت، یا حتی یک تابلوی راهنمایی می‌ایستند.  انگار پچ پچ می‌کنند بعد آرام آرام بزرگ می‌شوند و قهقهه می‌زنند و بعد به نزدیکترین نفر حمله می‌کنند و از توی سرش رد می‌شوند.               

 

دیروز یکی می‌گفت چند دایره، یک نفر را کشته‌اند. بعد از آن هم، از چند نفر دیگر شنیدم. امروز صبح هم همسایه‌ام  همان پیرمرد و دخترش که تازه آمده‌اند - احمدی نامی است گویا- برای اولین بار توی راه پله‌ها به من سلام کرد بعد دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت: تو که باور نمی‌کنی، کار دایره‌ها نیست، با دایره‌ها کشته‌اند اما دایره‌ها نکشته‌اند. بعد دایره شد روی پله‌ها غلتید و رفت پایین. دنبالش دویدم.

بار اول بود که تبدیل آدم به دایره را دیده بودم حتی نشنیده بودم، فقط حدس می‌زدم یا شاید هم خیال می‌کردم دایره‌ها هم مثل آدم‌ها هستند چون روی پشت‌بام که قدم می‌زدم یکی‌شان را روی لبه‌ی بام گیر آورده بودم که داشت شعر می‌گفت. گریه نمی‌کرد ولی توی شعرش اشک زیاد بود. کاش صدایش را موقع خواندن می‌شنیدم و یا خطش را می‌خواندم. اگر چه می‌دانم دایره‌ها شعر نمی‌گویند. احمدی، نه، دایره از در ساختمان بیرون رفت. پی‌اش دویدم. توی کوچه که رسیدم وسط کوچه ایستاده بود و با سرعت می‌چرخید. ولی جایی نمی‌رفت، در جا می‌زد. همه‌ی مردم دورش جمع شده بودند. یکی گریه‌اش گرفت و رفت آنسو‌تر ایستاد، میانه‌ی کوچه، باد نمی‌آمد  اما هوا مثل همیشه ابری بود. بعد همه آرام آرام پشت سرش جمع شدند. پشت سر همان که گریه‌اش گرفته بود. چند نفری را با اکراه و یک نفر را هم انگار به زور بردند. انگار خجالت می‌کشید یا اینکه مطمئن نبـــود ولی نمی‌ترسید. مطمئنم که نمی‌ترسید. احمدی، همان دایره، به سمت آنان رفت. جهید، پرید، خودش را شلیک کرد و از توی سر همه‌ی آنها رد شد. بعد همه جا ساکت شد. احمدی نبود آنها همانطور وسط کوچه ایستاده بودند، ماتشان برده بود. یک لحضه گمان کردم نکند به من زل زده‌اند به دست‌هایم نگاه کردم، نه شبیه دایره نبودم. بعد آرام با وحشتی که کم کم درونم جان می‌گرفت پشت سرم را نگاه کردم. احمدی روی زمین خوابیده بود ولی احمدی نبود دایره هم نبود، شبیه برفک تلویزیون بود، رنگش نه، شکلش هم نه. اجزای بدنش، دهنش چشم‌هایش، همه‌اش به ظرافت دایره از هم جدا شده بودند. ولی بدن از هم نپاشیده بود. مثل یک پازل تمام شده که خوابش برده باشد، وسط خیابان مرده بود. اینکه مرده بود را بعداً فهمیدم، خیلی بعدتر.

ساعت که هیچ، تلویزیون و روزنامه‌ها هم که هیچ. از هیچ کدام هیچ نمی‌فهمم. حتی آیینه را وقتی روبرویش می‌ایستم احساس نمی‌کنم. این بار آخر شک کردم این آیینه است یا در کمد. ابعاد دیوار‌ها تغییر کرده، هم اندازه شده. فاصله‌ی همه‌ی دیوارها با هم برابر است. حمام، آشپز‌خانه، اتاق خوابم، همه مثل هم  با یک فاصله ایستاده‌اند. اینجا تنها موجود نا‌منظم که شبیه هیچ چیز نیست منم. تنها چیزی که به من قدرت و ایمان می‌دهد این است که به دست‌هایم که نگاه می‌کنم، هستند. پاهایم نه، چون خیلی وقت است پایم به چیزی نگرفته. از خانه که بیرون بزنم امید چندانی ندارم که کسی را ببینم همان‌قدر که امید چندانی ندارم دایره نبینم. امروز خورشید وسط آسمان خوابش برده بود. خسوف نبود، خورشید بود، روشن هم بود، نور هم داشت، ولی مثل همیشه بی‌نهایت نبود. خیلی زیاد بود ولی بی‌نهایت نبود.                                 

ارتفاعم که کم می‌شود تصمیم می‌گیرم توی چیزی فرو بروم. حوصله‌ی لطیفه‌های مسخره‌ی بقیه را ندارم. به گمانم بقیه وقتی آن بالا می‌رسند تصمیم می‌گیرند که وقتی پایین رسیدند چه کارکنند یا اینکه اصلاًَ پایین بیایند یا نه. راستش من هم چندان راغب نیستم. ترجیح می‌دهم روی هوا لیز بخورم، برقصم و لب‌بامِ آن آپارتمان چرت بزنم، شعر بخوانم و اگر هم شد کمی گریه کنم. البته توی پشت بام فرو نمی‌روم فقط روی آن چرت می‌زنم. گاه احساس می‌کنم برخلاف بقیه‌ی دایره‌ها اصلاً استعداد فرو رفتن و حل شدن را ندارم.  وقتی حل می‌شوی اینکه بعداً از کجا و به چه شکل دوباره بروز کنی معلوم نیست. شاید اصلاً شبیه آدمیزاد شــــدی. شاید آدم‌ها اول دایره‌هایی بودند که فرو رفتن و حل شدنِ موفقییت‌آمیزی نداشته‌اند. دیروز یکی می‌گفت دایره‌هایی که حل می‌شوند عاشق شده‌اند ولی من که عاشقم یا اینکه فکر می‌کنم عاشقم یا شاید هم خیال. اما تنها چیزی که به آن اعتقاد کامل دارم این است که قطرهای من برخلاف بقیه بی‌نهایت نیستند، فقط خیلی زیادند، نازک و زیاد.       

اردیبهشت 82 اهواز

 

 



نظر خوانندگان: 1 نظر