در مجموعه داستان «شهرزاد قصه بگو!» نوشتة محمد بهارلو، به مقتضاي يك اصل روايي مدرن، نويسنده از هرگونه توصيف و تشريح حالت روحي آدمها احتراز كرده است و در عوض اين حالت را از طريق كُنشهاي جسماني و كلامي قابل درك ساخته است. در حقيقت بهارلو كوشيده است آنچه را واقعاً در عمل در يك «واقعيت داستاني» روي ميدهد، روي كاغذ بياورد ـ آن چيزهايي را كه احساس يا عاطفه آدمي با آنها سرشته و عجين شده است ـ بيآنكه مستقيماً از خودِ احساس يا عاطفه سخني به ميان بياورد. از همينرو كلماتي كه بارِ عاطفيِ قراردادي دارند و اغلب به صورت صفت و قيد مصرف ميشوند تقريباً در هيچ يك از چهار داستان اين مجموعه بهكار نرفتهاند، و هر آنچه را خود خواننده ميداند يا بايد بداند نويسنده از متن حذف كرده است. براي مستند كردن اين بحث دو نمونه از نثر دو داستان كتاب را در اينجا نقل ميكنيم:
«سرِ شب بود كه خبر شديم پيدايش شده است. مادرش دمِ در خانة ما آمده بود و به سايه گفته بود كه دخترش ميخواهد من را ببيند. پيرزن گريه ميكرده، انگار از آمدنش خوشحال نباشد. جز ما به كسي خبر نداده بود. به در و همسايه گفته بود كه دخترش براي كار به شهر ديگري رفته است. راستش اولش باورمان نشد. خيال ميكرديم بازي درآورده است، يا با نامزدش جايي رفته و خواسته است مادرش را دست به سر كند. فرداي روزي كه غيبش زد و مادرش اشكريزان دمِ درِ خانة ما آمد سايه گفت: حتم با پسره جايي رفته و اينطوري خواسته است سر پيرزن را بيخِ طاق بكوبد.» (صفحة 11)
در قطعة بالا كه آغازبنديِ نخستين داستان كتاب است، به رغم اينكه از نظرگاه اولشخص مفرد نوشته شده است، هيچ توضيح يا دلالتي كه نمايندة مداخله يا قضاوت راوي در متن روايت باشد به چشم نميخورد. همه چيز كاملاً به صورت عيني يا نمايشي روايت شده است و توصيفها تابع روند حركت و كُنش (action) داستاني است. نمونه ديگر:
«اول كه ديديمشان باورمان نشد. بالاي سرمان چرخ ميزدند و ميرفتند تا روي نخلستان و بعد برميگشتند و تنگ هم، بال به بال، پايين ميآمدند و دوباره اوج ميگرفتند و از هم جدا ميشدند و باز زنجيروار چرخ ميزدند. يكيمان اول ديد، بيآنكه چيزي بگويد هاج و واج دستش را بلند كرد و بعد همهمان ديديم. سوت هم كشيديم و دست زديم و آنقدر تو آسمانِ روشنِ داغ نگاهشان كرديم كه سرمان گيج رفت. آفتاب صاف به كلههامان ميتابيد و عرق از هفت بندمان ميجوشيد. همان كه اول ديده بود گفت: اينها كبوترهاي ناخدا صالح نيستند؟»(صفحه 63) قطعة بالا نيز آغازبنديِ سومين داستانِ كتاب، «كبوترهاي هوايي»، است و در اينجا نيز كمترين اثري از ذهنيت رواي ديده نميشود. كلماتي نظير «هاج و واج» و «روشنِ داغ» و «صاف» كه معمولاً كاربرد صفتي دارند جنبه كاملاً عيني يافتهاند؛ به طوري كه خواننده احساس ميكند كه در تماس مستقيم با موضوعِ روايت قرار دارد و راوي (يا نويسنده) حايلي ميان او و متن نيست. در واقع نويسنده خواسته است خواننده بيواسطه تحت تأثير واقعه، آنچه در حال وقوع است، قرار بگيرد و سپس خودش در صورت لزوم آن را ارزيابي كند.
چنان كه اشاره شد هر دو داستان به صيغة اولشخص مفرد نوشته شدهاند و با اين نظرگاه طبعاً راوي نميتواند عواطف يا برداشت خود را از واقعه، هر چه هست، ناديده بگيرد يا انكار كند. او روايت ميكند و به مقتضاي روايتگري نشانههاي طبيعيِ تحتِ تأثير قرار گرفتنِ خود را به دست ميدهد. اما آن چه نويسنده انجام ميدهد تمشيت روايت، يا هدايت كردن راوي، به گونهاي است كه ما به اتكاي توصيف نشانههاي جسماني يا مشهود پي به ماهيتِ حقيقيِ عواطف آدمهاي داستان ميبريم. وقتي نويسنده ميخواهد مفاهيمي مانند خستگي و ترس و خشم و مانند اينها را توصيف كند آنها را به اموري معين و قابل مشاهده مستند ميسازد. مثلاً در داستان «شهرزاد قصه بگو!» نويسنده براي نشان دادن اضطراب زن (شهرزاد) به ملاحظاتي مانند «عرق ريختن» و «لرزيدن» و «پريدن گونه» و «سفيدي لبها» اشاره ميكند و با صفتِ اضطراب و مفهوم انتزاعي آن كاري ندارد:«صدايي ميآمد؛ انگار كسي كاغذي، يادداشتي، لاي شكاف در ميگذاشت. ديدم كه دارد ميلرزد. عرق ميريخت و ميلرزيد. زير گونه راستش ميپريد. لبهايش سفيد شده بود.» در واقع ما ميبينيم كه احساس اضطراب پس از واکنشهاي جسماني دست ميدهد، يا به عبارت ديگر محصول مشترک اين واکنشها است. اگر اين نشانهها را که از تغييرات سلسلة اعصاب حاصل ميشود از مفهوم اضطراب منفک سازيم در حقيقت چيزي از عاطفة اضطراب باقي نميماند؛ زيرا خود اضطراب جدا از اين نشانهها چيزي جز يك مفهوم مجرد نيست.
البته لازم است به اين مطلب نيز اشاره شود كه احتراز كردن از تشريح و تفسير حالت روحي آدمها به خودي خود كيفيت ادبي يك متن را تضمين نميكند، بلکه آنچه اهميت دارد الزامآور بودن و نحوه اجراي آن است. اصولروايي و شگردهاي بياني را در يك داستان نه الزاماً راوي (و نويسنده) بلكه ضرورتهاي خاص هر داستان تعيين ميكند. خواننده فرهيخته به روايت بيش از راوي اعتماد دارد، و صورت و ساختار درونيِ يك متن را به مدعاي راوي، صرفنظر از مقام و موقعيت و جنس او، ترجيح ميدهد. بنابراين يكي از اصول بسيار مهم اين است كه ما به عنوان مخاطب بتوانيم نگاه خود را از ظاهر يا سطح امور به عمق دروني آنها معطوف سازيم. طبيعي است كه اين امر در صورتي ميسر است كه نويسنده با ديدي كاونده و ژرفنگر متن را ساخته و پرداخته باشد؛ به طوري كه ما بتوانيم با ذات امور تماس بگيريم.
در «شهرزاد قصه بگو!» نويسنده كوشيده است فضاي داستانها را با حداقل توصيف ـ با كوتاهي و فشردگي ـ بيافريند تا هيچ عنصر زايدي در متن به چشم نخورد. اين كوتاهي و فشردگي نه صرفاً در هيئت كلمات، در بافت جمله يا عبارت، بلكه ملهم از نحوة گزينش محتواي تجربي و بينش ناظر بر داستانها است. كاملاً پيدا است كه نويسنده آگاهانه از كاربرد خطوط اضافي ـ انواع صفت و قيد و مترادفات ـ خودداري كرده است و داستانها از حيث معماري داراي نوعي سادگي و فروتني و فاقد حجمها و ابعاد مزين و مصنوعاند. اين سادگي و فروتني را در سبك نويسنده، چه در زبان نوشتار و چه در زبان گفتار، ميتوان به وضوح تشخيص داد؛ به طوري كه تقريباً هيچ اثري از «ادا و اصول» و زينت كلام، يا همان تكلف و تصنع؛ در داستانها ديده نميشود. در حقيقت آنچه زبان داستانها را متنوع و رنگين ساخته است كاربرد زبان زنده، زبان مبتني بر محاوره، و به كارگيري مفردات و تركيبات عاميانه است كه طنين صداي زنده از لابهلاي آنها شنيده ميشود. رفتار نويسنده با زبان محاوره، با وجود ذخيرههاي كلاميِ بيپايان اين زبان، به جاي اين كه مطيع قاعدههاي مرسوم و متداول باشد تابع ذوق ادبي نويسنده و اقتضاي خود داستانها است. در عين حال كاربرد اجزاي كلام در هر داستان به همان ترتيبي است كه به طريق اولي معناي كلام ايجاب ميكند. بنابراين تراشيدگي و پيراستگيِ بافت كلامي داستانها را بايد مرهون همين ضرورت دانست؛ ضرورتي كه از آن به شگرد نيز ميتوان تعبير كرد.
اما دربارة زبان داستانهاي «شهرزاد قصه بگو!» اين نكته را هم بايد مورد توجه قرار داد كه نويسنده در كاربرد زبان گفتاري، نحو مبتني بر زبان زنده، از هر گونه تشبيه و استعاره و مجاز پرهيز كرده است و در عين سادگي و خلوص كوشيده است انسجام و انضباط زبان خود را حفظ كند. طبعاً نويسندهاي كه خود را آگاهانه از هر گونه صنايع بديعي محروم ميكند بايد تسلط كامل بر زبان و آگاهي فراوان از ظرفيتها و ريزهكاريهاي آن داشته باشد. همچو نويسندهاي بايد بتواند سبك را از درون زبان بيافريند، بيآنكه آن را بيارايد و تزيين كند. با توجه به اين ملاحظات بهارلو تا حد زيادي توانسته است جهان ذهني آدمهاي داستانهاي خود را در زبان متجلي كند؛ البته زباني سالم و معتدل و با ضربآهنگي مناسب، و خالي از هرگونه زرق و برق و طنطنه و طمطراق.
قطعاً بحث در باب سبكپردازي در داستانهاي «شهرزاد قصه بگو!» ناكافي خواهد بود اگر به عنصر گفتوگو در داستانها اشارهاي نشود. واقعيت اين است كه ساختار داستانها بر پاية گفتوگو بنا شده است، و نويسنده نقش ساختاريِ تعيينكننده را در داستانها به عنصر گفتوگو محول كرده است. واگذار كردن چنين كاركردي به گفتوگوي آدمهاي داستان، به نحوي كه شكلگيري «پيرنگ» (Plot) و فضاسازي و ترسيم سيرت آدمها به عنصر گفتوگو محول شده باشد، طبعاً ما را به هر كلامي كه از دهان آدمها بيرون ميآيد بسيار حساس ميسازد و هر لغزش يا حتي سهوي ميتواند آسيبي جبرانناپذير تلقي شود. بهارلو حتي از عنصر گفتوگو، زباني كه كيفيت محاوره دارد، در نثر نوشتاري يا توصيفي نيز استفاده كرده است؛ به طوري كه نوعي كيفيت گفتاري يا گفتوگويي در سراسر متن داستانها محسوس است. گويي جملات خطاب به كسي ادا ميشوند، در مناسبت با گفتارهاي گذشته و احتمالاً آينده، و البته با در نظر گرفتن فضاي زبانشناختيِ زبانِ رايج و زنده. حتي در داستانهايي كه به صيغة اولشخص مفرد نوشته شدهاند ـ دست كم در سه داستان كتاب ـ به هيچرو جانب تكگوييِ بيروني راوي گرفته نشده است، و ما بيش از هر چيز صداي «ديالوگ» (گفتار دو نفره) و «پولي لوگ» (گفتار چندگونه) را از متن روايت ميشنويم. اين توضيح نيز ضروري به نظر ميرسد كه در زبان راوي نه صداي شخص نويسنده بلكه اصل حاكميتِ زبان طبيعي و رنگين مردم مد نظر بوده است؛ يعني زبان چند گفتاره يا چند صدايي كه زبان معاصر و به تبع آن زبان داستان مدرن نيز هست.
در «شهرزاد قصه بگو!» بهارلو كوشيده است داستانها داراي عينيت دروني و بيروني باشند و خواننده در مواجهه با داستانها خود را تحت هيچ فشاري احساس نكند و هر معنا يا احساسي كه از داستانها قابل درك باشد داراي كيفيتي طبيعي و «اتفاقي» باشد؛ به نحوي كه گويي ما مستقيماً و تصادفاً در معرض ماجراهايي قرار گرفتهايم. اين احساس يا اتفاق زماني پديدار ميشود كه توازنِ حساسي ميان سبك و روايت و ماية داستان حاصل شده باشد؛ توازني كه به هيچ وجه پايدار نيست و طبعاً در همه حال دست نميدهد.