زمین را دود فرا گرفته
وقتی از چیدن آسمان برمیگردی
تا برای من هوا بیاوری
خدا بوی دستهای تو را میگیرد
گلها که مردانی غمگیناند
از شهوت چیده شدن
به سمت دستهای تو بلند میشوند
مثل
زنی که جای نگاه مردی عاشق را
سالهاست روی تنش قاب گرفته
و از پشیمانی شرم بی معنای دخترانهگیاش
هر ماه موهایش را رنگ میزند
و سرِ خیابان خانهی همان نگاه میایستد
تا لبهای پسرکی را که هر صبح به مدرسه می رود ببوسد
عجب پیچیده است
بوی دستهای تو
اهواز
فروردین 87