گفتم: تو روحت!
گفت: ولم کن عباس! جون معصومه ولم کن! من زن و بچه دارم!
گفتم: قسم نده لامصب! چی از جونم میخوای! شب تا صب از تو اون کارگاه لعنتی زل پنجره خونه مردمی که چی؟ مگه خودت، خونه زندگی نداری! دیوث!
گفت: ولم کن برم! به خدا من یه تک پا اومدم تا دم در خونهتون فقط که فیلم محمودو بدم و برم! کاری ندارم به مرگ عباس!
گفتم: حرف بزن نامرد! کی اجیرت کرده؟ حتمی داشای مهری!
گفت: دارم خفه میشم عباس! به روح مادرت اگه چیزی بود میگفتم...
گفتم: بگو کثافت! نامرد! مادر به خطا! روزی چن بار همتون مهری رو ]...[! جاکشا!
که یه هو این علی گُه درو وا کرد و اومد تو. همین جور با دهن وازش تو نور واساده بود زل ما. داد زدم: درو ببند عوضی! که یه هو کیفش افتاد و با دسای تیکه یخش حمله کرد طرفم و دسامو از دور گردن جمال میکشید که من هی فشار میدادم و چشای جمال وق زده بود بیرون و صورتش کبود میشد که علی هلم داد و دستامو کشید وجمال هنی کرد و دویید بیرون که افتادم رو پلاستیک در گاهی و در کوبیده شد به هم که علی با خیک گندهاش افتاده بود روم و همین طور میزد به سر و صورتم و عربده میکشید: چی میخوای از جونمون لامصب! بسه دیگه! بسه! میخوای آبرومونو تو محل ببری؟!
هی اومد تو دهنم که ناموسشو بجمبونم، یاد اون دفعه افتادم که چه غیرتی به اون سلیطه داشت و انگار زنش بود. ای ریدم تو اون کتابایی که تو خوندی که با یه رختخواب همه چی از کلهات میپره! همچین جوشی شده بود سر اون دختره سرکهسماقی که میخواست یخهمو جر بده! ناکس! میدونم دیگه! دختره همه این خونه رو داره تابلو میکنه میکوبه به دیوار! علی ناکسم، به تخمش نیس! کابوس یک! کابوس دو! کابوس کوفت! کابوس زهر مار!
همچین چارچنگولی نشسته بود تو تاریکی پشت در و زار میزد مرد گنده که انگار عزای ننه شه...! ای! گُه بگیرن این خونه رو که همش تاریکه! روزش تاریک! شبش تاریک...! از تو این تاریکیاس که هی سر میکشه بیرون!
از پشت یخچال گازوییلیش که حالا کمد فیلمای تخمیه علی و محموده، از پشت کتابای علی که قد کشیده تا کمر دیوار. از اونجا؛ پشت پرده پنجره اتاق رو به رویی، پشت شاخههای لرزون بید مجنون که تکون میخورد. اینجا؛ جورابای سیاه کلفتش رو زمینه لاکی فرش، رو سفیدی گل و بتههایی که میپیچیدن دور ساق پاهاش و همچین که سرمو بلن میکردم، غیب میشد. انگاری نبود اصلا. نیست… نیست که سرشو بکنه توی سطل و عق بزنه! پای پلهها! تُو زیر زمین! اینجا!
همه این آشغالا رو جمع کردم یه طرف، پشت پنجره اون یکی اتاق. تا دیگه سایهش زرت و زرت رد نشه از پس پنجره. تا دیگه تُو تاریکی پلهها دسشو نکشه به دیوار و با اون پاهای کوتورمش، پلهها رو یکی یکی نیاد بالا که مچمو بگیره! که آه نکشه و نکوبه رو سینههای آویزونش که یه هو مخمو داغون کنه و بزنم زیر همه چی! که بندازمش یه طرف و بزنم هم چین که... دستام! دستای لاغرم که رگاش ور قلنبیده و میلرزه که روسری سیاهشو مچاله میکنم و چنگ میزنم که هنوز بوی آشپزخونهی زیر زمینو میده و یه ریزه عرق تنششو. عرق تنش که دستاشو میپیچید دورم و سرمو میبردم تو سینههاشو بو میکشیدم که باباهه مییومد و خرخر رادیو لکنتش... اونقد بش ور میرفت، ور می رفت، تا مامانه بلن شه و سماورو آتیش کنه. همچین که زنه میخندید و صداشو میکشید؛ آقا رضا!
مرده هنوز نگفته؛ ویتامین من! زرتی میکوبید رو رادیو و خفه! توفیریام نداش. دیگه هممون میدونسیم جواب یه آقا رضا کشدار و پر عشوه، چیه! یه مشت و خفه! مامانه همیشه میگف؛ آقا! رضا مضا، کلهاش گرده.
آقا هنوزم لخ میزنه تو این چاردیواری و فحش میده، نفرین میکنه لابد! صداش در نمییاد. اما حتمی نفرین میکنه که تُو گوش تموم دیوارای این خونه پیچیده! وختی نیس هم صداش، تُو سرم هس که غر میزنه!
یه شب، تُو دل سیاه زمسون، رفته بود توحیاط، برفا رو جارو کرده بود تُو باغچه، بیخ تنهی بید که یه هو صداش اومد. هوار کشید؛ خدایا این بچهها مادرشونو کشتن! منم بکش و راحتم کن!
مرتیکه مردهکش حالیش نیس که مام گوش داریم. همسایههام گوش دارن لابد! نفمیدم چطو شد که غیظی رفتم پایین و پامو که گذاشتم رو موزاییک پله حیاط، سرما از کف پاهام ریخت تُو تنم و قندیل بسم که جاروشو تو هوا تکون داد؛ نیا! دمپاییا خیسه! اینجارم نجس میکنی !
نمیدونم یه هو چی دید تو چشام که رف عقب و جاروش خورد به شاخههای آویزون بید و برفای موندهی رو شاخهها، ریخت رو صورت و گردن کجش... دونههای سفید برف تُو تاریکی... که در باز شد و علی کله کشید. زدم تخت سینهشو از جلو چشاش پلهها رو دو تا یکی بالا اومدم. از تُو اتاق دخترا صدای خنده میاومد. صدای خنده ریز ریز مینو... مهتاب... مثه مته رو مخته... همچی سوراخ میکنه... تو اتاق اونا پا نمیذارم. میدونم تا برم لالمونی میگیرن. عینک مامان از رو تلویزیون زل زده به همه و هیچ کی جرات نمیکنه بش دس بزنه!
چپیدم زیر لحاف. غژغژ تخت فنریم که چسبونده بودمش بیخ پنجره، زد بیرون. از پشت پرده نازک تور، سوز مییومد. پاهامو تو بغلم جف کردم و با یه دس، مچ پاهامو میمالیدم. دس دیگهمو کشیدم رو موزاییکای یخ رف کنار پنجره تا مداد نصفمو پیدا کردم و سرمو از زیر لحاف آوردم بالا تا یه مهری دیگه بنویسم سینه دیوار... یه مهری کج و کوله... یه مهری سیاه... مهری... مهری... تو چی کار کردی عباسی که یه هو مهری، ماهی شد و لیزخورد تو خیابونای گل و گشاد این شهر، که همش باد تُو گوشت هو میکشید و سیاهی چادرشو میکوبوند تُو تخم چشات؟
تو هی یه دستو ول میکردی از فرمون تا پر چادرشو از صورتت پس بزنی و موتوره کج و کوله میشد تُو جاده و هی این چادرش از رو صورتت کنار نمی رفت. نمیرفت لامصب. همین جور چسبیده بود و ول نمیکرد. این بادم بدترش میکرد. داشت خفهت می کرد لاکردار. تاریک بود. اصلا معلوم نبود کجا میره این دختر! سرشو انداخته بود پایین و هی چادرشو وا میکرد و میبس و چراغ میداد. چراغ میداد و از پیچ کوچه رد میشد. چراغ میداد و از زیر تاقی میگذشت که تو دیدیش. همچی که پیچید تو تاریکی تاقی یه لندهوری از روشنایی اون ته، شیلنگ تخته انداخت و اومد. همی جلوی چشات بود که مهری چادرشو وا کرد و سفیدی دسشو انداخت بیرون و یه چیزی گرفت از مرتیکه که دیدی... دیدی تو که سر برگردوندی طرف کوچه که کسی نباشه، آبروریزی یه وخ و تا سرگردوندی، تاقی خالی بود و نه لندهور و نه مهری! انگاری دود شده باشن تُو آسمون که دوییدی. دوییدی تا ته روشنی کوچه پشتی که میپیچید و پشت پیچ، هیچ کی نبود! پوچه! پوچه! همی باد بود که میپیچید تو شلال زرورقای طلایی که ریسه کرده بودن از این سر تا اون سر کوچه. خش خشش میپیچید تو سرت که مش کوبیدی، کف دست. نیمهی شعبون بود. دو روز پیش یا پس... توفیر نداره! دیگه نیومد! هیچ پیداش نشد اصلا! انگار نبوده از اول که تو هی میرفتی دم تاقی و برمیگشتی. میرفتی تا پیچ کوچه و وا میسادی، وامی سادی، وا میسادی تا سرما مغز اسخونتو بترکونه و دندونات تیریک، تیریک، بخوره به هم که برگردی و جمالو ببینی که لا در خونه شونو وا کرده و میخنده. میرفتی و برمیگشتی و چش تو چش جمال میشدی که سر تکون میداد و میرفت تُو. میرفتی... میرفتی و جمال... میرفتی... میرفتی و نبود... نبود. نیست. نیست. نیست. همین سایهشه که فقط تو این خونه میگرده و خوابو از همه دزیده. اصلا شب و روز، مهتابی تُو خونه میسوزه، واسه همین. یه هو نصف شب میپریدی، میدیدی سرشو آورده تو صورتت و خیره تو چشات. داد میزدی! داد میزدی! دخترا اون پایین تُو روشنی لامپ میخوابن. خودت شنیدی که آقا غر میزد؛ از ترس توئه! از ترس توئه که همش برق میسوزه تُو این خونه! اما خودت میدونی که همه از اون میترسن! از این مامانه که رفته و ول کن نيست.
نمیشه! تو خواب دیده بودی اصلا. خواب دیده بودی که مامانه سرشو کرده تو سطل و هی عق میزنه! عق میزنه! اما نفهمیدی چطو شد که علی از خواب پرید و بردش دکتر! همتون فک میکردین مسموم شده! خودش فکری بود سردیش کرده حتمی! تو ماشین سرشو گذاشه بوده رو پای علی که یه بار دیگه لرز گرفته بودش و بالا آورده بود! دکتره گفته بود؛ همون سکته آخرش بوده! تو خیالشم نمیکردی همچی بشه، فقط داد زدی؛ انقد سر به سرم نذار! هی بو نکش! بو نکش و از اون پایین سرفه نکن که یعنی آره! که یعنی خفه شدم عباس! که الهی تیر غیب بخوری عباس! رو اعصاب من را نرو خب! هی نشسه اون پایین و پاشو گذاشه رو متکا و میکوبه تخت سینهش. دخترا هم نبودن که یه هو کفری شدم و پلهها را کوبیدم اومدم پایین... سرشو خیلی فشار دادی عباسی! خیلی! داش گردنش میشکس پیرزن! همون شب هول کرد اصلا! پاش شیکسه بود... یعنی این انگشت پاش مو برداشته بود... اما مرض قنده نمیذاش جوش بخوره لامصب! هی نشسه بود گیر من... اذیتش کردی عباسی... رفته بود عینکشو عوض کنه که همچی شد. چشاش کم سو شده بود. با این دختره، نم کرده علی که حرف میزد، میگف؛ عروسی شما رو ببینم و برم. من پیری و کوری نمیخوام. همی عروسی شما رو ببینم بسمه. بقیهشونم که... آه میکشید... آه میکشید هی! آهش تُو همهی این خونه پیچیده عباسی که گرم نمیشین حالا! آهش پیچیده... بس که فشار دادی! دسات! دسات میلرزه! رگاش ور قلنبیده و اون بالا میشینی، هی دود میکنی... موتوره را نمیرف. دوازه و سی؛ میدون شاپور. دو و بیس و پنج؛ فرشته. هش؛ توحید. روزا تُو جاده میلرزیدی و شبا هی میپریدی و داد می زدی ... هی میرفتی تُو گل و شل تپههای کنار جاده و داد میزدی... هی تریلی رد میشد از روت و داد میزدی... مامانه از خواب بیدارت میکرد؛ عباس! عباس! میپریدی و داد میزدی... میپریدی و سیگار... میپریدی و سیگاری... میپریدی و تریاک و چایی تلخ... میپریدی و مامان نبود. علی خونه دختره بود. دخترا مدرسه ، آقا پشت آمبولانس بهشت زهرا... تو تنها بودی و میخواسی بمیری و دیگه پیک نباشی. نمیتونسی. نمیتونسی... تنها بودی و مامانه تو خونه میگشت... تُو خونه میگشت و دود... میگشت و سیگار پشت سیگار... آتیش به آتیش... صدای سرفهاش از پایین مییومد... توتون سیگارو خالی میکردی و سیگاری بار میزدی، از اتاق دخترا صدای اخبار میاومد... پلهها رو میرفتی پایین و میکوبیدی رو کیلید لامپ. تلوزیون خاموش بود و عینک مامان روش مونده بود... مییومدی بالا و میرفتی زیر لحاف که سایهش میافتاد رو ترک دیوار... سر برمیگردوندی، شاخههای بید پشت پنجره میلرزید که میاومدی پایین و حیاط... چنگ میزدی به شاخههای بید و میکشیدی و میکندی و لقد میزدی به تنهش و توفیری نداش... آروم از راهرو میگذشت و سرفه میکرد. سرفه میکرد و تو هوار میکشیدی و میدوییدی تو راهرو... نبود. درو وا میکردی که صورت جمال از تاریکی در کارگاه بیرون مییومد و میخندید... میخندید. درو میکوبیدی به هم که باز صداش میاومد. از تو گور، از ته بهشت زهرا تُو همهی شهر میپیچید و دسش به بالای دیوارای این خونه نمیرسید که کهنه بکشه و اون بالاها، سیا مونده بود هنوز. بس که رنگ نخورده بود سی سال و آقا حتمی پیداش میشه حالا که آمبولانسش تُو سر عباس آژیر میکشه و تُو محل پشتشو میکرد به آقاش که بچهها میخندیدن و هُوش میکردن. چراغ قرمز آمبولانس میچرخید که مامانو بهشت زهرا میبردن و خاک. خاک روی صورتش... دساش... که آقا واساده بود تو قبر. قبر مفتی بهشت زهرا...
محمود اصلا نیومد. همه دوستا و همکارای آقا با گردن کج واساده بودن دورش. چراغای قرمز آمبولانسا میچرخید. عباس یه گوشه واساده بود. دلشو نداش که یه قدم بیاد جلوتر. عباس سردش بود. یخ زده بود اصلا. علی مینو رو بغل کرده بود و دختره یه هوا اون ورتر واساده بود زل علی. مهتاب لب گور رو زمین پهن شده بود و ضجه میزد. عباس گریه میکرد. همه مهریای رو دیوارم یه کلاغ شده بود و نشسه بود سر درخت و زل زده بود تُو گور مامانعباس. عباس سرشو انداخ پایین و چند قدم رف پایینتر که یه سیگار بکشه. که مامانه سرفه نکنه باز.
چراغای آمبولانسا میچرخه. تُو سر عباس آژیر میکشه. ژیر میکشه... حتمی این بار اومدن دنبال من. سر ظهری میخوان غافلگیرم کنن... آژیر میکشه... ژیر میکشه... ژیییییییییر...
بهمن ماه1386