تاریکی که نه، چون همیشه یک مهتابی روشن است، دوست دارم اگر کسی وارد شد سریع نتواند بفهمد من توی این اتاق پشت این میز روی صندلیِ قهوهای که چرخهایش خراب است نشستهام، اگر سراغم را نگیرند که معمولا نمیگیرند، ساکت مینشینم و به دکمههای دستگاه تایپم دست میزنم تا بروند. صدای مهتابی کلافهام کرده است، هر وقت خیلی عاصی میشوم میگویم فردا ترانسش را عوض میکنم.
امشب شام سیرابی داریم و بوی سیرابی دلم را آشوب میکند، شاید هم بوی سیرابی نیست که حالم را خراب کرده، ممکن است بخاطر صدای کسی باشد که از اتاق مجاور میآید . چرا تا حالا دقت نکرده بودم اکثر لوازمِ این اتاق قهوهایست، کمدها، موکت، قاب دور آینه، جا لباسیِ چوبی، حتی کاپشن من که به آن آویزان است نیز قهوهایست. از در میآید تو، مثل همیشه تا مرا میبیند میخندد، دندانهایش خیلی سفید نیست، موهایش خرماییست؛ نه، قهوهایست، خرسش را میخواهد همان خرسِ پشمالو را که من روز تولدش خریدم. لبهایش قلوهایست عین لبهای خودم، ولی مال او قرمز است یک قرمز تازه که همیشه خیس است ولی لبهای من بیرنگ است و خشک. همیشه جواب خندهاش را با خنده میدادم ولی الان نمیتوانم. هر کاری میکنم نمیشود، شاید به خاطر صدای کسیست که از اطاق مجاور میآید. یک نفر خندید، خنده که نه، یک لحظه صدایی مثل خنده آمد، فقط یک لحظه. شاید اصلا کسی نخندیده باشد، شاید گلویش را صاف کرده باشد، و حالا بعد از آن خنده مشکوک از اتاق مجاور آواهای گنگی میشنوم شبیه به پچ پچ، گاهی از میان پچ پچها کلماتی را هم میشنوم، انگار یکی گفت "باید"، شاید هم گفت"نباید" یا چیز دیگری گفت .
امروز شنبه است، شنبه با روزهای دیگر فرق دارد، شنبه از جنس روزهای دیگر هفته نیست، و با جمعه که به آن چسبیده و همه جا تعطیل است هم خیلی فرق دارد. شاید تفاوت شنبه با روزهای دیگر برای من بخاطر یک صدا باشد، صدایی که اولین بار در روز شنبه شنیدم. صدای غمگینی که یک شعر را دکلمه میکرد و میگفت: «زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت، چهار بار نواخت...» و حالا من بی اختیار به ساعت نگاه میکنم که عقربههایش دیگر عدد چهار را نشان نمیدهند، عقربههایی به رنگ سیاه، در زمینهای سفید. وقتی به ساعت نگاه میکنم صدای تیک تاک آن را نمیشنوم، آنقدر فضای این اتاق پر شده از این صدا که دیگر نمیشنوم. معمولا وقتی حواسم نیست و در خلسه فرو رفتهام در انتهای جایی که بن بست من است و هیچ چیز در آن نیست و فضاییست خالی و ساکت مثل خلاء، ناگهان از اعماق، صدای ساعت را میشنوم و بعد دوباره ذهنم بیدار میشود و مغزم شروع بکار میکند و باز هم مثل همیشه من میچرخم. برمیگردم و از بن بست بیرون میآیم و وارد کوچه میشوم و پس از آن خیابانها و ساختمانها و زندگی. الان که خوب فکر میکنم بنظرم میآید در آن روز شنبه که من آن صدا را شنیدم شعر دیگری را دکلمه میکرد حتما شعر دیگری بود، نه! شک ندارم مطمئنم که حتما این شعر بود: «تنها صداست که میماند...» و حالا صدای ملچ ملوچ میآد انگار کسی چیزی میخورد شاید پرتقالی، لیمویی، کاش لیمو نباشد چون وقتی در دهان فشارش میدهند و آبش را میمکند، ته ماندهاش پوستی چروکیده دارد و محتویات مچاله شدهاش ریش ریش است و چندشآور، درست به همان اندازه که صاحب این صدا را میبینم چندشآور است. گوشهایم را محکم میگیرم که صدایش را نشنوم، ولی صدایش میآید، کلافهام باید یک طوری حواسم را پرت کنم، بلند میشوم از توی کتابخانه کوچکم کتابی برمیدارم، مثل کسی که میخواهد فال بگیرد چشمهایم را میبندم و کتاب را از وسط باز میکنم. «همیشه همینطور است آخرش به آنها ختم میشود، چرا به آنها ختم میشود نمیدانم. در جمع مردها همیشه مسخرهشان میکنم تحقیرشان میکنم، دیگر مردها هم تحقیرشان میکنند. چرا اینجوریم؟ شبها در رختخواب به آنها فکر میکنیم و روزها به سر و لباسمان میرسیم که مورد توجهشان قرار بگیریم. پس چرا در تنهایی هم شهامت اعتراف نداریم که آنها برای ما بسیار مهم هستند. همیشه در حال جستجوی زنی هستم و اعتراف میکنم پس از ازدواج جستجویم بیشتر شده که کمتر نشده. گاهی که زنی را برای اولین بار میبینم و در اولین برخورد از او خوشم میآید، به خودم میگویم شاید خودش است، ولی هیچگاه مطمئن نیستم، نه هنوز مطمئن نشدهام، اگر مطمئن شده بودم؛ پس در جستجوی چی هستم؟ نکند از تنها ماندن میترسم؟ نکند در گذشته گمش کردهام؟ در گذشتهای که خیلی وقت است گذشته . گاهی سرخورده میشوم از جستجو. آن وقت به رویا پناه میبرم. نکند مرده است و در قبرستانی کهن استخوانهایش دارد میپوسد، از کجا معلوم، شاید در میان خروارها خاک، اثری از آثارش نمانده است. با خاکی یکی شده لابد. دلهره آور است، وحشتناک است وقتی پیدایش کنم که مرده باشد. اما این فکر هم نشانه حماقت من است، چه فرقی میکند مهم این است که روزگاری زندگی میکرده حتی در گذشتههای خیلی دور، مثلا ده هزار سال قبل. و من اکنون از روی نقشی که از او بر روی غاری بجا مانده یا بیت شعری بر روی کتیبهای بتوانم پیدایش کنم، این را دیگر اطمینان دارم.»
کتاب را میبندم، اسم نویسندهاش را پیش از این، جایی نشنیدهام. بوی سیرابی شدیدتر شده است، صاحب صدا به اسم کوچک مرا صدا میکند و میگوید شام حاضر است.
زمستان 1383