صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب
■  پیوندها

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها




بنفشه مکاری

داستان: فال کاپوچینو


به مصطفا رضیئی که در خلوت روشن با او گریستم.

 

«ته فنجان ماسه می‌بینم. اقیانوسه، دریا نیست» اقیانوس، اقیانوس آرام. اقیانوس آرام کنار کدام یک از کشورهاست؟

فرو رفته‌ایم توی رنگ‌های نارنجی و قهوه‌ای یک کافه‌‌ی کنار خیابانی. سرمای نورس آن بیرون کز کرده است. مهرداد زل زده تا نیمه‌کاره‌ی کاپوچینو را تمام کنم. می‌داند عادت دارم همیشه همه چیز را نیمه‌کاره رها کنم. می‌داند به نیمه‌کارگی عادت دارم. کمین کرده تا تمامش کنم. یک بار هم که شده تمامش کنم. سرما از زیر در لیز می‌خورد و خودش را مثل بچه‌گربه‌ای می‌مالد به ساق پاهایم. «اقیانوسه، دریا نیست.» و صدایش بچه‌گربه‌ها را جسورتر می‌کند، سرما روی سینه‌ام چنگ می‌کشد. «ته‌فنجان ماسه می‌بینم.» سرنوشت چپه شده ته یک فنجان و نمی‌خواهد که عوض شود.

«بفرمایید؟» صدایم بلافاصله به اعصاب دست‌هایش می‌رسد، انگشت‌هایش را از از هم باز می‌کند و به طرف فنجان می‌آورد، ناخن‌هایش می‌چسبد به گل‌های آبی فنجان، ناخن‌های هلالی و پخش شده، مثل ناخن قاتل‌ها، چاق و هلالی... هلالی... چه اهمیتی داره؟ یعنی منو استرالیا می‌بره؟ می‌ذاره بنویسم؟ او چه می‌شود؟  او... یک نفر توی دلم گریه می‌کند. قلبم دارد اشک می‌ریزد.

روی دیواره‌ی فنجان دو قوچ شاخ‌هایشان را در هم فرو کرده‌اند، طالعم خودش را در ته یک فنجان رها کرده است. استرالیا، اقیانوس آرام، مهرداد، دو تا قوچ روی دیواره‌ی  فنجان، یک نفر توی دلم گریه می کند.

نشسته‌اند رو به روی تابلوی طلایی وان‌یکاد، گوشه‌ای خودم را جا می‌دهم و زیر نظرشان می‌گیرم، صداهایشان توی هوا گیر می‌کند و یکی در میان به گوشم می‌رسد. «آن پسر دیگرمان هلند درس می‌خونه...» بقیه حرف‌ها همان‌جا توی هوا پودر می‌شود و می‌ریزد روی فرش، بعداً جمعشان می‌کنم... استرالیا! استرالیا کنار اقیانوسه آرام است؟ می‌گذارد من بنویسم؟ آن همه خط‌نوشته‌ی  اول کتاب‌هایم چه می‌شود؟ همه‌ی برگه‌های اول کتاب‌ها را باید پاره کنم... همه‌ی‌ آن یادگاری‌ها را... مرا می‌برد استرالیا؟

رو به روی قاب طلایی قهوه  می‌خورند، با انگشت‌های هلالی و جویده شده. کنارش یک زن ریز‌اندام با لباس قهوه‌ای و عینکی بر‌چشم نشسته است. شیرینی طرف دهانش می‌برد و باز حرفی می‌زند. نمی‌شنوم. مادرم زیر قاب طلایی نشسته و با دقت جواب می‌دهد. چشم‌ها بر می‌گردند طرف من، پشت عینک‌ها یک جفت چشم جوان و جسور و یک جفت چشم بد‌پسند و عبوس نشسته است.               

«مشغول کار هستین؟»

«فعلاً نه.»

چه بگویم؟ بگویم که شعر می‌گویم؟ کاش بگویم... کاش بگویم... قتل که نمی‌کنم... مهرداد که نمی‌فهمد؟ می‌فهمد؟ بفهمد، خوب بفهمد، خودش گفت که بروم، گفت که ته فنجان من نیست و من ته قلب او نیستم. دو قوچ شاخه‌هایشان را به هم می‌زنند. می‌روم توی فکرش، دست‌هایش را به هم قلاب کرده و ساعت گردش نور می‌اندازد توی چشمم، چشم دوخته به قلاب دست‌هایش، قهوه  مانده توی گلویش تلخ شده است، می‌روم توی فکرش، خیلی آسان است. سر می‌خورم توی هوا و می‌روم توی فکرش. آن تو همه چیز قلاب قلاب است.

می‌پرسد: «چه رشته‌ای درس خوندین؟»

«ادبیات.»

«اوهوم، ادبیات...»

«بله.»

فهمیده است، قسم می‌خورم که فهمیده است، چرا باید بگوید« اوهوم.» چقدر کشدار گفت... گفت «اوهوم.» و صدایش را طوری کشید که انگار چیزی را بو کشیده است. می‌داند. همه چیز را می‌داند، چطور خط‌نوشته‌ی  اول کتاب‌هایم را پاک کنم؟ بگویم این شعرها از کجا؟ چطور سر بخورم توی دلش؟ باید بهش بگویم من نویسنده‌ام. اگر مرا استرالیا نبرد چه؟ دیگر چه فایده دارد؟ چرا گفت: «اوهوم؟»  یک نفر توی دلم دارد گریه می‌کند.

بازویش را می‌گیرم و می‌گویم: «حالا چه می‌شود؟»

چشم‌هایش را می‌اندازد توی چشم‌هایم. «یعنی چی؟»

«یعنی کلاغه به خونه‌ش می‌رسه؟»

بازویش را از توی دستم می‌کشد بیرون و می‌گوید: «کلاغ من جدا به خونه‌ش می‌رسه کلاغ تو جدا.» یک نفر توی دلم...

روی نیمکتی توی پارک نشسته‌ایم. پاییز از سرشاخه‌ها شروع شده است. من مثل همیشه لختم. مثل همیشه که کنارش می‌نشینم. ژاکت قهوه‌ایش را نیاورده است و من می‌لرزم. آرام توی دلم می‌لرزم. یک دسته کلاغ از بالای سرمان بال می‌زنند. کلاغ‌های چاق. کلاغ‌های پیر هزار ساله.

«فکر می‌کنی کلاغ‌ها به هم وفادارند؟»

کف دست‌هایش را همزمان با شانه‌هایش بالا می‌کشد. لب‌هایش را جلو می‌آورد و به پایین جمع می‌کند، مثل همیشه که می‌خواهد از جواب دادن طفره  برود. از جواب دادن می‌ترسد، می‌ترسد که جواب به مخمصه بیندازدش. پس جواب ندهد بهتر است، دیگر حرفی نمی‌ماند. کلاغ‌ها سر و صدایی می‌کنند و دسته‌جمعی توی سنگینی آسمان به خانه‌هایشان می‌روند. زیر نیمکت صدها مورچه دور یک شیرینی جمع شده‌اند. روزهایی بود که با هم عشق را مثل مورچه‌ها زیر سنگ‌های کوچک جمع می‌کردیم. باد، باران، کودکان شرور. کلاغ‌های پیر و وفادار. دیگر نمی‌شود عشق را آذوقه کرد. مهرداد حرف می‌زند. من به حرف‌هایش گوش نمی‌دهم. می‌ترسم. می‌ترسم حرف از رفتن بزند. از کلاغ‌ها که جدا جدا به خانه‌هایشان می‌روند. به حرف‌هایش گوش نمی‌دهم. به دست‌های چهار گوشش که هوا را می‌شکافد  نگاه می‌کنم. به‌کلمه‌هایی که زیر انگشتانش نوازش می‌شوند. به شعرهایی که در آغوش می‌گیرد. چرا دستش را روی گونه‌هایم نمی‌گذارد؟ دارد چه می‌گوید؟ به چه فکر می‌کند؟ نمی‌توانم بروم توی فکرش. هوا یخ زده است، نمی‌شود توی ذهنش فرو بروم. مورچه‌ها دارند عشق ذخیره می‌کنند. به حرف‌هایش گوش نمی‌کنم. می‌خواهد بگوید: «من اولِ راه زندگیم هستم، و تو درست نشسته‌ای آن وسط.» می‌خواهد این چیزها را بگوید. خوب شاید راست بگوید. نمی‌تواند که مرا بکشد. می‌تواند؟ می‌تواند. مرا بکشد و از روی جنازه‌ام رد شود. می‌تواند؟ کودکان شرور، مورچه‌ها را زیر پا له می‌کنند. چقدر آن سال‌ها عشق آذوقه کرده بودیم. گوش نمی‌کنم. یکی از همین جمله‌ها را می‌خواهد بگوید. چرا همیشه زردی از سرشاخه‌ها شروع می‌شود؟ خالیِ دلم می‌لرزد. چرا دست‌هایش را روی گونه‌هایم نمی‌گذارد؟

کف دستش یک میوه‌ی کاج است. می‌آورد جلو صورتم. «بزرگترین میوه‌ی کاج. بزرگترین میوه‌ی کاج اتاق پاییزی من.» و هر دو می‌خندیم. کلاغ‌ها عبوس می‌شوند. حنجره‌هایشان خس خسی می‌کند و سنگین بال می‌زنند توی ابرها. خنده‌ها بریده بریده می‌شود و از سال‌ها نمی‌گذرد.

خاطره‌ها رنگ می‌بازند توی خالیِ دست‌هایش که هوا را می‌شکافد. کلمه‌ها زیر ناخن‌هایش فرو رفته‌اند و به گوشم نمی‌رسند. ابرهای یخ‌زده مثل لحاف دور آسمان را پوشانده‌اند. نور سفید و زننده پاشیده روی درخت‌های دودل. پاییز گَرد خودش را اول روی سرشاخه‌ها انداخته است.

حرف‌هایشان آن‌جا روی لاکیِ فرش ریخته است. ذهنم از این شاخه به آن شاخه می‌پرد. از عرض رودخانه‌ی  بزرگی رد می‌شوم و فقط فرصت دارم پایم را روی اولین سنگی که می‌بینم بگذارم. صدای آب هراس می‌اندازد. پاهایم مثل آب‌دزدک‌ها از روی این سنگ به آن سنگ می‌پرد. برگ‌هایی که از شاخه‌ها می‌افتد با شتاب روی سنگ‌ها می‌غلتد و سرشان به اولین سنگ می‌خورد. می‌دوم. دارم می‌دوم. اگر بایستم می‌افتم توی آب. می‌چسبم روی خون‌برگ‌ها. آب‌های سرد. تن پر برگ آب. مهرداد آن طرف رودخانه است. باید بدوم. چرا دستش را روی گونه‌هایم نگذاشت؟

آب اقیانوس مثل یک خرس روی دو دستش بلند می‌شود. «من قصد رفتن به استرالیا را دارم، برای کار و تحصیل، شما مخالفتی ندارین؟» دهنم پر کف می‌شود. من همیشه از آب می‌ترسم. سونامی کمین کرده است. کتابخانه درهم بر هم کنار انارهای به‌نخ کشیده شده‌ی گوشه‌ی اتاق است. کتاب‌های شناسنامه‌دار. تاریخ زده شده. امضا شده. کتاب‌ها را ورانداز می‌کند. نگاهش ثابت می‌ماند و باز دور می‌زند. دلم را به نخ کشیده‌اند. چطور خط‌نوشته‌ی اول این کتاب‌ها را پاک کنم؟ سکوت چسبیده به‌سقف دهانم. چشم‌های جوان و مغرورش را می‌دوزد به دهانم. دست‌هایش هنوز به هم قفل شده‌اند. «شما متولد چه ماهی هستید؟» دو قوچ شاخ‌هایشان را در هم فرو کرده‌اند. زل زده است به دهانم. یک نفر توی دلم گریه می‌کند. سعی می‌کند از توی حلق سکوتم حرف بیرون بکشد. چشم‌های مغرور کلافه می‌شود. می‌خواهد بحث را بکشاند جای دیگری. نمی‌دانم کجا. می‌خواهم بدوم. نگاهش را با قلاب دوخته است به دهانم. هنوز به استرالیا فکر می‌کند، فکر می‌کند من به استرالیا فکر می‌کنم. دارم می‌دوم. سونامی پشت دندان‌هایم گیر افتاده. توی قلابش حرفی صید نمی‌کند. باید بدوم. روی خزه‌سنگ‌ها. مثل آبدزدک‌ها باید بدوم. آنطرف رودخانه پر از میوه های کاج است.  

 

 

                                                                                                 

 

 



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
  استفاده از مطالب جن و پری یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است