شبی که تازه 28 ساله شده بودی- نزدیکهای نوروز- از من پرسیدی: «حال و هوای تهران این روزها چگونه است؟» و من که آن روزها میل به پوچگراییام شدت گرفته بود به تلخی پاسخ دادم: «حال و هوای خاصی ندارد. عیدها برای من فقط چند روز تعطیل است، همین!» تو به بدخلقی من اعتنایی نکردی و معصومانه گفتی: «آخر، قدیمترها تهران حال و هوای خاصی پیدا میکرد، مردم توی خیابانها مشغول خرید بودند. شهر جلوهی دیگری میگرفت.» و من بدون آنکه تو بفهمی به قدیمترها فکر کردم.
شبها، خانهی 84 متری را سه مهتابی کوچک روشن میکرد، یکی در آشپزخانه، یکی اتاق نشیمن و دیگری دَمِ در ورودی. تقریباً هر شب قطعِ برق داشتیم و پدر خودش این مهتابی ها را راه انداخته بود. به قول خواهر کوچکم: «بَقِ اِژطراری».
روی شیشهی پنجرهها نوار چسبهایی به شکل ضربدر چسبانده بودیم تا موقع بمباران شیشهها روی سرمان نریزد. من هر شب زیر پنجره میخوابیدم، حتی وقتی آژیر خطر میزدند آنقدر دلم به آن نوار چسبها گرم بود که تکان نمیخوردم. هفتهی آخرِ سال، شبها، مادربزرگ همراه عمهی ناتنیام به خانهی ما میآمدند. بعد از شام مامان سفرهی بزرگی را در اتاق نشیمن پهن میکرد. سفرهی سفید با گُلهای قهوهای. آیا درست به خاطر دارم؟... زیر نور مهتابی همه چیز بدرنگ بود. همه ما به جز مامان مینشستیم دور این سفره. مامان در آشپزخانه میماند و شاید با این دوری نسبی از مادرشوهر و خواهر شوهرش، آرامشِ بیشتری داشت. پدر سفره را میچید: اَلَک، وَردنه، قالب، ترازو، پیمانه، آرد، روغن، خاک قند،... پدرم، آن اُستاد دانشگاهِ خشن با آن چهرهی عبوس، قنادِ خانهی ما بود. تنها فرزندِ مادربزرگی که دلش همیشه دختر میخواست. شاید به همین خاطر پدرم آشپزی، قنادی و حتی گُلدوزی را خوب میدانست.
سوهان عسلیها کارِ مامان بود. قابلمه را روی گاز داغ میکرد، عسل را با قاشق روی آن میریخت و قبل از اینکه عسل خودش را بگیرد خلال بادام و پسته اضافه میکرد. خوشمزه بودند اما مادربزرگ عقیده داشت مامان همیشه آنها را میسوزاند.
عمهجان - اگر حرف زدن و سیگار کشیدن مهلتش میداد- توتها را درست میکرد. بادامهای چرخ شده را با خاک قند مخلوط میکرد، آنها را شبیه توت سفید شکل میداد و در شکر میغلتاند. برای دُمشان هم خلال پسته تهِ آنها فرو میکرد. فکر میکنم فقط مرحلهی آخر را دوست داشت. قسمت سختش را، که پوست گرفتنِ بادامهای یک شب خیس خورده بود، من و مادربزرگ انجام میدادیم. مامان هم توی آشپزخانه چرخشان میکرد. اصلکاریها با پدر بود. همانهایی که دو سه روزِ اول عید تمام میشدند و مهمانها به خودمان مهلت خوردنشان را نمیدادند. باقلوا و نان نخودچی، گُلِ سرسبد سفرهی ما بود.
پدر با دقت و وسواس خاصی آنها را درست میکرد و اگر به اندازهی نوک سوزنی در کارش مداخله میکردی یا نظری میدادی خانه را روی سرت خراب میکرد. شعارش هم این بود: «شیرینی باید در دهان آب شود وگرنه حرف مُفت است»
آرد نخودچی را سه بار با سه اَلَک مختلف غربال میکرد. همیشه دلم میخواست به کپهی آرد انگشت بزنم. از بس نرم بود. از باقلوا پختن چیز زیادی یادم نیست. تنها قسمت آخر را، که پدرم لوزیلوزی میبُریدش دوست داشتم. اما نان نخودچیها چیز دیگری بود. وقتی خمیرش آماده میشد خودم را میچسباندم به پدر و مدام دم گوشش زمزمه میکردم که بگذارد من قالب بزنم. وقتی حسابی کلافه میشد قالب را میداد دستم و سراغ کار دیگری میرفت. قالب شبیه قیفی بود که سرش یک گُل چهار پَر درآورده باشند. قالب میزدم و بعد... همیشه گُلهایم توی قالب گیر میکردند... اگر تلاش میکردم با انگشتانم درش بیاورم، گُلبرگهایشان کجوکوله میشدند. پس، از یک طرف توی قالب فوت میکردم تا گُلهایم از آنطرف بپرند بیرون. پدر سر میرسید و داد میزد... من بغض میکردم و به مامان توی آشپزخانه پناه میبردم. وقتی نان نخودچیها آمادهی پختن میشدند، من آنها را توی سینی میچیدم و یک به یک روی آنها را زعفرانی میکردم.
بهترین شیرینیهای عید دنیا، از آن سفرهی سفید با گُلهای قهوهای بیرون میآمد. از جمع خانوادگی ما که آنقدرها هم گرم نبود. اما میتوانم صادقانه بگویم آنروزها حال و هوای دیگری داشت که فراموش نمیشوند.
شوخیهایمان را دقیق یادم نیست، اما سر به سرت میگذاشتم و میخندیدم. و تو میگفتی: «وقتی آدم 28 سالش بشود سختتر میخندد.» یک سال پیرتر شده بودی و هیچ نکتهی بامزهای در آن نمیدیدی که بشود با آن شاد بود.
حالا من 28 ساله شدهام و میدانم که خندیدن سختتر شده است.
اسفند 85
تهران