صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




آنیتا یارمحمدی

داستان: نگین قرمز انگشتر ماما


توی آن صبح خاکستری که ماما مرد، تنها چیزهایی که برایم گذاشت همین خانه بود و سرویس فنجان‌های قهوه‌اش و همین انگشتر که توی دستم است. همین انگشتر باریک طلایی رنگ و نگینِ قرمز رویش که نمی‌دانم چطوری است وقت فال گرفتن همیشه انگشت شستم رویش را نوازش می‌کند. از ماما فقط همین‌ها مانده برایم، همین خرت و پرت‌ها و همین عادت نوازش نگین موقع فال گرفتن برای این و آن.

این که هی ازش می‌گویم  برای این است که همین امروز، وقتی که فنجان صورتی رنگ سارا را توی دستم چرخاندم دیدم که هیچ نمی‌توانم بخوانمش. ابروهایم را کشیدم توی هم، بالا و پایینش کردم، چرخاندمش. هیچ چیز نبود، مطلقا هیچ چیز. نه لکه‌ی آشنایی، نه تصویری و نه حتی حسی.

انگشت شستم بی‌هوا رفت سمت نگین و پیدایش نکرد. جا خوردم. ترسیدم حتی یک لحظه، بعد گفتم: ای وای...

همانطور که دست‌هایم و فنجان تویش را بالا گرفته بودم چرخیدم دور خودم. نبود. سارا گفت: چی شد یهو؟

چیزی نگفتم. دویدم سمت آشپزخانه. عادت نداشتم به نبودنش. دویدم و دیدم که روی لبه‌ی ظرفشویی است. مثل آبی که روی آتش ریخته باشند، درونم آرام شد. آهسته برگشتم سمت سارا. لبخند زدم. گفتم: انگشتره نبودش. می‌دونی که، مال ماما بوده.

گفت اوهوم. نشستم. ناخودآگاه لبخند زدم و انگشت شستم سرید روی نگین انگشتر. فنجان سارا را گرفتم جلو چشم‌هایم و ناگهان همه چیز را دیدم.

تا جایی که یادم می‌آید همیشه داشتش، و قبل از آن هم همیشه توی دست مادر بزرگم بود. مثل سرنوشت‌های یک شکلی که نشست روی پیشانی‌مان، انگشتر باریک نگین قرمز هم خانه کرد توی انگشت میانی دست راست هر سه‌مان.

یادم است ماما، فنجان زن‌ها را می‌چرخاند و همیشه هم می‌پرسید: همه‌شو بگم ؟

می گفت و وقتی هم که همه‌شان می‌رفتند می‌نشست به گریه.

فکر می‌کردم که این اشک‌ها برای سرنوشتش است، برای تنهایی‌اش و بابایی که فقط توی آلبوم‌ها دیده بودمش و دراز بود و قشنگ هم نبود و ترکمان کرده بود.

بعدش به من گفت: مادرم منو تنها بزرگ کرد آنا، همون‌طور که من دارم تنها بزرگت می‌کنم. خدا هم می‌دونست که تو باید دختر بشی آنا جانِ من، فقط این انگشتر رو یادت نره دختر.

توی آن صبح خاکستری هم که مرد، همان صبحی که حقیقتا تنها شده بودم و بی‌کس، فقط چشم‌هایش را بستم، پیشانی مهتابیش را بوسیدم و بعد آهسته، انگشتر را از انگشت میانی دست راستش کشیدم بیرون. شرمگین بودم از این‌که حالا صاحب انگشتره منم، که هنوز یک ساعت هم نشده از رفتنِ مامان دارم انگشتر را از دستش می‌کشم بیرون. ولی خب،نمی‌خواست که فراموشش کنم و نکرده بودم.

جلو آینه که رفتم، غریبه‌ای آشفته مو و رنگ پریده دیدم. دست‌هایم را گذاشتم روی صورتم و وقتی که خواستم برشان دارم، چشمم افتاد به برق نگین قرمز  توی آینه . و بغضم تازه ترکید.

بعدترش که دیدم توی خانه تنهایم، وقتی که سیاه‌پوش بودم و زن‌ها و دوست‌های ماما می‌آمدند دیدنم، فنجان‌های صورتی رنگ قهوه‌شان را از سر بی‌کاری می‌چرخاندم و حتی حواسم نبود که باید تعجب کنم از خواندن لکه‌های قهوه‌شان. فالشان را می‌خواندم و بعدش فکر کردم که همه این‌ها خیال‌پردازی است فقط.  

اما با تنهایی، گذشت روزها و کم آمدن پول توی کشو، دیدم که نمی‌شود. گفتم که کار است دیگر، یک چیز‌هایی می‌گویم. روح ماما هم حتما کمکم می‌کند.

کم کم جمع زن‌ها توی خانه دوباره شکل گرفت، فنجان‌هایشان را دراز می‌کردند سمتم و من هم به خیال خودم فقط یک چیز‌هایی می‌گفتم و فکر می‌کردم که روح مامان دارد توی گوشم نجوا می‌کند، اما اشکشان را می‌دیدم و تکان دادن سرشان را که الحق دختر ماما هستم، مثل خودش دارم زندگی‌شان را می‌گذارم کف دستشان.

مبهوت نگاهشان می‌کردم که می‌روند فنجان‌هایشان را بشورند. بعد یاد مامان می‌افتادم و روحش که حالا داشت کمکم می‌کرد، چون قبل از مرگش هرگز، حتی یک بار هم نتوانسته بودم فال بگیرم و انگشت شستم با همه‌ی این فکرها نگین قرمز انگشتر را نوازش می‌کرد.

به سارا گفتم: ازدواج کردی بالاخره اما این شوهرت نبود‌ها؟

نگاهم کرد. توی فنجان، بختش پسر بلند بالایی بود با موهای بور. نشانش دادم. ندید. گفتم: این دوستت داشت واقعا، دروغ هم نمی‌گفت. بهت گفته بودم.

دستش را می‌کشید روی صورتش و گوش می‌داد. نیازی نبود که فنجان را بچرخانم. شوهرش داشت کتکش می‌زد. خودش فریاد می‌کشید. پسر‌ موبوره گم شده بود توی فال. گفتم: همه چیو بگم؟

سرش را تکان داد. زل زده بود به گلدوزی‌های رو میزی. حس کردم که شده‌ام ماما، شاید فقط یک حس بیخودیِ مسخره بود، ولم نمی‌کرد اما. حس کردم که دارم خرد می‌شوم. یک دختر موشرابی با شوهرش بود. خودش تنها نشسته بود توی خانه. گریه می‌کرد. تردید کردم ولی نمی‌شد نگفت. گفتم: شوهرت شیطنت می‌کنه. یه زن می‌بینم. با موهای کوتاه شرابی. چرا اینقدر بی‌تابی؟ گریه نکن وقتای تنهایی. خودتو می‌خوری سکته می‌کنی ها ؟

بغضش گرفته بود. دستش عصبی روی پوست صورتش بالا و پایین می‌رفت.

_ ولی هیچی این‌طوری نمی‌مونه. همه‌شو بگم دیگه؟

سرش را تکان داد. نفسم را جمع کردم. خطوط قهوه دروغ نمی‌گفت. یک راه بود که قطع شده بود وسطش. شوهرش توی رختخواب بود، با همان دختره‌ و موهای شرابی رنگش. نفسم را به سختی بیرون دادم و گفتم : تو ازش جدا می‌شی.

فنجان را گذاشتم توی نعلبکیش. دیگر حتی حال کارت انداختن هم نمانده بود. شستم را فشار دادم روی نگینِ انگشتر. بغضش ترکید و سنگین رفت سمت آشپزخانه. آب گرفت توی فنجانش. گفت: می‌دونی چیه آنا؟

کیفش را زیر و رو کرد و اسکناس‌ها را گذاشت روی اپن آشپزخانه. فین کرد توی دستمال کاغذی: دختره دخترخالمه. موهاشم شرابی رنگ می‌کنه.

لبخندی زد و گره روسریش را سفت کرد. وقتی که رفت، نمی‌توانستم جلو اشک‌هایم را بگیرم. اسکناس‌ها روی اپن بود، فنجانش توی جاظرفی و انگشتر ماما توی دست‌هایم.

مثل ماما، اشک ریختم و اشک‌ها به خاطر تنهایی‌ام نبود. به خاطر شوهری که حالا فقط مانده بود توی آلبوم و ترکم کرده بود هم نبود. خدا را شکر کردم که دختری ندارم، که هیچ بچه‌ای ندارم. و انگشت شستم با همه‌ی این اشک‌ها، نگین قرمز انگشتر را نوازش می‌کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 



نظر خوانندگان: 18 نظر