صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




نیما نقوی

داستان: «در»


سی سال! چه ترسی در جانم می‌کارد. باید نردبانی بر سر دیوار بگذارم. باید سعی كنم، باید بر خودم، بر احساساتم، بر این اشك‌های پشت پلك كه چشم‌هایم را تار كرده‌اند غلبه كنم. باز این دو راهی هول‌آور! آخر اگر احساسات را مقید كنم آن وقت چطور این خط‌ها كاغذ را سیاه كنند!؟ نمی‌دانم. وای! این «نمی‌دانم» چه ترس مضاعفی در جانم می‌کارد. باید نردبانی بر‌سر دیوار بگذارم!

عمه‌جان نامه داده است. باز هم! نیازی نیست پشت پاكت را بخوانم. این پاكت‌ها را فقط عمه‌جان می‌فرستد. شكل پاكت‌های نامه‌های عمه جان شده است امضایش. از نردبان كه بالا می‌روم و پاكت را در دست پستچی می‌بینم، می‌دانم عمه‌جان نامه داده است. پستچی دستش را دراز می‌کند به بالا. انتهای پاكت نامه را بین دو انگشت شست و اشاره‌اش می‌گیرد تا نوك انگشتان من به انتهای دیگر پاكت نامه برسد. نامه را می‌گیرم و با لبخند از پستچی تشكر میکنم. خوب است كه عمه‌جان هیچ وقت نامه‌هایش را سفارشی نمی‌کند وگرنه امضا كردن دفتر پستچی هم خودش می‌شود دردسر. عمه‌جان می‌داند نباید نامه‌ها را سفارشی كند. از نردبان پایین نیامده پشت پاكت را می‌خوانم.

لم می‌دهم توی راحتی. پاكت را در دست می‌گیرم و لبش را پاره می‌کنم. برای این كار چاقویی دارم. لبش را از عرض پاكت پاره می‌کنم. نامه‌ی عمه‌جان را بیرون می‌کشم و شروع می‌کنم به خواندن. از قلم عمه‌جان خوشم می‌آید. گمانم می‌داند خوشم می‌آید و برای همین است كه هر بار بیش از یك صفحه می‌نویسد. انگار خودم بهش گفته بودم كه از قلمش خوشم می‌آید.

پای شكسته

موریس بژار درگذشت. افسوس! می‌دانی!؟ خبر درگذشتش امروز خاطره‌ها برایم زنده كرد. سعدی زنده شد، شیراز. بگذریم، فقط خواستم بدانی، چون می‌دانم آنجا خبرش را نمی‌شنیدی. نامه‌ات كوتاه بود. دوست داشتم بیشتر نوشته بودی. هر چند موضوع نامه‌هایت كه عوض نمی‌شود. پس دل‌خوش می‌کنم به مضمون جدید. راستی نوشته بودی بار آخری كه می‌خواستی از دیوار پایین بپری پایت شكسته است! حالا پایت چه طور است؟ گچ‌اش را باز كرده‌ای؟ نگفته بودی چرا از دیوار پایین پریده بودی!؟ باید مراقب می‌بودی، آخر می‌گویند استخوانی كه جوش بخورد دیگر آن استخوان سابق نمی‌شود. می‌گویند داغش می‌ماند. ولی سرِ این كه نوشته بودی با چه بدبختی برت گرداندند آن سوی دیوار كلی خندیدم. می‌توانم تصور كنم توی چه وضعی بودی وقتی روی برانكار دراز كشیده بودی و برانكارت را از نردبان بالا می‌بردند. خوش اقبال بودی كه از آن بالا نیفتادی و اگر نه معلوم نبود دستت هم نشكند. پستچی می‌گفت كه نامه‌ای را كه پیش از این نامه‌ی آخری فرستاده بودی، چطوری از دستت گرفته است. سر پنجه‌های پایش بلند شده است تا نامه را از دستت در حالی كه تا كمر از بالای دیوار خم شده بودی، بگیرد. خوب می‌توانم تصور كنم دیوار چقدر باید بلندتر شده باشد. لابد حسابش را نكرده بودی كه بی‌مهابا از آن بالا خودت را انداختی پایین!؟ به هر حال باید فكرش را می‌کردی كه بعد از تعمیرات اخیر، دیوار باید بلندتر شده باشد. هر چند بهت حق می‌دهم بهش فكر نكرده باشی. آخر آن موقع كه از ترمیم دیوار نوشته بودی من هم فكر نمی‌کردم دیوار آن قدرها بلند شده باشد. دارند در می‌زنند. باید بروم در را باز كنم. چشم به راه نامه‌ات هستم.

بی‌آن كه در جایم جابه‌جا شوم نامه را تا می‌زنم و سرم را به پشتی راحتی تكیه می‌دهم. كلمات نامه‌ی عمه‌جان توی سرم می‌چرخند. آره عمه‌جان! خودم هم حس می‌کنم داغ شكستگی، روی استخوان جوش خورده‌ام مانده است. راست می‌گویی! انگار قوه‌ی فاصله سنجی‌ام را از دست داده بودم كه نتوانستم ارتفاع را حدس بزنم. البته باید بگویم اگر قبل از بالا رفتن از نردبان حساب ارتفاع را می‌کردم شاید قوه‌ام بهتر كار می‌کرد. باید قبول كنی تشخیص درست فاصله از بالای دیوار دشوار است، و گمانم می‌دانی كه كوتاه‌تر یا بلندتر دیدن ارتفاع از آن بالا بستگی دارد به این كه چه كسی از بالای دیوار به پایین نگاه كند. خوب! من آن فاصله را كمتر دیدم.

از جایم بلند می‌شوم. نامه را در پاكتش می‌گذارم و پاكت را در كمد میزم روی دیگر نامه‌های عمه‌جان. كاش آن كلمات را كه همین الان توی راحتی از سرم گذشتند، روی كاغذ آورده بودم! شروع خوبی بود برای پاسخ به نامه‌‌ی عمه‌جان. دیگر عمه‌جان هم از كوتاهی نامه‌ام گلایه نمی‌کرد. خودم هم از تكرار خبرهای همیشگی این خانه در نامه‌هایم خسته شده‌ام. هم خسته و هم یك جوری شرمنده. شرمنده از این كه عمه‌جان بدون باز كردن نامه‌ام می‌تواند نوشته‌های نامه را بخواند. شاید از بر! همان طور كه من پاكت نامه‌هایش را می‌شناسم، او خود نامه‌ها را از بر دارد. نمی‌دانم كی از این نامه‌های تكراری خسته خواهد شد؟ به هر حال حالا دیگر معلوم نیست آن كلمات در كدام گوشه‌ی ذهنم افتاده باشند و نشستن و دوباره جمع و جور كردن‌شان، گمانم ساده نباشد.

به حیاط می‌روم. تمام باغچه‌ها پوشیده از برگ‌های پاییزی شده‌اند، همین طور حوض. منظره‌ی نازیبایی است. دلم می‌گیرد. از سه پله‌ی ایوان پایین می‌روم و برگ‌ها را زیر گام‌هایم له می‌کنم. موقع قدم برداشتن روی برگ‌ها چنان گردی ازشان بلند می‌شود كه انگار سال‌هاست كف این حیاط افتاده‌اند. آب حوض هم گندیده؛ با این كه حوض زیر برگ‌های زرد چندان پیدا نیست ولی می‌شود فهمید كه آب حوض از ركود بیش از حد گندیده است. به طرف نردبان كه به دیوار تكیه داده است می‌روم. راستی چه طور ارتفاع بلند دیوار را ندیده بودم!؟ شروع می‌کنم به قدم زدن در كنار دیوار حیاط. اگر بخواهم تصویر روشن‌تری از خانه بدهم باید بگویم خانه سه عمارت است كه این سه عمارت جدا از هم و در میان یك حیاط بزرگ قرار گرفته‌اند. عمارتی كه من توی آن زندگی می‌کنم كوچكترین است و تنها یك اتاق دارد.

مدت‌ها است به این طرف حیاط نیامده‌ام. دیوار این سو كاهگلی و رنگ‌باخته است. بگذار ببینم. ارتفاع این بخش دیوار به وضوح كوتا‌تر از دیوار آن طرف حیاط است. گمانم پشت این دیوار، كوچه‌ی پشتی قرار دارد. البته در این جا سخن گفتن از «پشتی» شاید بی‌معنا باشد. چون  پشتی  یك مفهوم نسبی است. خوب این صفتی است كه از قدیم بر این كوچه مانده است و هنوز هم به همان كوچه‌ی پشتی معروف است. این هم بزرگترین و قدیمی‌ترین عمارت خانه با پله‌های بی‌شمار. چه قدر داغان شده است! گمانم سال‌ها است كسی به آن قدم نگذاشته است. هوا رو به تاریكی است. بهتر است به عمارت خودم برگردم. آه! وقتی در برابر این عمارت قدیم، با تمام كهنگی و داغانیش، اتاقم را عمارت می‌خوانم، خجل می‌شوم. بهتر است به اتاقم برگردم.

پشت میز تحریرم می‌نشینم و كاغذی روبرویم می‌گذارم. مداد را برمی‌دارم. حالا پاسخِ نامه‌ی عمه‌جان را با چه جمله‌ای آغاز كنم؟

دروغ

آفتاب پایین نرفته رفتم پای نردبان تكیه زده به دیوار. باید بهت بگویم دیوار چندان هم بلند نبود. یعنی آن روز كه از بالای دیوار به پایین پریدم دیوار اصلن بلند نبود. آن روز باید به دیدار سودابه می‌رفتم؛ با او قرار داشتم. موقع برگرداندنم به خانه یادم نمی‌آید درد پایم را حس كرده باشم. دل‌نگران سودابه بودم. می‌دانستم معطل و نگران خواهد شد. چه طور بهش خبر می‌دادم؟ می‌دانستم دلشوره‌ی بیهوده نگرفته‌ام. آن دل‌نگرانی حسی است كه هیچ گاه بهم دروغ نگفته است. بعدن فهمیدم دل‌نگرانی‌ام بیخود نبوده است. به سودابه گفته بودند نخواسته‌ام به دیدنش بروم و پای شكسته تنها یك بهانه بوده است! این گفته نمك بود كه به زخم دلم پاشیدند. دروغ‌شان طفلكی دلم را كه یادم نمی‌آید هیچ وقت دروغ گفته باشد، بدجوری زخم زد. نمی‌دانم كه سودابه دروغ تاریخی آنها را باور كرده است یا نه. اما بگذار بهت بگویم كه داغ استخوانم این‌ جا به كارم خواهد آمد. وقتی داغ استخوان را نشان سودابه بدهم، دروغ‌شان معلوم خواهد شد. نردبان را هم آورده‌ام طرف دیوار كوچه پشتی. امروز آن جا بودم. دیوار آن طرف به روشنی كوتاه‌تر است. بهم ایراد نگیر. می‌دانم خانه‌ای كه در ندارد، دیوار جلویی و پشتی هم ندارد كه كوچه‌ی جلویی و پشتی داشته باشد. كوچه را به همان نام قدیم خواندم كه بدانی كدام دیوار را می‌گویم. پس نگران نباش! اگر از آن دیوار پایین بپرم دیگر پایم نخواهد شكست. راستی همین امروز به زیرزمین عمارت قدیم رفتم. حدس بزن آن جا چه دیدم؟ یك درِ دو لتِ چوبی. می‌خواهم دوباره معماری خبر كنم. تصمیم دارم بدهم در را در دیوار جلویی، حتمن می‌دانی منظورم كدام دیوار است، كار بگذارد. نه نگران نباش!  این بار مراقبش خواهم بود كه مثل آن معمار قبلی دسته‌گل به آب ندهد. راستش آن بار هم تقصیر خودم بود كه معمار را به حال خودش گذاشتم. اصلن از همان اول نباید پیشنهادش را قبول می‌کردم. بهت كه گفته بودم! پیشنهاد او بود كه قبل از پرداختن به عمارت، دیوار خانه را خیلی زود مرمت كند؛ ولی دیگر نمی‌دانستم درِ خانه را هم دیوار می‌کند، خودش هم می‌ماند آن طرف دیوار. اصلن شاید این بار خودم شدم معمار. شاید این طور بهتر باشد. نظر تو چیست؟

 

 

چهارم آذرماه 86



نظر خوانندگان: 1 نظر