زنجیره غذایی
.
.
.
- سلام فیتو پلانکتون!
- سلام پلانکتون!
- خداحافظ فیتو پلانکتون!
.
.
.
- سلام پلانکتون!
- سلام ماهیریز!
- خداحافظ پلانکتون!
.
.
.
- سلام ماهیریز!
- سلام ماهیبزرگ!
- خداحافظ ماهیریز!
.
.
.
2
صلح
عکاس به سرباز گفت: تفنگت را بذار کنار و کمی باهاش دوستانهتر باش. این عکس را برای روی جلد مجله میخوام.
سرباز گفت: حیف که مرده و گرنه وادارش میکردم لبخند بزنه.
عکاس جواب داد: عیبی نداره. اونو با فوتوشاپ درست میکنم.
3
در سکون
پل متروک عابر پیاده زل زده بود به مردی که سعی داشت از روی نردههای وسط اتوبان بپرد. از دور هم کامیونی را که به سرعت میآمد میدید. دل که نداشت ولی احساس کرد که تک تک مولکولهای آهنیاش خنک میشود.
4
بختک
سه شب پیش بختک خواب بود. خواب دید که جسم سیاهی روی سینهاش نشسته و نمیتواند نفس بکشد. بختک دو روز است که اختلال هویت گرفته است.
5
سلام! من یک آدمم!
آن روز بعد از ظهر قرار بود دور هم جمع شویم و برای چند ساعتی همانی باشیم که از آن بیم داریم: آدم باشیم. اول آقای «سلام،خسته نباشید،ببخشید» آمد، بعد «هیچی، سلامتی» و «خوبم، تو چطوری» همزمان رسیدند. آخرین نفر هم «خوشحال شدم، قربان تو» بود. با کامل شدن گروه به این نتیجه رسیدیم که آدم بودن کار بسیار تهوع آوریست و ختم جلسه را اعلام کردیم.
6
خیلی اتفاقی
بعد از تحویل دادن روح مرد و پایان قرارداد ، فرشتهی شانهی چپ عضو کلوب فرشتگان بازنشسته شد. همانجا بود که برای اولین بار فرشتهی شانهی راست را دید: با یک سگ راهنما و عصایی سفید.
7
آدم
توی این شهر آدم تنهاست. توی این شهر عابر پیاده پل دارد، خطکشی دارد. خواهران، ورودی دارند. برادران هم دارند. مشترکگرامی، صورتحساب دارد. داوطلبان عزیز آگهی تبلیغاتی دارند. توی این شهر هیچکس به فکر آدم نیست. توی این شهر آدم هیچی ندارد.
8
کبری
کبری هیچ تصمیمی نگرفته بود، این را خودش به من گفت. همان موقعی که داشت کتابش را میانداخت توی سطل آشغال. و من با خودم فکر کردم که سه بار از روی تصمیم کبری نوشته بودم با کلمهها و ترکیبهای تازه.
9
هویجم
تقصیر من بود. هرگز خودم را نمیبخشم. به شوخی بهاو گفتم که خیال دارم یک خرگوش دستآموز بخرم و او سکته کرد. هویجم مرد.
10
زن
خواب کودکی را میبینم که با او به هزاران زبان سخن میگویم، به زبانهایی که میدانم و زبانهایی که نمیدانم و او تمام کلمات مرا از من میگیرد. بیدار که میشوم، لالم.