مرد در رادیو کار میکرد. هنوز استخدام رسمی نشده بود اما کارمندهای قدیمی به او میگفتند که کارش گرفته است و به زودی نامهای به دست او میرسد که دوران بلاتکلیفیش را پایان میدهد. اما خبری نمیشد. کسی برای او نامه نمیفرستاد و یا حتی پیام امیدوارکنندهای هم از طرف مقامات عالیرتبه نمیشنید. هشت ماه بیوقفه کار کرده بود؛ هفت صبح تا هفت شب. هر پانزده دقیقه یک بار متن اخبار را برای گوینده آماده میکرد. وظیفهی نوشتن سلام و احوالپرسی اول خبر و خداحافظی آخرِ آن به عهدهی او نبود و خودش هم از اینکه چنین کاری را به او ندادهاند خوشحال بود. ویراستار شبکه که زن گرفته و کم حرفی بود و مقنعهی چانهدار سرش میکرد و کفشهای طبی میپوشید، چنان جملههای پرشور و حالی برای گوینده مینوشت که مرد خیالش از اینکه هیچ وقت چنین کاری را به او نمیسپارند راحت بود. پنجشنبه به او گفتند که میتواند جمعه و شنبه را در خانه بماند و استراحت کند. به او مرخصی داده بودند. بعد از هشت ماه گفته بودند که دو روز استراحت کند تا ذهنش دوباره باز شود. او هم فوراً احساس کرده بود که این پیشنهاد مرخصی حتماً نشانهی اخراج قریبالوقوع او است. تمام وسایلش را از روی میز و داخل کشوهای آن جمع کرد و به زنش گفت که برای عوض کردن آب و هوا دو روز به شمال بروند و بعد وقتی برگشتند، او بیفتد دنبال کار ثابتی که آیندهای برای او داشته باشد.
روز بعد که به ترمینال رفتند، اتوبوس تنکابن دو جای خالی داشت. بلیط خریدند و سوار شدند و چون مسافرهای جلویی آنها که زوجی پیر و خواب آلود بودند و صندلیهایشان را تا جایی که میشد عقب داده بودند، آنها مجبور شدند سر جایشان صاف بنشینند و حتی توان دراز کردن پاهایشان را هم نداشتند. زن کلافه شده بود. مرد از او پرسید: «اگه زودتر پیاده بشیم اشکال نداره؟» زن گفت: «میخواستم الآن همینو بهت بگم.»
آمل پیاده شدند. مرد موقع بلند شدن از روی صندلی نگاه تندی به پیرمرد و پیرزن ردیف جلو انداخت تا اگر بیدار بودند چیزی به آنها بگوید، اما هر دو آنها به خواب عمیقی فرو رفته بودند. اتوبوس که ترمز کرد سر پیرزن آرام چرخید و بینیاش در گونهی پیرمرد فرو رفت. نفسش تنگ شد. مثل آدمی نفس میکشید که انگار کسی به زور بینی او را گرفته است.
زن کولهاش را روی دوشش انداخت و مانتویش را زیر آن مرتب کرد. آفتاب مستقیم به چشمهایش میتابید. دستش را بالای پیشانیش گذاشت و گفت: «اول بریم دریا یا بریم اتاق بگیریم؟»
مرد گفت: «بریم هتل. من کمرم درد گرفته.»
یک هتل کوچک پیدا کردند. بیشتر مسافرخانه بود تا هتل. در راه مردی به آنها گفته بود: «معمولاً اونایی که میان آمل یا اینجا فامیل دارن اتاق کرایه میکنن. آمل هتلی که برای شما مناسب باشه نداره.»
زن خوشش آمده بود، به مرد عابر گفته بود که آنها هم توقع زیادی ندارند و مرد آدرس هتلی را که دو خیابان پایینتر بود، بهآنها داده بود.
یک اتاق رو به جنگل گرفتند. اتاق پنجره کوچکی داشت که برعکس انتظار آنها تمیز بود. یک یخچال کوچک کنج اتاق بود و یک تلویزیون چهارده اینچ روی آن. بالای در یک کولر گازی آویزان بود که پیشخدمت مسافرخانه، کنترل آن را وقتی در اتاق را باز میکرد به مرد داده بود. مرد کفشهایش را درآورد و روی تخت دراز کشید. تخت نرمی بود که با فرود آمدن مرد روی آن، پرسفیدی از میان تشکش بیرون پریده بود و روی هوا تاب میخورد. مرد عینکش را روی میز کنار تخت گذاشت و صورتش را مالید؛ بعد چشمهایش را باز کرد و نگاهی به در و دیوار آنجا انداخت. ساعت دیواری تقریباً بزرگ و کرم رنگی که چهار شاخه گل مصنوعی صورتی به آن آویزان کرده بودند، کار نمیکرد.
مرد گفت: «جورابام بو نمیده؟» زن جواب داد: «هنوز معلوم نیست. یعنی من هنوز نفهمیدم.» و بعد روسریش را از روی موهایش پایین کشید. عرق روی گردن و شقیقههایش موهایش را به پوستش چسبانده بود. در یخچال را باز کرد. یک بطری یک و نیم لیتری آب معدنی، چند بطری کوچک آبمیوه و یک بسته بادامزمینی در آن دید و لبخند زد. مرد گفت: «چه اینجا خوبه!» بعد نفس عمیقی کشید اما وسط راه سرفهاش گرفت. زن بطری آب را سر کشید و گفت: «بخوابیم بعد بریم دریا؟» مرد گفت: «تو خوابت میاد؟» زن شانه بالا انداخت ولی کنار مرد دراز کشید.
ـ لباستو چرا در نمیاری؟
ـ نمیخوام بخوابم. اول میرم حموم. آب گرمه؟
ـ پسره گفت گرمه. گفت هر وقت خواستین برین حموم قبلش زنگ بزنین.
ـ برای چی؟
ـ نمیدونم.
زن خندید. یک خنده کوچک که باعث شد هر دو روی تخت تکان بخورند. سرش را چرخاند و تلفن سبزی را که شمارهگیر سیاهی داشت، روی میز کنار تخت دید. بعد دوباره سرش را برگرداند و چشمهایش را بست. مرد بینیاش را از روی تشک برداشت. تشک بوی بدی نمیداد اما او آدمهای قبلی را که روی این تخت خوابیده بودند مجسم کرده بود و بدش آمده بود که صورتش را روی آن بگذارد. زن چرخید و بینیاش را به گونه مرد تکیه داد و دستش را روی سینه او گذاشت و با دکمه پیراهنش بازی کرد. مثل آدمهایی که سرما خوردهاند نفس میکشید؛ کند و سنگین با صدای خرخری که از سینهاش میآمد.
مرد گفت: «میخوای بهشون زنگ بزنم؟»
زن جوابی نداد.
مرد دوباره گفت: «خوابیدی؟»
یک ساعت بعد مرد از خواب بیدار شد. زن هنوز خوابیده بود. آرام از روی تخت بلند شد و به ساعتش که آن را در جیب کناری کیفش گذاشته بود، نگاهی انداخت. بعد در یخچال را باز کرد و یکی از بطریهای آبمیوه را برداشت و موقع سرکشیدن آن متوجه شد که زنش کفشهایش را درنیاورده است. میدانست او در خواب عمیقی فرو رفته است. از اتاقشان بیرون رفت و در راهپلهها جواب سلام جوانک پیشخدمت را داد.
پیشخدمت گفت: «چیزی میخواین آقا؟»
مرد ابروهایش را بالا انداخت. پیشخدمت که جاروبرقی را در اتاقی که انگار انباری مسافرخانه بود میگذاشت، گفت: «فقط هر وقت خواستین برین حموم قبلش زنگ بزنین.»
مرد از مسافرخانه بیرون آمد. آفتاب رفته بود و هوا خنکتر به نظر میرسید. تا انتهای کوچهای که اتاقشان در آن بود پیاده رفت. چند مارمولک را دید که میان بلوکهای سیمانی باغهای اطراف فرو میرفتند. دو پرتقال را که روی زمین افتاده بودند در جیبهایش گذاشت. موقع راه رفتن حالت مسخرهای پیدا کرده بود. خودش هم تا فهمید پرتقالها را از جیبهایش درآورد و توی دستهایش گرفت. چند دقیقه بعد به مسافرخانه برگشت. پیشخدمت که چمدانهای زن و مرد جوان پشت سرش را روی زمین گذاشته بود و کلید را در قفل در میچرخاند، او را دید. مرد احساس کرد که او به میوههای توی دستش نگاه میکند. گفت: «این پرتقالها افتاده بودن روی زمین.» پیشخدمت گفت: «اینا نارنجن آقا» بعد در را باز کرد و زن و مرد پشت سر او وارد شدند.
مرد نارنجها را در اتاقشان گذاشته بود و دوباره برگشته بود پایین. زنش هنوز خواب بود. مرد تصمیم گرفت این بار کمی بیشتر در شهر بچرخد. با خودش فکر کرد که میتواند چیزهای کوچکی برای فامیل و دوستهایش بخرد. به چهارراه کوچکی رسید که پر از مغازههای شبیه به هم بود. همه آن مغازهها ظرفهای حصیری و لواشکهای بزرگی را جلوی درهایشان آویزان کرده بودند. مسافرهایی که اکثرشان در راه بازگشت بهخانه بودند، ماشینهایشان را جلوی آن مغازهها پارک کرده بودند و چیزهایی میخریدند. او اول یک بادبادک پلاستیکی برای خودش خرید تا شاید وقتی به دریا رفتند با آن بازی کند. بعد به مغازهای رسید که به نظرش بزرگتر از سایر مغازهها آمد. روبروی در آن ماشین بزرگی پارک شده بود که صدای موسیقی تندی از پنجرههایش بیرون میزد. مرد سرش را چرخاند. دختر جوانی که پشت فرمان نشسته بود در آیینه جلو نگاهی بهخودش انداخت و روی ابروهایش دست کشید بعد موسیقی را قطع کرد و رادیو را روشن کرد. رادیو موسیقی ملایمی پخش میکرد و وقتی چند لحظه بعد زنی شعری را روی آن دکلمه میکرد، مرد وارد مغازه شد. شیشههای کوچک و بزرگ مربا روی قفسهها نظر او را جلب کردند. او از شیشههای کوچک مربای پوست پرتقال خوشش آمد. چهار تا از آنها را برداشت و در صف تقریباً طولانی پرداخت پول ایستاد. رادیوی قدیمی صاحب مغازه که زیر قفسه شیشههای خیارشور و زیتون قرار داشت، روشن بود. صدای مردانهای اخبار میگفت: «این سانحه دوازده کشته و بیش از صد مجروح بر جای گذاشت. هنوز شخص یا ارگانی مسئولیت این انفجار را به عهده نگرفته است. مقامات عالی رتبهی پاکستان به تحقیقات خود ادامه میدهند ...»
مرد با خود فکر کرد که اگر قرار بود او متن این خبر را بنویسد، حتماً طور دیگری آن را تنظیم میکرد. مطمئن بود که دست کم دو کلمه آن را تغییر میداد: حادثه به جای سانحه و زخمی بهجای مجروح. مرد سرش را به طرف دیگری چرخاند. روی پوستر بزرگی عکس دختربچه خندانی را دید که زیر آن نوشته شده بود: «پنج طعم مختلف در یک بسته کلوچه برای اولین بار در ایران» مطمئن بود که جمله ایرادی دارد اما حوصله دقت بیشتر را نداشت. برای نخستین بار به این فکر فرو رفت که در زمان غیبت او چه کسی متن اخبار را برای رادیو آماده میکند. حادثهها که نمیتوانند منتظر بازگشت او بمانند. اگر قرار بود باز هم او را برای نوشتن اخبار لازم داشته باشند پس دلیل مرخصی دو روزه او چه بود؟ نا امید شده بود. تقریباً اطمینان پیدا کرده بود که او را تلویحاً اخراج کردهاند. هر چند هنوز هیچ دلیل یا نشانهی واضحی نیافته بود. وقتی نوبت به او رسیده بود و داشت پول میشمرد فکر کرد که هر چند آن زن ویراستار گوشهگیر به خوبی او جمله نمینویسد، اما از پس نوشتن متنهای ساده برمیآید.
در راه دلش خواست وقتی به مسافرخانه میرسد به زنش پیشنهاد بدهد که همین امشب برگردند. فکر کرده بود که اگر یک روز زودتر به محل کارش برود شاید بتواند رئیسش را از تصمیمی که گرفته است منصرف کند.
پیرمرد چاقی با روپوش سفید از یک میوه فروشی بیرون آمد و برگهای پلاسیده کاهو را در جوی آب ریخت. بعد سرش را بهطرف مرد چرخاند و گفت: «سلام قربان، خیلی خوش اومدین.» مرد جواب سلام او را داد و روبروی مغازهاش ایستاد. هوا تاریک شده بود. شاپرکهای ریز و قهوهای دور چراغهای مغازه پیرمرد چاق میچرخیدند. مرد یک کیلو پرتقال از او خرید و موقع راه افتادن پرسید: «دریا کدوم طرفه آقا؟» پیرمرد که وزنهی یک کیلویی را به کشوی میزش برمیگرداند گفت: «چی آقا جان؟»
ـ دریا، کدوم طرفه؟
پیرمرد لبخند زد : «آمل دریا نداره آقا. باید برین محمودآباد. یه سی کیلومتری راهه.»
مرد گفت: «سی کیلومتر؟»
ـ دور نیست. ماشینهاش همین چهارراه بالایی وایسادن.
وقتی میخواست پرتقالها و شیشههای مربا را در یخچال اتاقشان بگذارد، سر و صدا کرد تا زنش صدای او را بشنود. زن بیدار بود اما چشمهایش را هنوز باز نکرده بود. هر چند لحظه یک بار بینیاش را میخاراند و نفس عمیق میکشید. مرد بادبادک را روی میز به تلفن تکیه داد و تلویزیون را روشن کرد و گفت: «چهار ساعت خوابیدی. توی تهران هیچ وقت میتونستی یه همچین خوابی بکنی؟» روی تخت دراز کشید و جورابهایش را درآورد. زن چرخید، چشمهایش را باز کرد و سرش را روی بالش جابجا کرد و صورتش را مالید.
ـ بیدار شدی؟
زن خمیازه کشید: «سلام! ساعت چنده؟» خودش زودتر نگاهی به ساعتش انداخت؛ «من چرا انقدر زیاد خوابیدم؟» مرد خندید و دستهایش را روی شکمش گذاشت. زن دست و پایش را روی تخت دراز کرد و باز هم خمیازه کشید. کشی که موهایش را با آن بسته بود سرش را درد آورد؛ آن را باز کرد و روی میز کنار تخت گذاشت.
گوینده تلویزیون گفت: «این سانحه بیست کشته و بیش از یکصد و پنجاه مجروح بر جای گذاشت. حالِ بسیاری از مجروحین وخیم گزارش شده است ...»
مرد دست زنش را به آرامی فشار داد و انگشتر او را دور انگشتش چرخاند. با خود فکر کرد که اگر او متن این خبر را نوشته بود، حداقل چهار تغییر در آن میداد. زن گفت: «تو نرفتی بیرون؟»
ـ چرا، توی کوچههای اینجا پُر درخت نارنجه. دو تا دونه کندم.
زن دستش را دراز کرد و پرده پنجره را کمی کنار داد: «اَه، تاریک شده که!»
گوینده تلویزیون منتظر بود تا تصویر انفجار پخش شود. با ورقهای روی میزش ور میرفت و نگاههایی به اطراف میانداخت.
زن گفت: «من چه خوابی دیدم!»
ـ چه خوابی دیدی؟
گوینده تلویزیون تصمیم گرفت اعتماد به نفسش را حفظ کند. لبخند زد و خیره به دوربین نگاه کرد و تا پخش شدن تصویر همانطور ماند.