صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




عرفان کارن

زنجیری


ما چهار تا بودیم. چهار پله در اندازه‌های خودمان بودیم. سال‌ها نیم‌خیز روی هم، روی زمین روزها را می‌شمردیم. به وقت تنهایی، یکی آغوشش را برای دیگری باز می‌کرد، به وقت دلتنگی، یکی حرف‌هایش را روی دیگری می‌ریخت، به وقت پرسه اما... هیچ کدام از جایمان تکان نمی‌خوردیم؛ نکند زیر پا، هوای یکدیگر را له کنیم.

پله‌ی اول من بودم. شانه‌هایم زیر بار درد از هم می‌پاچید. من اولین پله بودم بهانه‌ی هر شروع بودم گرچه پایان تمام شروع‌ها، به خودم می‌رسید.

پله‌ی دوم هیچ‌کس بود وتنها، تنهایی‌اش را با خودش درمیان می‌گذاشت. روزها گلایه‌هایش را به دیوارِ چند قدم آن‌طرف‌تر سنجاق می‌کرد و شب‌ها با لالایی هیچ سکوتی نمی‌خوابید. حالا و همین‌که می‌دید راهی به جز چند سال بی برگشت پیش‌رو ندارد کنج دیوار کز می‌کرد. نه خوابی که چشم‌هایش را بگیردو ببرد، نه بهانه‌ای که تا روز با او بماند! نه... چیزی نداشت جز یک اسم مبهم؛ هیچ‌کس!

پله‌ی سوم سکوت بود. از آدم‌ها متنفر بود. اصلا آدم را جزو آدم به حساب نمی‌آورد. همیشه می‌گفت:"آدم‌ها سکوت را خورد می‌کنند، می‌شکنند و همه‌چیزش را زیر سوال می‌برند." همیشه می‌گفت اما صدایش به گوش هیچ‌کس نمی‌رسید. حتا زنی که هر روز راس ساعت صفر از کنارش می‌گذشت. گوش همه‌ی آدم‌ها از صدای خودشان سنگین شده بود. اصلا سنگین وکرخت‌تر از آن‌چه توان تصورش باشد.

پله‌ی چهارم عاشق تاریکی بود. تو بود، تو بودی! همیشه هر روز تا انتهای شب می‌گریست و تا صبح روز بعد، هزار بار عاشقِ سایه‌اش می‌شد. از سکوت پله‌ی سوم پناه می‌برد به آغوش خودش، به خودت که پناه می‌بردی دنیا روی سرم آوار می‌شد:

همیشه هرروز راس ساعت صفر از تخت‌خوابت بلند می‌شدی، پتو را از روی پاهایت پس می‌زدی، جوراب را تا گلوی پاها بالا می‌آوردی و در زندان سیاهِ تنت ، تا بوق‌سگ زبان ‌به‌دهان می‌ماندی.

راهی نداشتی! تو خودت بودی چهارمین پله از چهارتای خودمان! باید خودت را دوره می‌کردی، از تخت‌خواب تا تخت‌خواب یک‌روز فاصله است روزی شبیه به روزهای دیگر. نباید تردید را به ذهن خواب آلوده‌ات راه می‌دادی نه... دارد دیر می‌شود. برای طی کردن یک‌روز دیگر، باید سگی‌تر از دیروز و روزهای پیش‌تر از دیروز از تخت بلند می‌شدی، لباست را که بوی عرق از سر و رویش تراوش می‌کرد می‌پوشیدی، در خانه را به هم می‌کوبیدی وقدم‌زنان به چهار تای خودمان می‌رسیدی، اولین پله از آخر که خودت هستی هیچ، دومین وسومین وچهارمین پله از اول را زیر قدم‌های گستاخت ویران می‌کردی و تا پایان روز به سگی‌ترین شکل

ممکن زندگی‌ات را سپری می‌کردی و پایان روز از آخرین پله از اول که من بودم تا اولین پله از آخر که خودت بودی و کلیدِ درِ خانه‌ات و کفش‌هایت و جورابت و تخت‌خوابت و پتو...

این کار همیشه‌ات بوده است. حالا چرا تردید را به کرختی ِ ذهنت راه می‌دادی؟ هنوز ساعت صفر بود. مانند همیشه ساعت، یک ساعت از خواب ماندنش را کم آورده بود. دیگر باید روی خودت قدم می‌گذاشتی تا به پله‌ی سوم می‌رسیدی. باید سکوتش را می‌شکستی.

پله‌ی سوم خالی شد. روی سکوتش ریخت و زیر آوار تنت له شد. حالا باید بی همه‌چیز می‌شدی و روی هیچ‌کس‌ات پا می‌گذاشتی. روی دومین پله که ایستادی دیگر چیزی برای از دست ندادن نداشتی.

«من پله‌ی اول بود. بهانه‌ی هر شروع بود گرچه پایان تمام شروع‌ها...» تا انتهای روزی پُر از خستگی راه زیادی نمانده بود. تنها باید به سادگی و با تمام وجود از من می‌گذشتی وکلید را در قفل در می‌چرخاندی، لباست را به گوشه‌ای پرت می‌کردی وتنت را روی تخت می‌ریختی. پتو را بالا می‌آوردی تا روی چشمهایت بالاتر، آن‌قدر که سیاهی نگاهت را کور کند ومیان خواب‌و بیداری حیران بمانی.

«پلک نزن، هر روز و هر روز ساعت مچی‌ات خواب مانده است. سال‌هاست روز وشب روی چهار پله‌ات پا می‌گذاری. سال‌هاست ساعت صفر عاشقی در هم‌خوابگی توست. راحت بخواب....»

این آخرین پله بود هرچند بعد از من، دیگر بهانه‌ای نداشتی که به آن دل‌خوش کنی. من آخرین فرصت تو بود و تو بالای این دوراهی به راه سوم فکر می‌کردی! به زمین؛ به زمینی که جای خالی تمام پله‌ها را پُر کند. برای آرامشت سکوت بیاورد، برای تنهایی‌ات آغوش بگیرد و به وقت دلتنگی به پای حرف‌هایت بمیرد.

نه نمی‌شد این فکرهای عبث را از سر برانی، دیوار را کج کنی تا روی زمین به سقف چنگ بیندازی و دوباره، نام مرا بر زبان نیاوری... نه!

خوب می‌دانستم. از تو پَست‌تر نبود که از خودش، روی چهار رویای کودکی‌اش قدم گذارد وخاطره‌هایش را فراموش کند. باید می‌دانستی؛ به خودت که پشت می‌کنی آواره‌ای، از من که می‌گذری دنیا روی سرت آوار می‌شود. آواره می‌شوی‌و چهار پله در اندازه‌های‌مان از تنت کم می‌شود.

یکی از پاهایت که ساعت‌ها سایه‌اش بالای سَرمان سنگینی می‌کرد تا روی زمین خم می‌شود و تنت را بر زمین می‌کوبد. حالا باید چهار اشتباه زندگی‌ات را می‌شمردی، چهار بار برای خودت لباس سیاه می‌پوشیدی و چهار هزار هزار سال ِ دیگر، به جرم زندگی، زنده می‌ماندی و نفس می‌کشیدی....

من چهار پله بودم به اندازه‌ی خودم، سکوتم، تو و تنهایی بزرگم.

تو، یک آدم زنجیری که دیروز راس ساعت صفر پتو را از پاهایش کنار زد و تا امروز، همه‌چیزش را از دست داد.



نظر خوانندگان: 9 نظر