صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




رباب محب

مردی با سایه‌هایش


خستگی از سر و رویم می‌بارد. عصر است. از سر کار به‌خانه بازمی‌گردم. باز همان راه بیست دقیقه‌ای هرروزه. این راه باریک جنگلی عصر که باشد تا بی‌نهایت قد می‌کشد. هی می روم و نمی‌رسم. امروز هنوز به پیچ هِسل‌انگن نرسیده‌ام که سرجایم خشکم می‌زند. در چند قدمی‌ام پیرمرد ِکت و شلوارپوشی جلو می‌آید. دوسه قدم کون‌خیز می‌ایستد. کیف سامسونت سیاه‌رنگش را به جلوهل می‌دهد و بعد زانوانش را. به‌ نوبت راست، چپ. قدم‌های نشسته‌اش کمی تند می‌شود. اندکی کون‌خیز. اندکی روی زانوان.

لحظه‌ای چشم‌هایم را با پشت دست می‌مالم. نه اشتباه نمی‌کنم. دُرست می‌بینم. پیرمرد خوش‌لباس مسنی است. پیراهن سفیدی به تن دارد. کراوات زده. حتا رنگ کراواتش را هم می‌توانم ببینم. سرمه‌ای است. درست همرنگ کت و شلوارش. کیف سامسونت سیاه رنگش را با دست راست به جلو هل می‌دهد. بعد زانوانش را به نوبت. راست، چپ. و آن‌گاه چند قدم کون‌خیز. انگار کودکی باشد در هیبتی مردانه.

قدم‌هایم سست و سست‌تر می‌شود. هنوز مرا ندیده است. نمی‌دانم وقتی مرا ببیند چه خواهد کرد. آیا بلند خواهد شد و به راهش ادامه خواهد داد، یا از من تقاضای کمک خواهد کرد؟ من چه خواهم کرد؟ دستش را خواهم گرفت، بلندش خواهم کرد و او را تا اولین ایستگاه‌پلیس راه خواهم برد؟ آیا به‌پلیس زنگ نخواهم زد که بگویم پیر‌مردی از خانه سالمندان فرار کرده است؟ نمی‌دانم. خودم و خستگی را فراموش می‌کنم. آن پیکر نشسته‌ی جنبان کیست آن‌گونه شیک و ُمرتب روی خاک؟ از کجا می‌آید؟ به کجا می‌کشاند آن تن‌خمیده را؟ تمرین مردن می‌کند؟ با خاک یکی‌شدن را تمرین می‌کند؟

نزدیک می‌شوم. باید قدش خیلی بلند باشد. قامتِ ِدولایش به شانه‌های من می‌رسد. موهای جوگندمیش مرتب و شانه زده است. صورت گرد و پف‌آلودش تراشیده. شروع می‌کنم با خودم کلنجار رفتن «به تو چه زن. راهتو بگیر و برو. بیکاری مگه؟ دلش خواسته با زانواش راه بره. سوئده وُ آزادی... کون‌خیز میره که میره. به تو چه؟ نه...نه! باید کمکش کنی. موبایل که داری، دربیار و ُ به پلیس زنگ بزن. حتمأ دچار آلزایمر شده و راه خونشو گم کرده...»

صدای درونی‌ام به یک شکل و آنچه چشم‌هایم می بیند به‌شکل دیگر کلافه‌ام می کنند. نمی‌دانم بروم و مرد را به‌حال خودش بگذارم یا به پلیس زنگ بزنم. چند قدم دیگر جلو می‌روم. او حالا مرا می‌بیند. بلافاصله  و با دیدن من خودش را جمع و جور می‌کند. اول کیف سامسونتش را به‌جلو هل می‌دهد و کنار راه شنی، روی علف‌های پائیزی می‌گذارد. هنوز سبزند و خیس از بارانِ دم‌صبح. با آرامش و خونسردی تمام پاهایِ تاشده‌اش را با کمک دست‌هایش به‌سمت کیفش کشانده روبه‌روی آن چهار دست و پا قرار می‌گیرد. تمام مدت چشمش به من است. حالا که پشتش را به من کرده. باسن زرد و چروکیده‌اش شکل نصفه کدویِ خشک شده‌ای است با چند لکه‌ی قهوه‌ای پراکنده که از شلوارش بیرون زده.

طولی نمی‌کشد که هیکل بزرگ نشسته‌اش را با یک چرخش آنی و سریع به سمت من برمی‌گرداند و پشت به‌کیف سامسونت سیاه رنگش روی علف‌های خیس همان‌طور نشسته باقی می ماند.

«زنگ بزن! واسه چی؟ واسه که فرارکرده. از کجا؟ تو چی می‌دونی؟ تازه فرار کرده که کرده. دلش خواسته. لازم دیده که کرده. زنگ... شاید کمک می‌خواد. پیری و هزار درد بی‌درمون. یادت رفته چطوری مادرت هنوز پاش به پنجاه نرسیده راه می‌رفت و فایز می‌خوند و بین هر نیم‌مصرع  می‌نالید که «پیری و هزار دردِ بی‌علاج.» کمک می‌خواد پیرمرد. نگاش کن!»

نگاهم را ازاو نمی‌دزدم. حتا حالا که توی چشم‌هایم زُل زده و انگار به من می‌گوید «خانم راهتان را بگیرید و بروید.»  نگاهش را می‌بینم اما نمی‌روم. آهسته به او نزدیک می‌شوم. تصمیم خودم را گرفته‌ام. می‌خواهم بپرسم آیا به کمک احتیاج دارد، یا نه. هنوز دهانم را باز نکرده‌ام که با صدای محکمی می‌گوید: «خانم گرامی! مگر به شما نگفتم راهتان را بگیرید و ُ بروید؟»

یکه می‌خورم. چطور نگاهش آنقدر گویا حرف زده بود؟ کمی خجالت‌زده عذر می‌خواهم. اما پاهایم مال من نیست. عذر می‌خواهم و سر جایم باقی می‌مانم. پیرمرد همانطور خیره با چشم‌هایش حرفش را تکرار می‌کند. بدون صدا. بی‌کلام. «چرا گوش نمی‌کنی زن؟ مگه نمی‌گه برو، منو راحت بذار. راحتش بذار دیگه، برو! هزارتا کار داری  توی خونه‌ات...»

 نه،آن‌گونه نشستن نرم و راحت نمی‌گذارد بروم. طوری روی علف‌های خیس نشسته که انگار روی مبل راحتی توی اتاق گرمی لم داده و مزاحم نمی‌خواهد. زانوانش را توی دست‌هایش محکم گرفته است. ناگهان توجهم به‌دستهایش جلب می‌شود. باریک و کشیده‌اند. مثل انگشتان نوازندگان پیانو. بی‌اختیار دهانم را باز می‌کنم و پیرمرد را با پرسشم آشفته‌: «ببخشید آقا شما پیانیست هستید؟»

پلک‌هایش، چشم‌های گویایش را برای لحظه‌ای از نگاهم پنهان می‌کند. نمی‌دانم چرا ناگهان  تردید درمن گم می‌شود. «ببخشید آقا اجازه میدید کنارتون بشینم؟» صدایش نرم و آهسته از پشت پلک‌هایش می‌آید: «بروید خانم. راهتان را بگیرید و بروید. اینجا جای نشستن نیست.»

 می‌گویم: «پس چرا شما نشسته‌اید؟»

 می‌گوید: «بروید! بروید خانم، بروید.»

همانقدر که تردید ندارم پیرمرد از جائی یا چیزی فرار کرده است، تردیدی ندارم که او پیانیست است. بدون توجه به‌التماس‌هایش، نرم وُ آهسته روی علف کنارش می‌نشینم. چشم‌هایش را باز می‌کند و به درخت‌های انبوه روبه‌روخیره می‌ماند.

- کنجکاوی نکنید خانم! می‌دانید که شما مزاحم من هستید. خانم گرامی!

- کنجکاوی نمی‌کنم. باور کنید.

- پس بلند شوید و راهتان را بگیرید و بروید. این هم برای من خوب است هم برای شما.

- شما مرد محترمی هستید و من...

پیرمرد سرش را کمی به سوی من برمی‌گرداند، ولی نگاهم نمی‌کند. نگاهش روی درخت‌های پائیزی خیره مانده است. ازآن فاصله نزدیک شکننده‌گی مرد را بهتر می‌بینم. پوست سفید دست‌هایش زیرچین وُچروک و خال‌های قهوه‌ای درهم، گم شده است. به موهای جوگندمی‌اش نگاه می‌کنم. انگار سال‌ها تاری را هم با خود نبرده باشند، موج می‌زنند از زرد و خاکستری. چشمم به کیف سامسونتش می‌افتد. مرد می‌بیند دارم به کیفش نگاه می‌کنم. یک دست را از روی زانوانش برمی‌دارد و به پشت سرش می‌برد و روی کیف می‌گذارد: «اگر خیال می‌کنید پولی در کاراست، اشتباه می‌کنید.»

می‌خواهم به او بگویم که من ابد به پول فکر نکرده‌ام، بلکه خود اوست که تمام ذهنم را پر کرده. اما پیرمرد به من فرصت نمی‌دهد و به گفتن ادامه می‌دهد: «خانم عزیز! شما کورخوانده‌اید!»

 لفظ قلم حرف می‌زند. تمام مدت مرا شما و خانم خطاب می‌کند. حالات صورتش، بینی قلمی سربالایش، هیکل درشتش، پوست پیازیِ آفتاب نخورده‌اش به من می گوید که او اهل سوئد است.

حس عجیبی دارم. سرم می‌گوید: «ولش کن  برو.»  دلم می‌گوید: «بمون. پیرمرد به تو احتیاج داره.»  آهسته و ناخواسته از جایم بلند می‌شوم. چند قدم برمی‌دارم. پاهایم مرا نمی‌کشند. سنگینند. دلم می‌خواهد برگردم و کنار مرد بنشینم. اما برنمی‌گردم. پشتم را به مرد می‌کنم و سعی می‌کنم نشان دهم که واقعأ قصد رفتن دارم. افق پشت درخت‌های کاج و بلوط مثل خطی سقفِ کوتاه آسمان را از سبزی انبوه جدا کرده است. نسیمی می‌وزد و گرمای لطیفی از لای درختان پرپشت روی گونه‌هایم جای می‌گیرد. همان‌طور که دردی می‌آید و دردی را می‌برد، فکری می‌آید و فکر دیگر را می‌برد. خستگی یک روز کار یکنواخت  را فراموش کرده‌ام. دغدغه‌های عصرهای خانه را هم فراموش کرده‌ام ودارم به مردی فکر می‌کنم که در چند قدمی‌ام همان‌طور نشسته، زانوانش را در بغل گرفته و رفتنِِ مرا نگاه می‌کند. سرم را سوی آسمان بالا می‌برم.«ساعت چهار و‌ نیم عصر پنجم اکتبره، آسمون! ابرهاتو کجا بردی؟ ببار! بباری پیرمرد رام می‌شه.»

می‌ایستم و به عقب، به سمتی که پیرمرد نشسته است نگاه می‌کنم. دارد نگاهم می‌کند. نه آن‌طور که پانزده دقیقه قبل نگاهم کرده بود. حرف نمی‌زند. با سر اشاره می‌کند، «بروید!» با دست اجازه بازگشت می‌گیرم. با سر پاسخم می‌دهد، «بروید، خانم! به دنبال کار و زندگی‌تان بروید خانم!»

ادب را می‌شود در حرکات دست و سر و نگاهش دید. حتا وقتی با دست و سر و نگاه حرف می‌زند، لفظ قلم دارد. چرخش دست و سر و نگاهش خصمانه و بی‌ادبانه نیست. دست راستم را روی سینه‌ام می‌گذارم و با دست چپم التماس می‌کنم. می‌دانم صدایم را نمی‌شنود. با دست التماس می‌کنم، « به خاطر خدا آقا بذارید برگردم. تنهائی دونفره قشنگ‌تره".

انگار زبان دست‌هایم را فهمیده باشد، محکم و قاطع می‌گوید: «خانم گرامی! من تنها نیستم و شما حالا راهتان را خواهید گرفت و رفت!»

با صدا می‌گوید. دهانش را می‌بینم. نمی‌لرزد. دست‌هایش را می‌بینم روی زانوانش محکم در هم گره خورده‌اند. قدمی بطرفش بر می‌دارم: «اما شما در این جنگل، این ساعت روز...» حرفم را قطع می‌کند: «خانم گرامی! گفتم که من تنها نیستم. و ضمنأ مرا شما خطاب نکنید.»

جمله‌ی «ضمنأ مرا شما خطاب نکنید» را به فال نیک می‌گیرم و به پاهایم جرأت بازگشت می‌دهم. به مرد می‌رسم. کنارش می‌نشینم. مرد به هق‌هق افتاده است. دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم. سرش را روی دست‌های حلقه شده‌ی  گِردِ زانوانش می‌گذارد. زیر دستم شانه‌هایش در خود مچاله شده‌اند. لحظه‌ای در سکوت می‌گذرد. آنگاه او دستی را از زیر سرش بیرون کشیده، به من اشاره می‌کند  راهم را بگیرم و بروم.  

بلند می‌شوم و می‌ایستم. «خانم! از جان من چه می‌خواهید؟ می‌خواهید به پلیس زنگ بزنید، بزنید، اما مرا به‌حال خودم رها کنید و بروید! شما مگر زبان مرا نمی‌فهمید؟ سوئدی نمی‌دانید؟»

زبانم بند آمده است. پاسخی ندارم. پاهایم خشک شده‌اند. بالای سر پیرمرد خشکم زده است. چوب خشک. انگار او حال مرا فهمیده باشد با صدای نرم و آهسته می‌گوید: «خانم گرامی! باور کنید من تنها نیستم و حالا راهتان را بگیرید و ُبروید.»

گنگ و آهسته پاسخش می دهم :

- من راهی ندارم آقا! من همه‌ی راه‌ها را گم کرده‌ام. من باید اینجا بمانم. پیش شما.»

- شما خیلی لجباز هستید خانم!

دوباره کنارش می‌نشینم. می‌دانم نرم شده است. دیگر گریه نمی‌کند. دستی را بالا می‌برد تا آب بینیش را پاک کند.

- معذرت می‌خوام که ناراحتتان کردم.

آب‌بینیش را بالا می کشد: «می‌دانید خانم! خوب می‌دانم شما خیال می‌کنید من پیر خرفتی هستم که یا راه خانه‌ام را گم کرده‌ام یا از خانه‌ام با یک کیف پرپول فرار کرده‌ام. شما کورخوانده‌اید، خانم گرامی. من نه از جائی فرار کرده‌ام و نه پولی به‌همراه دارم.»

لالم. چه باید بگویم؟ چه دارم که بگویم؟ من حتا نمی‌دانم چرا دست از سر آن پیرمرد فلج برنمی‌دارم. به خودم فشار می‌آورم تا خودم را توجیه کنم.

- به‌ دنبال پول نیستم. باورم کنید!

- پس به‌خاطر چه مانده‌اید و نمی‌روید؟

- به‌خاطر شما.

- به‌خاطر من؟ مگر شما مرا می‌شناسید؟

- نه! اما شما در این جنگل، تنها؟...

- من مرد جنگلم، خانم گرامی!  مثل همه‌ی آدم‌ها موهای سرم را در جنگل سفید کرده‌ام.

گپج شده‌ام. گفته‌ی پیرمرد را نمی‌فههم. چگونه همه‌ی آدم‌ها در جنگل پیر می‌شوند. او که انگار به گیجی‌ام پی برده باشد، سری تکان می‌دهد وُ می‌گوید: «دنیا سراسر یک جنگل است. با درخت یا بی‌درخت توفیری ندارد. همه‌ی ما در جنگل به دنیا می‌آیم و در جنگل پیر م‌ شویم و در جنگل می‌میریم.

- و بعد؟

- بعد؟ نمی‌دانم.

«نمی دانم» را با آه کشیده‌ای همراه  می‌کند و آنگاه بی‌صدا و آرام  سرش را به سویم خم می‌کند و با چشم‌های خیره‌اش لبخند م‌ زند. از آن پائین روی علف‌ها آسمان بلندتر ازچند لحظه پیش، وقتی قصد رفتن کرده بودم به نظرم می‌آید. مرد ساکت است و به درخت‌های روبرو خیره. ناگهان سرش را تا کنار گوشم جلو می‌آورد و آهسته می‌گوید: «من فقط مردی هستم با سایه‌هایم. توی کیفم هستند. عکس سایه‌ها.»

توی سرم دنبال لبخندی می‌گردم. پیدا نمی‌کنم. با انگشت‌اشاره‌ی دست چپم، لبخندِ روی لب‌هایم را جستجو می‌کنم. باریکند. لب‌هایم جای  لبخند ندارند. رنگشان را با نوک انگشتم حس می‌کنم. رنگ ترس می‌دهند. کبود. رنگ ناخن‌های انگشتان پیرمرد. تکانشان نمی‌دهد. روی زانوانش حلقه شده‌اند. «چند سالته دخترم؟»

صدایش نرم است. مثل ابریشم. «اگه منظورتون سال تقویمیه چهل و چند سال، اما اگه سال حسی منظور نظرتون باشه، تصور می‌کنم همسن و سال شما باشم.»

زانوان لغزنده‌اش را زیر دست‌هایش کمی جا به جا می‌کند. «نمی‌شه دخترم. نمی‌شه. عکس سایه‌ها رو فقط کسی می‌تونه ببینه که سال‌های تقویمی رو یکی بعد از دیگری پشت سر گذاشته و به صفحه‌ی آخر تقویم رسیده باشه. تو نرسیدی دخترم. تو نرسیدی. اما می‌رسی. چشم به‌هم بزنی می‌رسی. به صفحه آخر. وقتی رسیدی به خودت می‌گی «خطابه‌ی یاد‌بود این دفتر» و بعد کیفتو پر از عکس سایه‌هات می‌کنی و به راه می‌افتی. درست مثل من. کسی نمی‌تونه عکس‌هاتو ببینه. نه عکس‌ها رو، نه عکس سایه‌ها رو.»

دیگر لفظ قلم حرف نمی‌زند. نگاهش می‌کنم. چشم‌هایش در قلمرو شیطنتی غریب دور می‌خورد. به انگشتان باریکش نگاه می‌کنم. چه باریک و خوش تراشند.

- ببخشید فضولی می‌کنم! شما نوازنده‌اید؟

- بودم.

- نوازنده پیانو؟

- از کجا می‌دونی دخترم؟

می‌بینم که با انگشتان یک دست روی دست دیگرش ضرب می‌گیرد. به‌رقص می‌آیند انگشتان.

- ویوالدی است. چهار فصل. چهار فصل در یک فصل. فصل پیری.

- خیلی زیباست!

- چهار فصل؟

- نه! پیری!

- هوم...هوم..

دوباره ضرب می‌گیرد. آبراه باریک از انگشت شست دست چپش شروع می‌شود و در انحنای انگشت کوچک دست راستش، پایان می‌یابد. « از جنگل، به دریا رسیده است.» باد می‌آید. موج اوج می‌گیرد. انگشت‌ها بال می‌گیرند. بالا می‌روند. بالاتر. ناگهان مثل پرنده‌ی زخمی سقوط می‌کنند: «نه. دیگه نمی‌تونم. همه بهِم پشت کردن. حتا انگشتام.»

دست‌هایش زیر لرزش شانه‌های خم شده‌اش شل می‌شوند. زانوانش مثل دو کرم لاغرِ دراز چرخی می‌خوردند و روی زمین شلال می‌شوند. به سرعت روبرویش قرار گرفته و زانوانش را به حالت اول زیر دست‌هایم جمع می‌کنم و روی سنگفرش جاده روبه‌رویش می‌نشینم. دست‌هایش دو طرف بدنش آویزانند. پنبه‌ای و لرزان. هق‌هقش پیوسته و رقت‌بار است و صورت ژله‌ایش را سرخ‌تر و سرختر می‌کند.

- آرام باشید آقا! من شما را خوب می‌فهمم. درد شما را خوب می‌فهمم!

- درد؟ کدام درد؟ من دردی ندارم خانم گرامی!

- منظورم...

- منظورتان سوزش است. بله می‌سوزد. از سر تا پا می‌سوزد. دل می‌سوزد. دلم می‌سوزد... خرمن آتش است دلم. خانم! دست از روی دلم بردارید، می‌فهمید؟ بردارید!

پیرمرد زیر بار هق‌هق گریه‌هایش می‌لرزد. «سوز، خانم سوز. می‌فهمید؟» می‌گذارد دست‌هایم اهرم زانوانش باقی بماند و دست‌های پنبه‌ایش همان‌طور آویزان. می‌خواهم دست‌هایش را در میان دست‌هایم بگیرم و بگویم: «آقا امشب مهمان من باشید.»

نمی‌گویم. رقت گریه‌های مرد زبان گفتن را از من گرفته است. سرش مثل رأس مثلثی زیر چانه‌اش جای دارد. گوشت‌های صورت پف‌آلودش تا ضلع زیرین مثلث پائین کشیده.

- می شود لطف کنید و عکس‌ها را به من نشان دهید؟

با یک حرکت ناگهانی دست‌هایم را از روی زانوانش عقب می‌زند و خودش را به حالت قبل از گریه، در می‌آورد. متین و محکم. «کافیه خانم. گفتنی‌ها گفته شد. شما بروید و ورق‌های تقویمتان را بشمارید. عکسی در کار نیست.»

دیگر نگاهم نمی‌کند. با نوک انگشتانش خاک روی زانوانش را پاک می‌کند و با یک دست کیف سامسونت سیاه‌رنگش را به‌جلو هل می‌دهد. با دست دیگر زانوانش را به نوبت. راست، چپ. قدم‌های نشسته‌اش تند و تندتر می‌شود.  چند قدم کون‌خیز، چند قدم با دست روی زانوان.

 

 

 



نظر خوانندگان: 5 نظر