صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




اسماعیل زرعی

عروسک ها


نمی‌دانم کی از زیر خیمه‌ی سیاهِ این فاجعه بیرون می‌روم. نمی‌دانم کی از این دایره‌ی بسته‌ی زمان منجمد خارج می‌شوم. انگار باید برای همیشه دور خودم بگردم و دنبال گمشده‌ام باشم؛ همیشه و در همه حال. حتی حالا. حالا هم بعد از این همه سال، همان سوال همیشگی را از خودم می‌پرسم؛ بارها و بارها: پس چرا دیگر کسی ضرب نمی‌زند . پس چرا دیگر کسی ضرب نمی‌زند ؟ پس چرا دیگر ...

و آرام سربلند می‌کنم و به انتهای خیابان ِ وسیع و پر ترافیک نگاه می‌کنم که خلوت است انگار. که انگار در آن دور دورها مردی ایستاده است. مردی با تنی که هر آن آمادهی شکستن است، با سر خم شده روی کاسه‌ی ویلون.  ویلونِ ِ روی شانه. و آرام آرام پیش می‌آید. با هر قدم، آرشه را به سوز ِ تمام به تارها می‌کشاند . همهمه‌ی خیابان را نمی‌شنوم. کسی راه نمی‌رود. یا این جمعیت انبوه فقط سایه‌های سرگردانی هستند بی‌صدا، خاموش؟

غلغله‌ی ذهن‌ام یکریز تکرار می‌شود. باید فرار کنیم. باید فرار کنیم. باید...

به اطراف نگاه می‌کنم. سایه‌ی خانه‌ی سرد و ساکت، با آن روشنایی رنگ پریده و دلگیرش هنوز روی نگاهم سنگینی می‌کند آنقدر که خیال می‌کنم هنوز با تردید، پاکشان از این اتاق به آن اتاق می‌روم و پشتِ هر پنجره و پرده‌ی آویخته‌اش می‌ایستم و به تیرگی آن‌ها زل می‌زنم‌. در هر اتاق، ماتم مثل کومه‌ی بزرگ ِ سیاهی خیمه زده است و آهنگی دور و محزون از هر گوشه‌اش سر می‌کشد، پیش می‌آید و با همه سنگینی‌اش به دل می‌نشیند، طوری که انگار در هر زاویه‌ی این خانه، کسی در دورترین نقطه‌ی ممکن نشسته است و با سوز دل آرشه را به ویلون می‌کشد و اندوه و گرفتگی و حسرت را می‌نوازد تا مثل تارهای غبار گرفته‌ی عنکبوتی پوسیده‌، ما را در خود بگیرد و بفشارد. باید دست و پایی زد شاید این تارها پاره شوند.

مهرداد گفت:پاشو برویم بیرون کمی هوا بخوریم هاجر!

نگفت بلکه دل مان باز بشود. نگفت دیگر طاقت ماندن توی خانه را نداریم. فقط گفت هوا بخوریم هاجر.

هوایی که واقعاً به آن احتیاج داشتیم. به آن نیاز داریم . می دانستم حرف‌های زیادی برای گفتن دارد، اما نمی‌گوید. نمی‌خواهد که بگوید.

بیرون آمدیم. در را پشت سرم بستم و راه افتادیم. کوچه خلوت بود، آنقدر خلوت که سکوتش امتداد یافته و با من آمده است، طوری که گمان می‌کنم هنوز آن‌جاییم. در حال رفتن و همه‌ی همسایه‌ها رفته‌اند، یا این صورتک‌های توی قاب پنجره‌ها واین سایه‌ها که از این سمت به آن سمت می‌روند و این زمزمه‌ها همه و همه وهم است. خیال.

گوش می‌دهم شاید صدای شور و شادی و قهقهه‌ی خنده‌ای را بشنوم. جز خش خش سایش سکوت بر سکوت زمزمه‌ای اگر هست، فقط سوز و کشش آن آرشه است و ناله‌ی تارهای ویلون. آن‌هم به صورتی گنگ. ویلونی که مردی غریب می‌نوازد  و تک و توک رهگذری اگر می‌گذرد، هیئت‌اش در دل ِ مه است، یا توی دود، یا توی غبار، یا تلالو سرابی است در کویر. دور و لغزان و دست نیافتنی.

سربلند می‌کنم شاید پرواز پرنده‌ای را توی آسمان ببینم. پاره ابر سفیدِ کوچکی در گوشه‌ای از آن وسعتِ بی‌انتها، تنها مانده است. مثل عروسک قشنگی می‌ماند که لباس سفید پوشیده باشد. با حاشیه‌ای از تور سرخ. معصوم وغم گرفته، جوری که انگار، نگران رفتن و گم شدن خورشید است.

از خودم می‌پرسم: حالا هم از تاریکی می‌ترسد ؟

پنجه‌ای‌ نامرئی به سینه‌ام چنگ می‌زند. سینه‌ام را می‌فشارد، فشاری خُرد کننده، خفه کننده، سیاه، طوری‌که حس می‌کنم باید داد بزنم شاید با ارتعاش صدایم این پرده‌ی تیره و این تاریکی پاره بشود و سوز، سوز ِ تمام نشدنی آرشه. انگار در تاریک‌ترین نقطه‌ی زمان ایستاده‌ام و آن‌چه نواخته می‌شود، آهنگِ سنگین و سیاهی است که از اعماق تاریکی سر می‌کشد و جلو می‌آید و روی همه چیز سایه می‌اندازد و غبار مانند، همه‌جا می‌نشیند و دوباره از دورترین نقطه‌ی ذهنم، محزون‌تر، موثرتر و سوزاننده‌تر سر می‌کشد و می‌آید تا کم کم کاسه‌ی سرم را پُر کند.

لب که تکان نمی‌دهم، اما بارها و بارها پرسیده‌ام و می‌پرسم پس چرا دیگر کسی ضرب نمی‌زند...؟ پس چرا دیگر...

‌و به قدِ بلند و کمی خمیده‌ی مهرداد نگاه می‌کنم. به او که دو سه قدم جلوتر از من، رو به غروب می‌رود. با سری پایین‌افتاده و تنی کشیده شده به جلو، و شتابی که در قدم‌های کندش پنهان است. طوری‌که انگار می‌کوشد از خودش بگریزد. دلم می‌سوزد . هم برای او و هم برای خودم. برای خودم به خاطر این‌که این آتش توی سینه‌ام هیچ وقت خاموش نمی‌شود و برای او که خیال می‌کنم این دیوارهای بلندِ سختِ سیمانی محاصره‌اش کرده‌اند.

هنوز خم کوچه پیش رویم است. حس می‌کنم سوز صدای آن آرشه  همان‌طور از پشت دیوارهای بلندِ خاکستری رنگِ دو طرف بالا می‌رود و فضای کوچه را پر می‌کند. دلم می‌خواهد بمانم و آن‌قدر به حزن این آهنگ گوش بدهم که زیر سنگینی‌اش له بشوم.

می‌مانم. صدای زلال سارا درگوشم می‌نشیند: ماما نیگا.

چقدر شیرین است. چقدر گوارست این صدا. نگاه می‌کنم به عروسک‌های قشنگِ پشتِ ویترین. هر کدام به شکلی. همه زیبا و معصوم، با لُپ‌های برآمده، طوری که آدم هوس می‌کند لپ‌شان را گاز بگیرد، یا ببوسد. وسطِ ویترین عروسک بزرگِ ظریفی را گذاشته‌اند، آنقدر ظریف، مثل یک شاخه گل سرخ می‌ماند. با لباسی از تور سفید. چشم‌های سیاهِ غمگین و مژه‌هایی بلند. موهای سرش را شانه کرده، روی شانه‌های سفیدِ لطیف و قشنگش ریخته‌اند. دماغ کوچک نقلی و دهانی غنچه مانند دارد. دست‌هایش را باز و رو به جلو دراز کرده است، طوری‌که انگار خود سارا ست که مشتاقانه به آغوش من می‌شتابد. دلم می‌خواهد زانو بزنم، بغل باز کنم و یک‌بار دیگر او را به سینه‌ام بفشارم. می‌گوید: شکل منه، ماما‌. درس عین خودم. نیس؟

نمی‌توانم دهان باز کنم. لب‌هایم می‌لرزد. چند بار به نشانه‌ی تأیید سرم را بالا و پایین می‌برم و همین حرکت باعث می‌شود تا قطره‌های درشتِ اشک روی گونه‌هایم بچکد.

- بس کن دیگر. این‌جور همه‌مان نابود می‌شویم!

به خودم می‌آیم. سر برمی‌گردانم و مهرداد را می‌بینم که با صدای محزونش زیر گوشم نجوا می‌کند. کنارم ایستاده است و با حسرت به عروسک نگاه می‌کند. با دست اشاره می‌کنم و پره‌های بینی‌ام می‌لرزند: می‌بینی مهرداد؟ می‌بینی چقدر شبیه است؟ این ابروهای نازک قشنگ را می‌بینی ؟ آن دماغ کوچک را؟ آخ که چه دست‌های ظریفی دارد این بچه!

دستی ناپیدا آرشه را به ویلون ِ گمشده در ذهنم می‌کشد. طوری‌که   انگار آهِ پرسوزی است که می‌خواهد سینه‌ام را بدرد. مهرداد سرانگشتم را می‌گیرد و آرام مرا دنبال خودش می‌کشد. قدم که                    برمی‌داریم، نگاهِ خودش آن‌جا می ماند. می‌گوید: قیمتش خیلی بالاست. اگر داشتیم، حتماً می‌خریدمش.

می‌دانم که باید با همه‌ی توان جلو خرج‌های زائد و نسبتاً زائد را بگیریم تا بتوانیم هزینه‌ی تحصیل فرزندِ غریب‌مان را تأمین کنیم. ساکت می‌مانم. پسرها بی‌اعتنا به ما، پُشتِ ویترین مغازه‌ی لوازم ورزشی ایستاده‌اند. بهزاد، خوشحال از آمدن ِ بهنام، مرتب سوال می‌کند و از آن‌جا می‌پرسد و یا به داخل ویترین اشاره می‌کند و چیزی را نشان می‌دهد. بهنام سعی می‌کند با صبر و حوصله به همه‌ی سوال‌هایش جواب بدهد. اگر چه صورتِ او هم پشت پرده‌ای از درد پنهان است، اما دردِ او کجا و دردِ من کجا؟ او به فکر نداری و تنگدستی ماست و من آتش گرفته و خاکستر شده‌ی فراق بچه‌هایم هستم.

از کنارشان که رد می‌شویم، مهرداد صدای‌شان می‌کند تا بیایند. باید از عرض خیابان بگذریم. اگر چه از ماشین‌ها بیزارم. اگر چه این آهن‌قراضه‌ها برایم گرگ‌های سیاهی هستند که کمین کرده‌اند تا وجودم را، تا همه‌ی شادی‌ها و امید و آرزوهایم را پاره پاره کنند اما باید از میان شان رد شد . پنجه ام را باز می کنم و دست ام را روبه پشت دراز می کنم تا سارا با دستِ کوچک اش انگشت ام را بگیرد . دلم می‌لرزد. مثل همیشه، مثل هر دفعه که خیابان را می‌بینم. می‌ترسم صدای ترمز شدیدی را بشنوم و برگردم و ببینم باز هم غرق در خون است. می‌دانم مهرداد بیشتر از من رنج می‌برد. اما او به روی خودش نمی‌آورد. تودار است. مثل من نیست که دم به ساعت کنجی بنشیند و زانوی غم بغل کند و مویه سر بدهد. مردِ خانه است. باید غرورش را حفظ کند.

به وسطِ خیابان که می‌رسیم، سر برمی‌گرداند و دستِ دراز شده‌ام را می‌بیند. نگاهش در نگاهم می‌نشیند. پرده‌ی تیره‌ای روی حدقه‌ی چشم‌هایش موج می‌زند. دستم را پس می‌کشم و سعی می‌کنم بغض توی گلویم نشکند. صدای کشیده شدن پرسوز آرشه به ویلون هنوز ادامه دارد. به پیاده‌رو که می‌رسیم، دیگر بی‌طاقت می‌شوم. می‌گویم: مهرداد، اقلاً یکی از این عروسک‌های ارزان قیمت را بخریم.

می‌پرسد: برای کی؟

بلافاصله حرفش را ناتمام می‌گذارد. می‌داند سارا آن‌قدر برایم عزیز است که هر وقت از خانه بیرون بیایم، هر قدر هم که جیب‌مان خالی باشد، باز برایش چیزی می‌خرم. خم می‌شوم عروسک را برمی‌دارم‌. مردِ دستفروش که بساطش را گوشه‌ی پیاده‌رو پهن کرده، چشمش به دست من است. عروسک بی روح است. نه رنگ و لعابی دارد و نه سرخی‌‌ای بر لُپ‌ها. با دهانی که انگار یخ کرده است، کوچک و سرد. پارچه‌ی زمختِ کرک‌داری تنش کرده‌اند. کیفم را باز می‌کنم و یک اسکناس بیست تومانی کهنه بیرون می‌آروم و  به دستفروش می‌دهم. مطمئنم سارا به همین هم راضی است، دخترک ملوس و قانع‌ام .

مهرداد می‌پرسد: خب، کجا برویم؟

سارا دستم را تکان تکان می‌دهد. می‌کشد و می‌کوشد خم شوم تا زیر گوشم بگوید پارک.

می‌گویم: پارک .

به طرف پارک می‌رویم. مهرداد شانه به شانه‌ام قدم بر می‌دارد و با هر قدم، چیزی می‌گوید تا رشته‌ی افکارم را پاره کند. از آثارش می‌گوید: «سنگساران»، «امیدِ انسان»، «به یاد بهشت »، و از سختی‌ها و خاطراتِ خوش موقع ساختن آن‌ها  می‌گوید. بعد،از «‌گفت و گوی عیسی در معبد» می گوید و این‌که دلش می‌خواهد چطور تمامش کند. حتی دنباله‌ی کلام را به «رهروان عمر» می‌کشاند و شوقی که هنگام هدیه‌ی آن به من در چشم‌هایم دیده بود. می‌گوید: می‌خواهی همان شعر ِ (فریبرز ابراهیم‌پور) را برایت بخوانم که آهنگ را براساس آن ساختم؟

می‌خواند. اما من چشم به چرخ و فلک بلند دوخته‌ام که می‌چرخد و سارا آن بالا، درست در بلندترین نقطه نشسته و در حالی که قهقهه‌ی شادِ کودکانه‌اش را در هوای بهاری رها کرده است، ذره ای ترس هم در صدایش موج می‌زند که مثل بلور می‌ماند‌. باد توی دامن سفیدش می‌پیچید و پاهای کوچک ِ لطیفش را نمایان می‌کند. مثل کبوتر سپیدی می‌ماند که به پرواز درآمده باشد. نگاهش به آسمان است. انگار به پرواز پرنده ها فکر می‌کند و یا دل دل می‌کند به ابرها چنگ بزند.

صدایم می‌لرزد: از آن بالا نیفتد پایین؟

صدای حسرت‌زده‌ی مهرداد در گوشم می‌پیچد که جواب می دهد: تا حالا هیچ‌کس از آن بالا نیفتاده پایین!

پرسش‌گرانه چشم به چشمش می‌دوزم تا معنی حرفش را بفهمم‌. قامتش محو به نظر می‌رسد و نگاهش دور؛ انگار آن‌طرفِ مه ایستاده است، یا بین ما بارانی می‌بارد شدید، اما بی‌صدا.

می‌گوید: بهتر است برگردیم.

به آسمان نگاه می‌کنم. سرخی غروب رو به تیرگی می‌رود. این سمتِ افق تیره است و آن سمت، آخرین پرتوهای خورشید به خون نشسته. از خودم می‌پرسم از خانه که بیرون آمدیم مگر غروب نبود؟ می‌بینم این‌مدت همه‌اش غروب بوده است. غروب و شب، غروب و شب. هیچ‌وقت صبح نداشته‌ایم. به پشتِ سرم که فکر می‌کنم، خیال می‌کنم از عصر تا حالا فقط یک مسیر منحنی را طی کرده‌ایم و برای برگشتن به خانه کافی است کمانه‌ی کوچکی را پشت سر بگذاریم تا این دایره بسته شود.

بهزاد با بازگشت موافق نیست. اما مهرداد احتیاج دارد هر چه زودتر برگردد و برود گوشه‌ای خودش را حبس کند. باید کنجی را گیر بیاوردو در لاک خودش فرو برود و ظاهراً بگوید به فکر ساختن یک آهنگِ جدیدم.

مطمئنم این‌دفعه، پرسوزترین آهنگش را می‌سازد.

برمی‌گردیم، اگر چه می‌دانم وقتی هم که برگردیم، باز در هر حالی که باشم حتی موقع  درست کردن شام، سارا یک‌لحظه تنهایم نمی‌گذارد. هی دوروبرم می‌پلکد و با شیرین‌زبانی‌های کودکانه‌اش سرم را گرم می‌کند. هی مرا می‌خنداند. هی سربه سرم می‌گذارد‌. گاهی هم می‌خواهد با بهانه‌گیری‌های نابه‌جایش صدایم را در بیاورد... نه نه. با بهانه‌گیری‌های به جایش‌. هی از این‌طرف به آن‌طرف می‌رود. توی آشپزخانه، توی اتاق‌نشیمن، به همه‌جا سر می‌کشد. گاهی می‌خندد. گاهی یکریز حرف می‌زند با من، با خودش، با عروسکش وقتی که «نی نی»ش را توی حوله می‌پیچد و کنار خودش می‌خواباند. بلد نیست لالایی بگوید اما مرتب با انگشت‌های کوچکش آن را تهدید می‌کند: جیش نکنی ها. جیش نکنی ها، مامان دعوات می‌کنه !

حتی حالا هم آشکارا صدای پاهای لطیفش را می‌شنوم که توی حیاط، آبپاش بزرگِ آهنی را پر کرده، به زحمت بلند کرده است تا به گل‌های باغچه آب بدهد. چقدر از این‌که کفش‌هایش موقع راه رفتن تق و تق صدا می‌کند، خوشش می‌آید، قربانش. می‌پرسد: ماما، پس دیگه کی می‌رم مدرسه؟

می‌گویم: همین امسال. حالا دیگر شیش سالت شده. پاییز که بیاید‌، تو هم می‌روی مدرسه.

می‌پرسد: پاییز کی می‌آد؟

می‌گویم: به همین زودی.

راه که می‌رویم، صدای خشک خُرد شدن ِ برگ‌ها را زیر پای‌مان می‌شنوم. سراسر پارک با برگ‌های زرد و نارنجی مچاله شده، فرش است. مهرداد می‌پرسد: بستنی می‌خوری؟

جواب می‌دهم: نه.

مطمئنم خودش هم نمی‌خورد. می‌گوید: آقا، دو تا بستنی بده.

اعتراض می‌کنم: سه تا. سه تا بگیر. پس سارا چه؟

نگاهم می‌کند. حالا دیگر کشش آرشه و ناله‌ی تارهای ویلون را توی چشم‌های او می‌بینم. بستنی را به دستم می‌دهد. بهنام رغبتی به خوردن ندارد اما لازم می‌داند با حرکاتش فاصله‌ی سنی بین خودش و بهزاد را بِبُرد تا انس بیشتری به وجود بیاید. قدم که بر می‌داریم، آن دو همان‌طور گرم گفت و گو هستند. بهنام می‌گوید: بخوان. سه چهار سال دیگر که دیپلمت را گرفتی، می‌برمت آلمان پیش خودم.

از خودم می‌پرسم : پس کی بماند این‌جا؟

دایره بسته شده است. به خانه رسیده‌ایم. هوا تاریک تاریک است. کلید در قفل می‌چرخد. اتاق‌ها مثل موجوداتِ وحشتناک افسانه‌ای، دهان‌های سیاه‌شان را برای بلعیدن ما باز کرده‌اند. وقتی که می‌خواستیم برویم، از نور دلگیر اتاق بیزار شده بودیم. رفته بودیم شاید شادی گم شده را پیدا کنیم. فکر کرده بودیم بچه‌ها چه گناهی دارند که زیر خیمه‌ی اندوهِ ما قوز بزنند؟

حالا، باز سیاهی است. سیاهی و دلگیری و گم کردگی. داخل تاریکی را می‌گردم. سعی می‌کنم با نگاهم این پرده‌ی سیاه را پاره کنم و هر چه زودتر سارا را ببینم. چرا با ما نیامد؟ نکند مریض باشد. نکند گوشه‌ی اتاق خوابیده باشد؟ توی این تاریکی که چشم، چشم را نمی‌بیند! یعنی این‌قدر بی‌عاطفه شده‌ام که بی‌دخترم به تفریح می‌روم ؟

مهرداد کلید برق را می‌زند. یک‌مرتبه صدای ترمز شدیدِ یک ماشین، سوز ِ ویلون را قطع می‌کند. جسم کوچکی به جلو پرت می‌شود. پرنده‌ی قشنگی پرپر می‌زند و در خون می‌غلتد. مهرداد مشت به سرخودش می‌کوبد و من با همه‌ی وجود جیغ می‌کشم. بهزاد به لکنت افتاده است. هراسان، یک بند تکرار می‌کند: مامان، سارا. مامان، سارا. و با عجله بیرون می‌رود و دوباره می‌آید. همان را می‌گوید و می‌رود. می‌رود و می‌آید. دوباره و دوباره: مامان، سارا. مامان، سارا. سارا. سارا.

من گیج و گنگ به اطراف نگاه می‌کنم. سارا توی اتاق نیست. همه جا سرد و ساکت است. هیچ همهمه و هیاهویی نیست. نور ِ سرد و بی‌روح لامپ به شکل آزار دهنده‌ای همه‌ی زوایای تاریک را روشن می‌کند اما انگار هنوز لایه غبار سیاهرنگی به همه جا سایه انداخته است.

مهرداد می‌گوید: بستنی که آب شد.

لحنش دلسوزانه است. مثل کسی‌که از عزیزش قطع امید کرده باشد. به بستنی آب‌شده، نگاه می‌کنم. از کنار انگشت‌هایم قطره قطره به زمین می‌چکد. آرشه با سوز هر چه تمام‌تر کشیده می‌شود. عروسک توی دستِ عرق کرده‌ام خیس شده است. بستنی را داخل سطل زباله می‌اندازم و عروسک را به سینه‌ام فشار می‌دهم. بهزاد می‌گوید: گردش خوبی بود، ها.

بهنام سر تکان می‌دهد. از شادی او، شاد است. ویلون، گوشه اتاق قرار دارد. آرشه به شکل مورب روی آن مانده است. مهرداد در حالی‌که به طرف آن می رود، آهسته زیر گوشم می‌گوید: سعی کن فراموش‌ش کنی. یا اقلاً کمتر بهش فکر کن، اگر می‌توانی.

نمی‌توانم‌. نمی‌توانم. من مادرم.

  کرمانشاه 72



نظر خوانندگان: 0 نظر