من نخواهم مرد. در تمام طول زندگیام اعتقاد داشتم نیرویی برفراز ارادهام وجود دارد که بر اعمالم قضاوت میکند. اگر کمی از نیکی دور میشدم به سرعت کیفرم میداد و اگر کار خیری میکردم، پاداش میگرفتم، حتی اگر در نگاه اول انجامش به ضررم تمام شده بود. حالا هم که اینجا، در این دخمهی تاریک و در بسته، که خرده نوری از دریچهی کوچک پنجره نامیده شدهاش داخل میشود و زمان را مینمایاند، مدام در گوشم میخوانند به جای اینکه منتظرانه رسیدن غروب آفتاب را لحظهشماری کنم تا کی از پلهکان آسمان پایین میرود و زمان پایین افتادن پرده زندگیام را میرساند، به درگاه خدای لایزال دعا کنم تا شاید از سر تقصیراتم بگذرد. اما من منتظرم زمان اجرای حکمم برسد تا به همهی اینها که در این مدت اخیر تنها تف و لعن و نفرین نثارم کردهاند و حیثیت و آبرویم را بردهاند، ثابت کنم که بیگناهم؛ خدا به آنها ثابت خواهد کرد. در این شرایط آبرو برایم چنان است که حاضرم برای باز گرداندنش حتی زندگیام را هم گرو بگذارم. به همین خاطر است که هنوز نفس میکشم و منتظر غروبام تا آفتاب برود و من همچنان زنده بمانم. آنوقت به همه ثابت میشود که نیتم چه بوده است و حقیقتاً درباره شیدا چه احساسی داشتهام.
شیدا کجاست؟ دوست مشترکمان میگفت دیوانه شده و بستریاش کردهاند. اول که شنیدم باورم نشد. شاید اگر مثل بقیه مردها بودم هیچکدام از اینها اتفاق نمیافتاد. اگر به فریادهای گوشخراش تنم گوش میدادم و این چنین جلو خودم نمیایستادم، من و شیدا نقشی درخور برعهده میگرفتیم و زندگیمان را میکردیم. اما وقتی نمیشود، وقتی احساس میکنی نمیتوانی به ذهنت اعتماد کنی؛ وقتی خیلی وقتها آدمها، اسمها و رابطهای که با آنها داری فراموشت میشود و مجبور میشوی همه چیز را با خودت قرارداد کنی. این اواخر خیلی به گذشتهام فکر میکردم. برای خودم هم سوال بود برای چه اینقدر با خودم درگیرم و حس میکنم همیشه کسی پشت سرم با داس دسته بلندی تعقیبم میکند تا همین که به خودم و روزگاری که طی کردهام، خیانت کردم و زندگی را انتخاب کردم، گردنم را بزند. شیدا میگفت بزرگترین مشکلم این است که به مرور زمان عاشق همین دنیای سیاهی شدهام که از فرط نیاز در کدری غلیظش غوطه میزنم. از همان فضاهایی که همیشه از تلخیاش مینالی اما احساس میکنی اگر کمی از آن دور شوی همه ارزشمندها را که تنها با وجود آنها زندگیات معنا پیدا کرده، از کف خواهی داد. چون دیگر آن قاضی معنا دهنده، زندگیات را ترک خواهد کرد و تو را به حال خودت رها خواهد کرد.
در همهی این سالها شیدا همیشه همراهم بود. از بچگی. تا آنجا که چنان به من نزدیک شد که وجودش برایم تبدیل به یک ناظر شد؛ کسی که همیشه و در همه مراحل زندگی کنارت هست و با کمی فاصله از تو، شاهد سقوطهایی است که ویرانت کرده است. آنچنان که تو مثل خواهر، وجودش را بدیهی میدانی. و او را مثل دریچهی نطلبیده و از آسمان هدیه شدهی اتاق در بسته و تاریکی که با وجودش پرتوهای کم رمق آفتاب را به داخل اتاق تاریکات میآورد، مهم نمیشماری. شیدا برایم چنین بود. کنارم بود و خیال میکردم خدا برای این خلقش کرده که کنارم حضور داشته باشد و به روایتهایم گوش دهد. شاید اینطور کمی سبک شوم تا ادامه دهم. اما کمکم زمانی رسید که شیدا نقشش را فراموش کرد و گستاخانه از من خواست تا در روایتهایم نقشی اصلی به عهده بگیرد. خسته شده بود از گوش دادن به داستان نرسیدن آدمهای غریبی که خودش هم هیچوقت بینشان نبود. وقتی خواستهاش را برایم گفت، من انگار که برای اولین بار میدیدمش به چهرهی زنده و جوانش نگاه کردم و باور کردم که باید چنین خواستهای داشته باشد. اما آماده نبودم. مثل همیشه دور بودم از حتی تجسم دنیایی که از مرد داس به دست و خودم صرف نظر کنم. همه چیز نوشته شده بود و من حق نداشتم قهرمانها را تغییر دهم.
تا آنکه آن روز رسید. شیدا در اتاقم بود و انگار خسته از روزگار لخت و پوچام، تنها خواب میخواست. انگار که دیگر تصمیم نداشت ادامه دهد. من میخواستم از روزنامه برایش داستان دختری که دیوانه شده بود، تعریف کنم. شیدا جای من، روی تخت یک نفرهام خوابیده بود و من روی سرامیک لخت کف، به پشت دراز کشیده بودم و حیران از گرمایی که کف داشت، مانده بودم این من هستم که از تب شعلهورم یا زمین است که دارد میسوزد. شروع کردم به خواندن. او ساکت بود و مثل همیشه صدایم برایش خوش میآمد. نمیدانم کجای داستان بودم که خوابش برد. داستان را قطع کردم. روزنامه را به کناری پرت کردم. چشمهایم را بستم. باز کردم. ساعدم را روی چشمهایم فشار دادم. همه جا ساکت بود. به شیدا نگاه کردم. به پهلو و بهسمت دیوار غلت زده و خوابیده بود. با وجود فشار وزن دستم روی پلکهایم نیمه بستهام، آن را به هم فشردم. کسی داشت فریاد میزد. تصاویر ناخواستهای در ذهنم رژه میرفتند و صداها چنان در هم تنیده شده بودند که انگار تمناهای سرکوب شده و ارضا نشدهی تمام سالیان زندگیام آنها را به وجود آورده بود.
همچنان میان خواب و بیداری بودم و در عین حال همه چیز را واضح و عینی میدیدم. همه آن تصاویری که صورت زلال و آیینهای شیدا را محو و کمرنگ میساخت. بعد که بیدار شدم همه جا فریاد بود بر سرم، و لعن که چه طور توانستم چنین کاری با خواهرم بکنم. خواهرم؟! برای اولین بار بود که چنین چیزی میشنیدم. از بین جملاتشان میشد فهمید که میگفتند کسی (یعنی من) به خواهرش (یعنی شیدا) دستدرازی کرده است. اما... من... چطور میتوانستم ثابت کنم؟ منکه خواهر ندارم. هیچ وقت نداشتم. تا آنجایی که یادم میآید هیچ وقت پدر و مادری کنارم نبود. دایهای بود که بزرگم کرد و مرد و بعد شیدا بود که هر از گاهی میآمد و کنارم بود.
خوب میدانم کاری از دستان هیچکس ساخته نیست. حقیقت احساسم را بهشیدا تنها او میداند. همانی که باید با معجزهاش نجاتم دهد و خودم را به خودم ثابت کند. همانی که آن نیروی کنترل کنندهی معنا دهنده و معنویت دمنده را به زندگیام وارد میکند. مثل همیشه تنها به او و فرشتههای نگهبانم امید بستهام.
وقتی آفتاب میرود من هم سلول تاریکام را ترک میکنم. پایدار میایستم. چند نفر ایستادهاند تماشا. احتمالاً آنهایی هستند که باید باشند. اما شیدا نیست. این یعنی کسی نیست که به آخرین داستانم گوش کند. طناب و تیر چوبی دار را امتحان میکنند. من منتظرم تا معجزه بیاید. چارهی دیگری ندارم. تمام عمرم را با تصور وجود حتمی آن گذراندهام. در مقابل زندگی آنها را انتخاب کردهام، پس حق دارم که منتظرشان باشم.
طناب دور گردنم است. دستم را از پشت بستهاند. روی سکوی اعدام ایستادهام. آرامم. ایمان دارم. مردی قرآن میخواند. من چیزی نمیفهمم. هیچ وقت عربیام خوب نبوده. تنها کلمهای که برایم آشنا است عیسی است. احتمالاً آیهای است که اسم عیسی در آن آمده است. همان صدا که داشت قرآن میخواند حکم اعدامم را قرائت میکند. باز کلمهی عیسی تکرار میشود. زنی با گریه، با همین نام صدایم میکند که چطور توانستم چنین کاری کنم؟ پس اسمم عیسی است. چشمهایم را میبندم. حکم تمام شده، دعا میخواند. تمام میشود. سکوت است. زیر پایم خالی میشود. دیگر حتی سکوت را هم نمیشنوم اما شک ندارم که دارم معجزه میبینم. در سیاهیام و سکوت و بینیاز به روایت؛ آن چنان که آدم خیال میکند که یک قدیس نظر کرده است.
شهریور 86