صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




یوسف انصاری

كلمات خیانت می‌كنند


انگار نر و ماده می‌آیند، خواب‌هایم كابوس می‌شوند، می‌پیچند دورِ گردنم، هی فشارفشار می‌دهند، خفه می‌شوم، آخر این دو تا مار توی خواب‌هایم آمده‌اند چه‌كار؟ شب می‌شود. روز می‌شود، هیچ‌كس نمی‌آید به‌خوابه‌ایم، حتی تو كه چند صباحی دوری از من، فقط این دوتا مار، دو تا مار. كلمات، كنار هم، سردم می‌شود، چشم‌هام سیاهی می‌رود، كلید می‌اندازم توی سوراخ در، می‌چرخانم، می‌روم توی خانه. دو تا قرص، دوتا قرص، سرم درد، زنگ، صدای زنگ می‌پیچد توی گوش‌هام.

شال و كلاه در نیاورده گوشی را بر می‌دارم، صدای ممتد بوق تلفن می‌آید. شاید پریسا بوده كه امروز می‌آید. شال و كلاه را گوشه‌ای پرت می‌كنم، می‌روم كنار میزم طرف پنجره، صندلی را عقب می‌كشم، می‌نشینم. دو تا قرص. كمی آب می‌خورم. پرده را كنار می‌كشم. انگار مردم هرچه لباس دارند چپانده‌اند به تنشان و زده‌اند بیرون، دست دراز می‌كنم روی میز، رادیو را روشن می‌كنم، گوینده می‌گوید: «به علت بارش سنگین برف تا حد امكان از خانه هاتان بیرون نروید.» روی هر بامی كه نگاه می‌كنی، كسی هست كه دارد برف پارو می‌كند. مردی كه صورتش را پوشانده سُر می‌خورد می‌افتد زمین. بعضی‌ها هم برف جلو دكان‌ها و خانه‌هاشان را می روبند.

پرده را می‌كشم. گوینده رادیو می‌گوید: «امشب سرما به چند درجه زیر صفر می‌رسد.» بلند می‌شوم. توی اتاق قدم می‌زنم كه نگاهم پاشیده می‌شود سه ساعت روی دیوار. احساس می‌كنم باید با كسی حرف بزنم. چیزی بیخ گلویم گیر كرده كه دارد خفه‌ام می‌كند. كسی نیست كه صادقانه بشود با او ساعتی درددل كرد و پرسید آخر چطور می‌شود باور كرد زن‌آدم بشود همان زنی كه كلمات او را با مردی غریبه ببرند به جاده‌ای خارج از شهر زیر سایه‌ درختی وسوسه‌انگیز تا مرد، خال پشت گردنش را آن‌چنان توصیف كند كه تو بارها دیده‌ای؟ بعد مرد تنش را به سوی او بكشد و زن دست او را ببیند كه آرام روی دامنش قرار می‌گیرد و بازیگوشانه تا زانویش پایین می‌رود.

«كلمات، كلمات خیانت می كنند.»

گستاخانه هرچه دلش خواسته بود آورده بود روی كاغذ، میان آن همه آدم توی جلسه طوری می‌خواند كه انگار خود‌ِ پدر سگش بود با آن زنی كه می‌رفتند خارج از شهر. بعد از خواندن داستان طوری موذیانه نگاهم می‌كرد كه لابد با خودش می‌گفت: مرتیكه، این‌ها را به خاطر تو نوشته‌ام. شاید حس كرده بود شك كرده‌ام. به خاطر همین وقتی داشت آن‌جایی را كه مرد، زیر سایه‌ی درخت، گیر داده بود به خال پشت گردن زن، با تب و تاب می‌خواند. هیچ‌كس نفهمید چه اتفاقی افتاد، همه خشكشان زده بود، وقتی مشت كوبیدم توی صورت و شكمش كه مدت‌ها روی زمین به خودش بپیچد.

«كلمات، كلمات خیانت می‌كنند.»

تلفن زنگ می‌خورد، بلند می‌شوم، می‌روم گوشی را بر‌می‌دارم. كسی كه صدایش آشناست از آن‌ور خط می‌گوید: خوب كردی، حقش بود مرتیكه.

می گویم : شما؟

- نشناختی ؟ حواست كجاست؟

- چرا، كاری داشتی؟

آره، می‌خواست بره شكایت، كه نذاشتیم.

خوب، بعد...

هیچی، می‌گفت نویسنده باید آزادی بیان داشته باشه‌. باید بتونه راحت حرفشو بزنه، نه این‌كه این بلارو سرش بیارن.

- خوب داشته باشه. راحتم حرفشو بزنه. اون بلایی هم كه سرش اومد حقش بود.

-یعنی؟

آره، درست شنیدی، ولی باید صادقانه حرفشو بزنه، نه اینك‌ه...

- نه این‌كه چی ؟

- هیچی، حوصله ندارم. تازه دوتا قرص خوردم كه بتونم بخوابم.

ببخش كه مزاحم خوابت شدم. خداحافظ.

پدر سگ می‌خواهد از آب گِل‌آلود ماهی بگیرد. انگار چیزی دارد توی مغزم منفجر می‌شود‌. پلك‌هام، پلك‌هام سنگینی می‌كنند. گوشی را می‌گذارم، سلانه‌سلانه می‌روم دراز می‌كشم روی تختخواب. انگار سنگینی تمام روز، افتاده روی شانه‌هام.

(کاش داستان همین‌ جا تمام شده بود!)

 

]]]]

 

كورمال دستانم می‌خزد سمت تلفن كه زنگ می‌خورد. توی سیاهی تا جای گوشی را پیدا كنم و به خود بیایم، كه چشمانم به سیاهی اتاق عادت كند، مدتی طول می‌كشد، گوشی را بر می‌دارم، صدای ممتد بوق تلفن می‌آید.

برمی‌خیزم، دستانم را هاله سرم می‌كنم و مدتی همان‌طور روی لبه‌ی تخت می‌نشینم تا خواب از سرم می‌پرد به صرافت پریسا می‌افتم كه هنوز نیامده. بلند می‌شوم چراغ را روشن می‌كنم. می‌روم كنار پنجره می‌ایستم، پرده را كنار می‌زنم، همه‌جا را برف پوشانده. صدای تیك‌تاك ساعت توی فضای اتاق موج می‌زند. رد پاهایی روی برف‌ها شیار انداخته كه هیچ‌كدام به رد پای پریسا نمی‌ماند.

نگاه می‌كنم به ساعت روی دیوار. به ساعت مچی‌ام. هوا تاریك شده. شاید آمده و كلید نداشته. آن‌قدر در كوبیده و زنگ زده كه فكر كرده كسی نیست آن‌وقت رفته خانه‌ی یكی از این همسایه‌ها. نه. امكان ندارد. پریسا هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست با این همسایه‌ها رفت و آمد داشته باشد.

«كلمات، كلمات خیانت می‌كنند.»

می‌گویم: كاری ندارم با كار كردنت، لااقل برو جایی كه صبح بروی عصر برگردی كه دلم شور نزند. می‌گوید: نمی‌شود. همه باید سه ماه دوره بروند. در ضمن حقوقش چی؟ تو كه كار نمی ‌نی، جاهای دیگر هم این حقوق را ندارد.

می‌گویم: تلفن چی؟ این یكی واجب است. آخر نمی‌شود بی‌خبر ماند. می‌گوید: آخر دست ما كه نیست، گفته بودند كه ندارند.

«كلمات، كلمات خیانت می‌كنند.»

توی اتاق قدم می‌زنم كه تلفن زنگ می‌خورد. تند می‌روم سمتش. تلفن، گوشی را بر می‌دارم. كسی است که صدایش قطع و وصل می‌شود، بعد صدای ممتد بوق تلفن می‌آید. انگار از جای دور زنگ می‌زند. (می‌زد) نكند پریسا مانده باشد وسط راه میان آن همه برف؟

آدم هزار جور فكر و خیال می‌كند، آن‌هم وقتی كه زنش تبدیل می‌شود به زنی كه كلمات او را تا حد آبستن شدن می برد.

«كلمات، كلمات خیانت می‌كنند.»

می‌گویم: می‌روی و نمی‌دانی تا وقتی كه برگردی هزار جور فكر مزخرف می‌آید به ذهنم‌. تنهایی خوابم نمی‌گیرد. شب‌ها، وقتی هم كه می‌خوابم دو تا مار گنده می‌آیند می‌پیچند دور گردنم. هی فشار می‌دهند تا خفه شوم. می‌خندد. می‌گویم: همیشه از همین خواب‌ها می‌بینم. مو به تن آدم سیخ می‌شود. وقتی هم كه بیدار می‌شوم آن‌وقت تا صبح بیدار می‌مانم.

می‌خندد، آن‌قدر بلند كه انگار تا به حال هیچ وقت صدایش را نشنیده (ام) باشم. می‌گویم: حرف خنده‌داری زدم؟ می‌گوید: مرد گنده از تنهایی می‌ترسد. می‌گویم: نرو، همین‌جا كاری پیدا می‌كنیم. كم می‌خوریم، كم می‌پوشیم، خانه‌ی ارزان‌قیمت اجاره می‌كنیم. می‌گوید: نه، نمی‌شود همین‌جوری (هم) هزار تا مشكل داریم.

«كلمات، كلمات خیانت می‌كنند.»

می لمم (لم می‌دهم) روی كاناپه. آدم می‌ترسد درباره‌ی زندگیش با كسی حرف بزند. می‌ترسد بردارند حرف‌هایش را داستان بكنند، آن‌وقت تا به خودش بیاید می‌بیند زندگی خصوصیش افتاده دست مردم. به سرم می‌زند بلند شوم، بروم دنبال پریسا بگردم. بلند می‌شوم، لباس می‌پوشم، شال و كلاه را بر می‌دارم، می‌روم كنار میزم سمت پنجره‌. روی یك تكه كاغذ یادداشتی برایش می‌نویسم كه اگر آمد دید نیستم دلش شور نیفتد كه كجا رفته ام.

می‌روم سمت در كه تلفن زنگ می‌خورد. با عجله بر می‌گردم سمت تلفن، گوشی را بردارم. صدای ممتد بوق تلفن می‌آید. بلند می‌شوم، چشمهام سیاهی می‌رود. در را می‌كوبند. صداش می‌پیچد توی گوش‌هام. می‌روم سمت در، در را باز می‌كنم. سردم می‌شود، سرد. خودش است با آن هیكل یخ زده از برف كه ایستاده توی درگاه.

 

1385 



نظر خوانندگان: 4 نظر