صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب
■  پیوندها

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها




مجید اسطیری

(این داستان اسم ندارد)


به امیرعلی گفتم اگر با من و مامانش به خانه‌ی همکارم بیاید و با بچه‌شان بازی کند آخر هفته او را به پارک می‌برم. وسوسه شد و قبول کرد.

 در ماشین می‌توانستم از قیافه‌ی او بفهمم که خیلی راضی نیست. لب‌هایش را روی هم فشار می‌داد و صورتش سرخ شده بود. توی بغل مادرش مدام تکان می‌خورد. پرسید: «بابا منو کدوم پارک می‌بری؟»  مادرش دستی به سرش کشید و گفت: «هرجا تو بگی خوشگلم.» گفت: «اصلا بریم سرزمین عجایب.» مادرش گفت: «چشم عزیزم می‌ریم سرزمین عجایب.» گفتم: «خانوم لوس نکن این بچه‌رو شاید وقت نکردم.» امیرعلی انگار منتظر همین حرف بود. غر زد: «ا... من نمی‌آم. اصلا من با اون بچه‌ی دیوونه‌شون بازی نمی‌کنم.» گفتم: «اگه این کلمه جلو ننه باباش از دهنت در بیاد دیگه اصلا از پارک خبری نیس.» داشت می‌زد زیرگریه: «خب هیچی نمی‌فهمه. همه‌ش می‌خنده. بازی‌ام که بلد نیس. کامپیوترم که ندارن. اه، هیچی حالیش نمی‌شه. خب دیوونه‌س دیگه...» فرمان را با یک دستم نگه داشتم و آمدم با دست دیگرم بزنم توی سرش اما مادرش محکم بغلش کرد. ماشین تکان سختی خورد و ماشین پشت سرمان بوق زد. گفتم: «فقط دوس دارم جلو باباش بگی دیوونه. چنان کتکی بخوری که یادت نره.» زد زیر گریه. مادرش به رویم اخم کرد: «صد دفه بهت گفتم با زور بچه چیز یاد نمی‌گیره. اگه حرف توی کله‌ی تو رفت.» صدایم را بردم بالا: «تو هی روی حرف من حرف بزن. هی روی حرف من حرف بزن. جمع‌ش کن بابا توله‌تو.»

دیگر ادامه نداد. آرام زیر گوش امیرعلی زمزمه می‌کرد: «عیب نداره عزیزم. گریه نکن مامانی. ببین بچه‌ی اونا فقط یه کم عقب‌موندگی‌ذهنی داره. فهمیدی مامان. بهش نگی دیوونه‌ها. باشه خوشگلم؟ آفرین پسر‌گلم. اصلا این‌کاری که می‌گم بکن. تا رسیدیم خونه‌شون دست بچه‌شونو بگیر ببرش توی کوچه. اون‌جا اگه خواستی باهاش بازی نکن. باشه مامان؟ قربونت برم.» بعد هم به امیرعلی قول داد که اگر این‌کار را بکند یک سی‌دی بازی جدید برایش بخرد. امیرعلی دیگر غر نزد تا رسیدیم.

رسیدیم و جلو آپارتمانشان پارک کردم. صدای شکستن شیشه‌ای آمد و یک گلدان سفالی با انبوهی شیشه ریخت روی آسفالت کوچه. از ماشین پیاده شدیم و به پنجره‌ی شکسته نگاه کردیم. صدای جیغ و داد از آن پنجره بیرون می‌آمد. راغبی هاج و واج سرش را از پنجره‌ای در طبقه‌ی بالاتر بیرون آورده بود. به ماشین من نگاه کرد و من را که دید داد زد: «اِ... شما اومدین؟ بفرمایین. بفرمایین. الآن درو باز می‌کنم.» در بزرگ آهنی باز شد و رفتیم بالا. خودش در خانه را برای‌مان باز کرد و حسابی خوش‌آمد گفت. گفت: «این طبقه پایینی خیلی سرو صدا داره. یه مدته که همه‌ش دعوا دارن.» زن‌ها داشتند با هم روبوسی می‌کردند که دیدم امیرعلی دست بچه‌شان را گرفته و دارد یواشکی دنبال خودش می‌برد. زن راغبی دست بچه‌اش را گرفت و گفت: «نرسیده کجا می‌رید آقا‌حمید‌؟» امیرعلی گفت: «من اسمم امیرعلی‌یه. داریم می‌ریم کوچه.» گفتم: «بذارین برن خانوم. بچه‌ن دیگه، باید بازی کنن، برن کوچه وگرنه، تو خونه شیطونی می‌کنن، می‌زنن چیز می‌شکونن.» راغبی با لب‌هایی که از هم جدا شده بودند سرش را به‌طرفی تکان داد و چیزی نگفت. زنم آرام دست بچه را از دست مادرش بیرون کشید و خندید:« اوا... نترس بابا، بچه باید اون‌قدر بخوره زمین تا بزرگ بشه. تازه امیرعلی هم مواظب‌شه.» توی دلم خندیدم: «امیرعلی هم مواظبشه !!!» امیرعلی دوباره او را به دنبال خود کشید. بچه می‌خندید.

نشستیم روی مبل‌هایی که رنگ طلایی‌شان برق می‌زد. زنش به‌آشپزخانه رفت. سرِ زن من همین‌طور می‌چرخید و گاه، چند ثانیه‌ای ثابت می‌ماند. راغبی کنارم نشست و شروع کرد به‌حرف زدن که چند سال است ازدواج کرده‌اند و خانمش کجایی است و پدرخانمش چه‌کاره است. می‌دیدم این‌ها را قبلا شنیده‌ام. زنش با سینی چای آمد. گفت:  «خوش اومدین.» چای‌ها را تعارف کرد و دیگر چیزی نگفت. سرجایش نشست و به راغبی خیره شد. صدای عبور یک موتور‌سیکلت از کوچه آمد. راغبی روی صندلی‌اش جابهجا شد و آب دهانش را قورت داد. زنش از جایش بلند شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد. چشمکی به زنم زدم. زنم گفت: «وای تو رو خدا. شما چقدر این بچه‌رو لوس می‌کنید. بابا چیزی نمی‌شه. رفتن کوچه دیگه.» زن راغبی برگشت و سرجایش نشست. پرسیدم: «گفتی خونه‌تون چند متره ؟» ولی به‌جواب راغبی گوش ندادم. از طبقه‌ی پایین صدای گریه‌ی زنی می‌آمد.

همه‌چیز در حال تمام شدن بود و گر چه زن راغبی سه- چار بار و خودش هم یک‌بار به کوچه سرک کشیده بودند، اما اوضاع در‌مجموع بد نبود. آخرین چای را که خوردیم به زنم فهماندم که «بریم.»

گفتم: «راغبی جان، امری؟ فرمایشی؟» بچه‌ها آمدند. امیرعلی اول وارد شد و با اخم داد زد: «اِه، دیدی مامان، دیدی این بچه‌ی دیوونه‌شون با توپ جوبی زد به لباسم؟ اِه، دیدی دیوونه‌س؟ اصلا باید دو تا سی‌دی برام بخری که باهاش بازی کردم، یکی قبول نیس.» زنم لبش را گاز می‌گرفت و ابروهایش حسابی بالا رفته بود. من به امیرعلی اخم کردم اما به من گفت: «تو اخم نکن. اصلا خیلی زیاد نشستین. کلی زیاد شد. باید به جای یه هفته دو هفته منو ببری سرزمین عجایب.»

راغبی و زنش ماتشان برده بود. در صورت راغبی چیزی گم شده بود. زنش دست پسرشان را گرفت و او را به طرف دستشویی برد. خیز برداشتم که یک کشیده بخوابانم توی گوش امیرعلی. چنان فرار کرد که جلو در زمین خورد و بعد تندتند از پله‌های آپارتمان پائین دوید. زنم گفت:«‌تورو خدا ببخشید. می‌دونید ، بچه‌س دیگه.» راغبی که سرش را پائین انداخته بود زیر لب گفت: «بله، بله.»

نمی‌دانم چطور از راغبی معذرت‌خواهی و خداحافظی کردم. زنش از دستشویی بیرون نیامد تا ما برویم. حتی وقتی زنم از پشت در عذرخواهی می‌کرد هم در را باز نکرد.

ماشین را که روشن کردم می‌خواستم کشیده‌ام را به‌صورت پسرم بزنم ولی مادرش محکم بغلش کرده بود. هنوز راه نیفتاده بودم. پسر راغبی سرش را از پنجره بیرون آورده بود و به ما می‌خندید و دست تکان می‌داد. از پنجره‌ی شکسته‌ی طبقه‌ی پایین، هم‌چنان، صدای گریه‌ی زن می‌آمد. دست‌هایی آمد و کودک را از پنجره کنار کشید و آن را بست.

 

 

 



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
  استفاده از مطالب جن و پری یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است