صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب
■  پیوندها

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها




مصطفی رضیئی

مرور: در قندِ هندوانه/ ریچارد براتیگان


 

In Watermelon Sugar

ریچارد براتیگان

Richard Brautigan

برگردان مهدی نوید

تهران: نشر چشمه. چاپ دوم: بهار ۱۳۸۶. تیراژ ۱۵۰۰ نسخه. ۱۸۴ صفحه. ۱۸۰۰ تومان.

متن معرفی کتاب: می‌تواند یک دهکده وجود داشته باشد که آدم‌هایش دارند روی ابر‌ها زندگی می‌کنند. نه واقعاً روی ابر‌ها، مثل داستان‌های علمی تخیلی، بلکه روی رزو‌های‌شان حساب باز کرده‌اند و آرزو‌ها واقعی شده‌اند و زندگی‌شان، دست دراز کردن برای رسیدن به چیزی است که دل‌شان خواسته. این دهکده داخل یک کتاب،‌ با جلدی قرمز تند، در یک کتاب فروشی منتظر شماست. کتابی از ریچارد براتیگان.

ریچارد براتیگان را نمی‌توان نخواند. یعنی اگر بتوانی یک کتاب (عجیب و غریبش) را شروع کنی، وقتی چند صفحه پیش رفته باشی (و کتاب را نکوبیده باشی به دیوار) دیگر نمی‌شود کاری‌اش کرد. تا آخر کتاب جلو می‌روی. این کتاب (در قند هندوانه) هم، رمانی براتیگانی است، یعنی چند ده فصل خیلی کوتاه ‌که هر کدام حرف خود‌شان را می‌زنند و در ظاهر چندان ربطی هم به یکدیگر ندارند. ولی در کنار همدیگر یک داستان بلند را می‌سازند.

یک دهکده هست که همه چیزش را از قند هندوانه درست کرده‌اند. توی این دهکده آدم‌هایی زندگی می‌کنند که راوی داستان ما یکی از آن‌ها است. این آدم‌ها زندگی‌شان را می‌کنند و... همین. فقط توصیف زندگی است. در کتاب ما با تصویر‌های مختلفی از زندگی به ما عرضه می‌کنند.

کتابِ «در قند هندوانه» زیباست و این حسن اصلی کتاب است، زبان آن دوست داشتنی است و این دوست داشتنی بودن، خود را در سرتاسر کتاب نشان می‌دهد.

 

پشت ِ جلد ِ کتاب: امروز صبح در زدند. از نحوه‌ی در زدنش می‌شد بفهمم که چه کسی اس. و از پل که رد می‌شد صدایش را شنیده بودم.

از روی تنها تخته‌یی رد شد که سر‌و‌صدا می‌کرد. همیشه از روی آن رد می‌شد. هیچ وقت نتوانسته‌ام از این قضیه سر در بیاورم. خیلی فکر کرده‌ام که چرا همیشه از روی همان تخته رد می‌شود، چه طور هیچ وقت اشتباه نمی‌کند، و حالا پشت در کلبه‌ام ایستاده بود و در می‌زد.

جواب در زدنش را ندادم.

فقط چون دوست نداشتم. نمی‌خواستم ببینمش.

می‌دانستم برای چه آمده و برایم اهمیتی نداشت.

دست آخر از در زدن منصرف شد و از روی پل برگشت، و البته از روی همان تخته رد شد: تخته بلندی که میخ‌هایش ترتیب درستی ندارد. سال‌ها پیش ساخته شده و هیچ راهی برای تعمیرش وجود ندارد. و بعد رفت، و تخته بی‌صدا شد. می‌توانم صدها بار از روی آن پل رد شوم، بی آن که پایم را روی تخته بگذارم. اما مارگریت همیشه از روی آن رد می‌شود.

 

بریده‌یی از کتاب: «باز هم راه ِ بی‌بازگشت»

...

گفتم: «چرا می‌روی اون جا؟»

«من فقط چیز‌های فراموش شده رو دوست دارم. اون‌ها رو جمع می‌کنم. به نظم بامزه‌ند. چی شده؟»

گفت: «منظورت چیه، چی شده؟ مگه نشنیدی اون ولگرد ِ مست به مون چی گفت؟»

گفت: «پس با اون چیز‌های فراموش شده چه کار باید کرد؟»

گفتم: «اون‌ها آت و آشغال می‌نوشند.»



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
  استفاده از مطالب جن و پری یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است