صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




ایزیدور دوکاس/ برگردان م. کاشیگر

شعرها 1


کشف ایزیدور دوکاس (1846-1870)، معروف به کنت دو لوترآمون را جهان مدیون سوررئالیست‌هاست. از او که به‌تعبیر آندره برتون «تلافی‌‌به‌‌مثل خردگریزی و مبارزه‌طلبی نیروهای ظلمانی و انفجار آتش‌فشانی سفره‌های گداخته‌ی زیرزمینی» بود، غزل‌های مالدورور (غزل اول در 1868، کل غزل‌ها در 1869)، دو قطعه شعر منثور – به‌‌عنوان قطعه‌هایی از پیش‌گفتار برای یک «کتاب آتی» – به نام شعرها (1870) و هفت نامه به روزگار ما رسیده است . ترجمه‌ی شعرهای 1 را برای نشر به جن و پری می‌سپارم با این امید که روزی نیز بتوانم – پس از چهار سال کار – از پس ترجمه‌ی غزل‌های مالدورور و آن‌گاه کتابی برآیم که آرزوی یک عمرم شده است: رساله‌ی گاستون باشلار در باره‌ی غزل‌های مالدورور.
م.ک.

شعر عنوانِ کتاب:
دل را جانشین خولیا، یقین را جانشین شک، امید را جانشین یأس، نیکی را جانشین بدی، وظیفه را جانشین شِکوه، ایمان را جانشین تردید، برودتِ آرامش را جانشین سفسطه‌ها و تواضع را جانشین کبر می‌کنم.

تقدیم‌نامچه:
به
ژرژ دازه[1]،
آنری موئه[2]،
پدرو زوماران[3]،
لوئی دورکور[4]،
ژورف لبوشتایم[5]،
ژورف دوران[6]،
هم‌شاگردی‌هایم لِپس[7]، ژرژ منویل[8]، اوگوست دلما[9]،
مدیران جریده، آلفرد سیرکوس[10] و فردریک دامه[11]،
دوستان گذشته، حال و آینده،
استادم در ریطوریقا، آقای انستن[12]،
تقدیم می‌شوند، یک بار برای همیشه، قطعه‌های منثوری که در ادامه‌ی زمان خواهم نوشت و اولین‌شان از لحاظ حروف‌چینی همین امروز متولد شده است.


ناله‌های شاعرانه‌ی قرن‌مان به‌جز سفسطه نیست.
نباید در اصول بدیهی بحثی باشد.
ائوریپیدس[13] و سوفوکلس[14] را می‌پذیرم، ایسخولس[15] را نه.
در برابر خالق، نه بی‌نزاکتی کامل پیشه کنید و نه کج‌سلیقگی.
ناباوری را پس بزنید، شادم می‌کنید.
شعر بر دو نوع نیست، بر یکی است.
میان شاعر و خواننده قراردادی هست نه چندان ناگفته: اولی نام خود را بیمار گذاشته و دومی را به‌عنوان بیماربان پذیرفته. این شاعر است که بشر را تسلا می‌دهد! نقش‌ها خودسرانه جابه‌جا شده‌اند.
دوست ندارم بر من برچسب خالی‌بند بخورد.
خاطرات بر جای نخواهم گذاشت.
شعر نه توفان است و نه طوفان. رودی است پر جبروت و پربار.
فقط با پذیرش جسمی شب می‌توان به معنویت گذر از آن رسید. آی شب‌های یونگ[16]! چه سردردها که به من ندادید!
فقط خفته خواب می‌بیند. آن‌چه این شعرِ نمناکِ احتضار را که مانند گندیدگی است به جان‌های‌تان راه داده، واژه‌هایی است مانند خواب، نبودِ زندگی، گذر از خاک، چه‌بسا گزاره، سه‌پایه‌ی نظم‌‌شکسته. از واژه تا مُثُل یک قدم بیش‌تر راه نیست.
آشفتگی‌ها، دلهره‌ها، تباهی‌ها، مرگ، استثناهای نظم جهان جسم یا معنویت، ذهنیت نفی، خنگ‌شدگی‌ها، توهم‌های اراده‌درخدمت، رنج‌ها، نابودی، ازاین‌روبه‌آن‌شدن‌ها، اشک‌ها، سیری‌ناپذیری‌ها، انقیادها، تخیل‌های حفرکننده، رمان‌ها، آن‌چه نامنتظر است، آن‌چه نباید کرد، خاصیت‌های شیمیایی کرکس رمزآمیزی که در کمین لاشه‌ی وهمی مرده است[17]، تجربه‌های زودرس و سقط‌شده، ظلماتِ ساس‌زره، جنونِ خودنگرِ دهشت‌زای خودخواهی، تلقیح بهت‌زدگی‌های عمیق، خطابه‌های عزا، هوس‌ها، خیانت‌ها، خودکامگی‌ها، پرهیزستیزی‌ها، قهرها، ناسزاپراکنی‌ها، پرخاشگری‌ها، دیوانگی، اسپلین[18]، اضطراب‌افزایی‌های مستدل، نگرانی‌های عجیبی که خواننده خوش‌تر دارد هرگز دچارشان نشود، چهره‌درهم‌کشیدن‌ها، روان‌نژندی‌ها، شبکه‌های خون‌چکانی که منطقِ به قتل‌گاه رسیده را از درون‌شان می‌رانند، افراط‌ها، فقدان صداقت، اره‌ها، سطحیات، تیرگی، حزن، زایمان‌های بدتر از قتل، شورها، باشگاه رمان‌نویسانِ دادگاه‌های جنایی، تراژدی‌ها، سرودها، ملودرام‌ها، نمایشِ تا بی‌نهایتِ غلوشدگی‌ها، سخره‌ی امان‌ازکیفرِ عقل، بوی گند بزدلی، بی‌مایگی‌ها، وزغ‌ها، هشت‌پاها، کوسه‌ها، خمسین صحرا، آن‌چه خوابگرد است، مشکوک، شبانه، خواب‌آور، شب‌گرد، وشک‌سان، سگِ آبیِ سخنگو، دوپهلو، سل‌زده، لقوه‌بی، باه‌افزا، کم‌خون، یک‌چشم، دوجنسی، حرام‌زاده، زال، بچه‌باز، پدیده‌ی آکواریوم و زنِ ریش‌دار، ساعت‌های مستِ یأسِ کم‌گو، فانتزی‌ها، تلخی‌ها، هیولاها، قیاس‌های روحیه‌شکن، زباله‌ها، آن‌چه مانند کودک نمی‌اندیشد، حرمان، این درختِ مانثانیا[19]ی تنوّرِ فکر، خوره‌زخم‌های عطرآگین، کپل‌هایی با گل‌های کاملیا[20]، گناهکاری نویسنده‌یی که بر سراشیب نیستی می‌غلتد و با بانگ‌هایی شادمانه نفرتش را از خودش فریاد می‌کشد، پشیمانی‌ها، نفاق‌انگیزی‌ها، دورنماهای گنگی که میان چرخ‌دنده‌های ناپیداشان له‌تان می‌کنند، اخ‌تف‌های جدّی بر کلمات قصار مینوی، حشره‌های انگلی و غلغلک‌های پر خدعه‌شان، پیش‌گفتارهایی عقل‌ستیز مانند پیش‌گفتار کرامول[21]، پیش‌گفتار مادموازل دو موپَن[22] و دوما پسر، بطلان‌ها، ناتوانی‌ها، کفرگویی‌ها، نفس‌بریدگی‌ها، خشم‌ها – در برابر این گورهای جمعی کثیفی که از بردنِ نام‌شان، سرخی شرم بر من می‌نشیند، وقت آن است که در برابر آن‌چه برمی‌آشوبدمان و مقتدرانه به تعظیم‌مان وامی‌دارد، واکنش نشان دهیم.
ذهن‌تان پیوسته به بیرون از لولاهای خود رانده می‌شود و خود را در دام ظلماتی گرفتار می‌بیند که خودمحوری و خودپرستی با هنری دون ساخته‌اند.
ذوق، خصلت اولیه و چکیده‌ی همه‌ی خصلت‌های دیگر است. nec plus ultrà [چیزی فراتر از آن نیستِ] خصلت‌هاست. فقط در پرتو ذوق است که نبوغ، کمال سلامت و تعادل همه‌ی توان‌هاست. ویلمن[23] سی و چهار بار[24] باهوش‌تر از اوژن سو[25] و فردریک سولیه[26] است و پیش‌گفتار او بر لغت‌نامهی فرهنگستان شاهد مرگ رمان‌های والتر اسکات[27] و فنیمور کوپر[28] و هر رمان ممکن و تصورپذیر خواهد شد. رمان، نوع قلابی است چون شور را محض شور توصیف می‌کند و نتیجه‌گیری اخلاقی در آن غایب است. توصیف شور که کاری ندارد. کافی است آدم اندکی شغال، اندکی کرکس، اندکی پلنگ به دنیا آمده باشد. چنین آرزویی نداریم. اما توصیف شور برای آن‌که به انقیاد اخلاقی والا درآید، کاری که کورنی[29] می‌کند، کار است. آن‌که کار اول را نکند و ضمناً هم‌چنان توان درک و ستایش آنانی را داشته باشد که استعداد انجام کار دوم را دارند، بر آن‌که کار اول را می‌کند همان‌قدر سر است که فضایل بر معایب سرند.
معلم دبیرستانی که به خود بگوید: «حتا اگر همه‌ی گنج‌های عالم را به من بدهند حاضر نیستم رمانی نوشته باشم هم‌چون رمان‌های بالزاک[30] و آلکساندر دوما»، این معلم دبیرستان فقط به این خاطر هم که شده از آلکساندر دوما و بالزاک باهوش‌تر است. دانش‌آموز اول دبیرستانی[31] که بفهمد نباید آواز بدشکلی‌های فکری و جسمی را سر داد، این دانش‌آموز اول دبیرستان فقط به این خاطر هم که شده از ویکتور اوگو[32] سرتر می‌بود اگر اوگو به‌جز رمان و درام و نامه چیزی ننوشته بود.
آلکساندر دوما پسر هرگز و ابداً در هیچ دبیرستانی سخنران جایزه به دانش‌آموزان نخواهد شد. او اصلاً نمی‌داند که اخلاق چیست. اخلاق چک و چانه ندارد. دوما، برای آن‌که چنین کاری کند، باید در ابتدا قلم بردارد و هر آن‌چه را که تاکنون نوشته خط بزند، و خط زدن را هم از پیش‌گفتارهای ابلهانه‌اش شروع کند. یک هیئت داوری از مردانی صالح تشکیل دهید: سوگند می‌خورم که یک دانش‌آموز خوب سال دوم دبیرستان از او در هر زمینه‌یی برتر خواهد بود، حتا در بحث کثیف زنان هرزه‌خوی والامقام[33].
شاهکارهای زبان فرانسوی همین سخنرانی‌های هنگام جایزه‌دادن به دانش‌آموزان و سخنرانی‌های فرهنگستان است. راستی هم چه‌بسا آموزش جوانان زیباترین تجلی عملی رسالت باشد و ارزیابی درست آثار ولتر[34] (بر کلمه‌ی ارزیابی تعمق کنید)، بر خود این آثار ارجح باشد. طبعاً!
اگر آموزگاران که امنای راستی‌اند نسل‌های جوان و کهن را در راه درست‌کاری و کار نگه ندارند، نویسندگان رمان و درام در درازمدت از فکر درخشان نیکی ذاتش را خواهند زدود.
باید گذشته‌ی کریه بشریت زِرزِرو را به نام همین گذشته و به‌رغم آن‌چه خواست این گذشته است، با عزمی جزم و سرسختی آهن، انکار کرد، کاری که من می‌کنم. آری: آمده‌ام تا پس از پیرایش غم‌های گواتری و غرورهای احمقانه‌یی که شعر مرداب‌وار این قرن را از سرچشمه به گند می‌کشند، زیبایی را رسماً بر چنگی از زر به کرسی بنشانم. مصرع‌های ترش شکاکیت را که دلیلی برای وجود ندارند با پا پس خواهم زد. چون رأی، رأی قطعی و سخت، در شکوفایی کارمایه‌ی خویش جای گیرد، این غم‌ها و غرورها را جبراً همانند مدعی‌العموم محکوم خواهد کرد. باید پیوسته مراقب بی‌خوابی‌های چرکین و کابوس‌های سیاه‌صفرایی بود. از کبر بیزارم و انزجار دارم و از کیفِ زننده‌ی سخره‌یی، آیینه‌ی دق خواسته که صحت فکر را جابه‌جا می‌کند.
چند شخصیت فوق‌العاده تیزهوش، و موردی ندارد با ورق‌برگردان‌های کج‌ذوق به انکار دست زنید، خردباخته به آغوش شرّ افتادند. آن‌چه مؤلفِ رولا[35] را روحاً کشت، آبسنت[36] بود، آسبتنتِ زیان‌بار و من البته باورم نمی‌شود لذیذ. بدا به حال آنان که عطشش را دارند! اشراف‌زاده‌ی انگلیسی حتا به سن پختگی نرسید که چنگ در زیر دیوارهای مسولونگیون[37] شکست و در سر راه فقط گل‌هایی چید که افیونِ تباهی‌های حزن‌انگیز را می‌پوشانند.
اگرچه از نابغه‌های معمول بزرگ‌تر بود، اما اگر در روزگارش شاعر دیگری می‌بود که بتواند با او به رقابت برخیزد، مستعد و هم‌چون او بهره‌مند از مقدارِ هم‌سانی از هوشی استثنایی، خود پیش از همه به بیهودگی‌ تلاش‌هایش یرای تولید نفرین‌های نامربوط اعتراف می‌کرد و این‌که به رأی همگان، خیر و منحصراً خیر شایسته‌ی تقدیر ماست. اما کسی نبود که با او درافتد و بیروز شود و این نکته‌یی است که هیچ‌کس نگفته. عجیب است اما تورّق مجموعه‌ها و کتاب‌های روزگار او نشان می‌دهد که هیچ منتقدی، نشان از این قیاس محکم ندارد. البته مبدع قیاس فقط می‌تواند کسی باشد که از او پیشی گیرد. پس در برابر آثارش، به‌جای آن‌که به تمجیدی خردورزانه روی آوریم، به‌شدّت بهت‌زده و نگران می‌شویم زیرا اگرچه نوشته‌ی دستی سوگندشکن‌‌اند، اما تظاهرات پراقتدار روحی را تجلی می‌دهند که معمولِ آدم‌های پیشِ پا افتاده نیست و فقط در دورترین سرحدات یکی از دو مسئله‌یی خوش بود که جزو مسائلِ به‌غایت مبهم نیست و مورد علاقه‌ی دل‌های نامنزوی است: خیر، شرّ. هر کسی را استعدادِ سرحدات نیست، نه در این‌سو، نه در آن‌سو. از همین رو اگرچه هوش شگفتی‌زایی را بی‌شائبه می‌ستاییم که او که یکی از چهار یا پنج چراغ راهنمای بشریت است هر لحظه به اثبات می‌نشاند، اما چون بحثِ کاربردها و مصرفِ توجیه‌ناپذیر و عامدانه‌ی این هوش می‌رسد، در سکوتی پُر تحفظ فرو می‌رویم. نباید در املاک شیطان چرخ می‌خورد.
شورش سنگ‌دلانه‌ی تروپمن[38]ها، ناپلئون اول[39]ها، پاپاوان[40]ها، بایرون‌ها، ویکتور نوار[41]ها، شارلوت کورده[42]ها در فاصله‌یی دور از نگاهِ سخت‌گیرم متوقف خواهد شد. این‌ها را که به عنوان‌های مختلف جنایتکارانی بزرگ‌اند، با دست کنار می‌زنم. با آهستگیِ میانجی‌گرایانه‌یی می‌پرسم خر گیر آورده‌اید؟ بَبَئی‌های تبعیدگاهی! جباب‌های صابون! عروسک‌های خیکی! ریسمان‌های فرسوده! بگذار کنراد[43]ها، مانفرد[44]ها، لارا[45]ها، دریانوردانِ کورسِر‌سیما[46]، مفیستوفلس‌ها[47]، ورتر[48]ها، دن‌ژوان[49]ها، فاؤست[50]ها، یاگو[51]ها، رودن[52]ها، کالیگولا[53]ها، قابیل‌ها، ایریدیون[54]ها، رنانِ بدخوی کلمبا[55]سیرت، اهریمن[56]ها، مانیتو[57]های مانوی، مغزاندوده‌هایی که خون فربانیان‌شان را در پرستش‌گاه‌های مقدس هندوستان تخمیر می‌کنند، مار، وزغ و تمساح، خدایانی که مصر باستان نابهنجارشان می‌دانست، جادوگران و قدرت‌های شیطانی میان‌سده‌یی، پرومتئوس[58]ها، تیتانس[59]های اسطوره‌ییِ فریانیِ آذرخش جوپیتر[60]، خدایانِ بدخویی که تخیّلِ بدوی مردم بربر استفراغ کرده است – کلِ سلسله‌ی پرهیاهوی ابلیس‌های مقوایی. با اطمینان به پیروزی بر آن‌ها، تازیانه‌ی اشمئزاز و تمرکزِ توزین‌کننده را می‌گیرم و این هیولاها را با گامی استوار هم‌چونِ رام‌کننده‌ی موعودشان استوار انتظار می‌کشم.
نویسندگانی هستند پس‌رانده، مجلس‌گرم‌کن‌هایی خطرناک، لوده‌هایی چتولی، عرفان‌زده‌هایی تباه، دیوانگانی حقیقی که لایقِ کوچ ابدی به بیسِتر[61]ند. سرهای بلاهت‌حالت‌ِ سقف‌ریخته‌شان شبح‌های غول‌سانی می‌آفریند که به‌جای صعود، گرایش به نزول دارند. تمرینی قبیح؛ ورزشی ظاهرفریب. راهت را بکش مُشکِ گروتسک. لطفاً از حضور من گم شوید، دوجین‌دوجین‌تان بساز و بفروش معماهای ممنوعی که پیش‌ترها نمی‌توانستم در همان نگاه اول، جواب بی‌ارزش‌شان را ببینم. نمونه‌ی آسیب‌شناختی کبری دهشت‌زا. آدم‌کوکی‌های وهم‌آفرید: کوچولوهای من، خودتان برچسبی را که بر جا می‌نشاندشان با انگشت به هم نشان دهید.
اگر در جایی در زیر واقعیتِ تجسمی‌شان وجود داشته باشند، به‌رغم هوشِ مسلّم اما دغل‌کارشان، لکه‌ی ننگ و زردابِ سیاره‌هایی خواهند شد که در آن‌ها سکنا گیرند شرم. لحظه‌یی تصورشان کنید که با موادی که هم‌نوعان‌شان است انجمن کرده‌ باشند. سلاله‌ی لاینقع جنگ‌هاست، جنگ‌هایی که حتا بولداگ‌[62]ها که نگه‌داشتن‌شان در فرانسه ممنوع است، حتا کوسه‌ها و کاشالوها[63]ی گنده‌سر هم در خواب هم نمی‌بینند. در این منظقه‌های خاویه‌وار پر از هودرا[64] و گاوآدم[65] که پرستو، وحشت‌زده و بی‌نگاهی به پس، با همه‌ی قدرتِ بال‌هایش از آن می‌گریزد، سیلاب خون است. تلِ جانورانی آخرالزمانی و آگاه به کارِ خویش‌اند. در ورای جیغ‌های غروری که از خوانده‌شدن ابا دارد و خویشتن‌داری می‌کند، غروری که هیچ‌کس نمی‌تواند مغاک و آب‌سنگ‌های آن را حتا به‌تخمین حدس زند، برخورد شورها، آشتی‌ناپذیری‌ها و جاه‌طلبی‌هاست.
اما دیگر بر من سوار نخواهند شد. وقتی بتوان رنج نکشید و کار بهتری کرد، رنج ضعف است. اِی محتضرانِ مارِمّا[66]های رذل! بازدمیدنِ رنج‌های جلالی نامتعادل فقط اثباتِ کاستیِ باز هم بیش‌تر دل و جرئت است. امیدِ افتخارآفرین، با صدا و رسمیتِ روزهای مهم از تو می‌خواهم به خانه‌ی متروکم بازگردی. خود را با پالتو اوهام بپوشان و بیا در کنارم، بر سه‌پایه‌ی منطقیِ آرامش بنشین. ترا همانندِ اثاثیِ عاق‌شده، با تازیانه‌یی ریسمانش دمِ عقرب از منزلم راندم. اگر می‌خواهی یقین کنم که با بازگشت به نزد من، آلامی را فراموش کرده‌ای که در گذشته، تحتِ شاخصِ توبه به تو داده‌ام، بگیریدم که الان است غش کنم!، فضیلت‌های ناسزاشنیده و از نو سرپاشدن‌ِ تا ابد ماندگارشان را نیز جون مشایعت‌کنندگانی والا با خود بازگردان.
با تلخکامی می‌بینم که در رگ‌های روزگارانِ سل‌زده‌مان به‌جز چند قطره خون نمانده است. پس از زنجموره‌های مشمئزکننده‌ و خاصِ ژان‌ژاک روسو[67]ها، شاتوبریان[68]ها و دایه‌های شلوارپوش و عروسکِ اوبرمان[69] به‌دست که زنجموره را به نام خود به ثبت رساندند تا نشانِ شناسایی‌شان باشد، از ره‌گذرِ شاعران دیگری که بر سِلت ناپاک لمیده‌اند تا رؤیای ژان‌پل[70] و خودکشی دولورِس دِوینتمیا[71]، کلاغ الن[72]، کمدی دوزخی یارو لهستانیه[73] و چشمان خون‌گرفته‌ی ثوریا[74] و سلاتونِ نامیرا، لاشه[75]یی که فاسقِ مریض‌احوالِ ونوسِ هوتنتوتی[76] آن را در زمان‌های دور با عشق کشید، دردهای باورستیزی که این قرن خودش برای خودش ساخته و یکنواخت و تهوع‌آور خواسته، سینه‌ی قرن را سرفه‌خیز کرده‌اند. کِرمینه‌های درآشامی که کرختی‌تان را تاب نیست!
نوازندگان، بنوازید!
آری، مردمان نیک، این منم که به شما امر می‌کنم بر بیلی گداخته از آتش، با کمی قندِ زرد، اردکِ ورموتی‌لبِ [77] شک را بسوزانید که در رزم خولیایی خیر و شرّ، اشک‌هایی می‌ریزد که از قلب، فاقدِ دستگاهِ بادی، برنیامده‌اند و در همه‌جا خلئی جهان‌شمول می‌پراکنند. این بهترین کاری است که می‌توانید انجام دهید.
یأس که مغرضانه از ارواحی که خود احضار می‌کند خوراک می‌خورد، ادب‌چی را ناگزیر به الغای جمعی قانون‌های الاهی و اجتماعی، به بدطینتی نظری و عملی می‌کشاند. خلاصه آن‌که استدلال را منقادِ ماتحتِ انسان می‌کند. لغرش کلامی‌ام را ببخشید و بگذریم! بدطینتی می‌آید، حرفم را تکرار می‌کنم، و چشم‌ها رنگِ رخسار محکومان‌به‌اعدام را به خود می‌گیرند. آن‌چه را پیش می‌کشم پس نخواهم کشید. می‌خواهم شعرم را دختری چهارده ساله بتواند بخواند. دردِ راستین را با یأس سر سازگاری نیست. هرقدر هم درد عظیم باشد، امید صد ذرع بالاتر است. پس بگذارید با محققان راحت باشم. جمع کنید پاها را، ماده‌سگ‌های لوده، دردسرچی‌ها، خالی‌بندها! آن‌جه رنج می‌کشد، آن‌چه کالبد رازهایی را می‌شکافد که در اطراف ماست، امید نمی‌بندد. شعری که از حقیقت‌های ضروری سخن می‌گوید به‌زیبایی شعری نیست که از آن‌ها سخن نمی‌گوید. افراط در تردید، استعدادهای بد مصرف شده، هدر زمان: هیچ‌چیز دیگر به‌سادگی قابل تحقیق نخواهد بود.
تعریف از آداماستور[78]، ژوسلن[79]، روکامبول[80] بچگانه است. و اگر مؤلف خودش دستِ خودش را رو می‌کند و با اتکا بر خیر، توصیف شرّ را بر کرسی می‌نشاند، فقط از آن‌روست که امیدوار است خواننده فرض بر بخشودن قهرمانان دغلش دارد. و اگر فرانک[81] را تحمل می‌کنیم، ای تردست‌های دردهای درمان‌ناپذیر، فقط به نام همین فضیلت‌هایی است که فرانک حاضر به قبول‌شان نبود.
مانند این کاشفانِ بی‌شرم نباشید که از شدتِ خولیا خود را زیبا می‌بینند و در ذهن و جسم‌شان، چیزهایی ناشناخته می‌یابند. غم و خولیا آغاز تردید است و تردید، آغاز یأس و یأس، آغاز سنگ‌دلانه‌ی مرتبه‌های متنوع بدطینتی. اگر باورتان نمی‌شود اعترافات بچه‌ی قرن[82] را بخوانید. کافی است گام در سراشیبی بگذارید، مرگ قطعی است و رسیدن به بدطینتی حتمی. از سراشیبی بهراسید. شرّ را از ریشه بخشکانید. کیشِ صفت‌هایی چون توصیف‌ناپذیر، روایت‌ناشدنی، درخشان، قیاس‌ستیز، غول‌آسا را نستایید که بی‌محابا به موصوف خود دروغ می‌گویند، آن را تغییر شکل می‌دهند و در پی‌شان، زیورپرستی می‌آید.
هوش‌های درجه‌دو، مانند آلفرد دو موسه، می‌توانند از سرِ کله‌خری یکی دو تا از استعدادهای خود را به جایی بسی فراتر از استعدادهای مربوطه هوش‌های درجه‌یک مانندِ لامارتین[83] و و اوگو ببرند. آن‌چه با آن مواجه‌ایم از ریل‌خارج‌شدنِ لوکوموتیوی است از آن بیش‌ازتوان کارکشیده. بختکی است قلم در دست. بدانید که جان بیست‌تایی استعداد دارد. چرا این گداهایی را مثال نمی‌زنید که رختی کبره‌بسته و کلاهی شاهانه دارند! همین کافی است تا معلوم شود که موسه از آن دو شاعر پایین‌تر است. رولا، شب‌ها یا دیوانه‌های کوب[84]، ورنه پرتره‌های گوینپلن[85] و دِآ[86] یا حکایت ترامن[87] ائوریپیدس را که راسینِ پدر[88] به نظم فرانسوی ترجمه کرده، جلو دختری جوان بخوانید. همانندِ مردی غریق، بی‌هدف مشخص، خواهد لرزید، ابرو گره خواهد انداخت، دست‌ها بالا و پایین خواهد آورد. چشم‌هایش نورهای سبرفام متصاعد خواهند کرد. برایش دعایی برای همه[89]ی ویکتور اوگو را بخوانید، آثاری کاملاً مخالف خواهد داشت. نوع برق‌شان فرق می‌کند. به قهقهه می‌خندد و باز هم می‌خواهد.
از اوگو فقط شعرهایی می‌ماند که درباره‌ی یچه‌ها گفته و گاه خیلی بدند.
چون عمیق‌ترین میل‌مان به سعادت است، پل و ویرژینی[90] زننده است. پیش‌ترها، این اپیزود که از نخستین تا واپسین برگش، خصوصاً غرق‌شدن پایانی کشتی، شرح تیره‌روزی است به دندان‌غروچه‌ام می‌انداخت. بر فرش می‌غلتیدم و چه لگدها که به اسب چوبی‌ام نمی‌زدم. شرح درد خلاف عقل است. باید همه‌چیز را زیبا نشان داد. باز اگر به شکل شرح حالی ساده بود، حرفی نداشتم. اما بی‌درنگ تغییر خصلت می‌دهد و بدبختی محترم می‌شود، انگار خواستِ خداست و خدا آن را به حکمتی که انسان از درک آن عاجز است، خواسته. انسان نباید در نوشته‌هایش بدبختی بیافریند که فقط اصرار بی‌امان به دیدن فقط یک جنبه از چیزها خواهد بود. وای که فقط فریاد جنون‌اید!
نه جاودانگی جان را انکار کنید، نه عقل خدا را، نه عظمت زندگی را، نه نظمی را که در جهان متجلی است، نه زیبایی تن را، نه عشق خانواده را، نه اردواج را، نه نهاد اجتماع را. نویسندگان مرگ‌زا را وانهید: بالزاک، ساند[91]، آلکساندر دوما، موسه، دوتِرای[92]، فِوال[93]، فلوبر[94]، بودلر، لوکونت[95] و اعتصاب چلنگران[96]!
برای کسانی که شما را می‌خوانند به‌جز تجربه‌ی درد را که دیگر خود درد نیست انتقال ندهید. جلو جمع، زار نزنید.
باید زیبایی‌های ادبی را حتا شده از بطن مرگ چید. اما زیبایی‌ها از آنِ مرگ نخواهند بود. مرگ به‌جز علتِ موجد نیست. وسیله نیست، هدفی است که خودش نیست.
سرآغاز حقیقت‌های لایتغیر و ضروری که افتخار ملت‌هاست و شک بیهوده می‌کوشد در هم شکند، در اعصار است. چیزهایی هست که نباید به آن‌ها دست زد. آنان که می‌خواهند، به‌بهانه‌ی نو، آشوب را بر ادبیات سوار کنند، بر خطایند. جرئتِ انکار خدا را ندارند، جاودانگی جان را انکار می‌کنند. اما جاودانگی جان نیز به قدمت پی جهان است. اگر بناست باور دیگری جای‌گزینش شود، این باور چه خواهد بود؟ نمی‌تواند که هم‌واره نفی باشد.
کافی است حقیقتی را به یاد آوریم که سرچشمه‌ی بقیه‌ی حقیقت‌هاست، مهرِ مطلقِ خدا و نبودِ مطلقِ شرّ در او، همه‌ی سفسطه‌ها به‌خودی خود فرومی‌ریزند. و فرومی‌ریزد، در زمانی همانند، ادبیات شعراً کم‌مایه‌یی که بر آن‌ها متکی است. ادبیاتی که احکام ابدی را به بحث گیرد، محکوم است به این‌که به‌جز برای خودش زندگی نکند. نامنصفانه است. جگرخوار است. novissima Verba [کلام نوآموزان].
اگر بدبخت‌اید، این را به خواننده نگویید. برای خودتان نگه دارید. اگر سفسطه‌ها را در جهت حقیقت‌های مربوطه‌شان تصحیح کنیم، فقط تصحیح‌ها درست خواهند بود و قطعه که بدین‌سان اصلاح شده حق خواهد داشت که اسم خود را غلط نگذارد. بقیه که بیرون از درست خواهد بود، ردِ غلط را بر خود داشت و بنابراین بی‌ارزش و به‌ناچار نامربوط خواهد بود. شعر شخصی به‌اندازه‌ی کافی تردستی‌های نسبی و پبچ‌وخم‌های حادث داشته است. ریسمان ناشکستنیِ شعر ناشخصی را که از تولد فیلسوفِ فیلسوف‌نشده‌ی فرنه[97] و سقطِ جنین ولترِ کبیر، ناگهان قطع شده است، از سر گیریم.
بحثِ عللِ غایی و تخریبِ معلول‌های پایدار و شناخته‌شده، به‌بهانه‌ی خضوع یا کبر، زیبا می‌نماید و والا. از اشتباه درآیید. هیچ‌جیز از این کار احمقانه‌تر نیست! زنجیرِ به‌قاعده را با روزگارهای گذشته از نو برقرار کنیم: شعر در ذات خودش هندسه است. از زمان راسین تاکنون، شعر حتا یک میلی‌متر هم پیشرفت نداشته است. پس رفته است. از برکت که؟ کله‌شل‌های کبیر روزگارمان. مردانِ زن‌صفت، شاتوبریان، موهیکان خولیایی[98]؛ سنانکور[99]، مردِ دامن‌پوش؛ ژان‌ژاک روسو، سوسیالیستِ نق‌نقو[100]؛ آن رادکلیف، شبح مغزپریش[101]؛ ادگار پو، مملوکِ رؤیاهای الکل‌زده[102]؛ ماتورن، شریکِ جرمِِ ظلمات[103]؛ ژرژ ساند، دوجنسی ختنه‌شده؛ تئوفیل گوتیه، بقالِ بی‌مانند؛ لوکونت، اسیرِ شیطان[104]؛ گوته، خودکشی ازبهرگریه[105]؛ سنت‌بوو، خودکشی ازبهرخنده[106]؛ لامارتین، لک‌لکِ اشک‌ریز؛ لیرمانتوف، ببرِ غرنده[107]؛ ویکتور اوگو، داربستِ سبزِ مرگ‌زا؛ میسکیویج، مقلدِ شیطان؛ موسه، خوش‌لباسِ قرتیِ بی‌پیراهنِ روشنفکر ؛ و بایرون، اسبِ آبی جنگل‌های دوزخ.
شک همیشه در اقلیت بوده. در این قرن، در اکثریت است. با منفذهای پوست‌مان، تجاوز به وظیفه را نفس می‌کشیم. یک بار اتفاق افتاده؛ دیگر اتفاق نخواهد افتاد.
مفهوم‌های عقل سلیم در این ساعت آن‌چنان تیره و تار شده‌اند که اولین کار معلمان کلاس سوم راهنمایی، هنگام آموزش نظم‌سرایی لاتینی[108] به شاگردان‌شان، شاعرانِ جوانی که لب‌های‌شان از شیر مادر خیس است، افشای عملی نام موسه است! از شما می‌پرسم، به‌اصرار! بنابراین، معلمان اول دبیرستان، سر کلاس، ترجمه‌ی یونانی دو اپیزود خونین را می‌خواهند. اولی، قیاس تهوع‌آور پلیکان است. دومی، بلای دهشت‌باری که بر سر یک مرد کشاورز آمد[109]. نظاره‌ی شرّ را چه سود؟ مگر در اقلیت نیست؟ چرا باید مغزِ دبیرستانی‌ها را به مسائلی گرم کرد که از شدتِ درک‌نشدن، مغز مردانی چون پاسکال[110] و بایرون را از کار انداخت؟
شاگردی برایم تعریف کرده که معلم دوم دبیرستان هر روز از آنان می‌خواست این دو لاشه را به عبری ترجمه کنند. این زخم‌های گوهر حیوانی و انسانی یک‌ماهی چنان مریضش کردند که کارش به بیمارستان کشید. همدیگر را می‌شناختیم و از طریق مادرش خواست به دیدنش بروم. با اندکی ساده‌لوحی برایم تعریف کرد که هر شب همان خواب را می‌بیند. لشگری از پلیکان را می‌دید که بر او فرو می‌آمدند و سینه‌اش را می‌شکافتند. سپش به‌سوی زاغه‌یی آتش‌گرفته پرواز می‌کردند. زن و بچه‌های مرد کشاورز را می‌خوردند. کشاورز، با تنی سیاه از سوختگی از خانه درمی‌آمد و به جنگی سخت با پلیکان‌ها درگیر می‌شد. همه به زاغه حمله‌ور می‌شدند و زاغه باز فرومی‌ریخت. آن‌گاه، همیشه معلم کلاس دوم دبیرستانش را می‌دید که از توده‌ی معلق ویرانه‌ها بیرون می‌آمد و در یک دستش، قلب او بود و در دست دیگرش، برگی کاغذ که می‌شد در آن، نوشته به خطی گوگردین، قیاس پلیکان و مرد کشاورز را آن‌چنان که موسه شخصاً سروده تشخیص داد. تشخیص بیماری او اوایل آسان نبود. به او توصیه کردم که سکوت کند و از خوابش با کسی چیزی نگوید، خصوصاً با معلم دوم دبیرستانش. به مادرش هم توصیه کردم که چند روزی در خانه نگهش دارد و اطمینان دادم که حالش خوب خواهد شد. حواسم بود که هر روز چند ساعتی را به او سر بزنم و حالش خوب شد.
نقد باید شکل را نشانه گیرد و نه عمقِ اندیشه‌ها و جمله‌های‌تان را.
خودتان یک‌کاری‌اش بکنید.
احساسات ناقص‌ترین شکلِ استدلال است که بتوان تصور کرد.
همه‌ی آب دریا برای شستن لکه‌ی خون فکر کافی نیست.

1) ژرژ دازه (1852-1920)، پدرش قیم ایزیدور دوکاس بود.
2) آنری موئه (1849-1917)، همشاگری ایزیدور دوکاس.
3) پدرو زوماران یا زورماران (در چاپ‌های مختلف شعرهای 1 تفاوت دارد). هنوز شناخته نشده است.
4) هنور شناخته نشده است.
5) هنور شناخته نشده است.
6) دو نفر به نام ژوزف دوران هم‌دوره‌ی ایزیدور دوکاس بوده‌اند و مدرک تحصیلات پایان متوسطه خود را در شاخه‌ی علوم گرفته‌اند که به این ظن میدان می‌دهد که شاید ایزیدور دوکاس هم در دبیرستان در شاخه‌ی علوم تحصیل می‌کرده.
7) پل لپس (1846-1945). وکالت پیشه کرد و از معاصران ایزیدور دوکاس، تنها کسی است که در سن 82 سالگی، در مصاحبه‌یی، از او گفته است.
8) ژرژ منویل (1846-1923)، قاضی شد.
9) هنوز شناخته نشده است.
10) آلفرد سیرکوس، از 1868 تا 1869، نشریه‌یی درمی‌آورد به نام ژونس[جوانان].
11) فردریک دامه (1840-1907). از نوامبر – دسامبر 1869 تا ژانویه 1870، نشریه‌ی آونیر لیترر، فیلوزوفیک سیانتیفیک[آینده‌ی ادبی، فلسفی، علمی] را منتشر می‌کرد.
12) گوستاو انستن (1824-1894)، دبیر دبیرستان‌ها که کر بود و احتمالاً آن بند از غزل دوم مالدورور («گفته می‌شود که در آغوش صُمّ زاده شدم») به او و رابطه‌ی خاصی که ایزیدور دوکاس با او داشته اشاره دارد.
13) ائوریپیدس (480-406 پیش از میلاد)، تراژدی‌سرای یونانی. مِدِآ، هلنه، آندروماکه، زنان ترویا،... از جمله کارهای اوست.
14) سوفوکلس (496-406 پیش از میلاد)، تراژدی‌سرای یونانی. از 126 نمایش‌نامه‌یی که به او منسوب است، فقط هفت تا به روزگار ما رسیده: آئیاس، آنتیگونه، الکترا، اویدیپوس شاه،...
15) آیسخولوس (525-456 پیش از میلاد)، تراژدی‌سرای یونانی. از 90 نمایش‌نامه‌یی که به او منسوب است، فقط هفت تا به روزگار ما رسیده: ایرانیان، هفت در جنگ تباس، پرومتئوس در زنجیر،...
16) ادوارد یونگ (1683-1760)، شاعر انگلیسی. در شب‌ها (1742) که به شعر سفید است و شاعر پس از مرگ همسر و دخترش می‌سراید، یونگ، به‌تعبیری، «در سرچشمه‌ی آن جریان خولیای مذهبی قرار می‌گیرد که از مرگ و سرنوشت می‌پرسد». شب‌ها – که به‌نوعی اثری رمانتیک پیش از پیدایش مکتب رمانتیسم بود – در 1769 به فرانسوی ترجمه شد و در دهه‌های آغازین سده‌ی 19، تأثیری به‌سزا بر فضای ادبی این کشور داشت.
17) اشاره به شعری از بودلر به همین نام در بخش «اسپلین و ایدئال» ( ته‌نوشت 18) گل‌های شرّ.
18) splëen، با همین املا که املای سده‌ی 19 واژه است و عیناً از انگلیسی به فرانسوی راه‌یافته و در شعرِ سمبولیست‌ها و به‌ویژه بودلر، به‌عنوان «کلمه» مقامی شاخص دارد (برای نمونه، نگاه کنید به بخش «اسپلین و ایدئال» گل‌های شرّ بودلر). معنای کلمه در انگلیسی «طحال» است و بر نوعی خولیایی گذرا و ظاهراً بی‌دلیل که موجب بیزاری از هر چیز می‌شود، دلالت دارد.
19) درختی از خانواده‌ی فرفیون‌ها که در افریقا می‌روید و میوه‌ی آن (با نام اسپانیایی مانثانیا) که به سیب ریز شبیه است، بسیار سمّی و کشنده است. معروف است که حتا سایه‌ی این درخت نیز کشنده است.
20) اشاره به رمان بانویی با گل‌های کاملیا که آلکساندر دوما پسر، پس از مرگ معشوقه و در عذاب وجدان طردِ او نوشت.
21) اشاره به پیش‌گفتار نمایش‌نامه‌ی کرامول (1827)، نماش‌نامه‌ی منظومی که ویکتور اوگو بر اساس مضمونِ شکسپیری جاه‌طلبی نوشت. در این پیش‌گفتار که از اثر اصلی مؤثرتر و دیرپاتر بود، اوگو درام رمانتیک را به‌منزله‌ی آیینه‌ی زندگی جهانی تعریف می‌کند در آن هنگام که شعر، چهره‌ی این زندگی را دگرگون کرده باشد و زندگی، به نام آزادی هنر، یک‌سر بر همه‌ی قاعده بشورد. به‌تعبیر اوگو، درام – که «همزاد مسیحیت است» – باید جایگزین غزل‌سرایی بدویت و حماسه‌سرایی تمدن‌های نخستین شود و همانند طبیعت، نور و تاریکی، زیبایی و زشتی، جان و جسم، روح و حیوانیت را در هم آمیزد و بیان مدرن شعر شود. بیت نیز باید مثبت و شاعرانه باشد و والاترین اندیشه‌ها را همانند پست‌ترین‌شان بازگوید.
22) مادموازل دو موپن (1835)، رمانی از تئوفیل گوتیه (1811-1872)، نویسنده‌ی فرانسویو در پیش‌گفتار این رمان، گوتیه «زیبایی ناب» را می‌ستاید، از این می‌گوید که «هر آن‌چه مفیدِ فایده است، زشت است» و بنابراین هنر را نباید نه با رویدادهای بیرونی (تعهدهای سیاسی و اخلاقی) کاری باشد و نه با رویدادهای زندگی خصوصی هنرمند.
23) آبل فرانسو ویلمن (1790-1870). استاد سوربون و نویسنده‌ی کتاب درس‌های ادبیات فرانسه (1828-1829) و مطالعات ادبیات قدیم و ادبیات خارجی (1846) که اولی نقد تاریخی و تأکید بر نقش نهادهای اجتماعی و دومی تأثیر ادبیات خارجی در تطور ادبیات فرانسه را نشان داد. در 1840 به وزارت آموزش عمومی رسید و سرمنشاء تحول نظام متوسطه قرار گرفت.
24) شوخی شاعر یا غلط چاپی؟ عددی که فرانسویان برای نمایاندن «بی‌نهایت بار بیش‌تر» به کار می‌برند، 36 است و نه 34.
25) اوژن سو (1804-1857)، رمان‌نویس فرانسوی که با رازهای پاریس (1842-1843) شهرت عالم‌گیر یافت. بسیاری از نویسندگان بزرگ سده‌ی 19 فرانسه (ویکتور اوگو، اونوره دو بالزاک،...) خود را شاگردان ورنه مریدان او می‌دانستند. اوژن سو شخصاً خود را شاگرد فنیمور کوپر می‌دانست.
26) فردریک سولیه (1800-1847)، رمان‌نویس و درام‌نویس فرانسوی که با خاطرات شیطان (1837-1838) به شهرت رسید که یکی از منبع‌های الهام مسلمِ رازهای پاریس است.
27) والتر اسکات (1771-1832)، شاعر و رمان‌نویس اسکاتلندی که بیش‌تر به خاطر رمان‌های تاریخی‌اش شهرت دارد: آیوانهو، کوتوله‌ی سیاه، زندان ادینبرو،....
28) فنیمور کوپر (1789-1851)، رمان‌نویس امریکایی که با خلق پرسوناژ نتی بامپو، سفیدپوست‌زاده‌یی که سرخپوستان بزرگ می‌کنند و پنج رمانی (1823-1841) که دور محور این شخصیت می‌نوبسد (که مشهورترین‌شان آخرین موهیکان‌هاست)، امروزه نیز به‌عنوان شاخص‌ترین نویسنده‌ی دوران استقلال امریکا مطرح است. کوپر از جمله نویسندگان محبوب دی.اچ. لارنس، هرمان ملویل، ویکتور اوگو، جان استن کوک و اونوره دو بالزاک بود.
29) پیر کورنی (1606-1684)، شاعر و درام‌‌سرای فرانسوی که اگرچه کارش را با کمدی‌نویسی آغاز کرد، اما بیش‌تر به‌خاطر درام‌هایش شهرت دارد: مِدِئا(1635) و خصوصاً ال‌سید (1636). اگرچه از قانون سه وحدت کلاسیک فاصله گرفت، اما تسلطش بر عروض و قدرتش در ایجاد تعلیق از او یکی از بزرگ‌ترین شاعران دارم‌سرای فرانسه را می‌سازد.
30) اونوره دو بالزاک (1799-1850)، رمان‌نویس فرانسوی و خالق مجموعه‌ی کمدی انسانی. بابا گوریو (1834) از شاخص‌ترین آثار اوست.
31) در این ترجمه، در برابر کلاس‌های مختلف مدرسه، معادل امروزشان در ایران آمده است.
32) ویکتور اوگو (1802-1885)، رمان‌نویس، درام‌نویس و به‌تعبیری «بزرگ‌ترین» شاعر فرانسوی – اشاره‌ی بعدی به همین جنبه از اوست که در ایران کاملاً ناشناخته است.
33) برای courtisane که بر زنی از طبقه‌ی بالای اجتماع اما هرزه‌خو اشاره دارد مانند دختران بابا گوریو، قهرمانِ بانویی با گل‌های کاملیا،... در واقع، پیرنگ بسیاری از رمان‌های سده‌ی 19، در پیرامون خلق و خو و زندگی زنان طبقه‌های مرفه اجتماع و رابطه‌های زِنایی آنان می‌گشت.
34) ولتر (1694-1778)، فیلسوف و نویسنده‌ی فرانسوی.
35) اشاره به آلفرد دو موسه (1810-1857)، شاعر رمانتیک فرانسوی. ژاک رولا نام قهرمان یکی از شعرهای اوست.
36) نوعی مشروب که امروزه، به‌علت آثار بسیار مخربش بر سلسله اعصاب، در بسیاری از کشورها – از جمله فرانسه – ممنوع شده، اما در اواخر سده‌ی 19 و تا اوایل سده‌ی 20، رواج بسیار داشت – به‌ویژه در میان هنرمندان و نویسندگان: وان‌گوگ، پل ورلن،...
37) شهری در یونان. اشاره به لرد بایرون است.
38) ژان‌باتیست تروپمن (1849-1870)، آدمکش معروف آن روزگار که سرانجام اعدام شد.
39) ناپلئون اول (1769-1821)، امپراتور فرانسه.
40) لوئی اوگوست پاپاوان (1783-1825)، بچه‌کش معروف آن روزگار که سرانجام اعدام شد.
41) ویکتور نوار (1848-1870)، روزنامه‌نگار فرانسوی. در پی قتل او به دست پرنس پیر بناپارت، تظاهرات جمهوری‌خواهی گسترده‌یی علیه امپراتوری ناپلئون سوم، فرانسه را فراگرفت. اما نباید از یاد برد که این مرگ هم‌زمان با انتشار شعرهای 2 و قطعاً پس از انتشار شعرهای 1 روی داده.
42) شارلوت کورده (1768-1793)، دختر جوانی که مورا – از رهبران انقلاب 1789 فرانسه – را کشت و به همین دلیل با گیوتین اعدام شد.
43) اشاره به قهرمانِ منظومه‌ی درماتیک کنراد والنرود (1828)، سروده‌ی آدام میسکیویچ (1798-1855)، شاعر لهستانی.
44) اشاره به قهرمان منطومه‌ی مانفرد (1817) لرد بایرون.
45) اشاره به کنت دو لارا، قهرمان شیطان‌صفت منظومه‌ی لارای لرد لایرون (1814).
46) corsaire، دزدان دریایی در خدمت یک دولت که به کشتی‌های متعلق به دولت‌های غریبه یا متخاصم حمله می‌کردند، از غارت‌های‌شان سهمی به پادشاه می‌دادند و عنداللزوم از پشتیبانی ناوگان پادشاه برخوردار می‌شدند یا به کمک آن می‌رفتند. لرد بایرون منظومه‌یی در باره‌ی کورسرها دارد و لارا در حقیقت ادامه‌ی این منظومه است.
47) مفیستوفلس، تبلور شیطان در نمایشنامه‌ی فاؤست گوته (1749-1832)، نویسنده‌ی رمانتیک فرانسوی.
48) قهرمان رنج‌های جوانی ورتر (1774) گوته.
49) قهرمان منظومه‌ی هزل حماسی لرد بایرون به همین نام.
50) نام فاؤست برای نخستین بار در 1587، در فُلک‌بوک یا کتاب مردم ظاهر می‌شود و دیرتر، ماجراهای این آدم که ظاهراً در ابتدای سده‌ی 16 در آلمان می‌زیست و روح خود را در مقابل ارضای شهوتِ جنسی و فکری به شیطان فروخت، عالم‌گیر می‌شود: مارلوو در انگلستان، لسینگ و گوته و کلینگر در آلمان، و والری در فرانسه در باره‌ی او داستان‌سرایی‌ها کرده‌اند.
51) قهرمان شیطان‌صفت اتللوی شکسپیر که عاشق دزدموناست و سرانجام، با برانگیختن حس حسادت در دل اتللو، او را به کشتن همسر وامی‌دارد.
52) رودن، نام یکی از پرسوناژهای رمان یهودی سرگردان اوژن سو.
53) کالیگولا، امپراتور خون‌خوار روم باستان.
54) نام قهرمانِ ایریدیون (1836) نوشته‌ی کرازینسکی (1812-1859)، شاعر لهستانی.
55) کلمبا، نام قهرمانِ داستانی به همین نام (1840) از پروسپر مریمه (1803-1870)، داستان‌نویس فرانسوی و خالق کارمن (1845).
56) در متن اصلی به همین شکل «اهریمن» آمده است.
57) نام «جان اکبر» در نزد سرخ‌پوستان امریکای شمالی که میان مانیتوها یا جان‌های خورشید، بادها، آب‌ها و هم‌چنین مانیتو یا جان خیر (کیچی) و جان شرّ (ماچی) تمیز قایل بودند.
58) پرومتئوس، چهره‌ی اسطوره‌یی یونان باشتان که آتش را از خدایان ربود و به انسان داد و به همین خاطر نیز به مکافاتی ابدی گرفتار شد.
59) غول‌های اسطوره‌یی یونان و روم باستان.
60) جوپیتر، نام رومی زئوس، خدای خدایان یونان باستان که تیتانس‌ها را با آذرخش شکست داد.
61) بیمارستانی در کرملَن، در نزدیکی پاریس که لوئی 13، در نیمه‌ی نخست سده‌ی 17، برای سربازان علیل ساخت.
62) نژادی از سگ با پوزه‌ی سیاه گاوی.
63) پستانداری دریایی به بزرگی بالن، اما با سرِ بزرگ و دندان در فکِ پایین.
64) اژدهای هفت‌سر اسطوره‌یی یونان که چون یک سرش را می‌بریدند، به‌جای سرِ بریده جند سرِ دیگر در می‌آمد.
65) مینوتئوروس، هیولای انسان‌تن و گاوسر اسطوره‌یی جزیره‌ی کرت در یونان که در هزارتو زندانی بود و هر نه سال، هفت پسر جوان و هفت دختر جوان را به‌عنوان خوراک به او می‌داند. به‌دست تِسِئوس کشته شد.
66) نام زمین‌های مردابی ناخشک‌کردنیِ سواحل ایتالیا.
67) ژان‌ژاک روسو (1712-1778)، نویسنده‌ی فرانسوی‌زبان ژنوی.
68) شاتوبریان (1768-1848)، شاعر و رمان‌نویس رمانتیک فرانسوی.
69) نام قهرمانِ رمانی به همین نام (1804) از اتین پیوِر دو سمانکور (1770-1846)، نویسنده‌ی پیشارمانتیک فرانسوی که به‌شدّت تحت تأثیر ژان‌زاک روسو بود و تأثیر به‌سزایی بر ژرار دو نروال، اونوره دو بالزاک و مارسل پروست گذاشت. دوکاس از او متنفر بود تا جایی که وی را «اِفِمینه» (مرادانگی از دست داده) می‌دانست و وقتی اسمش را – در ادامه‌ی همین شعرهای 1 – می‌نویسد، به آن شکل Sémancourt به‌جای Sémancour می‌دهد و با T بخفیف، از اسم صفت می‌سازد.
70) اشاره به یوهان پاول فردریش رایشتر (1763-1825)، نویسنده‌ی طنزنویس فرانسوی که در فرانسه به ژان‌پل شهرت داشت.
71) اشاره به دولورس دِ وینتمیا (1830-1857)، شاعره‌ی اکواتوری که در 27 سالگی خودکشی کرد و ایزیدور دوکاس احتمالاً نامش را از دوران کودکی در اوروگه به خاطر داشت.
72) اشاره به شعر کلاغ (1845) ادگار الن پو (1809-1849)، شاعر و داستان‌نویس امریکایی.
73) اشاره به کمدی ناالاهی (1835) – و نه «دوزخی» – زیگمونت کراسینسکی (1812-1859)، شاعر لهاستانی که آغاخان، نخستین رمان خود را به نام مستعار «شاعر گمنام لهستان» نشر داد.
74) اشاره احتمالاً به خوسه ثوریا ای مورال (1817-1893)، شاعر و درام‌نویس اسپانیایی است که در سفر دوم خود به پاریس، در 1851، با ویکتور اوگو و تئوفیل گوتیه و آلفرد دو موسه و خصوصاً ژرژ ساند طرح دوستی ریخت و منظومه‌ی غرناطه (1852) را در همان‌جا سرود. اما نکته این‌جاست که در هیچ‌یک از شعرها و نوشته‌های ثوریا هیچ نشانه‌یی نیست که بر «جشمان خون‌گرفته‌ی ثوریا» دلالت کند. از همین‌رو نیز والری لاربو (در مجله‌ی لافالانژ، شماره‌ی 20 فوریه 1914)، این فرضیه را طرح می‌کند که احتمالاً «چشمان» yeux غلط چاپی است و درست «خدایان» dieux است: «خدایان خون‌گرفته‌ی ثوریا».
75) لاشه  ته‌نوشت 17.
76) «فاسق مریض‌احوال» به بودلر و «ونوس هوتنتوتی» به ژان دووال، معشوقه‌ی بودلر اشاره دارد. و اما داستان این «ونوس»، به یکی از شرم‌آورترین ماجراهای دوران استعمار برمی‌گردد و آن‌هم سرگذشت سارتجی بارتمان،‌ معروف به اسواچه، دختری از قبیله‌ی هوتنتون – از تیره‌های سیاهان افریقای جنویی – است که پستان‌ها و کپل بزرگ دارند و آلت جنسی‌شان بسیار برآمده است. در مزرعه‌یی بَرده‌ بود که توجه یک جراح نیروی دریایی انگلیسی به او جلب شد. جراح مزبور، سارتجی را به اروپا آورد تا در یک «باغ وحش انسانی» به نمایش بگذارد. در پاریس، سارتجی را لخت به نمایش می‌گذاشتند و دانشمندان از تفاوت‌های فیزیولوژیک او یا زنان سفیدپوست بیش‌ترین بهره را گرفتند تا نخستین تئوری‌های «علمی» برتری نژادی را توسعه دهند. سارتجی سرانجام از روسپی‌خانه‌ها سردرآورد. نام او را که برای سخره «ونوس هوتنتونی» می‌نامیدند،‌ در بینوایان ویکتور اوگو نیز می‌یابیم: «پاریس مهربان است و همه‌چیز را شاهانه می‌پذیرد. حتا در مورد ونوس هم سختگیر نیست و خوش‌کپل‌ترین زنش،‌زنی است از اهالی هوتنتوت».
77) ورموت نوعی شراب سفید که در آن، آبسنت ( ته‌نوشت 35) می‌ریختند تا «اشتها را باز کند». جالب تکرار همین ترکیب در شعر داده شده‌اند برای تماشای پل الوار در 1939 است: «زنان/ بندی نیستند/ که مشغولِ اتمامِ آنم/ زمرد با شامپانی/ اردک ورموتی‌لب شک‌اند».
78) پرسوناژی از منظومه‌ی فرزندان لاسو – یعنی پرتغالی‌ها – (1572)، سرده‌ی لوئیس د کاموئنس (1524-1580)، شاعر پرتغالی، در وصفِ گشایش دماغه‌ی امید به‌دست واسکو د گاما که در آن، آداماستورِ غول به صخره بدل می‌شود.
79) ژوسلن، نام قهرمانِ شعری به همین نام (1836) از لامارتین.
80) روکامبول، قهرمان معروف سلسله‌رمان‌های پیر آلکسی پونسون دوترای، نویسنده‌ی عامه‌پسند (1829-1871) فرانسوی. از نام این قهرمان، صفت «روکامبولی» به‌معنای «عقل‌ستیز و سراسر حادثه» ساخته شده است.
81) اشاره به فرانکِ شکارچی است، قهرمان بایرونی منظومه‌ی دراماتیک آلفرد دو موسه به نام جام و لب‌ها (1832).
82) اعترافات بچه‌ی قرن (1836)، رمانی از آلفرد دو موسه.
84) لامارتین (1790-1869)، شاعر و سیاستمدار فرانسوی.
84) ژول لرمینا (1839-1915)، ناشر روزنامه و مجله در دوران امپراتوری که چون هر نشریه‌اش توقیف می‌شد، سرانجام به رمان‌نویسی روی آورد و رمان‌هایش را با نام مستعار ویلیام کوب نشر می‌داد. اشاره‌ی ایزیدور دوکاس احتمالاً به قصه‌ی «دیوانه‌ها»ی اوست (از مجموعه‌ی داستان‌های باورنکردنی) که در 1869 در نشریه‌یی منتشر شد.
85) گونپلن، قهرمان رمان مردی که می‌خندد (1869) ویکتور اوگو که دهانش پیوسته به خنده‌یی دهشت‌زا گشوده بود.
86) دآ، یک قهرمان دیگر مردی که می‌خندد.
87) ترامنس (450-404 پیش از میلاد)، یکی از 30 خودکامه‌یی که اسپارت بر آتن تحمیل کرد و «میانه‌رو»ترین آنان. ترامنس ضمناً (در تلفط فرانسوی نام به شکل «ترامن») مربیِ ایپولیتِ جوان در تراژدی فِدر راسین که داستان مرگ دلاور جوان را برای تِزئوس (در تلفظ فرانسوی تِزه) تعریف می‌کند.
88) راسین پدر، همان ژان راسین (1639-1699)، دارم‌سرای فرانسوی.
89) دعایی برای همه، شعری از ویکتور اوگو برای کودکان.
90) پل و ویرژینی، رمانی از برناردن دو سن‌پیر (1737-1814).
91) اورور دوپن معروف به ژرژ ساند (1804-1876)، زن نویسنده‌ی فرانسوی.
92) پیر آلکسی پونسون دوترای، نویسنده‌ی عامه‌پسند فرانسوی.
93) پل فوال (1817-1887)، نویسنده‌ی عامه‌پسند فرانسوی.
94) گوستاو فلوبر (18121-1880)، نویسنده‌ی فرانسوی.
95) شارل ماری لوکونت معروف به لوکونت دو لیل (1818-1894). صفت «مرگ‌زا» و دیرتر «شیطانی» که ایزیدور دوکاس به او می‌دهد، احتمالاً به‌خاطر شعر «غم ابلیس» او از مجموعه‌ی شعرهای بربر است.
96) اعتصاب چلنگران (ژوئیه 1969)، شعری از فرانسوا کوپه (1842-1908).
97) اشاره به ولتر.
98) اشاره به آخرین موهیکان‌ها، رمان معروف فنیمور کوپر ( ته‌نوشت 28) که سرگذشتِ آخرین جنگجو از قبیله‌ی سرخ‌پوستی موهیکان، در روزگار جنگ‌های استقلال ایالات متحد امریکاست که سرانجام در جنگ کشته می‌شود.
99) در این‌جا، ایزیدور دوکاس اسمِ سنانکور را به‌عمد غلط نوشته و به صفت بدل کرده.
100) روسو اصولاً آدمی نق‌زن و حساس بود و درد مثانه هم در این وضعیتش مزید بر علت بود.
101) آن رادکلیف (1764-1823)، رمان‌نویس زن انگلیسی.
102) ممالیک، برده‌های از نژاد سفید (اسلاو، یونانی، چرکس و عمدتاً ترک) که سلطان مالک ایوبی به‌عنوان نگهبانان ویژه‌ی خود به کار گرفت و دیرتر (از 1390 تا 1517)، در زیر عنوان ممالیک، بر مصر حکومت کردند. رؤیاهای الکل‌زده به الکلیسم ادگار الن پو اشاره دارد.
103) چالز روبرت ماتورین (1782-1824)، رمان‌نویس بدبین و فانتاستیک و درام‌نویس ایرلندی. ملموث، قهرمان رمان ملموثِ سرگردان (1824)، الگوی مالدورورِ بود.
104)  ته‌نوشت 95.
105) اشاره به رنج‌های جوانی ورتر گوته که انتشار آن، موجی از خودکشی را در سرتاسر آلمان به دنبال داشت.
106) شارل اوگوستن سنت‌بوو (1806-1869)، شاعر، رمان‌نویس، منتقد و روزنامه‌نگار فرانسوی.
107) میخایل لیرمانتوف (1814-1841)، شاعر روس.
108) در قدیم، در فرانسه، فراگیری زبان‌های لاتینی و یونانی باستان در نظام متوسط اجباری بود.
109) اشاره به قطعه‌ی مشهوری از نامه به آقای لامارتین آلفرد دو موسه.
110) بلز پاسکال (1623-1662)، فیلسوف و دانشمند فرانسوی.



نظر خوانندگان: 0 نظر