صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




حسین چراغی

مرغکا جا‌به‌جا


 

توی چشم‌گذاشتن گم شدی، وقتی می‌رفتی پشت اون سنگ از لای انگشتام دزدکی دیدمت، تا چند قرار بود بشمارم، الان چهل و دو هستم، روی علف‌ها رد پات نبود، اما من که می‌دونستم کجایی. همه‌شونو پیدا کردم، همیشه می‌گفتی آخری سخت‌تره، ولی هیچ‌وقت نگفته بودی که این‌قدر! شاید فهمیده بودی جر زدم، ولی من که دستِ خودم نبود، چشمام همه‌جا دنبال تو بود. دیگه داشت تاریک می‌شد، صد بار دور اون سنگ گشتم، مادرم هم هی صدام می‌کرد، هنوز هم داره صدام می‌کنه، ولی بوی تو از لای علف‌ها دست از سرم برنمی‌داشت.

دیشب بود یا پریشب، یا شاید هم یکی از این شب‌ها بود که از خواب می‌پرم، یکی داشت به پنجره اتاقم می‌زد، می‌دونستم خودتی، آخه تو بازی رو خیلی دوست داری، پا شدم و پرده‌ها رو کشیدم کنار، دستات سبز شده بود پشت پنجره، شده بود عین شاخه‌های درخت بیدِ توی حیاط، برگ‌هاتو می‌سابیدی به شیشه و این‌جوری صدام می‌زدی، حتماً می‌خواستی بهم یه چیزی بگی، شاید می‌خواستی بگی پشت اون کوه یه خبرهاییه. می‌دیدم شبو که داشت دامنشو از روی کمر کوه برمی‌داشت، صدای خردشدن سنگ‌ها هم میومد که با شرشر آب قاطی شده بود، بنفشیِ آسمون هم رو به ارغوانی می‌رفت و من می‌دونستم وقتی که نارنجی بشه تو دیگه از پیشم رفتی، پس تا دیر نشده باید برم و تو آشپزخونه چشم بگذارم. دوباره شروع می‌کنم به شمردن ولی این‌بار از چهل و دو می‌شمارم، از شکاف لای دستام سایه‌تو می‌بینم که داری می‌ری سمت اتاق خواب، چهل و دو، چهل و سه، چهل و چهار.... ، وقتی صدام می‌کنی بیا، عددها رو از یاد می‌برم توی انعکاسِ «بیا». وقت زیادی ندارم پس مستقیم دنبالت میام توی خواب، همه جا رو می‌گردم، لای ورق‌ورق کتابی که نزدیکِ فصل آخرشه، میون آلبوم عکسام که فقط یکی‌شون سیاه و سفید و من هم فقط همونو دوست دارم، توی تابلوی نقاشی که عکس همون کوهِ و رنگ نارنجیش داره کم‌کم توی ذوق می‌زنه، باز هم می‌خوام بگردم ولی آفتابی که از پشت اون کوه در اومده، دیگه داره چشمامو می‌زنه.

 

بازم شب اومده پشت پنجره به انتظار، سایه چرخ و فلک شهر بازی هم افتاده روی شیشه و داره بالا میره، سروصدای ماشین‌ها هم گم شده توی هیاهوی بچه‌ها، می‌دونم اگر پنجره رو ببندم و پرده‌ها رو هم بکشم فایده‌ای نداره، باز صداها میاد تو و سایه‌ها راه میفتن روی چین‌های پرده و پله‌وار بالا می‌رند. امشب حالم خیلی بده، وقتی هم داشتم از پله‌ها میومدم بالا آوردم بالا، شاید هم از قصد این کارو کردم تا کسی دنبالم نیاد، آخه لیزیِ ته کفشاشون خیلی محتاطشون می‌کنه!.

اون‌شب چشماش سرد بود، اشکاش سرمه‌هاشو شسته بود و روی گونه‌های سفیدش جاده‌های سیاه کشیده بود، همیشه می‌گفت وقت رفتن همه چیز عکس می‌شه، اون شبم اون بود که داشت مادرش رو صدا می‌زد، حالا دیگه فقط من موندمو تو و بقیه‌ی این بازی و... شب‌های دراز.

 

 



نظر خوانندگان: 2 نظر