صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




وولف ووندراچک / برگردان: مهشید میرمعزی

داستان ترجمه: وقت ناهار


 اشاره: وولف ووندراچک، متولد 1943 در رودولشتات است. در کارلسروهه بزرگ شد. فلسفه و علوم سیاسی خوانده و بعدها به ادبیات رو آورده. تحت تأثیر نویسندگان و نمایش‌نامه‌نویسان آوانگارد به شعر و داستان رو آورد.

 

 

در کافه‌ای در خیابان می‌نشیند. فوراً پاها را روی هم می‌اندازد. زیاد وقت ندارد.

یک مجله‌ی مد را ورق می‌زند. والدینش می‌دانند که زیباست. از این موضوع خوشحال نیستند.

برای مثال. او دوستانی دارد. با این احوال وقتی در خانه دوستش را معرفی می‌کند، نمی‌گوید که بهترین دوستش است.

برای مثال، مردان می‌خندند و به او نگاه می‌کنند. بعد صورت او را بدون عینک آفتابی تجسم می‌کنند.

کافه‌ی خیابانی کاملاً پر است. او دقیقاً می‌داند که چه می‌خواهد. روی میز بغلی هم دختری نشسته است که پا دارد.

از ماتیک متنفر است. یک قهوه سفارش می‌دهد. گاهی به فیلم‌ها و فیلم‌های عشقی می‌اندیشد. همه‌چیز باید به‌سرعت اتفاق بیفتد.

جمعه‌ها وقت کافی هست که کمی کنیاک هم با قهوه سفارش دهد. اما جمعه‌ها اکثراً باران می‌بارد.

با عینک راحت‌‌تر می‌شود سرخ نشد. با سیگار باز هم ساده‌تر است. متأسف است که نمی‌تواند دود را به ریه‌هایش بدهد.

وقت ناهار یک اسباب‌بازی است. اگر کسی با او صحبت نکند، پیش خود تصور می‌کند که اگر مردی را مخاطب قرار دهد، چه می‌شود. مردها خواهند خندید. یک جواب بی‌ربط می‌دهند که او را از سر باز کنند. شاید بگویند که صندلی کنار دست‌شان متعلق به کسی است. دیروز او را مخاطب قرار دادند. دیروز صندلی کنار دستش خالی بود. دیروز خوشحال بود که وقت ناهار همه‌چیز به‌سرعت پیش می‌رود.

والدین سر میز شام در این مورد صحبت می‌کنند که آن‌ها هم زمانی جوان بوده‌اند. پدر می‌گوید که نیت خیر دارد. مادر می‌گوید که در واقع می‌ترسد. او جواب می‌دهد که وقت استراحت ناهار بی‌خطر است.

در این بین یاد گرفته است که تصمیم نگیرد. او هم یک دختر است مانند دختران دیگر. جواب سؤال را با یک سؤال دیگر می‌دهد.

گرچه به طور منظم در کافه‌ی خیابانی می‌نشیند، وقت ناهار سخت‌تر از نامه‌نوشتن است. از همه طرف به او نگاه می‌کنند. فوراً متوجه می‌شود که دست دارد.

دامن را نمی‌شود ندید. مساله‌ی اصلی این است که سر وقت برسد.

در کافه‌ی خیابانی آدم مست وجود ندارد. با کیف‌دستی خود بازی می‌کند. دیگر روزنامه نمی‌خرد.

چقدر عالی است که در هر استراحت ناهار می‌تواند، یک فاجعه اتفاق بیفتد. او می‌تواند خیلی دیر کند. او می‌تواند خیلی عاشق شود. اگر گارسن نیاید، به داخل کافه می‌رود و پول قهوه‌اش را می‌پردازد.

پشت ماشین‌تحریر هم وقت زیادی برای فکر کردن به فجایع دارد. «فاجعه» لغت مورد علاقه‌ی اوست. بدون این لغت مورد علاقه، وقت ناهار بسیار کسالت‌بار می‌شد.

 



نظر خوانندگان: 3 نظر