هوا عجیب و غریب گرم شده است. امسال دیگر گرما شورشرا در آورده است. هنوز تابستان نیامده و اینقدر هوا گرم ست. الان بیشتر از نیم ساعت است اینجا کنار خیابان ایستادهام منتظر تاکسی اما هنوز یک تاکسی خالی پیدا نشده است. خیابانها شلوغ ست و مردم دارند از سر و کول هم بالا میروند. ماشین گیر نمیآید. حتا ماشینهای شخصی هم نگه نمیدارند کسی را سوار کنند. با این که غروب است اما هوا دم کرده و خفه است و نرمهبادی هم حتا نمیوزد. عرق از سرتا پایم دارد میریزد. دیگر دارم از گرما و سستی و رخوت بیحال میشوم و کم مانده بیفتم زمین. خدا کند ماشینی از راه برسد.
کمی جلوتر جمعیت زیادی ایستادهاند توی صف جلو یک بقالی. صفی طولانی است، حدود دویست سیصد متری میشود. نمیدانم این وقت روز توی این گرما برای چی صف کشیدهاند. از بس خودم را با این مجله باد زدم دیگر از کت و کول افتادم. آن طرف چهارراه زنی با مانتوی سفید و کفش قرمز و عینک آفتابی بهچشم ایستاده است. آرایش غلیظی دارد و موهای قرمزرنگش را که با کیف و کفشش سِت کرده است از روسری ریخته بیرون. هر کس از راه میرسد به او چیزی میگوید. تا حالا 10 تا ماشین جلو پایش ترمز زدهاند اما او نه سوار شده است و نه محل به هیچ کدامشان گذاشته است. از ماشینهای مدل بالا گرفته تا پیکان قراضههای اسقاطی و وانت و حتا موتورسیکلت برای او ترمز زدهاند. بعضی تنها به زدن بوقی بسنده میکنند و بعضی سمج میشوند و میایستند و با او حرف میزنند.
بوی گند و تعفن زباله و لجن جوی کنار خیابان همهجا را گرفته است. کوچهها و خیابانها پر از کیسههای سیاه زباله و سطلهایی است که بعضیشان واژگون شده است و بعضی کیسهها هم پاره شده و زبالهها پخش شده وسط خیابان. عرق از سرتا پای شهر میچکد. از زیر بعضی سطلها و کیسهها آب زباله راه افتاده است و بوی تندی همهجا را گرفته است. چند تایی گربهی لاغر و مردنی هم دور زبالهها پرسه میزنند. صدای بوق ماشینها و اگزوز موتورسیکلتها و گریهی بچهای که دنبال مادرش میدود، با شلوغی شهر در گرمای خردادماه و بوی لجن و تعفن در هم میپیچد. پراید سفیدرنگی جلو پای زن میایستد و پسرکی حدود 20 سال از توی ماشین به زن میگوید: «افتخار میدید امشبو در خدمتتون باشیم؟» زن چیزی نمی گوید. پسرک کمی دیگر سماجت به خرج میدهد اما زن حرفی نمیزند و محل نمیگذارد. پیرمردی که کنارم ایستاده است و دارد خودش را میخاراند از من میپرسد ساعت چند است با بیحالی و کلافگی جواب میدهم: یک ربع مانده به هفت.
ناگهان صف جلو بقالی به هم میریزد و چند نفر با هم در گیر میشوند. مرد سبیلو و چارشانهای از توی صف داد میزند: «آخه چرا پارتیبازی میکنی؟ پس سهم ما چی میشه؟ تموم شد یعنی چی؟ پس اونا رو زیر میزت قایم کردی برای کی؟ گذاشتی ببری برای ننهات؟» دو نفر دارند حسابی همدیگر را کتک میزنند. چند نفری آمدهاند تا از هم جداشان کنند. یکی میگوید: «بابا صلوات بفرستین. چرا کتککاری میکنین؟». پژوی خاکستریرنگی جلو پای زن میایستد و بوق میزند، مرد ریشویی شیشه را پایین میآورد و رو به زن میگوید: «خانوم جون خونه خالی هستا. سوار شو پس، زود باش». زن سر اش را بر میگرداند و چیزی نمیگوید.
دارم از پا میافتم از بس ایستادهام. به ساعتم نگاه میکنم، هفت و نیم را نشان میدهد. تصمیم میگیرم پیاده راه بیفتم و بروم. اتوبوسی مملو از جمعیت نالهکنان و آهسته از جلو جمعیت منتظر میگذرد. از بس مسافر سوار کرده است دیگر دارد منفجر میشود. روی شیشهی عقبیاش که خاکگرفته و خیلی کثیف است نوشته: بر قامت دلربای مهدی صلوات. از دور صدای سمفونی شماره 9 بتهون بلند میشود. انگار هوای دمگرفته تکانی میخورد و نرمهبادی میوزد. صدای کامیون حمل زباله است. کامیون یواشیواش نزدیک میشود و چند رفتگر نارنجیپوش از عقب ماشین میدوند و کیسههای زباله را پرتاب میکنند درون کامیون و سطلها را خالی میکنند و بعد همانجا کنار خیابان میاندازندشان. کامیون بهآرامی حرکت میکند تا این که درست جلو زن سفیدپوش آن طرف چهارراه میایستد. کارگران تمام زبالههای خیابان را جمع کردهاند و کارشان تمام شده است و خودشان پشت کامیون آویزان شدهاند تا کامیون حرکت کند. زن بهآرامی از پلهی کامیون بالا میرود دستگیره را فشار میدهد در را باز میکند و روی صندلی کنار راننده مینشیند. در را محکم پشت سرش میبندد. کامیون به راه میافتد. صدای رادیوش در صدای سمفونی بتهون میپیچد و به خیابان میریزد: این بانگ آزادی است کزخاوران خیزد / فریاد انسانهاست کز نای جان خیزد / آتشفشان قهر ملتهای در بند ست.... ساعت 20 اینجا تهران ست صدای جمهوری اسلامی ایران. کامیون بهسرعت دور میشود و دود سیاه و غلیظاش خیابان و جمعیت را در خود فرو میبرد.