کارگاه داستان: دنیای ما قصه نبود...
– بله بفرمایید.
– الو! الهه! سلام!
– سلام مامان، خوبی؟
– من خوبم، تو خوبی؟ چرا دیشب نیومدین خونهی خاله سیمین؟
– رفته بودیم تئاتر تا ساعت ده طول کشید، تو اون بارون نصفشب میرسیدیم کرج.
– این حرفا چیه؟ بگو روم نشد بیام، بگو مثل چی پشیمونم ولی روم نمیشه بگم، رفته بودیم تئاتر... هه!
– مامان باز شروع نکن، من از هیچ کدوم از کارایی که تو این هفت ماه انجام دادهم پشیمون نیستم. اگه صد بارم برگردم عقب دوباره همهشون رو تکرار میکنم.
– اینم از نفهمیته، از خامیته، میبینم اون روزی رو که میای میگی مامان غلط کردم، گه خوردم. نشاشیدی شب درازه...
– ممنون از لطفت... من باید برم، خدافظ
– آره برو، فرار کن... الو... الو...
همهی کتابهایم را ریختهام دور. هر کدام را تابهحال دستکم دو بار خواندهام و نشستهام برای خواندن.
دوبارهشان نقشه میکشم. دارم فکر میکنم چقدر وقت هست تا آخر دنیا!
فردا جمعه است. صبح با مریم و فرزاد و گلنار و سحر و سروش میرویم کوه تا ساعت... نمیدونم تا ظهر! ظهر یک ساعت میخوابم، بیدار که شدم یک لیوان چای میخورم، چشمهایم را میبندم و یک کتاب برمیدارم و میخوانم. یادم باشد قهوه و چیپس ساده و پفک حلقهای و گوجهفرنگی بخرم. امشب زنگ بزنم به فرزاد که فردا با خودش چند تا فیلم جدید بیاورد. آخ! اصلاً یادم نبود استقلال فردا بازی داره پس تا ساعت سه باید خانه باشم.
هنوز ترجمهی جزوه هم تمام نشده، فیلم جدید مهرجویی را هم ندیدهام... پس کلاسهای شنبه دودر! اون کیفی که توی ولیعصر دیدم بخرم. راستی مینا گفت پاساژ صدف کفشهایش را حراج کرده، یک سر بزنم. وبلاگم را بهروز کنم، موبایلم را شارژ کنم، کمی تمرین ویولن کنم... اوف! چقدر کار دارم!...
– الهه جان، امشب خونهی دکتر حامدی دعوتیم. یادت که نرفته؟
– اییی... اصلاً یادم نبود.
خب! این هم از برنامهی امشب: خانومبازی! کفش تقتقی، لباس تیره، آرایش ملایم، سنگین و رنگین، رنگین نه همان سنگین، منزل جناب آقای دکتر خسرو حامدی و همسر محترم!
نیمهشب است. خیابان خیلی خلوت است، هوا خیلی خنک است، حال من خیلی خوب است. چراغهای خیابان همه روشناند – بهجای ماه که پشت ابرها پنهان شده. زمین از باران بعدازظهر خیس است. بوی درختهای بارانخورده، بوی چمنهای خیس فضا را پر کرده. نشستهام توی ایستگاه اتوبوس درست روبهروی پنجرهی خانه. کتابم را، ناتور دشت عزیزم راٰ گرفتهام دستم؛ نور چراغ کتاب را روشن کرده. یک خط میخوانم به آسمان نگاه میکنم، نفس میکشم، یک خط دیگر میخوانم.
گهگاه ماشینی با سرعت از خیابان رد میشود و سکوت شب را برای لحظهای میشکند و بعد باز من میمانم و سکوت و... شب جادویی. بعضیهایشان من را که میبینند بوق میزنند خندهام میگیرد به پنجرهی خانه و چراغ روشن نگاه میکنم دلم قرص است نمیترسم...
باران نمنم شروع به باریدن کرده، بوسههایت را هوس کردهام، چه حال خوشی دارم امشب...
دارم فوتبال نگاه میکنم چلسی و آرسنال. کاناپهی گنده را آوردهام جلو تلویزیون، یک ظرف بزرگ چیپس هم گذاشتهام کنار دستم. مثل یک انگلیسی اصیل فوتبال نگاه میکنم؛ فریاد میکشم، فحش میدهم، دست میزنم و مثل یک دختر لوس یا به قول مادرم بیحیا قربانصدقهی مورینیو میروم. از جملههایی که میسازم خندهام میگیرد: «قربون اون اخمت برم باکلاس من، پالتو قشنگ، باجذبه!»
صدای خندهات میآید: «بپا یه وقت چش نزنی بچه رو. »
«اسفند دود میکنم براش. ماشالله بچم مثل قالی کرمون میمونه. بازی به بازی جوونتر میشه. »
«ماشالله. »
دوست دارم این بازی را... تلفن زنگ میزند.
«گوشی رو پیدا نمیکنم.»
«گوشی؟... ا... اینجاست زیر کوسن بود... بله بفرمایید.»
«الو! الهه!»
«سلام مامان خوبی؟»
«خوبم مامان، تو خوبی؟ چی کار میکنی؟»
«هیچی دارم فوتبال میبینم. »
«فوتبال؟! هی... هی... تلویزیون اینجا فوتبال نداشت؟»
«وای مامان دوباره شروع نکن.»
«همینو فقط بلدی بگی: دوباره شروع نکن! سرتو مثل کبک کردی زیر برف خودت نمیبینی هیچی رو، فکر کردی مام کوریم؟»
«مامان زنگ زدی همینا رو بگی؟»
«چقدرم تو گوش میدی. اصلاً یادم رفت چی کار داشتم... آهان! فردا همه خونهی ما دعوتن شمام بیاین، هرچی بیشتر بیاین تو جمع مردم زودتر عادت میکنن. حرف و حدیثاشونم کمتر میشه. دیروز مهینخانوم داشت میگفت شما که ماشالله وضعتون خوبه، فیالفور فهمیدم چی میخواد بگه گفتم الهه خودش خواست واسه پول واین چیزام نبود. یه خندهای کرد که اره خودتی... چه میدونی مردم چه فکرایی میکنن.»
«به درک هر فکری که میخوان بکنن. آفرین مامان خوبم تو هم هر چی گفتن همونو بگو، بگو الهه خودش خواست. الانم بزار برم فوتبالمو ببینم نیمهی دومم تموم شد.»
«یادت نره فردا رو.»
«باشه خدافظ – خدافظ.»
– بفرمایید.... بهبه سرکار خانوم فرشیدی ظهربهخیر! زحمت نکشید دیگه چیزی از کلاس نمونده.
– ببخشید استاد من...
– بحث نکنید خانم فرشیدی، بفرمایید لطفاً!
اه مردک خر، فکر کرده خیلی بامزه است... چی کار کنم حالا، چقدر هوا گرمه... وای سلف هم که بسته است چقدر هوا گرمه... اوف...
کمرم چه دردی گرفته... وای نه! این یکی نه.... خوب! روز گندم تکمیل شد.
–آخ مینا جونم، کجا بودی تو؟ دارم میمیرم.
– سلام. تو چرا آنقدر دیر اومدی؟ چته؟ عادت شدی؟
– عادت شدم، صبح خواب موندم، دو ساعت تو ترافیک گیر کردم، صبحونه نخوردم، سلف بستهس، هوا مثل تنور نونپزی گرمه، گشنمه، حالت تهوع دارم، دارم از دلدرد میمیرم، دارم از دلدرد میمیرم... مینا منو برسون خونه.
– الهی بمیرم برات! الان زنگ میزنم تاکسی سرویس. بیام باهات؟
– نه عزیزم مرسی.
– اخه تنهایی.
– من فقط میخوام برم خونه روی تختم زیر باد خنک کولر بخوابم.... این خورشید چرا غروب نمیکنه بره خونش!
...................................
– سلام
– سلام خونهای؟
– آره کلی کار دارم. تو چرا الان اومدی مگه کلاس نداشتی؟
– اومدم، ولی رفتنیام! دارم از دل درد میمیرم.
– الان برات گلگاوزبون دم میکنم. بیا بخواب روتخت.
.................................................................
– بهتری؟
– نمیدونم خوابم نمیبره.
– مسکن خوردی؟
– آره مینا داد.
– خوب میشی الان.
– برام شعر میخونی؟
– شعر؟
– آره، پریای شاملو رو.
– میخوای نوارش رو بذارم با صدای خودش؟
– نه تو بخون، صدای تو خوب است.... بخون.....
یکی بود یکی نبود...
– ببخشید!
تو دنیا تنها کسی که از ناراحتکردنش مثل سگ پشیمان میشوم، تنها کسی که بابت اشتباهاتم ازش معذرت میخواهم، هزار بار، تویی........... ببخش
– الهه فرشیدی؟دخترتون هستن؟ سرباز احمدی! الهه فرشیدی رو بگو بیاد تو!
تو کمی مکث میکنی... و بعد آرام میگویی
– البته... من همسرشون هستم.
– همسرشون؟... عجب!
این عجب را چه بلند گفته باشد چه توی دلش، چه فرق میکند؟ تو شنیدی، خیلی بلند و واضح و نگاهت را از نگاهش دزدیدی. من همان لحظه که وارد اتاق شدم همه چیز را فهمیدم، مردک هنوز روی لبش پوزخند بود. تو نگاه نمیکردی.
– حتماً اطلاع دارید که همسرتون – شنیدی همسرتون را چطور تلفظ کرد؟ مکث کرد و لحنی به صدایش داد که دلم خواست همان لحظه یک سیلی محکم بزنم به صورتش بعد بپرم بغل تو – به همراه دو پسر و دو دختر با یک اتومبیل پرادو به سمت سنندج حرکت میکردند – بله، البته!
– به هر حال ما اتومبیل رو به علت سرعت زیاد متوقف کردیم و خواستیم مطمئن بشیم خانوادهها هم از این سفر اطلاع دارند. متوجهاید که؟...
از دیشب که رسیدیم خانه آمدهام نشستهام روی تخت، چهارزانو... منتظرم که بیایی و حکمم را اعلام کنی. منتظرم که بیایی آشتی. اگر تا نیم ساعت دیگر هم نیایی خودم میآیم منتکشی.
– الهه خانوم چرا لباسات رو عوض نکردی؟ یک هفته میخوای با همین لباسا بمونی این تو؟
پس آشتی!................... بازی شروع شد! یک هفته من زندانی تو زندانبان. یک هفته بخور و بخواب و کتاب بخون، موسیقی گوش بده، ویولن بزن، فیلم ببین، فوتبال نگاه کن، ولی موبایلتو خاموش کن، از اتاق هم بیرون نرو. آخر هفته هم ماچ و بوسه و خداحافظی با زندان و پریدن توی بغل زندانبان............. یعنی آخر هفته فراموش میکنی آن نگاهها را؟.......... آنقدر میبوسمت تا همه چیز را فراموش کنی.
– الهه جان، مینا خانوم اومدن. بفرمایید، تو اتاقه... من یه سر میرم شرکت تا شب میگردم.
نچ! بازیمون خراب شد. هنوز یک روز مانده بود ها!
–سلام. الهه! کجایی تو؟ چرا موبایلت خاموشه الاغ!؟ تلفن خونه هم که یا اشغاله یا رو پیغامگیر... کدوم گوری بودی؟
– خونه بودم........... حوصلهی کسی رو نداشتم برای همین...
– اره جون خودت حوصله نداشتی، من که میدونم همش بهخاطر جریان پاسگاهه....... طفلک من......
– وا مینا چرا گریه میکنی؛ چته تو؟
– همش تقصیر خودته دیگه چقدر بهت گفتم، چقدر همون موقع که میخواستی عروسی کنی بهت گفتم مامانت گفت، مریم گفت، خری دیگه. نگفتم این جای باباته اعصاب خلبازیای تو رو نداره. یه زن میخواد واسش بپزه و بشوره – چی میگی تو؟ – نگفتم این جوونیاش رو کرده. میدونم تو خونه اذیتت میکردن بهت گیر میدادن، خواستی از جیغ و دادای مامانت، از سختگیریهای بابات خلاص بشی شدی زن یکی بدتر از اونا. خوب تو خونهی ماهم دعواس این که دلیل نشد... اصلاً مگه اون مهدی چش بود؟ اونکه اونقدر دوستت داشت. چت شد یهو؟ چت کردی، زدی زیر همه چیز اومدی زن این... به خدا هر وقت به تو فکر میکنم گریهم میگیره روز به روز داری خوشگلتر میشی، تازه اول جوونیته... ولی چه فایده، نگا! یه هفتهس واسه یه مسافرت ساده تو خونه زندونی شدی. این چندمین باره؟ خیال کردی من نمیفهمم؟... به خدا هنوزم دیر نیست...
– هیس! دیگه هیچی نگو، هیچی نگو.
چند دقیقهای هست که هر دویمان ساکتیم مینا با دکمههای موبایلش بازی میکند، الکی! میبینم اشکهایش را. من نشستهام زل زدهام به مینا. اشکهایش را با دود سیگارم پاک میکنم. گریهام گرفته، بدجور گریهام گرفته. مینا شده صدای تمام آن نگاهها و آن بغضی که هر روز بزرگتر میشد... بدجوری گریهام گرفته.
– آره همیشه تو خونهمون دعوا بود، همیشه. از اون دعواهای حسابی که آدم همش میگه الانه که یکیشون کشته شه. هر وقتم با همدیگه خوب بودن، مامان بابامو میگم، هر وقت با هم خوب بودن گیر میدادن به ما چرا مانتوت کوتاهه، چرا موهاتو میذاری بیرون، چرا دیر اومدی خونه، صدای ضبطو کم کن، آنقدر تلفونو اشغال نکن، چقدر کتاب میخونی، چقدر لباس میخری، خفه شو! ساکت شو! بمیر!... آره،من میترسیدم، همیشه. از بابام که داد میزد، از مامانم که جیغ میکشید، از گلدونایی که شکسته میشد، از گناهام، از عذاب خدا، از زلزله که میخواست بیاد، از معلمایی که دعوام میکردن، از استقلال که میباخت، از دوستام که تو بازیا جرزنی میکردن، از ظهرایی که خیلی گرم بود، از گربههای بدجنس، از دلدردای عادت ماهانه، از... در و دیوار خونه... از در و دیوار همهی خونهها... بچه که بودم دو تا عروسک گنده داشتم. از اون عروسک خارجیهای حسابی! همیشه یکیشون بغلم بود. همه فکر میکردن دارم خالهبازی میکنم. من مامان و اونام بچههام... ولی... من... عروسکمو که قد خودم بود، بغل میکردم، میرفتم یه گوش کز میکردم فشارش میدادم.... هر چی ترس داشتم، میریخت توی عروسکم. عروسکامو حالا باید ببینی، ظاهرشون سالم سالمه... ولی... چشاشون دیگه باز نمیمونه...
من با ترس به دنیا اومدهام. مامانم میگه تو بچهی موشکبارانی... چه میدونم!... یادمه یه بار توی یکی از کلاسای مدرسه گیر افتادم. در کلاس خراب بود و باز نمیشد داشتم از ترس میمردم وقتی اومدن درو باز کردن، وقتی پیدام کردن، بازم میترسیدم، اصلاً ترسم تموم نمیشد، انگاری پیدا نمیشدم......... تازه اون روزا بابام فقط بابای من بود، فقط برای من بستنی میخرید، فقط منو میبرد گردش. ولی بغلش آرومم نمیکرد... عروسکام...
میگی مهدی چش بود، هیچی به خدا هیچی. اون روزا که با هم خیلی صمیمی شده بودیم فکر میکردم عاشقشم. خب تو پسرایی که میشناختم فقط مهدی بود که فکر میکردم میشه عاشقش شد. فکر میکردم دوستش دارم. نمیدونی چقدر اذیت شدم. هم غصه خودم رو میخوردم هم غصهی اونو اخه طفلک مهدی، میفهمیدم که تو عشقش صادقه. ولی مشکل از من بود همش فکر میکردم چرا این عشق آرومم نمیکنه خوب عشق باید آروم کنه آدمو دیگه. ترسام کم نشده بود هیچی، بیشترم شده بود. تا وقتی با هم دوست بودیم سینما میرفتیم، جوک میگفتیم خوب بود همه چی................. یه بار... رفته بودم خونهشون، هیشکی نبود. داشتم کتاباشو نگه میکردم اومد وایساد جلوم، چند لحظه نگاهم کرد بعد آروم لبم رو بوسید، وای...... مردم از ترس. اگه عاشقش بودم باید از این بوسه مست میشدم آخه... خیلی خوب بوسید... تمام تنم سوخت، میلرزیدم.
میدونی این ترس چهجوریه؟ انگار افتاده باشی توی یه لوله مثل لولهبخاری، هی میری پایین، میری پایین. لوله هه تموم نمیشه. تو همش فکر میکنی الانه که بیفتی تو آتیش یا تو دریا یا وسط زمین و آسمون. لولههه اما تموم نمیشه.
می دونی از کی دیگه نترسیدم؟ مهر پارسال بود از دانشگاه که رفتم خونه دیدم بابام مهمون داره. مامانم گفت مهندس ساختمونه نقشهی خونهای رو که میخوایم بسازیم کشیده............ چقدر شنگول بودم اون روز. اولین بیست دانشگاهمو فردای همون روز گرفتم. میدونی چهجوری بود؟ انگار داری با یه دوربین فیلمبرداری میکنی که تنظیم نیست. همه چیز فولو و سیاهسفیده. بعد یهو یکی میاد بهت میگه قشنگ! این دکمه رو بزن... یهو دنیا رنگی میشه، صورتا، گلا، ابرا واضح میشن. انگار شیشهی عینکت لک باشه و یکی برات پاکش کنه..........
مینا من خوشبختم، خیلی خوشبختتر از اونی که بتونی تصورشو بکنی اگه هر روز خوشگلتر و شادتر میشم برای اینه که خوشبختم............... میفهمی؟
خوابیدهام روی تخت، مستم از بوسهایت..............
– بله بفرمایید
– الو، الهه منم!
– مینا تویی؟ کوفت چی میگی باز؟
–الهه از ظهر که از پیشت اومدم دارم به حرفات فکر میکنم. همش به این فکر میکنم که چرا وقتی مهدی بوست کرد ترسیدی... یاد یه چیزی افتادم، یادته اولین بار که آقای مهندستو، اونجاست؟
– آره... نه تو هاله.
– آره، یادته اولین بار که دیدیش خواستی واسه من بگی چه شکلیه، چی گفتی؟
– نه
– بس که خنگی. گفتی، جملههات دقیق یادمه،گفتی قدش بلنده، چارشونهس، سیبیل نداره، یه اودکلن خیلی خوشبو میزنه که نمیدونم اسمش چیه، صداش جون میده واسه شعر خوندن، خیلی باجذبهس مطمئنم یه کتابخونهی گنده هم داره.
–جداً؟
– آره. بعدش یادته وقتی منو بردی سر ساختمون تا ببینمش چی گفتم؟ میدونم یادت نیست. من که دیدمش گفتم مینا این که کمه کم، چهل رو داره تو گفتی آره میبینی چه موی جوگندمی خوشگلی داره؟ یادته؟.... الو... الهه... داری میخندی؟... الو....
نیم ساعتی هست که دارم نگاهت میکنم پتو را پیچیدهام دورم – هوا خیلی سرد است – و ایستادهام در چهارچوب در، نشستهای روی کاناپه و سیگار میکشی، خیره شدهای به عکس من روی دیوار.
– کابوس دیدم – خیلی وقت بود که کابوس ندیده بودم – خواستم بیام تو بغلت که دیدم نیستی. چیزی شده؟ چرا نخوابیدی؟
دستهایت را باز میکنی یعنی بپر توی بغلم، میپرم توی بغلت. سرم را میگذارم روی پاهایت و میخوابم روی کاناپه با پتوی دورم. زل میزنم به عکس خودم روی دیوار.
با انگشتهایت موهایم را شانه میکنی، خوابم میگیرد، اما... تو غمگینی، میفهمم.
پنج شب از آن شب لعنتی گذشته. پس چرا دو بار نمیخندی؟ تو که این نگاهها را هفت ماه است که داری میبینی. این آخری چه بود که اینجور به همت ریخته؟....... داری پیر میشوی.......... پیر میشوی.......
بخند برای الهه، بخند! برایم شعر بخوان، پریای شاملو را، یکی بود یکی نبود...................
***
چراغ اتاق خاموش است، نشستهای روی صندلی، نقشههایت پخش زمین است، سیگار میکشی
چراغ اتاق خاموش است، ایستادهام پشت پنجره، کتابهای توی کتابخانهام را خاک گرفته، سیگار میکشم.
از پشت پنجرهی اتاقم زل زدهام به پنجرهی اتاق تو. اتاق تو، اتاق من. ماشینها با سرعت از بین اتاقهایمان رد میشوند، بعضیهایشان من را که میبینند سرعتشان را کم میکنند، مسیر نگاهم را دنبال میکنند، میرسند به پنجرهی اتاق تو آن طرف خیابان... خاموش... میخندند، بوق میزنند...
چشمهایم را که باز کنم، همین یک خیابان فاصله را هم ندارم.......................
ترسهایم دوباره برگشتهاند.
8/11/85