صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




علی خانمرادی

کارگاه داستان: همه‌ی آن شادی‌ها برای باز شدن چشم‌های پاپ بود


همه‌ی آن شادی‌ها برای باز شدن چشم‌های پاپ بود. وقتی اراده کرده بود پلک‌هایش را به‌هم بزند و بعد بازشان کند. شاید هم بی‌اختیار بود. چیزی نمی‌دید. تنها حرف می‌زد؛ حرف‌های نامفهوم که شاید فقط خودش می‌فهمید. معلوم نبود توی آن همه فعل و انفعال چه بر سرش آمده بود. هرچه بود هیچ‌کس تجربه‌اش را نداشت. نه، چرا، بودند قبل‌تر، اما زنده نماندند. یکی‌اش آن پیرمرد زهوار در رفته‌ای بود که هنوز به خودش نیامده بود که خنگ‌بازیش گل کرد. بعد قدش بلند‌تر شد و خیلی زود چاق شد. تااین‌که دچار حمله قلبی شد و دوام نیاورد. بعدتر هم مرد میانسالی مورد آزمایش قرار گرفته شد. اما او هم بافت‌های عصبی‌اش دچار عارضه‌های نادری شد و خیلی زنده نماند.

کتاب «آیین جاودانگی» را که جلد سبزرنگ گالینگور دارد از لای بقیه کتاب‌های روی میز بیرون می‌کشم و می‌گذارم دم دست؛ همان کنار لیوان و جاسیگاری.

هی هوس می‌کنم بخوانمش. مخصوصاً قسمت‌هایی که در مورد آب‌حیات و خضر، مطالب شگفت‌انگیزی نوشته شده.

اصلاً فکر نمی‌کردم انسان بتواند روزی به این مرحله از رشد و تکامل برسد یا این‌که در این دنیای بزرگ ابزاری وجود داشته باشد که انسان با استفاده از آن جاودانه شود.

سه‌شنبه، از دانشگاه که برگشتم آمدم این‌جا توی کتابخانه، صندلی را از میز جدا کردم. نشستم روش و با انگشت اشاره روی شقیقه‌ام ضرب گرفتم، ضرب بی‌نظمی.

بعد انگار که چیزی یادم افتاده باشد، رفتم سراغ قفسه‌ی کتاب‌ها، دنبال آن عکس بودم، آن عکس عجیب.

گذاشته بودمش لای آیین جاودانگی. کتاب‌ها توی قفسه تلمبار بودند. زور زدم. انگشت‌هایم درد گرفت تا توانستم تعدادی را با هم در بیاورم و بگذارم روی میز.

فکر کردم کاش عکس را اسکن کرده بودم که اگر یک وقت گم‌وگور شد از دستش نداده باشم.

تصویری از یک روح که شخصی در امامزاده‌ای نزدیک ایلام گرفته بود. روحی تنومند که دارد از درب امامزاده بیرون می‌آید و ضریح از پشت اندامش دیده می‌شود.

عکس را دوباره گذاشتم لای صفحات کتاب. هم آن‌جا که پزشک مخصوص آمده است بالای سر فرعون و به چشم‌های گودرفته‌اش نگاه می‌کند و هی دل‌دل می‌کند حرفی بزند: «عالی‌جناب، فرعون بزرگ، سر مبارک شما را خواهم شکافت!» آمده است که فرعون لبخند تلخی می‌زند و با ابروان وارفته می‌گوید: «پیشگویان گفته‌اند می‌مانم!»

سری تکان می‌دهد. لهجه‌اش انگار فرق کرده. انگار حرف‌زدن برایش مفهوم گیج و گمی است و شاید ترسی موهوم روحش را تسخیر کرده.

پزشک مخصوص درون خودباخته‌اش را پنهان کرده و سیمای استواری به خود گرفته و سعی دارد امید را به روان فرعون بازگرداند.

«آری سرورم! سالیان سال خواهید ماند و مصریان را فرمانروایی خواهید کرد.»

فرعون دلشوره‌اش را به کلمه می‌آورد: «اهریمنان! اهریمنان» و باز گفته است:

«کاها! آن‌ها مرا در بر گرفته‌اند. چیزی توی سرم می‌خارد!»

پزشک مخصوص وقتی کنار تخت سلطنتی می‌نشیند و دستان فرعون را می‌گیرد، ناگهان قطره‌هایی از آب زلال در چشم‌هایش جمع می‌شود.

«اهریمنی نیست سرورم! کاها همه خرافاتند!»

فرعون یک‌باره به عصایش تکیه می‌دهد و می‌نشیند...

فکر می‌کنم قبل‌تر این صحنه را دیده‌ام. همین صحنه را که کتاب سبزرنگی را می‌بندم و مشغول نوشتن می‌شوم. این حس، یک حس تکراری است. نمی‌دانم کی این حس را تجربه کرده‌ام و چه زمانی در این موقعیت بوده‌ام!

در مقاله‌ای خوانده بودم فرانسوی‌ها این حس را «دژاوو» نامگذاری کرده‌اند. حس حیرتی که لحظاتی آدمی را فرامی‌گیرد. و آن هم به‌خاطر تجربه‌کردن موقعیتی است که آدم حس می‌کند قبلاً تجربه کرده اما به خاطر نمی‌آورد. البته در همان مقاله توضیحات کاملی داده شده بود و ارتباط این حس به زندگی پیشین آدمیان در جهانی غیر از این جهان رد شده بود. نمی‌دانم چرا توضیحاتی که در این مقاله بود علی‌رغم این‌که به‌نظر می‌رسید به لحاظ علم پزشکی منطقی و قابل‌قبول باشند برای من کمی تردیدپذیر بودند.

نمی‌دانم شاید این چیزها زاییده خرافات باشند...

و شاید همه‌ی آن شادی‌ها برای «پاپ بودن ِ» پاپ نبود؛ برای انسان‌بودنش هم بود. همین که زنده بود برای بشریت معجزه‌ی بزرگی به شمار می‌آمد.

جلوی بیمارستان نیوژرلاند هزاران نفر منتظر به هوش آمدن پاپ بودند. خیابان مشرف به بیمارستان پر از زنان و مردانی بود که ساعت‌ها نشسته و ایستاده در انتظار خبر خوشحال‌کننده‌ای بودند.

مانیتور بزرگی در ضلع غربی بیمارستان تصاویر کوتاهی از پزشکان و جراحان را نشان می‌داد که داشتند برای بزرگ‌ترین جراحی عمرشان لباس سبزرنگ مخصوصی به تن می‌کردند و پرستاران با عجله‌ای گنگ به آنان کمک می‌کردند انگار که در ذهن‌هایشان دلهره‌ی غرور آمیزی باشد. بعد تصاویر قطع می‌شد و پیام‌هایی از سوی روابط عمومی بیمارستان به مردم داده می‌شد و آن‌ها را به آرامش دعوت می‌کرد.

وقتی پزشکان خبر هوشیاری پاپ را دادند مردمی که سر از پا نمی‌شناختند به سمت ورودی‌های بیمارستان هجوم بردند و نیروهای امنیتی به و سیله‌ی سپرهای الکتریکی و پهن خود با تشکیل دیواره‌ای از سپرها از هجوم مردم جلوگیری کردند.

فرانسیس کریک جراح اصلی پیوند، ساعاتی بعد، آمده بود روی صفحه مانیتور. مردم سعی می‌کردند نام این جراح را برای همیشه به ذهن بسپارند. نام او لحظه‌ای بعد از زیرنویس تصویر کنار رفت و او که با آرامش خاصی منتظر دستور کارگردان بود دستش را از روی پاپیون سرخ رنگش برداشت و شروع کرد به حرف زدن: عصر بخیر انسان‌های امروز! شما اولین شاهدان جاودانگی هستید به شما تبریک می‌گویم. امروز برای اولین بار در تاریخ بشریت مغز انسانی به انسان دیگری پیوند خورد. تیم من برای رسیدن به این موفقیت زحمت‌های زیادی را تحمل کرد به‌همه این نوابغ تبریک می‌گویم. امروز ما می‌دانیم انسان چیزی نیست جز مجموعه‌ای از اعصاب. انسان چیزی نیست جز مجموعه‌ای از رفتار عصب‌هایی که تصمیمات مغز را در دستور کار خود دارند و حرکت آن‌ها تنها توسط مغز_ این جسم حیرت‌انگیز کنترل می‌شود. مردم دنیا! پاپ شما همیشه زنده خواهد بود. همیشه...

مردم هورا کشیدند و همدیگر را بغل کردند و کلاه‌هایشان را به آسمان انداختند.

زنی میانسال که خود را در چادری سیاه رنگ پنهان کرده بود از گوشه‌ی جمعیت برخاست و از بنز سرمه‌ای‌رنگ بالا رفت.چادرش را که به دندان گرفته بود با دست گرفت و دست دیگرش را از لای چادر بیرون کشید و رو به آسمان دراز کرد.

«از خدا بترسید و در کار خدا مداخله نکنید! ‌ای مردم از عذاب الهی بهراسید...»

مردم با چشم‌هایی دریده به زن خیره شدند و گروهی بی‌اعتنا هم‌چنان هم‌دیگر را بغل می‌کردند و می‌رقصیدند.

زن هم‌چنان حرف می‌زد تا این‌که سه پلیس که یکی‌شان زنی بود با مو‌های بور و ریخته بر شانه، آمدند و زن چادری را به ماشین پلیس هدایت کردند. زن تقلا می‌کرد اما یکی از پلیس‌ها مجبور شد باتومش را بکوبد توی ران زن و سوار اتومبیلش کند.

دوباره به عکس نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم آیا پاپ روح ندارد؟ اصلاً می‌شود مغز کسی را به دیگری پیوند زد؟ البته، اگر کسی می‌گفت بشر روزی قلبی می‌سازد که درون سینه و با قدرت باطری کار می‌کند همه می‌خندیدیم. اما آخر، قضیه فرق دارد. حرف، حرف زندگی است.

نمی‌دانم... دارم گیج می‌شوم... اصلاً به من چه....

عکس را که برداشتم همان صفحه از کتاب جلویم باز شده بود که جراحی فرعون داشت به جا‌های باریک می‌رسید. آن‌جا که پزشک مخصوص مشعلی را گذاشته بود جلوی صندلی و یکی‌یکی ابزارش را که تعدادی برنده و یکی-دو تا کوبه‌ای بودند داغ می‌کرد و به کار می‌بست.

فرعون روی صندلی نشسته بود. اما نمی‌دید که در اطرافش تعدادی از مقامات دربار و همسر زیبایش با چشم‌های مضطرب در انتظار پایان کارند.

پزشک مخصوص چند ضربه محکم به سر فرعون زد بود و داشت جمجمه‌اش را می‌شکافت همسر فرعون که داشت به موهای سیاه رنگ خود دست می‌کشید هق‌هق گریه‌اش بلند شد.

قاعدتاً نباید او و دیگران در آن محل حضور می‌داشتند، ولی نمی‌دانم چزا اتاق عمل به اندازه‌ی پارلمان شلوغ بوده.

جراحی مغز فرعون شش ساعت طول کشید و خادمان تشت زرینی را پیش آوردند و پزشک مخصوص دست شست و کار پایان یافت.

آن طور که در آیین جاودانگی آمده، فرعون تا چهارده ساعت چشم باز نکرده. بعد پلکی زده و به شکل‌های هندسی سقف خیره شده. اما لحظه‌ای بعد دوباره بی‌هوش روی تخت آرام گرفته است.

با آن شکافی که پزشک در جمجمه‌ی فرعون باز کرده بود و حاضران دیده بودند، هیچ‌کدام فکر نمی‌کردند دوباره او را زنده ببینند. اما پزشک مخصوص چون بارها چنین جراحی هایی را با موفقیت انجام داده بود،امیدوارانه در انتظار به هوش آمدن فرعون بالای سرش ایستاده بود و گاهی همان‌جا قدم می‌زد.

حوصله‌ام سر رفته. قلم و دفتر را گذاشته‌ام کنار.می خواهم بروم کمی قدم بزنم. دوباره عکس را می‌بینم که زل زده است به من. روح با آن چشم‌های ازحدقه‌درآمده انگار می‌خواهد چیزی را به من بفهماند. عکس را مچاله می‌کنم و بلند می‌شوم. فکر می‌کنم بهتر است کمی استراحت کنم و بعد برگردم برای نوشتن ادامه‌ی داستانم.

از کتابخانه بیرون می‌روم. اما حس می‌کنم روحم را آن‌جا جا گذاشته‌ام. شاید هم بهتر است بگویم ذهنم را.

انگار آن‌جا جا مانده‌ام و پشت میزم نشسته‌ام. مدام چای می‌نوشم و سیگار می‌کشم. انگار دوباره قلم برداشته‌ام و می‌نویسم: «پاپ اعظم نشسته است روی صندلی، توی بیمارستان نیوژرلاند، زل زده است به چیز نامفهومی کنار پنجره و معلوم نیست زنده است یا مرده!»

آیین زندگی را از روی میز برمی‌دارم که بگذارم توی قفسه‌ی کتاب‌ها. از دستم می‌افتد. فرعون داد می‌کشد از درد. انگار همه بالای سرش جمع شده‌اند و از خدایان برای او طلب آرامش می‌کنند.

شاید اگر فرانسیس کریک آنجا بود فرعون تا حالا هم زنده بود... چه جالب می‌شد!

رفته بودم توی محوطه. بیرون که بودم خواستم بگویم: «آب پرتقال در هوای خنک و مطبوع این‌جا روح آدم را تازه می‌کند» ولی نگفتم. فقط کمی که زیر درخت‌های بید لم دادم و حس کردم حالم جا آمده، تصمیم گرفتم تا از فضای داستانم فاصله نگرفته ام برگردم.

حالا دوباره برگشته‌ام توی کتابخانه. حس می‌کنم بدنم پر از دود و چای شده است.

با تعجب خودم را می‌بینم که پشت میز خوابم گرفته و جاسیگاری روی میز پر از ته‌سیگار است. می‌روم جلوتر، سمت میز.

داستانم را نگاه می‌کنم.

«پاپ اعظم نشسته است روی صندلی، توی بیمارستان نیوژرلاند، زل زده است به چیز نامفهومی کنار پنجره و معلوم نیست زنده است یا مرده!»

آیین جاودانگی روی میز نیست.

دست روی شانه‌ام می‌گذارم. می خندم و برمی‌گردم توی محوطه.

بهار 86

 

 

 

 



نظر خوانندگان: 3 نظر