گنجشکها بچههای هستندکچل/به سمت باد نفس میکشند/عصرمیپرند/
به چیزهای مشترک فکر میکنند
دوست داشتن/مرگ
انگورهای شرابشده/صدای باران/بیماری روانی دارد
لباسها/فنجانهای قهوه/سیگارکنت/بیحوصلگی
اتاق به اتاق میخوابند/خواب میبینند عقربههای ساعت پنچرشدن روی فراموشی توتفرنگیها
تابستان بهار است زمستان/باد از تغییر فصلها/برف میبارد/گلهای زنبق میکارند
تورات میخوانند/بلوز گوش میدهند/
پای چراغهای مطالعه فلسفه میبافند
برای پوست گندم
به آزادی میرسند روی سیمهای برق
تابوتهای خودشان را اندازهگیری میکنند/آفتاب را تزریق به رگها
بلند بلند میخندند/همیشه باید بلندبلند خندید بلندبلند گریه کرد/تندتند قرص اعصاب خورد/لخت شد
دستهایت را تفنگ کرد/برای رهاشدن ازهرچه حرف اضافه
ناگهان
لختههای خونت به سمت پایین سرازیر میشود
خودکشی یعنی گنجشک
و گنجشکها بچههای هستندکچل که به چیزهای مشترک فکر میکنند.
جمهوریت همیشه ازصبح شروع می شود وبه خیابان وصل.