مقدمه: پیش از خواندن داستان بد نیست بدانید من این را نوشتم به سفارش زندهیاد کاوه گلستان عکاس بهعنوان قسمتی از متنى براى یک فیلم که او به همین عنوان درست کرد. از من خواست چهار قطعه مونولوگ بنویسم با چهار صدای متفاوت همه دربارهی وقایع امروز ایران و آنچه در زیر میخوانید فقط یک قطعه از آن چهارتای فیلم اوست. سالها بعد بعضی از اینها را به دوستی سپردم که در سایت اینترنتی چاپ کند چاپ شدند، اما با غلطهای بسیار و آرایشهای نابجا. دیروز که پس از مدتها بالاخره تصمیم گرفتم کار اصلاح این قصه را انجام بدهم و دادم، ناگهان متوجه شدم روز دوم آوریل است یعنی روز چندمین سالگرد مرگ کاوه و فکر کردم چه حسِ مبارکی بوده ست، پس هم به گرامییاد او و هم به نیت چاپ نسخهی صحیحی از این متن مورد علاقهاش خوب است این را به چاپ دوباره بسپارم. خانهاش روشن
1386
*
بعد سیگار شدم
صداى پیچیدن ماشین توى کوچه
شنیدى؟
خب دیگه باید روپوشمم بپوشم راه بیفتم بقیه بمونه براى بعد شاید فردا شب اگه باز نصرت جون واسهم قرار نذاشته باشه
تو از او خوشت نمیآد او از تو هم در اما نصرت جون اگه نبود من هنوز آوارهى پیادهروها بودم
دلش مىخواد من روپوش رنگبهرنگ تنم کنم تنگ و کوتاه اما من میگم اگه قراره من چیزی سرم کنم تنم کنم روپوش و مانتو همهش باید سیاه باشه سیاهِ سیاه تا ذِلتش یا شایدم لذتش بیاد رو دیده بشه
اگه او نبود حالا باید اینقدر سگدو میزدم تا یه ماشین درست حسابى جلوى پام ترمز کنه مثل شبهاى اول بعد از اون تیپاى مامان که از خونه بیرونم انداخت
مرد اول پیر بود به خودم گفتم نباید بترسى نگاه انداختم به دور و بر پریدم بالا پرسیدم جا که دارى پدر جان؟ خندید رفت سمت شمال شهر
چه خونهاى همه چى درست گرم و نرم حسودیت نشه کارى نکرد نمىکنه نمیتونه که بکنه غیر از اینکه دست بکشه به هیکلم با چشمهاى بسته نفسنفس بزنه خسته بشه تا یه ساعت بعد آروم بگیره و باز همین
عوضش من را با نصرت جون آشنا کرد
صداى ترمز ماشین بود توى کوچه؟
بالاخره تاکسى تلفنی هم رسید
لطفاً اینجور نگام نکن مىدونى که تنها مرد زندگىم تویى حیف نمىتونى عقدم بکنى اما دندونپزشک امشبی
شنیدى؟ ماشین توى کوچه راه افتاد تاکسى نبود انگار نبود
بعد نصرت جون من را آورد اینجا این اتاقِ روی پشتبوم شد اتاق من تا دیگه دربهدر خیابونها نباشم که هی زرت و زرت دستگیر بشم و نصیحت بشنوم
داشتن مىبردنم پیش مامان با دستبند اما من کارى کردم که نبرن، رفتم توى نخِ یکی از مأمورا، اون که از بقیه پیرتر بود
طرف عاشقم شد با پوتین هیچوقت پوتینهاشو از پاش در نمىآورد
بعد یه ماشین دیگه و من زود گریه مىکردم
گفتم من دختر سرهنگم راست گفتم اما دروغ بود که بابام توى جنگ شهید شده
خلاصهش گفتن برو
باید برم
زیر چشمم چرا پُف کرده نکنه توى ذوقش بزنه خوشش نیاد
خوشش میآد
نصرت جون میگه یارو آدم حسابیه دندونپزشکه
واى یادم باشه بگم دندونهاى منم درست کنه
حالا فهمیدم چه کار کنم که مردها خوششون بیاد و بهم بگن چشمهات چقدر قشنگه تنت چقدر ظریفه اما بعد که شب گذشت و صبح شد دیگه هیچ فقط مىخوان زود بزنم به چاک و برم
دارم مىرم
چرا اینها را میگم؟
تو اگه مثل آدمیزاد زبون براى حرف زدن داشتى چه خوب بود اما چىها مىگفتى
شایدم هیچ نمىگفتى مثل حالا مثل وقتایی که با همیم
چه لذتى
چه بویى؟ از کجاس؟ نکنه همراهم بیاد بزنه توى ذوق اون خوشش نیاد خوشش میآد بوى تنم آخرین مد نگاه
به تو هم بپاشم
پاشیدم
خب دیگه بسه
پس این تاکسى سگمصب چى شد؟ چقدر احمقن چرا با آدم روراست نیستن میگن منتظر باش اما واسه هیچ
اگه بگن یه ساعت طول میکشه آدم تکلیفش مشخصه
آدم تکلیفش مشخصه وقتى با پیرمردا هس با پولشون با خودشون نه مثل بعضی جوانها که زل میزنن توى چشم آدم و یه چیزهایى شاعرانه مىبافن بدىش اینه که بعضیشون قشنگ میگن اونوقت تا میخواى سر بذارى رو شونهش گریه کنى به خودت میگى نه گور پدر همه چون مردِ من فقط تویى درسته هیچی نمىگى نگو نصرت جون از تو دل خوش نداره میگه بوى تو پیچیده توى ساختمان
این جور نیس. بوى تو همهش همینجاس زیر پوست من از این آخرین مُد
اگه بناس دندونپزشکه هم با بقیه فرق نداشته باشه پس به چه دردم مىخوره غیر اینکه دندونهامو درست کنه؟
تنها فرق مردهای دیگه با خانآغا اینه که پیرهنم را جر نمىدن کاشکى مىدادن وگرنه وقتى بابام به پایهى لخت مجسمه طنابپیچ بود همهشون ماشه را با هم کشیدن با خانآغا که سر و رو پوشیده بود
از حرفهاى من خسته شدى اینجور رو برگردوندى رفتى توى خودت؟
خوب شد این سرخى زیر گردنم را دیدم به موقع
جاى خنج احمق پریشبی
باید جیزى بهش بمالم محو بشه محوِ محو هیچ اثرى نشونهاى نباید با خودم ببرم به خونهى طرف امشبی باید تنها برمبرم که برنگردم
بازم بگم؟ خسته نشى
بخواى مىگم
اون روز لابهلاى مردم تنها بودم با ترس و لرز آفتاب هنوز سر نزده بود نور نورافکن پاشید روى بابا
اون روز مامان توى خونه مونده بود
من با موى پریشون پاى برهنه وول مى خوردم توى جمعیت که حلقه زده بود دور میدون مجسمهى سقطشده
سیاهى چشمهاى بابا دنبال من دودو میزدند میخواستم گریه کنم زار بزنم
اما بغض توى گلوم سفت مونده بود
خانآغا فریاد کشید آماده! بعد اومد کنار مردهاى دیگه زانو زد گفت آتیش
مردم همراه با صداى گلولهها چیزى گفتن کل زدن
بابا چپید توى خودش پیچید از دهنش خون شره کرد ولو شد نیفتاد
خانآغا دست کشید روى سرم انگشتاش روى پوست گردنم لرزید گفت حالا دیگه تو دختر من هستى نترس
بعد مامان شد زنِ خانآغا
مامان گفت از این به بعد خانآغا آقاى خونهی ماس دوستش داری
گاهى مامان مىرفت دکان قصابى توى تکهتکه کردن لاشهها به خانآغا کمک مىکرد هنوز میره
یه روزهایى هس که دلم براى مامان یه ذره مىشه مىرم دور دور دور مى ایستم خیره میشم به قصابى حالا مامانم واسه خودش شده یه قصاب درست حسابى
واه انتظار چقدر مزخرفه خفه شدم
هول دارم؟ هول ندارم نه این یه چیز دیگهاس مشخصه که دندونپزشکه هم مثل بقیهس
فرق فقط توى شغلشه مثل بقیه بوتیکدار مهندس راه نمایشگاه ماشین فرشفروش هنرمند کوفت و زهر مار همهى همه مثل قبلىها مثل بعدىها
خدا کنه خونهش گرم باشه یا لااقل اتاق خوابش گرم باشه اگه اتاق خواب داشته باشه
پس چى خیال کردى؟ بعضی شون اتاق خواب روبهراه ندارن آدم را مىاندازن روى کاناپه
اگه دکمههاى روپوشم را نبسته بودم بهت نشون مىدادم یکی از مُهرههای کمرم سرخ شده تیر مىکشه درد داره گاهی مثل اونشب که خانآغا روى استخوان سینهم فشار آورد اما من به مامان چیزی نگفتم
مامان گفت توى آستین خودم بزرگ شدى پستون گنده کردى که شوهر من را غُر بزنى؟
مامان من را کتک زد من هم به او فحش دادم بهش گفتم لکاته
جیغش رفت هوا رختهام را همه ریخت توى کوچه شونزده سالم بود
دست خانآغا گشت روى تنم اونشب مامان را برده بودند به بیمارستان بچهی سوم خانآغا را به دنیا بیاره بازم پسر
گفتم نکن خانآغا مىترسم گفت ترس نداره خوش اومدنیه خندید من جیغ کشیدم
پس خیال مىکنى از زن چى برمیآد جز جیغ کشیدن؟ چاک پیرهنم جِر خورد چه دردى مىسوختم استخون دستش یه تکه آهن بود روى تنم فشار مىداد فشار و درد رفت و اومد زیر نفسهاش بیهوش شدم بعد دیگه هیچ هیچ مثل هر شب مثل امشب دو-سه ساعت دیگه خونه یارو دندونپزشک
اگه یادم نره بگم دندونهام هم درست کنه
اونشب با خانآغا یه فرق دیگهم داشت ولی تو که معنى خون را نمىدونى مگه روزى سرت بریده بشه خدا نکنه واه اونوقت من تنها مىشم مثل حالا
وقتى دارم مىرم خونهی یه مرد تازه از همیشه تنهاترم
تنها نمىگم چون بالاخره تو هستى پس میگم از همیشه خالىتر خالى؟
چه چرندیاتى مىبافم امشب! تاکسى تلفنى چقدر آدم را حیرون مىکنه شاید مقنعهم را بپوشم
بختم باز شه تاکسی مىخوام اینم مقنعه! اه خفهخون بگیره
داشتى موهام را دید مىزدى اى کلک
نه اصلاً به مرد تازه فکر نمىکنم هر سال عدهاى بودن که خیال کردهم تازه هستن هرسالِ این چند ساله به مرد تازه فکر نمىکنم فقط پیش از رفتن خودم را خالىتر از همیشه مىکنم خالى براى پُرشدن بدون درد
دردت گرفت؟ بمیرم واسهت دیگه نمىگم هیچ نمىگم اصلاً از چیز دیگه حرف مىزنم اگه ناچار باشم حرف بچه چیز دیگه؟
فعلاً که ناچار نیستم
چقدر با عینک سیاه توى خیابون راحتترم چه روز چه شب
اه از پشت عینک چه ریختى هستى چه خندهداری همه جور رنگى هزار رنگ توى تاریکى
به جاى خالى باید مىگفتم تاریکى خب حالا مىگم
وقتى دارم میرم به خونه یه مرد تازه خودم را از همیشه تاریکتر مىکنم تا اگه طرف حتا کمسو نورى باشه ببینمش مشکى بور بلند کوتاه خلبان شوفر تاکسى
مامان گفت با همین ساطور دو شقهت مى کنم اگه به من نگى خانآغا بهت چى گفته هرجایى
گفتم قول داده عقدم بکنه
راستی اگه یه روزی یکی عقدم بکنه دلم براى تو تنگ مىشه یه ذره میشه
اونی که مىخوام هر کی که هست دندونپزشک یا پاسبون یا هرکى که صبح ازم نخواد زود بزنم به چاک، پوتینهاش را از پاش دربیاره لااقل پیرهنم را جِر نده از فکرش بیام بیرون حالا فکر رفتنم باشم باید برم برم با هیچ
سرخى ناخنهاى بلندم را دوست دارى؟ پس سیر نگاه بکن که دارم مىپوشونمشون
سرخ مثل خون خودم بعد فوارهی خون روى سینهى بابا زد بیرون سینهش مثل انار نرم
شکافت
این هم از دستهام که فرو رفتن توى تاریکى
حالا بیچاره شوفر تاکسى تا سوار بشم آیینهی روبهرو را جابهجا میکنه صاف رو به صورتم اما چى مىبینه؟ یه مشت تاریکى بعد دل مىبنده به وقتى دست مىبرم کرایهش را بدم که چى هس؟ چندتا اسکناس لاى تاریکى مثل حالا
وحشت نکن بالبال نزن آروم باش باش با هیچ
چراغ را خاموش کردم چیزى بهت نشون بدم با من بیا کارى نکن فقط زل بزن به تاریکى تکون نخور خیره بشو به من که تاریکم مثل خودت
حالا من پُک مى زنم به سیگار
چى مىبینى؟
یه نور بعد تو میآى بهطرف نور بهطرف من
وقتى میآى من دیگه تنها نیستم خالى نیستم تاریک نیستم هر دو روشنیم توى نور سیگار با همیم یه زن یه مرد اون که مىخوام بدون درد بدون دروغ بدون پوتین روى تنم مىسایى مىغُرى مىخندم نوک مىزنى به ساق پام رفت و اومد چه لذتى
بذار شوفر تاکسیه چندبار دیگه زنگ در را بزنه و منتظر باشه، دندونپزشکه با ساعتش ور بره منتظر باشه بذار، مردهایی که همه یکىَن امشب منتظر من باشن
منتظرِ این زن که دیگه تنها نیس. بشنون غشغش خندههاش هواس، خالى نیس تاریک نیس
1370