صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب
■  پیوندها

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها




حسین خدنگ

داستان / حلبچه زخمی روی سینه‌ی همه‌ی ماست!


این‌که من دارم اینها را می‌نویسم شاید به خاطر این است که صدای جیغ‌ها و گریه‌های خفه و شلیک گلوله و شیهه‌ی اسب‌ها را که از آن لحظه در سرم پیچید روی کاغذ و لابه‌لای سطرها بریزم و یا این‌که تو که حالا آرام پاهایت را روی هم انداخته‌ای و لمیده به روی این مبل لهستانی سیگار می‌کشی، وقت خواندن این داستان کنار ما روی میز شام نشسته باشی و یا در بازسازی دوباره‌ی آن لحظه در داستان از سوراخ کلید اتاق 102 من را دید بزنی که شاید این بار دست‌هایش را بگیرم بناگوشش را ببوسم و بین سینه‌های برجسته‌اش را بو بکشم؛ اصلاً خودت لابه‌لای این کلمات بنشینی و ببینی که در راهرو طبقه‌ی دوم روی مبل‌هایی با رویه‌ی ساتن قرمز نشسته‌ایم که دارد از کوه‌های کردستان می‌گوید و این‌که انعکاس شیهه‌ی اسب‌ها چطور چیزی را از ته دلت بالا می‌آورد در گلویت می‌شکند و مزه‌ی گسی در دهانت می‌پیچد و من که مثل تو تکیه داده‌ام به مبل پکی عمیق از سیگارم می‌گیرم و نمی‌فهمم این باد از کدام گوشه‌ی راهرو یا از لای کدام در به صورت‌مان می وزد و هی فکر می‌کنم چشم‌هایش مثلاً شبیه کدام دره‌ی سبز و سیاه هورامان است. خودش را در مبل فرو می‌برد و نفسش را با صدا بیرون می‌دهد. از ناگزیری نوشتن صحبت می‌کند و این‌که هی‌چکس نمی‌تواند از آن اتفاق چیزی بفهمد. تا من فکر کنم کدام اتفاق، بلند می‌شود و از پله ها بالا می‌رود. باد در لابه‌لای چین‌های دامنش می‌پیچد و انگار تمام دشت‌های آن‌جا را در راه‌پله هتل ریخته باشند بوی آویشن و داوودی و لاله‌های خودرو از انحنای ران‌ها و کمرگاهش بالا می‌روند و اریب بر سینه و شانه‌هاش می ریزند.

حالا دیگر ناراحت نمی‌شوم در نور خیره‌کننده‌ی لامپ‌های نئون و روشنایی لیز و سرد مهتابی‌ها شعله‌ی کوچک شمع را بافندکش روشن کند و پچ‌پچ میزهای اطراف و دیگر مهمانان هتل روی میزمان بریزد و من که هی با تکه‌گوشت درون بشقابم ور می‌روم سرم را بلند می‌کنم و خنده‌ی ماسیده‌ی روی لب‌های خون‌رنگش آرامم می‌کند. کشیدگی انگشت‌ها و خطوط مورب چانه و صورت خواستنی‌ترش می‌کند. از داستان جدیدم می‌پرسد, می‌گویم که رغبتی به چاپ ندارم و بی اجازه‌ام در فلان نشریه چاپ شده است که می گوید: داستان باید فقط بازسازی این جهان متغیر باشد و در داستان است که می‌فهمی در کجای هستی ایستاده‌ای و این مقوله‌ای کاملاً شخصی است. می‌گویم که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام خودم را بشناسم و همیشه تکه‌ای از وجودم را جایی در نوشته یا داستانی جا گذاشته‌ام و حالا مانده‌ام که با این جمع اضداد چه کنم که یک‌هو و بی‌هوا با انگشت‌های کشیده دستم را می‌فشارد، می خندد و با ردیف دندان‌های سفید لب پایینی را می‌گزد. می‌ترسم از این‌که سرخی لب‌هاش بترکد و پشنگه‌های خون روی میز و رومیزی سفید بریزد.

صندلی را عقب می‌‌کشم و بلند می‌شوم. می‌گویم: خسته‌ام و باید بخوابم. اصرار می‌کند فردا قبل از ترک هتل حتماً ببینمش و باید برایش کاری انجام بدهم. از حجم سرسام‌آور پچپچه‌ها و نور خیره‌کننده‌ی لامپ‌ها سرم گیج می‌رود. جهش سریع خون را در رگ‌هایم حس می‌کنم و این‌که انگار بخواهد در شقیقه‌هایم فوران کند، زیر پوستم می‌دود. خودم را روی تخت رها می‌کنم و دست‌هایم صلیب‌وار از هم باز می‌شوند. سعی می‌کنم حجم خفه و گلوگیر هوا را در سینه فرو دهم. بلند می‌شوم و پنجره را باز می‌کنم. صدای ماشین‌ها و بوی دود و قرمزی تکه‌تکه چراغ چهارراه توی اتاق می‌ریزد و انگار سطح سیاه و چرب آسفالت تا طبقه‌ی سوم بالا می‌آید و به صورتم می‌خورد. پنجره را می‌بندم. روی مبل می‌نشینم و زل می‌زنم به آیینه و دستی که پاکت سیگار را برمی‌دارد و کبریت می‌کشد. چشم‌هایم را می‌بندم و گرمای خون را روی شقیقه و پوستم حس می‌کنم، انگار که هرم نفس‌هایش به صورتم بخورد و بسوزاندم، مثل همین حالا که خم شده‌ای و می‌خواهی ببوسی‌ام و سعی می‌کنی جلو ترکیدن این حجم خفه در گلویم را بگیری و من سعی می‌کنم برای تو از آن اتفاق بگویم و بنویسم و تو انگار که اتفاق کبوتری باشد و بخواهد توی صورت و روی شانه‌هات بنشیند، با حرکت دست هوا را پس می‌زنی و حتی چشم‌های گشاد و مردمک‌های درشت با بهتی که توی صورتت نشسته هم نمی‌تواند قانعم کند که فهمیده‌ای و یا دربازسازی دوباره و روایت آن اتفاق از سوراخ کلید اتاق 102نگاه‌مان می‌کنی و من می‌خواهم آن اتفاق را لابه‌لای کلمات این داستان و... زنده کنم و نمی‌توانم که تلفن زنگ می‌زند و انگار از جایی دور می‌گوید که نمی‌تواند بخوابد. بلند می‌شوم، از راهرو می گذرم، از پله‌ها بالا می‌روم و روبه‌روی در اتاق می‌ایستم. در را باز می کند، بادی که نمی‌دانم از کجا می‌وزد در لابه‌لای موهایش می‌پیچد و پرت می‌شوم در تابلوی مینیاتوری و کنار تخت سلطان دستم را دراز می‌کنم تا ساقی با چشم‌های ریز مورب و پیراهنی از جنس لاله‌های خودرو جامم را پر کند. دعوت می‌کند بنشینم و از قوری چینی گلدار توی استکان لب پرزده‌ای چای می‌ریزد. کنارم می‌نشیند، بویی غریب از شکاف یقه‌ی پیراهنش بر می‌خیزد که گیجم می‌کند. صدای شلیک و شیهه و رود رود زنی که انگار پسر کوچک مرده‌ای را در آغوش گرفته باشد در سرم می‌پیچد و تو که حالا سرت را می‌چرخانی تا بفهمی این صدا از کدام گوشه‌ی اتاق می‌آید شاید از سوراخ کلید اتاق 102 نگاه‌مان می‌کنی و حتماً سرت گیج می‌رود که دستم را می‌فشارد و به چشم‌هایم زل می‌زند. حس می‌کنم چیزی در گلویش می‌شکند که می‌توانم از زیر پوست شفاف گردنش آن را دید بزنم که در چشم‌هایش حلقه می‌زند و روی گونه‌هایش می ریزد.

می گوید که دیگر نمی‌تواند تحمل کند و با نوشتن هم محو نمی‌شوند و من هم می‌ترسم از این‌که بعد از نوشتن، این‌ها دست از سر من نیز بر ندارند و تو نتوانی بفهمی که این شیهه و شلیک و رود رود و بوی غریب از کجا می‌آیند و آن اتفاق را حتی از سوراخ کلید دری که در این کلمات بسته شده است هم نتوانی ببینی.

می‌گوید که دیگر نمی‌تواند و من انتخاب شده‌ام که ببینم. چیزی شاید حرفی یا کلمه‌ای روی لب‌هایم می‌ماسد که روبه‌رویم می‌نشیند و یقه‌ی پیراهنش را باز می‌کند. سرم گیج می رود. انگار تمام درها و پنجره‌های جهان را در چهارراه‌های بزرگ باز کرده باشند یا نور تمام لامپ‌ها و پروژکتورها را توی چشم‌هایم ریخته باشند در سرم چیزی می‌کوبد و در گلویم می شکند. از پشت پرده‌ی لرزان اشک زخم عمیق روی سینه‌اش را می‌بینم که بالاتر از پوست شفاف و نک گل‌کرده پستان‌هایش انگار چشمی گشاده دلمه‌دلمه خون می‌جهد و در شکاف بین پستان‌ها محو می‌شود و تکه‌های سوختهی اندام‌ها و صورت‌ها و شقیقه‌های ترکیده در توده‌های خون غلت می‌خورند و محو می‌شوند دست‌های بریده و جنین‌های سوخته باصدای شلیک و شیهه و رود رود زنی که حالا هم معلوم نیست کدام گوشه‌ی اتاق نشسته و تو نمی‌بینی‌اش در سرم می‌پیچد و نمی‌دانم حلبچه و کردستان و خاک را در آوازهای کدام مرد خمــیده بر زین و برنو و تنبور می‌شنوم. حالا هم که دارم این‌‌ها را می‌نویسم و تو می‌بینی نمی‌دانم از کجای سینه‌ام دلمه‌دلمه خون بیرون می‌جهد و این صداها از کجای تنم شروع می‌شوند و تو هم که حالا مثل من بعد از آن اتفاق بلند شده‌ای و تلوتلوخوران به طرف در می‌روی شاید بعدها برای خودت بنویسی‌اش و سعی کنی خودت را ببینی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های حلبچه و نمی‌دانم کجای این جهان در اتاق کسی دیگر این‌ها را می‌نویسی و برایش می‌خوانی و هی فکر می‌کنی صدای رود رود این زن بر جنازه‌ی کودکش از چه زمانی در سرت پیچیده و کجا ممکن است خاموش بشود.

 



نظر خوانندگان: 5 نظر
 
 
  استفاده از مطالب جن و پری یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است