صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




سعید کمالی دهقان

گفتگو با مرتضی کربلایی‌لو


 

فکر می‌کردید «زنی با چکمه‌های ساق‌بلند سبز» جزء سه مجموعه برتر جایزه روزی روزگازی انتخاب بشود یا نه؟ جوایز ادبی چه قدر برایتان مهم‌اند؟

اولا اسم مجموعه‌ داستان من یک چکمه داره نه چکمه‌ها! و این اشتباه نمی‌‌دانم از کی شروع شد همین‌طور مثل ویروس منتشر شد در خبرگزاری‌ها و  به‌تبع در روزنامه‌ها. ثانیا اصلا فکر نمی‌کردم کتاب من جزء سه مجموعه برتر جایزه روزی روزگاری بشود. و درست هم همین است والا جایزه دیگر آن ویژگی غیرمنتظره بودنش را از دست می‌دهد مثل بعضی جایزه‌ها که هم داوران می‌دانند قرار است به کی جایزه بدهند هم خود نویسنده و روز مراسم به ریش همه می‌خندند. واقعش این است که من اصلا به خاطر بدبینی‌ای که به جایزه‌های سابق پیدا کردم ماجرای روزی روزگاری رو مرحله به مرحله دنبال نمی‌کردم و یکی از دوستانم بود که زنگ زد و گفت رفتم مرحله‌ی نیم‌نهایی. این حرف معنایش این نیست که چون رفتم نیم‌نهایی پس از این به بعد دیگه خوشبین شدم. نه. بدبینی من به خاطر توقع جایزه نیست. تنها چیزی که توی ذهنم بود این بود که یک مصاحبه در زمانه خواندم از جناب کاشیگر در مورد جایزه‌ها. از آن مصاحبه خوشم آمد و کنجکاو بودم ببینم معیارهای شفافی که دبیر روزی روزگاری ازشان حرف می‌زنده تا چه حد خودشان را در برگزیده‌های جایزه نشان خواهد داد. ولی خداییش فکر نمی‌کردم خودم هم توی این برگزیده‌ها باشم. مطلقاً فکر نمی‌کردم. شاید چون دیگر بدبین شده بودم. جوایز ادبی‌ای که این اواخر برگزار شدند باعث شدند اهمیتشان را از دست بدهند. من مشخصاً از همین برگزیده‌های پارسال حرف می‌زنم که خودم خوشبختانه کتابی نداشتم و می‌توانم راحت حرفم را بزنم. این جایزه‌ها در بعضی موارد خام و مایه‌ی ‌آبروریزی بود. بنابراین مجبورم نکنید با این ذهنیت بی‌اعتماد باز برای این که به شما هم برنخورد بگویم جایزه‌ها برایم مهم‌اند. نه رفیق! دیگه مهم نیستند مگه این که اعتمادسازی دوباره بشود.

فرض می‌کنیم شما موفق شدید تندیس بهترین مجموعه‌داستان جایزه‌ی روزی روزگاری را از آن خود کنید، احساستان چیست؟

چه احساسی می‌توانم داشته باشم جز این که مِن بعد با یک عده از دوستانم سرسنگین بشوم و ارتباطم را با یک عده قطع کنم و بقیه را محل نگذارم و ساعت‌ها توی تلفن با یکی مثل خودم بنشینم یک عده  را تحقیر کنم و این‌یکی‌ها را به مسخره بگیرم؟ این احساسات نه چندان قشنگ که جامعه‌ توهم‌زده‌ی ادبی ما امروزه دچارش هست مگه جایی برای خوشحال شدن باقی می‌گذارد؟ پس بهتر است اصلاً موفق نشوم که تندیس را به‌چنگ بیارم. سرم را بیندازم پایین و داستانم را بخوانم و بنویسم.

تمامی داستان‌های مجموعه‌تان ساختار مشابهی دارد؛ یا لااقل من این‌طور حس می‌کنم، مثلاً در تمام داستان‌ها عنصر جستجوگری وجود دارد که چیزی را کشف می‌کند و در نهایت هم در آخر هر داستان تحولی دیده می‌شود؛ این جریان چقدر آگاهانه بوده؟

کی گفته تمام داستان‌هام ساختار مشابهی دارند؟ شما یا معنای ساختار را نمی‌دانید یا سیخونک می‌زنید که صدای من را دربیارید. همچو چیزی نیست. همه‌شان جستجو نیست. ولی آن تحول به گمانم از عناصر داستان کوتاه هستش. همان لحظه‌ی بحران و الهام و این‌ حرف‌ها. البته یکی می‌تواند بگوید من تحول را جزو عناصر داستان کوتاه نمی‌دانم. من با همچو آدمی بحثی ندارم. و فکر می‌کنم هر کس هرجور که می‌تواند و بلد است حق دارد داستان بنویسد. ولی من تحول را در داستان کوتاه مهم می‌دانم و به آن کشفی که در این لحظه یا پس و پیش از آن لحظه اتفاق می‌افتد دلبسته‌ام. 

داستان‌هایتان بعضاً معماگونه‌اند، آیا برای خواننده‌های هوشمند می‌نویسید؟ اصولاً دوست دارید چه قشر از آدم‌ها خواننده‌ی کتابتان باشند؟ آدم‌های باهوش؟ آیا داستانتان را آدم‌های هوشمند فقط باید بخوانند؟

واضح حرف بزن ببینم چه می‌گویی! معماگونه یعنی چه دقیقاً؟ اگه تو نمی‌گیری ماجرا را، باید انگ بزنی به داستان و بگویی معماست؟ منظورم توی نوعی است. من نمی‌دانم توی این دنیا که می‌تواند از یک نویسنده باهوش‌تر باشد و در درجه‌ی بعدی که می‌تواند اندکی کم هوش‌تر از یک نویسنده باشد جز خواننده‌ی داستان کوتاه. تعارف که نداریم. داستان کوتاه عرصه‌ی هوشمندی است. اگر آدمی باهوش نیست سراغ داستان‌های کوتاه من نیاید. این را جدی می‌گویم و قصدم توهین نیست. آدم‌های باهوش هم داستان به فراخور خودشان می‌خواهند. چه عیبی دارد من برای آن‌‌ها بنویسم؟ بگذار بقیه بگویند کربلایی‌لو معما می‌بافد. اصلاً یکی از دلبستگی‌های من مضامین موجود در دین و عرفان است. شما آدم‌های کم‌بهره از نظر هوشی در عرفا سراغ دارید؟ در هر فرهنگی و هر زبانی مواجهه با متون عرفانی هوشمندی خاصی می‌خواهد. و تقصیر عرفا نیست که مخاطبانشان مثل آن‌ها باهوش نیستند. من نمی‌توانم مثل بعضی از این نویسنده‌های معاصرمان که از رشته‌های فنی مهندسی هم آمده‌اند توی نویسندگی بخواهم راجع به امور خطیری همچون دین و عرفان بنویسم و طوری لقمه را عوامانه آماده کنم که یک خانم خانه‌دار هم بخواهد در حین آشپزی داستان من را بخواند و کیف کند. من این‌کاره نیستم داداش. شما وردارید انجیل لوقا را بخوانید و ببینید عیسا چطور با مردم حرف می‌زند. چند نفر می‌فهمند عیسا دقیقا از چه حرف می‌زند؟ پس بیاییم بگوییم عیسا داشته معما می‌بافته؟

در چند تا از داستان‌هایتان عنوان داستان کلید اصلی معمای داستان است؛ نمونه بارز این قضیه داستان «گِل» جیمز جویس است؛ به این سبک ادبی علاقه‌ی خاصی دارید؟ یا صرفاً خودش پیش آمده؟

داستان «گِل» شاهکار است. و چه خوب که اشاره کردید به آن. همیشه دوست داشتم از عنوان داستان هم در خود روایت کمک بگیرم. دقیقاً شبیه کاری که جویس در آن داستان کرده و چه زیبا کرده. معمولاً عناوین داستان بار روایت را به دوش نمی‌کشند. یک ‌جورهایی برچسب‌اند و اگر اسم را نگویی به روایت داستان لطمه‌ای نمی‌زند. من نخواستم با عنوان این رفتار را داشته باشم. من اسم این را نمی‌توانم بگذارم سبک. به نظرم یک شگرد روایت است و تأکید هست بر هوشمندی روایت داستان. بنابراین شما اگر از این شگرد استفاده کنید اسم عمل‌تان «اسم‌گذاری بر» داستان نیست. یعنی یک عمل پیش یا پس از داستان نیست. بلکه دقیقاً جزو روند «نوشتن داستان» است و از خود داستان است.

آخرین داستان مجموعه‌تان (به یاد استاد ...) با دیگر داستان‌ها متفاوت است؛ عناصر زیادی دارد مثل جن و هیولا و ... فکر نمی‌کنید جای این داستان توی این مجموعه نیست؟ از اول این برنامه را داشتید که این داستان؛ داستان کوتاه بماند؟ یا قصد داشتید رمان بنویسد و در نیامده چرا که به نظر می‌رسد داستان ساختار بلندی می‌طلبد؟

باز هم که می‌گویی ساختار! چه کسی تعیین می‌کند جای یک داستان کجاست به‌غیر از نویسنده؟ مگر قرار است من هم مثل بقیه توی یک مجموعه، داستان‌های یک‌دست بیاورم؟ من اصلاً توی این چارچوب‌ها برو نیستم. من از اول قصد داشتم داستان را کوتاه بنویسم. ولی این را که این داستان قابل گسترش هست و می‌تواند به رمان تبدیل بشود قبول دارم. من خیلی چیزها را نگفتم توی این داستان. قصدم ارائه‌ی یک داستان گوتیک از عناصر موجود در کتاب‌های طب قدیم بود. خیلی به اینش فکر نمی‌کردم که آیا می‌توانم رمان بنویسم یا داستان بلند یا کوتاه.

چه شد که به نویسندگی علاقه‌مند شدید؟ تاثیرگذارترین کتاب‌های زندگی‌تان کدام‌ها هستند؟ هنوز هم نویسنده‌ی بزرگی در زندگی‌تان وجود دارد؟

آدم دیوانه‌ی آرمانخواهی مثل من اول می‌خواهد به جایی برسد که با نامیدن یک چیز،‌آن چیز را در عالم خارج محقق کند، مثل خدا که کار و بارش «کن فیکون» هستش. یعنی به چیزی که دلش می‌خواهد بگوید «بشو» و آن چیز بشود. ظاهراً توی بهشت همچو حالتی برقرار است و این‌جا توی این خراب‌شده نیست. خوب من که دستم از بهشت کوتاه است. پس چاره‌ای ندارم بچسبم به چیزی که لااقل در خیال این آفرینش را ممکن کند و این داستان است. پس ورود من به داستان ورودی سرشار از حسرت است، یک حسرت دردآلود عمیق. برای من بهترین و تأثیرگذارترین کتاب‌ها کتاب‌های مقدس ادیان مختلف است: قرآن و عهدین و... اما نویسنده‌ی بزرگ. چه بگویم واقعاً وقتی این سوال را می‌پرسی و من ناخودآگاه دستپاچه می‌شوم و دست‌هایم می‌لرزد و یاد فاکنر می‌افتم، یاد دیوانه‌ی نابغه‌ای مثل فاکنر. یاد خشم و هیاهو. یاد برخیز از موسا. فاکنر خیلی بزرگ است و من بارها خشم و هیاهویش را خوانده‌ام که بفهمم چرا فاکنر بزرگ است و به گمانم آخرش فهمیدم ولی مگر می‌شود این راز را به یک نویسنده‌ی دیگر گفت. هیچ‌وقت نمی‌گویم و پیش خودم نگهش می‌دارم. این راز را که فاکنر چه چیز را از زندگی و کتاب مقدس فهمیده و چطوری آن را توی داستان‌هایش اعمال می‌کند. به نظرم فاکنر بزرگ‌ترین نویسنده است.

با سانسور کتاب و ممیزی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مشکلی نداشتید؟

من تا حالا هرچه نوشتم چاپ شده. هیچ اصلاحیه‌ای کتاب‌هایم نخورده. حتا خیلی‌ها می‌گویند رمان خیالات من چطوری مجوز گرفته. تعجب می‌کنند که یک داستان که در آن رابطه‌ی نامشروع بین یک دانشجو و یک زن شوهردار گفته شده چطوری توانسته از وزارت ارشاد بگذرد و اصلاحیه هم نخورد. خودم هم فکر نمی‌کردم این اتفاق بیفتد ولی افتاد. البته مثل هر نویسنده‌ی ایرانی دچار خودسانسوری هستم. آرزویم این است و خیلی دوست دارم و روزشماری می‌کنم زمانی برسد که بشود یک داستان عاشقانه‌ی اروتیک بنویسم و در آن نشان بدهم که زن شرقی ایرانی از چه نظر می‌تواند زیبا و جذاب و دیوانه‌کننده باشه. نمی‌گذارند. چه کار کنم؟

به نظر شما تبعات ممیزی کتاب چیست؟

ببینید من دانش‌آموخته‌ی حوزه‌‌ی علمیه هستم. یعنی مدرک لیسانسم از حوزه است. همه هم می‌دانند. توی سنت حوزه چیزی به اسم ممیزی وجود ندارد آقاجان. هر که قبول ندارد من ده‌ها جلد کتاب می‌ریزم جلوش. من با فضای آن‌جا بار آمده‌ام و ممیزی را به هیچ وجه نمی‌توآنم قبول داشته باشم. چه فرقی بین روزنامه و کتاب در این مورد هست، من نمی‌فهمم. اتفاقاً وزیر ارشاد دیشب داشت با حیدری گفت‌وگو می‌کرد و باز صحبت رسید به ممیزی. برای من حرف‌های وزیر خیلی جالب بود. می‌گفت کتاب‌هایی در دوره‌ی قبلی چاپ شده که آدم شرم می‌کند بلند بلند توی جمع خانواده بخواند. من می‌خواهم از وزیر بخواهم برردارد قرآن را، آیه‌ی 31 سوره‌ی نبأ را بخواند و یک آدم عالِم به قرآن بهش بگوید که این آیه دارد می‌گوید در بهشت برای پرهیزکاران دخترانی همسن و سال با پستان‌های برآمده هست. حرف من سر همین «پستان‌های برآمده» است. دقت می‌کنید؟ سر همین پستان‌های برآمده. همین پستان‌های برآمده... (تکرارش می‌کنم که خجالت شما احیاناً بریزد!) می‌خواهم ببینم وزیر باز هم می‌خواهد بگوید اگر این را بلند بخوانم خجالت می‌کشم؟ وزیر وقتی قرآن می‌خواند از این آیه می‌پرد به آیه‌ی بعدی تا خجالت نکشد؟ آمدیم و دوران وزارت جناب صفار تمام شد و یکی دیگر آمد روی کار که توی خانواده‌ی این‌جوری بار نیامده که از بلندبلند خواندن صحنه‌های عشق‌بازی و توصیف بدن برهنه‌ی زن و لباس‌های زیر زن خجالت بکشد. آن‌وقت چه؟ عملکرد کدام وزیر درست است و این وسط، وقتی که از من هدر رفته تکلیفش چیست؟ واقعاً اگر ممیزی نبود دستِ کمِ کم من هر سال 4 تا رمان می‌نوشتم و 20 تا داستان کوتاه و مطمئن باشید به بازار جهانی کتاب راه پیدا می‌کردم! خدا می‌داند که نمی‌گذارند آدم در مقابل نویسنده‌های گردن‌کلفت غربی خودی نشان بدهد. ممیزی نمی‌گذارد منِ نویسنده، خلاقیتم را و سوادم را به مردم خودم و به غربی‌ها نشان بدهم. ممیزی نمی‌گذارد من خیال مردمم را بسازم. حتا همین ممیزی نمی‌گذارد من با تهاجم فرهنگی غرب مقابله کنم. ممیزی من را حقیر می‌کند.

امسال از این که نمایشگاه کتاب مصلی برگزار شده؛ چه احساسی دارید؟

من حرف‌هایم را زده‌ام و دیگر احساسی با من باقی نمانده...



نظر خوانندگان: 2 نظر