گفتوگو با نویسندگانی که طنز مینویسند همیشه یک جذابیت خاصی داشته است که باید تجربه کرد تا فهمید. مصاحبهای با آذردخت بهرامی را به بهانهی نامزد شدن مجموعهداستاناش، شبهای چهارشنبه، در مرحلهی نهایی جایزهی ادبی روزی، روزگاری انجام دادیم.
مجموعهداستان شما، شبهای چهارشنبه، علاوه بر موفقیتی که یکی از داستانهای آن در جایزهی ادبی بهرام صادقی پیدا کرد و تعدادی از داستانهایش به چند زبان هم ترجمه شد، مورد توجه منتقدان و دوستداران ادبیات هم قرار گرفت. در بیشتر محافل ادبی نسل جدید هم، شما چهرهی آشنایی هستید، ولی با این اوصاف، فقط جز این مجموعه داستان، هیچ خبری از کارهای دیگر شما نداریم؟ رمان یا مجموعهی دیگری ننوشتهاید؟ یا نوشتهاید و ماجرا چیز دیگری ست؟
حقیقتش یک مجموعهداستان دیگری آمادهی چاپ دارم که دست و پایش خیلی بلوریتر از این سوسک سیاه ! است. ولی بنا به دلایل عدیده و ندیده خیال ندارم آن را برای انتشار ارائه بدهم. امیدوارم در شرایط مساعدتری بتوانم چاپش کنم.
مجموعهداستان طنزی هم دارم که بسیار پُر و پیمان است و حروفچینی و صفحهبندی هم شده و آمادهی چاپ است. اما منتظرم ناشر از جانگذشتهای پیدا بشود که زمینهی کاریاش طنز باشد. غیر از فیلمنامهنویسی برای سریالهای تلویزیونی، حدود 20 نمایشنامه هم برای رادیو نوشتهام که همگی پخش شدهاند. کارهای نیمهکارهای هم دارم که اگر غم نان و نمایشنامه نوشتن برای رادیو بگذارد، هر چه زودتر تمامشان میکنم.
نوع خاصی از «طنز»، عنصر مشترکِ بیشتر داستانهای شماست که بهخصوص در زبان آنها نیز جلوه کرده است. این نگاه طنزآمیز هرچند تلخ چه نسبتی با شخصیت و روحیهی خودتان دارد؟
من از تاریخ 1/1/1 روحیهای شوخطبع داشتم و نوشتن طنز همیشه یکی از دغدغههای اصلی من بوده و هست – من دو بار در جشنوارههای طنز، رتبهی اول نثر کوتاه و رتبهی اول نمایشنامهنویسی را کسب کردهام. طنز همیشه به من کمک کرده مسائل پیرامونم را بهتر ببینم و به مشکلات بخندم. با طنز احساس قدرت میکنم و احساس میکنم زندهام.
جایزهی «روزی روزگاری» را که نخستین دورهاش در حال برگزاری ست، چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا فکر میکنید تندیس بخش مجموعهداستان را ببرید؟
بودن همهی این جایزهها فینفسه خوب است و برای نویسندگان ما در این دورهی بخصوص، لنگهکفش! که چه عرض کنم، کفش بلورین سیندرلا محسوب میشود. تا چند سال پیش که همهی دیدارهای اهل قلم منتهی میشد به مراسم سوگواری. ولی حالا، خدا را شکر، در میان هیاهوی قبل و بعدِ این جایزهها، در میان نامهها و اعتراضها و تهدیدها و تطمیعهای ناشی از برگزاری مراسم این جوایز، میتوانیم همدیگر را در سالنهای کوچک و تنگ و تاریک ببینیم و به جای تسلیت گفتن، به همدیگر تبریک بگوییم. و البته بعدش برای نتایج اعلام شدهی هیئت داوران اعتراض بنویسیم و اگر هم لازم شد، فحاشی کنیم! در تعجبم چرا نمیخواهیم باور کنیم نتایج هر مسابقه و جشنوارهای عقاید هیئت داوران و برگزارکنندگان آن جایزه است و حکم قطعی نیست. خیلی اوقات دیدهایم رمانها و مجموعهداستانهایی را که از لحاظ ادبی بسیار قوی و بیعیب و نقص بودهاند، اما در هیچ جایزهای کاندید و یا حتی دیده نشدهاند.
و اما جایزهی «روزی روزگاری»، تا به حال، مراحلاش را بسیار سنگین و رنگین و شیک طی کرده. تجربه ثابت کرده حضور آقای مدیا کاشیگر، تضمین کنندهی کیفیت بالای برگزاری مراسم ادبی است. گذاشتن جلسات نقد و بررسی کتابها در طول سال به نظرم بسیار خوب بود. اما ای کاش تبلیغات بیشتری برای این جلسات میشد تا علاقمندان بیشتری را دور هم جمع کند.
اما نتیجهی این جوایز هر چه باشد، خوب است. به نظر من نویسندگان باید کار خودشان را بکنند و داوران و منتقدان و برگزارکنندگان اینگونه جوایز هم کار خودشان را. نباید بگذاریم نتیجهی این جوایز روی کارمان تأثیر بگذارد. من سعی میکنم فکری در مورد نتیجهی داوری نکنم و دروغ است اگر بگویم برایم فرقی نمیکند این جایزه را بگیرم یا نه. امیدوارم جایزهی روزی روزگاری سالهای سال برقرار و پاینده باشد و سال به سال پربارتر شود.
نظرتان دربارهی رخوتی که در جامعهی ادبی از حیث نشر آثار ایجاد شده، چیست؟ افزون بر وضعیت دشوار ممیزی، بازداشت یعقوب یادعلی به دلیل داستانهایش، و حتی رویارویی و نهایتاً آشتی ناشران با ارشاد بر سر نمایشگاه کتاب و مسائلی از این دست، چه تأثیری بر سیر آفرینش ادبی در ایران دارند؟
به نظر من همهی این حوادث، در نهایت پوست نویسندگان و ناشران ما را کلفتتر میکند. جریان هنری، مانند آب روانی است که بالاخره از دل سنگ راه خودش را باز میکند. تاریخ جهان پُر است از وقایعی از این دست. امیدوارم در نهایت همهی ما تاب شنیدن حرفهای تازه و صداهای متفاوت را داشته باشیم.