گذری از جهانِ هفت اثرِ دوران مشروطیت
این جستار پیش از این در آرش شمارهی 96 چاپ شده است.
جنبشِ مشروطیت در خاطرهی جمعیی انسانِ ایرانی خاطرهای ماندگار است؛ گاه به مثابه کهننمونهی انقلاب، گاه به مثابه تبلورِ آرزویی شکستخورده، گاه به مثابه نمونهی بیدرمانیی تناقضهای فرهنگیی یک سرزمین. جنبش مشروطیت هم نشان تکرار است هم نشانِ انتظار؛ چرخشی که پایان نمیپذیرد؛ خلسه و سرگیجه شاید. جنبش مشروطیت، البته، افقِ طلوعِ پارهای از انواع ادبی هم هست: افقِ طلوع رمان، نمایشنامه، ترانه. میان آثار ادبی و آثار نظری - سیاسیی دوران مشروطیت اما، گاه چندان مرز روشنی نیست؛ میان آثاری که تخیل را ثبت کردهاند یا واقعیت را پرداختهاند. آثار ادبیی دوران مشروطیت از نوعهای ادبی سکوی خطابههای مکرر میسازند؛ سکوی جلوس همسرایان خراشیدهگلو. اینک میخواهیم، در جستوجوی آوای همسرایان خراشیدهگلو، هفت اثرِ دورانِ مشروطیت را بهسرعت بخوانیم: پنج اثر ادبی را در آینهی دو اثر نظری - سیاسی. پنج اثر ادبیی خود را از میانِ پنج نوع متفاوت برمیگزینیم: یک سفرنامه: سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، نوشتهی زینالعابدین مراغهای، یک خودزندهگینامه: حاجیبابا اصفهانی، نوشتهی جیمز موریه، یک رسالهی تعلیمی: کتاب احمد، نوشتهی عبدالرحیم طالبوف تبریزی، یک رمان: جهودکُشان، نوشتهی نویسندهای نامعلوم، به تصحیحِ هارون و هومن، یک داستانِ کوتاه - بلند: یوسف شاه، نوشتهی فتحعلی آخوندزاده. از میان آثار نظری - سیاسی دفتر تنظیمات، نوشتهی میرزا ملکمخان و سه مکتوب، نوشتهی میرزا آقاخان کرمانی را میخوانیم.
1
جلد اول سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او ماجرای سفر ابراهیم بیک است به ایران در دوران ناصرالدینشاه. ابراهیم بیک بازرگان جوانی است وطندوست، مسلمان؛ فرزند بازرگانی آذربایجانیالاصل که پنجاه سال پیش از این به مصر مهاجرت کرده است. پدر ابراهیم بیک چنان عاشق ایران بوده است که در تمامِ دوران اقامتاش در مصر حتا کلمهای به عربی سخن نگفته است. ابراهیم بیک در بیست سالهگی پدر خویش از دست داده است. پدر هنگام مرگ به او وصیت کرده است که جوانیی خویش به سیاحت بگذراند. ابراهیم بیک وصیتِ پدر اجابت میکند: به همراه میرزا یوسف، یارِ قدیمیی پدر، سفر به سوی ایران آغاز میکند.
حاجیبابا اصفهانی خودزندهگینامهی حاجیبابا اصفهانی است؛ دیپلمات برجستهی فتحعلیشاه. در مقدمهی حاجیبابا اصفهانی نامهای از پرگرین پرسیک، پزشک انگلیسی، میخوانیم به روحانیی عالیقدر دکتر فوند گروبن، کشیش محترم سفارت سوئد در بندر عثمانی که در سال 1823 میلادی نوشته شده است. پرگرین پرسیک از ملاقات خود با حاجیبابا در استانبول نوشته است. حاجیبابا در توغات بر بستر بیماری افتاده بوده است. پرگرین پرسیک به بالین او رفته و دارویی شفابخش تجویز کرده است. حاجیبابا از بستر بیماری برخاسته و خاطراتِ خود را در اختیارِ پرگرین پرسیک گذاشته است. حاجیبابا در اصفهان به دنیا آمده است. پدرش، کربلایی حسن، از معروفترین سلمانیهای اصفهان بوده است. حاجیبابا در جوانی به استخدام یک تاجر بغدادی درمیآید، در اولین سفر تجاریاش توسطِ ترکمنان دستگیر میشود. پس از چندی از چنگال ترکمنان میگریزد و زندهگیی پُرحادثهای را آغاز میکند: سقا میشود، توتونفروش میشود، به خدمتِ حکیمِ شاه درمیآید، درویش میشود، نسقچی میشود، با روحانیان بلندپایه رابطه پیدا میکند، تاجر میشود، لباس دیپلماتها به تن میکند.
کتاب احمد رسالهای است در سه جلد: پرسش و پاسخی میان نویسنده و پسرش، احمد؛ در خردسالی و بزرگسالی؛ در دوران ناصرالدینشاه و اوایل دوران مظفرالدینشاه. در کتاب احمد، احمد و پدرش از همهچیز سخن میگویند؛ علم، حکومت، مذهب، ادبیات.
جهودکُشان رمانی است از «عیاشیها» و «ستمگریهای» دوران محمدشاه. ماجرا از روز حرکتِ شاه به ییلاق دماوند آغاز میشود. اندکی بعد گفتوگوی دو تن از شخصیتهای اصلیی رمان را میخوانیم؛ گفتوگوی شاطر سلیم و ابراهیم را. شاطر سلیم عاشق دختری بوده است که امامجمعه او را بهاجبار عقد کرده است. آنگاه ماجرای عدهای سنگ به دست را میخوانیم که به کشتنِ یهودیان آمدهاند. سیدی بر روی سکویی رفته و دختری را نشان میدهد. دختر مذهب اسلام اختیار کرده و به عقد سید درآمده بوده است، اما اینک اسلام را انکار کرده و بار دیگر یهودیت را برگزیده است. سید تأکید میکند دختر باید سنگسار شود. یهودیان اما، ادعا میکنند که دختر نامزد دارد و سید او را به اجبار عقد کرده است. از این پس ماجرای زندهگیی این دختر و نامزدش، صادوق، زندهگیی میرزا آقاسی، صدراعظمِ محبوبِ شاه، توطئهی قتل بهمن میرزا، برادر شاه، رابطهی شاطر سلیم و معشوقاش، لیلا، را میخوانیم. پایان همهی ماجراها مرگِ جُفتِ جوان یهودی است.
یوسف شاه، که در دوران ناصرالدینشاه نوشته شده است، ماجرای به تخت نشستنِ یوسف، سراج سادهدل، است به جانشینیی شاهعباس. منجمباشیی دربار شاهعباس پیشبینی کرده است که خطری گِرد سر شاه میچرخد که به او تا پانزده روز بعد از نوروز آسیب خواهد رساند. شاه دستور قتل منجمباشی را میدهد. منجمباشی برای چارهجویی نزد استادش میرود. استاد چاره را در این میبیند که شاه به مدت پانزده روز از سلطنت کنارهگیری کند و به جای او مجرمی بر تخت سلطنت بنشیند. منجم یوسف سراج را برمیگزیند؛ آزادهای که از شاه انتقادهای بسیار کرده است. یوسف پانزده روز بر تخت سلطنت مینشیند.
2
پنج اثر ادبیی ما، همه، روایت اند؛ روایتِ یک سفر، روایت یک زندهگی، روایتِ گفتوگوی یک پدر و پسر، روایت زندهگیی یک عاشق و معشوقِ یهودی، روایتِ زندهگیی سراجی نیکدل. واژهی روایت را در اینجا به معنای مجموعه حوادثی به کار میبریم که از دو جهت میخواهد واقعیت بیرونی را منعکس کند: هم بر زمانِ خطی استوار است؛ هم به غایتی ختم میشود.1 روایت بازتاب درک تاریخی از هستی است؛ بیان درکی آرزومندانه - خوشبینانه. روایتی که غایت دلخواه ندارد، نیز، راه نیل به غایت آرزومندانه را باز میگذارد. در روایت زمان داور اصلی است؛ داوری که خطا نمیکند؛ گیریم که هنوز زمان داوری نرسیده باشد. روایت گاه واقعیت را در تصویرِ غایت دلخواه فرو میکاهد؛ گاه واقعیت دلخواه را بر مبنای شکل خویش پیشبینی میکند. روایت بیش از هرچیز باور به تاریخیگری را در دل دارد؛ گاه در حضورِ تحقق آرزو؛ گاه در غیابِ تحققِ آرزو. روایت هم واقعیت را خیالی میکند هم راه خیالِ تغییر واقعیت را باز میگذارد. غایتِ روایت، همیشه، غایت تاریخ نیست. تاریخ به سوی نظمی انسانی در حرکت است؛ به سوی تصویری عقلانی از هستی. روایت انعکاس تصویر ناگزیر تاریخ است از طریق تأکید بر حرکت خطیی زمان؛ تأکید بر وجودِ راهی که منحرف نمیشود. آثار ادبیی دوران مشروطیت اندیشهی باور به غایت تاریخ را روایت میکنند.2
سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او غیابِ غایتِ آرزومندانه را غایت دارد؛ حضور وزیرانِ خودپرست را؛ حضورِ شاعران یاوهگویی را که جانشینِ فردوسیی ایراندوست شدهاند: «این یکی برای وزیری موجب بلندی قدر و نیکنامی نمیشود که برای یک قصیدة شاعر تنبل و چاپلوس مهمل که ریشخندش کرده صد تومان یا بیشتر صله بدهد و او را به ریشخند کردن سایرین دلیر کند ... وعدة بیپای سلطان محمود غزنوی در پاداش زحمات فردوسی طوسی، که بهشت برین جایگاهش باد، شعرای زمان را بطمع خام انداخت اما این یکی را نمیدانند که امروز زمان آن گذشته که پادشاهان ایران بهندوستان بتازند و با قطار قطار شتران باربردار از زروسیم و جواهر آبدار غنیمت بازگردند. آن کشور امروز از غفلت ما بچنگ نهنگ اندر است. وانگهی فردوسی استحقاق آنهمه جایزه و بیش از آن را داشت زیرا که زبان مردة ملتی را احیا کرد و بتاریخ ملت نیز خدمتی بسزا نمود نه چون شعرای این زمان که کلامشان بالمره عاری از از نصایح و حکمت و مستوجب صد هزار نفرین و لعنت باشد.»3
حاجیبابا اصفهانی به همان شرایطی مینازد که ابراهیم بیک از آن در رنج است. حاجیبابا غیابِ غایت دلخواه را آرمانی میکند تا خواننده بداند که حاجیبابا خود از جمله کسانی است که برای نیل به غایت دلخواه باید از سر راه برداشته شوند: «کافی است بگویم به اصفهان سفر کردم با همه اسباب و تجهیزات سفر یک آدم متشخص و به زادشهرم وارد شدم با احساساتی که هیچکس جز یک ایرانیزاده و پروردهشده در ایران و در آرزوی جاهطلبی نمیتواند آن احساسات را درک کند. خود را در اوج آن چیزی دیدم که در چشم من کمال مقام انسانی بود. گویا بدبختی از من رخت بربسته بود و همه چیز از این خبر میداد که در دفتر زندگیام، فصلی نو گشوده میشود. حاجیبابا، پسر سلمانی اصفهانی به زادشهرش وارد شد با نام میرزاحاجی بابا، نماینده شاه. لازم است باز هم در این مورد چیزی بگویم؟»4
کتاب احمد با ترسیمِ غایتِ دلخواه تاریخ خاتمه مییابد؛ حکمی که باید انجام شود. کتاب احمد راهِ سعادت را ترسیم میکند؛ راهی را که با قانون سنگفرش شده است: «بعد از این هر ایرانی وطندوست و سلطانپرست دریابد که معنی قانون و نفوذ قانون به تهذیب اخلاق مردم چیست و چگونه است، و میداند که هر جا قانون نیست در آن ملک سعادت و برکات نیست ...»5
جهودکُشان تصویر مرگ را غایت دارد؛ ستمی را که راه تغییر آن بسته نیست. در جهودکُشان آرزوی غیابِ مرگ در حضورِ تلخ مرگ برجسته میشود. بازیی چرخ بازیگر هنوز پایان نیافته است: «صادوق، سرش را از پشت سنگر بیرون آورده، خواست که استر را به عقب بکشد، که ناگاه سید، تفنگ را از یکی از سربازان ربوده، و راست به طرف صادوق گرفته امانش نداد.
تفنگ صدا کرد و صادوق، نوداماد جوان، خونآلود در غلتید ...
قسمتی از لجار همراه سید خونخواره، به طرف پلههای بام شتافته؛ اگرچه درِ پُشت بام هم بسته بود، اما معلوم است که سد راه وحشیان نمیتوانست شد و در مقابل آنها دوامی نمیکرد ...
خلاصه استر برگشت سر نعش صادوق ایستاده، با سوز دل، زمزمهکنان گفت:
ای یار جانی، اینک من هم با تو میآیم ...
خنجر خونآلود را به سینة خود فروکرده و پهلوی صادوق به زمین افتاده و لازمة وفا را به جا آورد. چرخ بازیگر از این بازیچهها بسیار دارد.»6
یوسف شاه تحققِ غایت تاریخ را از انسان میخواهد. انسان میتواند پایان روایتهایی چون یوسف شاه را تغییر دهد؛ جهانِ عادلانهی خویش را بسازد. در یوسف شاه صدایی انسان را چنین پیش میراند: «درصورتی که افراد انسان فرداً فرداً اسباب تقدیرت خدائی بوده باشد، مسلما هیئت مجتمعة آن صاحب هر گونه اراده، و قابل انجام هر نوع امور معظمه خواهد بود.»7
در آثار ادبیی دورانِ مشروطیت تاریخ خونین چهرهای است که غایتِ دلخواه را آرزو میکند یا پند میدهد؛ مملو از شخصیتهایی که محدودهی دنائت را گسترده میکنند.
3
شخصیتهایی که در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، حاجیبابا اصفهانی، کتاب احمد، جهودکُشان، یوسف شاه تصویر میشوند، در کلیترین شکل به دو گروه پرهیزکار و گناهکار تقسیم میشوند.8 شخصیتهای گناهکار آثار ادبیی دورانِ مشروطیت در یکجا ریشه دارند؛ در شرایطِ اجتماعیی یک سرزمین. این شرایط اجتماعی اما، چنان کهن است که روان اجتماعی را به روان قومی تبدیل کرده است. به روایت آثار ادبیی دوران مشروطیت رابطهی شرایط اجتماعی و فرد رابطهای یکسویه است؛ چنان یکسویه که ظهور معدود شخصیتهایی پرهیزکار تنها یک حادثه است که انجمادی قومی را مختل میکند. شرایط اجتماعی - قومیی سرزمین ایران با قدرتی که مقاومت در مقابل آن غیرممکن است، شخصیتهای آثار ادبیی دوران مشروطیت را تبدیل به آمیختهای از شخصیت قراردادی و شخصیتِ نوعی میکند. مرز پررنگی شخصیت قراردادی و شخصیت نوعی را از یکدیگر جدا نمیکند. شخصیت قراردادی شخصیتی است که به دلیلِ حضور مکرر در آثار ادبیی گوناگون خود تبدیل به یک تیپ شده است. حضور مکرر روحانیون فریبکار، درباریان تهیمغز و رشوهگیران لافزن، شخصیتهای آثار ادبیی دوران مشروطیت را به شخصیتهای قراردادی نزدیک میکند. شخصیتهای آثار ادبیی دورانِ مشروطیت اما، بیش از هر چیز شخصیتهای نوعی اند؛ نمونههایی از یک گروه، قشر، طبقه، جنس9 که نه توان تغییر دارند، نه تناقضی حمل میکنند، نه حس پشیمانی میشناسند، نه از اضطرابی رنج میبرند. شخصیتهای قراردادی - نوعی از دو جهت ناقص اند؛ نه عمقِ روانِ خویش را عریان میکنند، نه عمقِ هستی را.
شخصیتهای قراردادی - نوعی عمقِ روانِ خویش را عریان نمیکنند؛ چه هیچیک از کنشها یا واکنشهای آنها از لایههای پنهان وجود برنمیآید. شخصیتهای گناهکارِ آثار ادبیی دوران مشروطیت یکسره بیمار اند؛ بدون آن که کسی راز بیماریی آنها را بپرسد؛ راز لجامگسیختهگیی غریزهها را. تک شخصیتهای پرهیزکارِ ادبیات مشروطه یک سره پرهیزکار اند، بدون آن که کسی راز پرهیزکاریی آنها را بداند؛ راز تصعید غریزهها را.
شخصیتهای قراردادی - نوعی عمقِ هستی را عریان نمیکنند؛ چه موقعیتهای تراژیک در هستیی آنها راه ندارد. آثار ادبیی دورانِ مشروطیت پُر از مرگ اند، بی آنکه هیچ مرگی از محدودیت نوع انسان برآید. مرگ در آثار ادبیی دورانِ مشروطیت یا نشانِ بیرحمیی ستمکاران است یا نشان بیقدریی دنیا یا نشانِ مجازاتِ دنیویی بدکاران. آثار ادبیی دوران مشروطیت پُر از رقابت اند؛ بی آنکه هیچ رقابتی از نیازهای گزیرناپذیرِ نوع انسان برآید.
شاهزاده و حاکمِ سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، مجتهدِ و حکیمِ حاجیبابا اصفهانی، امامجمعه، سید، میرزاآقاسی و محمدشاهِ جهودکُشان، میرزامحسن خان، وزیر، منجمباشی و شاه عباسِ یوسف شاه، همه، همسرشت و هممنش اند؛ درست همانگونه که شخص محترم سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، احمد و پدرشِ کتاب احمد، صادوق و استرِ جهودکُشان، یوسف سراج یوسف شاه، همه، به تصادف سر برآوردهاند.
در آثار ادبیی دوران مشروطیت شخصیتهایی قراردادی - نوعی در جهانی ساده که در آن تنها چیزهای محدودی تکرار میشوند، روزگار میگذرانند. شخصیتهای آثار ادبیی دورانِ مشروطیت چه میگویند؟
4
در جهان دوقطبیی آثار ادبیی دورانِ مشروطیت تقابل شاه مستبد و شاه آرمانی عنصری همیشهگی است. به روایتِ آثار ادبیی دوران مشروطیت نهاد شاهی، تنها نهادی است که صلاحیتِ رهبریی سرزمینِ ایران را دارد؛ شاه اما، باید استبداد را بگذارد و در قامتِ پدری خردمند، مهربان، پُرتوان ظاهر شود؛ در قامتِ پدری که پسران را یاری میکند تا نیات نیک پدر را به اجرا درآورند. تصویرِ شاهان حاکم در همهی آثار ادبیی دوران مشروطیت، البته، یکسان نیست؛ لزوم وجود نهاد شاهی، تقابل شاه مستبد و شاه آرمانی، حضور صاحبمنصبان ستمکار در اطرافِ شاه اما، همیشهگی است. در آثار ادبیی دوران مشروطیت، شاه پدری ایزدتبار است10 که استبدادش تقدسی کهن را خدشهدار میکند. شاه باید مقدس بماند؛ که بدون حضور او ملت یتیم است.
در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، شاه باید پدری مهربان باشد که نام بلندِ خویش را به پلیدیی سیاستِ روزانه نمیآلاید. ابراهیم بیک شاه را مروجِ عدالت میخواهد؛ مقدسی که باید مسئولیتِ حبس و قتل را به دیگران بسپرد: «باید در دست حکام نوخواه قانون، خواه کتابچه، خواه دستورالعمل، خواه تعلیمات - بگو چیزی مرتب و لایتغیر در روی کاغذ - باشد که با مردم از روی مواد مندرجة آن در کارهای متعلق بجنحه و جنایت و حقوق رفتار نماید تا کارها بتدریج اصلاحات شود و ناملایمات از میان برخیزد. کجیها و نادرستیها بمرور زمان استقامت گیرد و بجای اینکه بگوید مجرم را پادشاه کشت یا حاکم حبس نمود بگویند قانون حبسش کرد و قانون حکم بقتلش داد. دیگر نام بلند پادشاه بمردم کشی سمر نشود ... و در میان رعیت و شخص سلطان محبت و اتحادی حاصل میآید. پادشاه رعیت را اولاد عزیز و رعیت پادشاه را بمثابة پدر مهربان و گرامیتر از جان شیرین خودشان میدارند و جهان پر از قسط و عدل میشود ...»11
در حاجیبابا اصفهانی تصویر شاه مستبد همهجا پراکنده است؛ بیآنکه از تصویر شاه آرمانی نشانی باشد. شاه مستبد، تنها به تنِ خود میاندیشد، اطرافیان را دلقکهایی دستآموز میخواهد، هیچ نشانی از حکمت و عقل ندارد؛ شاهی بهتمامی بیمار که مرگ تقسیم میکند: «در این لحظه مرکز عالم و قطب جهان صدایشان را بالا بردند و گفتند: وقت آن است که قبل از ورود به این امور اندکی تأمل کنیم و موضوع را با شما در میان گذارم تا شما عقلهایتان را روی هم بگذارید و پیشنهادی را عرضه دارید که شایسته طرح آن در محضر شاه باشد و به همین جهت باید از کلیه حاضران بخواهم از این داروها مصرف کنند تا هر دوی ما بتوانیم از اثرات آن آگاه شویم.
در قبال این نطق باشکوه، وزیر اعظم و همه درباریان صلا در دادند: عمر شاه جاودان باد، ظل شاهی از سر ما کوتاه مباد، ما نه تنها آمادهایم که جسم خود، که جان خود را فدای اعلی حضرت کنیم، ما فدایی شما و عبد و عبید شما هستیم. خداوند شاه را سلامت دارد و بر همه دشمنان پیروز گرداند.»12
در کتاب احمد شاه آرمانی تصویر میشود. پدرِ احمد از شاه حاکم چهرهای جعلی ترسیم میکند تا هم ترس خویش از شاه مستبد را بپوشاند، هم افسانهی شاه نیک و اطرافیان پلید را مکرر کند، هم بر نیاز به وجود شاه آرمانی تأکید: «شخص اعلیحضرت اقدس همایون ما شهداله از همة عقلای عالم و وزرای ایران به فقر روحانی و جسمانی ملت متبوعة خود بیشتر دانا و بینا است، ولی بی معاون و تنها است. از یک طرف جهل ملت، و از یک طرف غرض شخصی متنفذین، و از یک طرف بی علمی و بی تجربتی و طلا دوستی و خواجهتاشانی بعضی از رجال دولت، و از یک طرف بی مبالاتی و بی ادبی و هرزگی بعضی فرنگی مآبان ما که مبلغی پول دولت را خرج نموده و در مکاتب فرنگستان از تحصیل السنة خارجی به خیال خودشان تربیت شدهاند ... و از یک طرف رقابت دو ملت بزرگ همجوار، که سیه جلدی ایرانی مزرعة مستعدی برای کاشتن تخم نفاق واصلة خیالات فاسدة ایشان است، دست به هم داده نمیگذارند که ذات ملکوتی صفات اقدس همایونی به وضع و اجرای قانون مملکت امر و اقدام ملوکانه فرماید تا در انظار خارجه ملت ایران جزء ملل نیم وحشی معدود نشود و ادارة دولت ادارة ظالمه یا حکومت بی قانون محسوب نگردد.»13
در جهودکُشان شاهی مستبد، ناتوان، دهانبین یکی از شخصیتهای اصلی است؛ شاهی شهوتران که غیابِ شاه آرمانی را به رخ میکشد. شاطر سلیم، یکی از شخصیتهای جهودکُشان رابطهی شاه و امامجمعه را چنین تصویر میکند: «خدا پدرت را بیامرزد، کسی طرف امام جمعه را وِل میکند، طرف تو را بگیرد؟ او یک کنیز قشنگ تقدیم به علی حضرت نمود، مرافعه تمام شد. چیزی نمانده بود که خودم را هم گرفته، حبس نمایند.»14
در یوسف شاه تقابلِ شاه مستبد و شاه آرمانی تصویر میشود. شاهعباس، شاه مستبد، مردی پاکدل را فریب میدهد تا خود از دام مرگی که خرافاتپناهان پیشبینی کردهاند بگریزد. یوسف سراج چنان میکند که در شأنِ نهادِ شاهی است: «به تمامی ولایت و حکام، اعلام نامه و حکم مؤکد بفرستند که بعد از این هرگز بدون تجویز شرع شریف، مسلمانی را بهمورد مؤاخذه نیاورند، محض هوای نفس کسی را جریمه نکنند. از حکم به قتل و گوش و دماغ کردن و چشم کندن، احتراز نمایند. و علاوه بر احکام اعلام، جاسوسان معتمد معین کردند بروند از احوالات ولایات و حوائج خلق خبردار شده، به عرض برسانند.»15
در جهانِ دوقطبیی آثارِ ادبیی دورانِ مشروطیت نهادِ شاهی مقدس است، شاه اما، تا به جایگاه خود بازگردد، باید اسلام را از دامِ مقدسنمایان رهایی بخشد.
5
در جهان دوقطبیی آثار ادبیی دوران مشروطیت، اسلامِ پلید و اسلام آرمانی در مقابل هم ایستادهاند. اسلامِ حاضر پلید است؛ مرگآفرین، فریبکار، آلوده؛ در قامتِ علمایی که شهوت خویش پشت دستورهای فقهی پنهان میکنند، ستم مستبدان را لباس شرعی میپوشانند، خرافات تبلیغ میکنند، با احکام خویش بنیانهای قدرتِ خویش محکم میکنند. در آثار ادبیی دوران مشروطیت اسلام آرمانی غایب است؛ اسلامی که نه در قامت منش افراد حضوری چشمگیر دارد، نه در صحنهی اجتماعی نقش بازی میکند؛ تنها قرار است باشد. مسلمانان حاضر در آثار ادبیی دورانِ مشروطیت حسرت اسلامِ غایب را مکرر میکنند؛ حسرتِ اسلامی که مروجِ تطهیر و بلندنظری است؛ پدری مهربان که فرزندان خویش را کنترل میکند، اما گوش و دماغ نمیبرد. اسلام باید شأنِ بلند خویش حفظ کند.
در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او ابراهیم بیک چون به خاک ایران میرسد، دلتنگی برای ایران را با ستایش اسلامِ غایب درهم میآمیزد تا رنج از جهالت علما را فریاد کند؛ تناقضی مکرر را: «بجز از ورزش محبت تو حق تو را ادا نتوانیم کرد. چه آن حق بسیار عالی و بزرگ است، این است که شارع مقدس اسلام علیه و آله افضلالصلواه و اکملالتحیات در میزان حقشناسی حب تو را همسنگ ایمان قرار داد ... در این ولایت اهالی مشغول ملابازی است. در هر دکان و خانه صحبت از فلان مجتهد و فلان شیخالاسلام و پیشنماز است، و بعضی هم بهصحبت گاومیشان جنگی سرگرمند. یکی میگفت سبب مغلوبی گاومیش آقا آن بود که هنگام کله زدن آفتاب بسوی او میتابید، و از این قبیل مهملات.»16
در حاجیبابا اصفهانی هیچ رَدی از تقدسِ اسلام غایب پیدا نیست؛ هرچه هست رذالتِ مسلمانان است؛ از مجتهدان تا پیروان؛ بارش تکفیر، دشنه، خون، ترس، مرگ: «مجتهد گفت: بله همة اینهایی که خود را درویش میخوانند خواه از فرقه نور علیشاهی یا ذهبیه یا نقشبندیه و یا از گروه ملعون اویسیه باشند همه کافرند و همه مستوجب مرگ و اینها کسانی هستند که تبلیغ میکنند که روزه در رمضان، وضو ساختن و نمازهای یومیه برای رستگاری ضرورتی ندارد و قلب میزان پاکی است نه رفتارها و رعایت مناسک.»17
در کتاب احمد از درندهخوییی مسلمانان نشانی نیست؛ تنها تصویری هست از اسلامِ غایب؛ کعبه، قرآن، پیامبر، عبادت، علمایی که اسلام میآموزانند؛ بنیان پاکی و آزادی. راوی در پاسخ احمد که سلسلهی پرسشهایش را پایانی نیست، چنین میگوید: « ... خدا در هیچ طرف نیست ... این طرف که من متوجه شدهام طرف شهر مکه و خانة کعبه است که قبلة مسلمانان است ... مکه شهری است در قسمت حجاز، مملکت عربستان. و کعبه خانهای است که در آن شهر اول حضرت آدم، بعد از آن ابراهیم خلیل علیهالسلام، بعد از آن چندین بار در روی بنای اولی خراب نموده مجددا ساختهاند، و برای ملت پاک اسلام معبد بزرگ قرار داده شده است ... پیغمبر ما محمد صلیالله علیه وآله در قرآن، که کتاب آسمانی است، همة این احکام را خبر داده و مقرر فرموده، علمای اسلام ما را یاد میدهند.»18
در جهودکُشان درندهخوییی مسلمانان مرز نمیشناسد. تصویرِ اسلامِ غایب هم اما، هست. در جهودکُشان مسلمانان حاضر همهی تقدس اسلامِ غایب را زخمی کردهاند. شاطر سلیم غمِ چهرهی اسلام میخورد. امامجمعه فتوای کشتار میدهد: «ای رفیق، کاش یک روز، ولو یک ساعت، خداوند مرا شاه میکرد، تا به این ... نشان میدادم که چه نطفهای است. خُدایا، شکرت. پرودگارا، چرا میگذاری این بیمروت و بیرَحمها، مسلمانان را این طور بفریبند و اسلام را پایمال نمایند ... امروز میخواهم مطلبی را از شما سئوال نمایم. همگی گوش بدهید. شماها پیرو امتِ محمد- ص- هستید و خوب میدانید که همیشه اسلام در همه جا غالب و فاتح بوده، و از تمام ملل خارجه و کفار، ملت به موجب حکم شرع مجازند که دین خود را استوار دارند، به شرطی که به ملت اسلام جزیت و خراج دهند؛ و بعضی شرایط را نیز تعهد نمایند.
و این 3 ملت را اهل الذمه مینامند، که عیسویها و گبرها و یهودیان باشند. اگرچه بعضی از علماء، گبرها را جزء ملل اهلالذمه نمیدانند، اما این 3 جماعت، در نگاه داشتن مذهب خودشان مختار و آزادند، ولی مشروط بر این که خلاف و حرکتی که ضد شریعت مطهره باشد، ننمایند:
1- هنگام عبور در کوچه، خودشان را کنار کشیده، راه مسلمین را باز نمایند.
2- خانههاشان از خانههای مسلمانان مرتفعتر نباشد.
3- نسبت به حضرت رسول- ص - و قرآن مجید بد نگویند.
4- با زن مسلمان جمع نشوند.
5- آشکارا شُرب خَمر ننمایند.
6- گوشت خوک نخورند.
هر آینه، اگر در حین ارتکاب یکی از این شرایط گرفتار شوند، واجبالقتل اند.»19
در یوسف شاه یوسف سراج تناقضِ مسلمانان حاضر و اسلام غایب را فاش میکند؛ لزومِ حضور اسلام را. اسلام باید مقدس بماند؛ علما باید هوای نفس خویش کنترل کنند. اسلام یاورِ حکومت است، تنها باید به سرچشمهی خویش بازگردد: «به تمامی ولایات و حکام، اعلام نامه و حکم مؤکد بفرستند که بعد از این هرگز بدون تجویز شرع شریف، مسلمانی را بهمورد مؤاخذه نیاورند، محض هوای نفس کسی را جریمه نکنند. از حکم به قتل و گوش و دماغ کردن و چشم کندن، احتراز نمایند. و علاوه بر احکام اعلام، جاسوسان معتمد معین کردند بروند از احوالات ولایات و حوائج خلق خبردار شده، به عرض برسانند.»20
در جهان دوقطبیی آثار ادبیی دوران مشروطیت اسلامِ مقدس غایب است، مسلمانان درندهخو بساط چیدهاند. مسلمانان درندهخو باید به خانه بروند؛ اسلامِ مقدس باید دستِ عقل بگیرد.
6
در جهان دوقطبیی آثار ادبیی دوران مشروطیت تقابل عقل و بیعقلی همیشهگی است؛ فریادِ عقلی که میخواهد افسون جهان بزداید، بر طبیعت تسلط پیدا کند، صنعت بیافریند، شریعت را از خرافات پاک کند. در آثارِ ادبیی دوران مشروطیت سروریی عقل جهانی سعادتمندانه میآفریند؛ جهانی که در آن اقتدارِ قانونی حاکم است؛ مسئولیتِ اخلاقی.21 در جهانی که آثار ادبیی دوران مشروطیت آرزو میکنند، شریعت، البته، از صحنه حذف نمیشود، اما تحرک دنیوی، پیشرفت اجتماعی و گریز از خرافات جز به نیروی عقل تحقق نمیپذیرد. تقابل عقل و بیعقلی تا حل نشود، راه انسانِ ایرانی بسته است. تنها اندیشهی متفکران غربی است که این تقابل را حل کرده است؛ جهانی بایسته آفریده است.
در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او آوای عقل باید به آوای شریعت بیامیزد تا دولت به سویی برود که اندیشمندان پُرحسننیت توصیه میکنند؛ به سوی رستگاری: «خلاصه، بقا و دوام هر دولتی بسته بحسن سیاست است. و آن نیز بر دو قسم است: عقلی، و شرعی. آنچه عقلیست عبارت از حکمت عملی است. آنرا سیاست ملوک گویند. سیاست شرعی عبارت از تبعیت باحکام الهیه و انقیاد باوامر شریعت نبویه است.»22
در حاجیبابا اصفهانی همهی ماجرای زندهگیی حاجیبابا تبلور بیعقلی است؛ تبلور جهالتی کشنده؛ بی آنکه هیچ ردپایی از عقل به چشم بخورد؛ که دربار و مردم، هر دو، طلسم زده اند: «... صفر میدانی با این بوزینهای که در اختیار داری چه گنجی را همراه خود ساختهای؟ منظور زنده این بوزینه نیست، بلکه مرده آن است. میتوانم با اجزای بدن این حیوانات طلسماتی درست کنم که به وزن خود آنها از حرمسرای شاهی طلا بیرون آورم. باید بدانی که از جگر همین بوزینه بخصوص بوزینهای که تو در اختیار داری میتوان در قلب هرکس راه یافت و پوست دماغ حیوان اگر به دور گردن هر کس بسته شده باشد، او را از مارزدگی و عقرب زدگی و هر سم دیگری نجات میبخشد و خاکستر این حیوان اگر در آتش ملایمی سوزانده شده باشد، اگر خورده شود، ذکاوت و زیرکی و قدرت تقلید حیوان را به خوانده منتقل میکند.»23
در کتاب احمد عقل باید بنیان قوانین دنیوی باشد؛ عقل سببسازِ تمدن است، هرچند که روح تنها با شریعت کمال مییابد: «قوانینی که راجع به روح است واضع آنها انبیای عظام هر عهد است که به طور وحی و الهام به نام شرع به امت خودشان تبلیغ نمودهاند. قوانینی که راجع به جسم است عبارت از تعیین حقوق و حدود است که عقلا و حکمای یک ملت در طبق اقتضای وقت و اطوار ملیه و هیئت جامعة خود به عنوان مدنی و سیاسی وضع میکنند.»24
در جهودکُشان رنج محمدشاه از خرافات است؛ رنج ملت از شاه ناعاقلی که سرنوشتِ خویش را به دستِ وزیری خرافاتدوست داده است؛ رنج از دامی که تباهیی برآمده از غیابِ عقل ساخته است: «چون محمدشاه، هشتمین سلطان ایران بود و بر حسب تعیین مدت نبایستی بیشتر از 13 سال سلطنت نماید؛ و این سال سیزدهم بود. لهذا پیوسته خاطری ریش و دلی در تشویش داشت. روزها، بلکه ساعات عمر خود را شماره میکرد و همواره در بحر تفکر غوطهور و خیالش قوت گرفته بود، که البته غیبگویی آن منجم در حق خودش هم صدق داشته، مانند سلاطین سابق تغییر پذیر نیست و عنقریب بدرود زندگی خواهد گفت.»25
در یوسف شاه یوسف سراج منجمباشی را از دربار اخراج میکند تا عقل را ستایش کند؛ خرافات را تقبیح: «یوسف شاه مرد عاقل و از کواکب هرگز ترس و واهمه نداشت، مگر این ترقی غیرمتعارف، وحشت و خوفی بر قلب او انداخته بود ... منصب منجم باشیگری را بالمره متروک گذارد، که این منصب بجز ضرر برای دولت و ملت منفعتی ندارد.»26
در آثارِ ادبیی دوران مشروطیت عقل چشماندازی درخشان را نقش میزند، ناعاقلان بر جهان حکم میرانند، مردم سپاهِ گوش به فرمان ناعاقلان اند.
7
در جهان آثار ادبیی دوران مشروطیت عقل هم باید شاه آرمانی بیافریند هم اسلام مقدس. تودهی مردم اما، خود مسلمانان درندهخویی هستند که در کنار مستبدان و علمای خونریز ایستادهاند. تودهی مردم فرسنگها از نخبهگانی که آرزوی رهاییی آنها را در سر میپرورانند فاصله دارند؛ آنقدر فاصله دارند که میتوانند سر یاران خویش را بر سینه بگذارند و در کنار نعش آنها بهشادی بچرخند. مردم تباهکار اند؛ نفاقپرور؛ کوتهفکرانی که به تحریکِ صاحبانِ قدرت دشنام میدهند، تکفیر میکنند، شکم میدرند، جوی خون جاری میکنند. رذالتِ خشونتآفرین ساکنان کوچهها و خانههای آثار ادبیی دوران مشروطیت مرز نمیشناسد. مردم در غیاب استبدادی که فرمان کشتار بدهد، جهان خود را نمیشناسند. در آثار ادبیی دوران مشروطیت تقابلِ مردم و نخبهگانِ ملتدوست حلناشدنی مینماید.
در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او تصویرِ مردمِ همهی شهرها سیاه است؛ مردمی جاهل و انتقامجو که از یاوهگویی بازی میسازند. مردم تبریز نیز چنین اند: «مردمان این شهر غالبا خودپسند و گرفتار درد تجملات. همه مستعد نفاق، و بیخبر از منافع اتفاق. همیشه فکرشان بکارشکنی یکدیگر مشغول و دلشان بدان خوش است که میان دو تن از ایشان اختلاف حساب یا خصومتی از جهات دیگر حاصل آید تا اینکه اینان نیز دو تیره شده هر فرقه بهواخواهی یکی از طرفین متخاصمین برخاسته اجلاسها کنند و رشوتها بدهند و بگیرند و در میان پلوها صرف شود تا بالاخره طرفین هر دو از پای درافتند. احدی از اینان در امثال این موارد بعنوان مصلحی سخن نمیگوید. همه از یکدیگر منتظر انتقام هستند که بمحض لغزیدن قدم یکی آندیگران پایمالش کنند.»27
در حاجیبابا اصفهانی مردم تنها منتظر اشارهای اند تا از اعتیادِ خویش به خونریزی صحنهای افسانهای بسازند. حاجیبابا، پس از مناظرهای که میان او و یک راهب مسیحی صورت میگیرد، مردم را چنین تحریک میکند: « ... ای مسلمانان! مسلمانان! به یاری ما بشتابید دین ما مورد هجوم واقع شده است - این کافر میکوشد که دین ما را تحریف کند. وامصیبتا، وااسلاما، کمک، انتقام.
این سخنان تأثیری فوری بر مردم گذارد و هزاران صدا از حنجرهها بر ضد او بیرون زد و عدهای فریاد زد. بگیریدش. و عده دیگری به خروش گفتند: بکشیدش. جمعیت از خشم چون امواج دریایی به پیش و پس میرفت.»28
در کتاب احمد میان واکنشهای مردم و خواستهای ملت تفاوت بسیار است؛ چنان که گویی ملت موجودی غایب است که هیچ سنخیتی با مردمِ حاضر ندارد. در گوشهای از کتاب احمد، احمد، که حالا جوانی برومند شده است، پدر خویش را چنین پند میدهد: «هرچه تاکنون گفته و نوشتهاید، اگر میخواندند و میشنیدند، برای بیداری هر خفته، و هشیاری هر مست و تأدیب هر بی ادب، و تعلیم هر جاهل و تعدیل هر ظالم بالغاً مابلغ کافی بود. میبینید که در دل جماد ایرانی چون بر سنگ خاره قطرة باران اثر نکرد و از اینها عوض قبول و اذعان، اسناد جنون و ضعف ایمان شنیدی.»29
در جهودکُشان مردم کسالتِ زندهگیی خویش با کشتار درمان میکنند؛ پیر و جوان؛ فقیر و غنی؛ به دنبالِ غنیمت؛ ابزار کشتار به دست: «تمام جمعیت، به صدای صلوات و جهودکُشان، جهودکُشان، رطب اللسان شدند، حتی اطفال خُردسال هم. مردم، دکاکین و بازار را بسته و از هر صنف دستهبندی و هر کس یک آلت حربی قتاله، از بیل و کلنگ، شمشیر، قداره، تفنگ برداشته و نیز در این ضمن، کسبه، طناب، انبان و غیره برای آوردن غارت فراوان برمیداشتند.»30
در یوسف شاه مردم چنان به خشونت معتاد اند؛ که حکومتی که درندهگی را وابگذارد، تحقیر میکنند. به چشمِ مردم حکومتی که مردم را ندرد، نه امنیت ایجاد میکند نه هیجان: «اهل قزوین که هرروز هر روز شقههای آدم را در دروازة قلعه آویزان ندیدند، و در میدان شاه آدم کشتن، دار کشیدن، چشم در آوردن، و گوش و دماغ کردن میرغضب را تماشا ننمودند، این کیفیت بر آنها خیلی غریب آمده، اول گفتند؛ پیداست که این پادشاه تازه بسیار رحیم دل و بردبار است. بعد به حلم و رحم او بحثها وارد کردند. و این حرکت را به سستی رأی و ضعف نفس او حمل نمودند ... مختصر کلام، در تحت امر این قسم پادشاه صاحب رحم زندگانی کردن در نهایت درجه ملالافزا مشاهده افتاد.»31
در آثار ادبیی دوران مشروطیت مردم سپاهیان ابلیس اند؛ بالاتر از مرزهای خیال.
8
در پنج اثری که ما از میانِ آثار ادبیی دوران مشروطیت برگزیدهایم، خیال به سه شکل رنگ میگیرد؛ در کسوتِ سه نوع اثر. این سه نوع اثر را چنین مینامیم: داستانخیال، دیدهخیال، علمخیال. داستانخیال روایتی است که بر داستان بودن خود تأکید میکند؛ بر خیالی بودن خود. جهودکُشان و یوسف شاه داستانخیال اند. دیدهخیال روایتی است که وانمود میکند خیال خود را دیده است. سیاحتنامة ابراهیم بیک و حاجیبابا اصفهانی دیدهخیال اند. علمخیال روایتی است که از زبان شخصیتهای خیالی احکام علمی صادر میکند. کتاب احمد علمخیال است. هر سه نوع آثار خیالیی ما یک صدا را فریاد میکنند: تقابل شاه آرمانی و شاه مستبد، تقابلِ اسلام و مسلمانان، تقابل عقل و بیعقلی، تقابلِ نخبهگان و مردم؛ عناصری که در آینهی ادبیات سیاسی - نظریی مشروطیت نیز انعکاسِ تمام دارند؛ از آن میان در دفتر تنظیمات، نوشتهی میرزا ملکمخان ناظمالدوله، سه مکتوب، نوشتهی میرزا آقاخان کرمانی.
9
میرزا ملکمخان ناظمالدوله دفتر تنظیمات32 را خطاب به مشیرالدوله، رئیس شورای وزیران دوران ناصرالدینشاه، نوشته است. میرزا ملکمخان نخست بر چند نکتهی مهم تأکید میکند: بر خلاف آنچه گروهی عنوان میکنند، سرزمین ایران نظمپذیر است؛ چه نه خدا طالب اغتشاش است نه در طول تاریخ اسباب ترقیی ایران اینقدر فراهم بوده است. ایران همهی عوامل پیشرفت را در اختیار دارد؛ از جمله شاهپرستیی ملت و دولتخواهیی علما. با این همه اگر کسی شرایط ایران را با شرایط فرنگ مقایسه کند، غرقِ شگفتی میشود. به روایت میرزا ملکمخان عیبهای سرزمین ایران از آفتاب آشکارتر است: گرسنگی نوکر، تعدی حکام، ذلت رعیت، هرج و مرج دستگاه دیوان، نقصان عیار، افتضاح و خطرات خارجه. راه درمان این عیبها عقلِ انسانی است. عقل انسانی حاصل جمع عقلهای همهی حکیمان روی زمین است. ایران تنها در زمینهی صنعتی از غرب عقب نیفتاده است؛ که در زمینهی عقل انسانی نیز فرسنگها فاصله هست. میرزا ملکمخان اصرار میکند که عقل انسانی، که باید خود را در دستگاه دیوانی متبلور کند، هیچ تناقضی با دین اسلام ندارد، تنها با دین کسانی در تناقض است که به جاه خویش میاندیشند. عقل و دین اسلام اما، باید با چیز دیگری نیز همنوا شوند: سلطنت مطلق منظم. میرزا ملکمخان سلطنت مطلق منظم را برای ایران توصیه میکند. سلطنت مطلق منظم سلطنتی است مانند سلطنتهای روسیه، اطریش و عثمانی. در این نوع سلطنتها شاه هم قوهی مقننه را در اختیار دارد هم قوهی مجریه را. با اینهمه این دو نوع اختیار را با یکدیگر نمیآمیزد. چه در صورت آمیزشِ این دو اختیار وزیران بر پادشاه مسلط میشوند. میرزا ملکمخان در پایانِ دفتر تنظیمات قوانین خود را ارائه میکند. بیستوچهار بند از این قوانین را ما در فقرههای گوناگون میخوانیم؛ از قانون اول: ترکیب حکومت دولت ایران تا قانون هفتادوچهارم: بر ترتیب بانک.
10
سه مکتوب33 نامهی شاهزاده کمالالدوله است به شاهزاده جلالالدوله. شاهزاده کمالالدوله نخست اظهار پشیمانی میکند از اینکه پس از سفر انگلستان، فرانسه و آمریکا به خاک ایران آمده است. آنگاه از شاهان آرمانیی دوران کهن یاد میکند؛ از کیومرث و گشتاسب، انوشیروان، خسروپرویز. میرزا آقاخان کرمانی معتقد است شاهان آرمانیی دوران کهن اقتدار داشتند، اما توان انحراف نداشتند، به رعیت تکبر نمیفروختند، عدل را با عظمت میآمیختند، حاکمان امروز ایران اما، جز چپاول نمیکنند، جز دروغ نمیگویند. میرزا آقاخان کرمانی معتقد است تباهیی سرزمین ایران از دوران حملهی اعراب آغاز میشود. میرزا آقاخان کرمانی از بیانِ هیچ واژهای برای تحقیر اعراب کوتاهی نمیکند، اما اصرار دارد که زشتیی اعراب را نباید به پای اسلام گذاشت؛ چه پیغمبر اسلام هرگز نمیخواسته است کار امت اسلام به اینجا برسد. میرزا آقاخان کرمانی آنگاه به مجتهدین دوران صفویه حمله میکند، از کشتار بابیان سخن میگوید، از درندهخوییی مردم داستانها حکایت میکند؛ از خنجرها و چهرههای خونین. مردم ایران یکدیگر را سر میبرند. ساکنان کشورهای متمدن اما، به دلیلِ حاکمیتِ عقل، انسان را دوست دارند. سه مکتوب با گفتوگوی سوسمارالدوله، حاکمِ کرمان، با کلانتر پایان میپذیرد. سوسمارالدوله به محل حکومت خود رسیده است. باید بداند چهگونه ملت را غارت کند، گردن ملت بزند، طناب به گردن ملت بیندازد، ملت را در دهانهی توپ بگذارد. کلانتر شرایط محل را برای او تصویر میکند.
11
در آثار ادبیی دوران مشروطیت تکسواران آرزوهای سادهدلانه و سپاه انبوه واقعیتِ تلخ به تکرار چهره به چهره میشوند: شاهِ آرمانی در برابر شاه مستبد، اسلامِ مقدس در برابرِ مسلمانانِ درندهخو، عاقلانِ علمپرور در برابر ناعاقلان خرافاتپناه، نخبهگان ملتخواه در برابر مردمِ دشنه بهدست. تصویر این تقابلها در آثار سیاسی- نظریی دورانِ مشروطیت نیز به تکرار ساز میشود؛ که آثار ادبیی دوران مشروطیت تنها ابزار خاکبرداریی راههای سخت عبور اند؛ عصای دست؛ تابلوی راهنما؛ عکسی از شُعاری که بر دیوارها تابیده است: چشمِ عقل دید خدایی دارد.
اردیبهشتماه 1385
پینوشتها:
1- بورنوف، رولان. اوئله، رئال. (1378)، جهان رمان، ترجمة نازیلا خلخالی، تهران، صص 41 - 38
2- لوکاچ، گئورک. (1373)، پژوهشی در رئالیسم اروپایی، ترجمة اکبر افسری، تهران، ص 83
3- مراغهای، زینالعابدین. (1362)، سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، با مقدمه و حواشی محمد امین، تهران، صص 242 - 241
4- موریه، جیمز. (1376)، حاجیبابا اصفهانی، مترجم: مهدی افشار، تهران، ص 616
5- طالبوف، عبدالرحیم. (2536)، کتاب احمد، تهران، ص 212
6- نویسندهای ناشناخته. (1383)، جهودکُشان، تصحیح: هارون و هومن، استکهلم، صص 344 و 342
7- آخوندزاده، میرزافتحعلی. (2536)، تمثیلات: شش نمایشنامه و یک داستان، ترجمة محمدجعفر قراجهداغی، تهران، ص 455
8- عبدالهیان، حمید. (1381)، شخصیت و شخصیتپردازی در داستان معاصر، تهران، ص 55
9- همانجا، ص 87
10- سودآور، ابوالعلاء. (1384)، فرة ایزدی: در آیین پادشاهی ایران باستان، تهران، صص 141 - 139
11- مراغهای (1362)، صص 210 - 209
12- موریه (1376)، ص 159
13- طالبوف (2536)، ص 125
14- نویسندهای ناشناخته (1383)، ص 48
15- آخوندزاده (2536)، صص 442 - 441
16- مراغهای (1362)، صص 175 و 59
17- موریه (1376)، ص 395
18- طالبوف (2536)، صص 19 - 18
19- نویسندهای ناشناخته (1383)، صص 141 - 140 و 43
20- آخوندزاده (2536)، صص 442 - 441
21- گیدنز، آنتونی. (1378)، تجدد و تشخص: جامعه و هویت شخصی در عصر جدید، ترجمة ناصر موفقیان، تهران، صص 118 - 105
22- مراغهای (1362)، ص 135
23- موریه (1376)، صص 94 - 93
24- طالبوف (2536)، ص 126
25- نویسندهای ناشناخته (1383)، ص 75
26- آخوندزاده (2536)، صص 441 و 437
27- مراغهای (1362)، صص 218 - 217
28- موریه (1376)، ص 489
29- طالبوف (2536)، ص 144
30- نویسندهای ناشناخته (1383)، ص 336
31- آخوندزاده (2536)، ص 447
32- اصیل، حجتاله. (1381)، رسالههای میرزا ملکمخان ناظمالدوله، تهران، صص 59 -23
33- کرمانی، میرزا آقاخان. (1370)، مکتوب شاهزاده کمالالدوله به شاهزاده جلالالدوله: سه مکتوب، به کوشش بهرام چوبینه، ناجا