صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




بهروز شیدا

مقاله / چشمِ عقل دیدِ خدایی دارد


گذری از جهانِ هفت اثرِ دوران مشروطیت

این جستار پیش از این در آرش شماره‌ی 96 چاپ شده است.

 

جنبشِ مشروطیت در خاطره­ی جمعی­ی انسانِ ایرانی خاطره­ای ماندگار است؛ گاه به مثابه کهن­نمونه­ی انقلاب، گاه به مثابه تبلورِ آرزویی شکست­خورده، گاه به مثابه نمونه­ی بی­درمانی­ی تناقض­های فرهنگی­ی یک سرزمین. جنبش مشروطیت هم نشان تکرار است هم نشانِ انتظار؛ چرخشی که پایان نمی­پذیرد؛ خلسه­ و سرگیجه شاید. جنبش مشروطیت، البته، افقِ طلوعِ پاره­ای از انواع ادبی هم هست: افقِ طلوع رمان، نمایش­نامه، ترانه. میان آثار ادبی و آثار نظری - سیاسی­­ی دوران مشروطیت اما، گاه چندان مرز روشنی نیست؛ میان آثاری که تخیل را ثبت کرده­اند یا واقعیت را پرداخته­اند. آثار ادبی­ی دوران مشروطیت از نوع­های ادبی سکوی خطابه­های مکرر می­سازند؛ سکوی جلوس هم­سرایان خراشیده­گلو. اینک می­خواهیم، در جست­وجوی آوای هم­سرایان خراشیده­گلو، هفت اثرِ دورانِ مشروطیت را به­سرعت بخوانیم: پنج اثر ادبی­ را در آینه­ی دو اثر نظری - سیاسی. پنج اثر ادبی­ی خود را از میانِ پنج نوع متفاوت برمی­گزینیم: یک سفرنامه: سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، نوشته­ی زین­العابدین مراغه­ای، یک خودزنده­گی­نامه: حاجی­بابا اصفهانی، نوشته­ی جیمز موریه، یک رساله­ی تعلیمی: کتاب احمد، نوشته­ی عبدالرحیم طالبوف تبریزی، یک رمان: جهودکُشان، نوشته­ی نویسنده­ای نامعلوم، به تصحیحِ هارون و هومن، یک داستانِ کوتاه - بلند: یوسف شاه، نوشته­ی فتحعلی آخوندزاده. از میان آثار نظری - سیاسی دفتر تنظیمات، نوشته­ی میرزا ملکم­خان و سه مکتوب، نوشته­ی میرزا آقاخان کرمانی را می­خوانیم.

 

 1

جلد اول سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او ماجرای سفر ابراهیم بیک است به ایران در دوران ناصرالدین­شاه. ابراهیم بیک بازرگان جوانی است وطن­دوست، مسلمان؛ فرزند بازرگانی­ آذربایجانی­الاصل که پنجاه سال پیش از این به مصر مهاجرت کرده است. پدر ابراهیم بیک چنان عاشق ایران بوده است که در تمامِ دوران اقامت­اش در مصر حتا کلمه­ای به عربی سخن نگفته است. ابراهیم بیک در بیست ساله­گی پدر خویش از دست داده است. پدر هنگام مرگ به او وصیت کرده است که جوانی­ی خویش به سیاحت بگذراند. ابراهیم بیک وصیتِ پدر اجابت می­کند: به هم­راه­ میرزا یوسف، یارِ قدیمی­ی پدر، سفر به سوی ایران آغاز می­کند.

 حاجی­بابا اصفهانی­ خودزنده­گی­نامه­ی حاجی­بابا اصفهانی است؛ دیپلمات برجسته­ی فتحعلی­شاه. در مقدمه­ی حاجی­بابا اصفهانی نامه­ای از پرگرین پرسیک، پزشک انگلیسی، می­خوانیم به روحانی­ی عالی­قدر دکتر فوند گروبن، کشیش محترم سفارت سوئد در بندر عثمانی که در سال 1823 میلادی نوشته شده است. پرگرین پرسیک از ملاقات خود با حاجی­بابا در استانبول نوشته است. حاجی­بابا در توغات بر بستر بیماری افتاده بوده است. پرگرین پرسیک به بالین او رفته و دارویی شفابخش تجویز کرده است. حاجی­بابا از بستر بیماری برخاسته و خاطراتِ خود را در اختیارِ پرگرین پرسیک گذاشته است. حاجی­بابا در اصفهان به دنیا آمده است. پدرش، کربلایی حسن، از معروف­ترین سلمانی­های اصفهان بوده است. حاجی­بابا در جوانی به استخدام یک تاجر بغدادی در­می­آید، در اولین سفر تجاری­اش توسطِ ترکمنان دست­گیر می­شود. پس از چندی از چنگال ترکمنان می­گریزد و زنده­گی­ی پُرحادثه­­ای را آغاز می­کند: سقا می­شود، توتون­فروش می­شود، به خدمتِ حکیمِ شاه درمی­آید، درویش می­شود، نسقچی می­شود، با روحانیان بلند­پایه رابطه پیدا می­کند، تاجر می­شود، لباس دیپلمات­ها به تن می­کند.

 کتاب احمد رساله­ای ­است در سه جلد: پرسش و پاسخی میان نویسنده و پسرش، احمد؛ در خردسالی و بزرگ­سالی؛ در دوران ناصرالدین­شاه و اوایل دوران مظفرالدین­شاه. در کتاب احمد، احمد و پدرش از همه­چیز سخن می­گویند؛ علم، حکومت، مذهب، ادبیات.

 جهودکُشان رمانی است از «عیاشی­ها» و «ستمگری­های» دوران محمد­شاه. ماجرا از روز حرکتِ شاه به ییلاق دماوند آغاز می­شود. اندکی بعد گفت­وگوی دو تن از شخصیت­های اصلی­ی رمان را می­خوانیم؛ گفت­وگوی شاطر سلیم و ابراهیم را. شاطر سلیم عاشق دختری بوده است که امام­جمعه او را به­اجبار عقد کرده است. آن­گاه ماجرای عده­ای سنگ به دست را می­خوانیم که به کشتنِ یهودیان آمده­اند. سیدی بر روی سکویی رفته و دختری را نشان می­دهد. دختر مذهب اسلام اختیار کرده و به عقد سید درآمده بوده است، اما اینک اسلام را انکار کرده و بار دیگر یهودیت را برگزیده است. سید تأکید می­کند دختر باید سنگ­سار شود. یهودیان اما، ادعا می­کنند که دختر نامزد دارد و سید او را به اجبار عقد کرده است. از این پس ماجرای زنده­گی­ی این دختر و نامزدش، صادوق، زنده­گی­ی میرزا آقاسی، صدراعظمِ محبوبِ شاه، توطئه­ی قتل بهمن میرزا، برادر شاه، رابطه­ی شاطر سلیم و معشوق­اش، لیلا، را می­خوانیم. پایان همه­ی ماجراها مرگِ جُفتِ جوان یهودی است.

 یوسف شاه، که در دوران ناصرالدین­شاه نوشته شده است، ماجرای به تخت نشستنِ یوسف، سراج ساده­دل، است به جانشینی­ی شاه­عباس. منجم­باشی­ی دربار شاه­عباس پیش­بینی کرده است که خطری گِرد سر شاه­­ می­چرخد که به او تا پانزده روز بعد از نوروز آسیب خواهد رساند. شاه دستور قتل منجم­باشی را می­دهد. منجم­باشی برای چاره­جویی نزد استادش می­رود. استاد چاره را در این می­بیند که شاه به مدت پانزده روز از سلطنت کناره­گیری کند و به جای او مجرمی بر تخت سلطنت بنشیند. منجم یوسف سراج را برمی­گزیند؛ آزاده­ای که از شاه انتقادهای بسیار کرده است. یوسف پانزده روز بر تخت سلطنت می­نشیند.

 

 2

پنج اثر ادبی­ی ما، همه، روایت اند؛ روایتِ یک سفر، روایت یک زنده­گی، روایتِ گفت­وگوی یک پدر و پسر، روایت زنده­گی­ی یک عاشق و معشوقِ یهودی، روایتِ زنده­گی­ی سراجی نیک­دل. واژه­ی روایت را در این­جا به معنای مجموعه حوادثی به کار می­بریم که از دو جهت می­خواهد واقعیت بیرونی را منعکس کند: هم بر زمانِ خطی استوار است؛ هم به غایتی ختم می­شود.1 روایت بازتاب درک تاریخی از هستی است؛ بیان درکی آرزومندانه - خوش­بینانه. روایتی که غایت دل­خواه ندارد، نیز، راه نیل به غایت آرزومندانه را باز می­گذارد. در روایت زمان داور اصلی است؛ داوری که خطا نمی­کند؛ گیریم که هنوز زمان داوری نرسیده باشد. روایت گاه واقعیت را در تصویرِ غایت دل­خواه فرو می­کاهد؛ گاه واقعیت دل­خواه را بر مبنای شکل خویش پیش­بینی می­کند. روایت بیش از هرچیز باور به تاریخیگری را در دل دارد؛ گاه در حضورِ تحقق آرزو؛ گاه در غیابِ تحققِ آرزو. روایت هم واقعیت را خیالی می­کند هم راه خیالِ تغییر واقعیت را باز می­گذارد. غایتِ روایت، همیشه، غایت تاریخ نیست. تاریخ به سوی نظمی انسانی در حرکت است؛ به سوی تصویری عقلانی از هستی. روایت انعکاس تصویر ناگزیر تاریخ است از طریق تأکید بر حرکت خطی­ی زمان؛ تأکید بر وجودِ راهی که منحرف نمی­شود. آثار ادبی­ی دوران مشروطیت اندیشه­ی باور به غایت تاریخ را روایت می­کنند.2

 سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او غیابِ غایتِ آرزومندانه را غایت دارد؛ حضور وزیرانِ خودپرست را؛ حضورِ شاعران یاوه­گویی را که جانشینِ فردوسی­ی ایران­دوست شده­­اند: «این یکی برای وزیری موجب بلندی قدر و نیک­نامی نمیشود که برای یک قصیدة شاعر تنبل و چاپلوس مهمل که ریشخندش کرده صد تومان یا بیشتر صله بدهد و او را به ریشخند کردن سایرین دلیر کند ... وعدة بی­پای سلطان محمود غزنوی در پاداش زحمات فردوسی طوسی، که بهشت برین جایگاهش باد، شعرای زمان را بطمع خام انداخت اما این یکی را نمیدانند که امروز زمان آن گذشته که پادشاهان ایران بهندوستان بتازند و با قطار قطار شتران باربردار از زروسیم و جواهر آبدار غنیمت بازگردند. آن کشور امروز از غفلت ما بچنگ نهنگ اندر است. وانگهی فردوسی استحقاق آنهمه جایزه و بیش از آن را داشت زیرا که زبان مردة ملتی را احیا کرد و بتاریخ ملت نیز خدمتی بسزا نمود نه چون شعرای این زمان که کلامشان بالمره عاری از از نصایح و حکمت و مستوجب صد هزار نفرین و لعنت باشد3

 حاجی­بابا اصفهانی به همان شرایطی می­نازد که ابراهیم بیک از آن در رنج است. حاجی­بابا غیابِ غایت دل­خواه را آرمانی می­کند تا خواننده بداند که حاجی­بابا خود از جمله کسانی است که برای نیل به غایت دل­خواه باید از سر راه برداشته شوند: «کافی است بگویم به اصفهان سفر کردم با همه اسباب و تجهیزات سفر یک آدم متشخص و به زادشهرم وارد شدم با احساساتی که هیچ­کس جز یک ایرانی­زاده و پرورده­شده در ایران و در آرزوی جاه­طلبی نمی­تواند آن احساسات را درک کند. خود را در اوج آن چیزی دیدم که در چشم من کمال مقام انسانی بود. گویا بدبختی از من رخت بربسته بود و همه چیز از این خبر می­داد که در دفتر زندگی­ام، فصلی نو گشوده می­شود. حاجی­بابا، پسر سلمانی اصفهانی به زادشهرش وارد شد با نام میرزاحاجی بابا، نماینده شاه. لازم است باز هم در این مورد چیزی بگویم؟»4

 کتاب احمد با ترسیمِ غایتِ دل­خواه تاریخ خاتمه می­یابد؛ حکمی که باید انجام شود. کتاب احمد راهِ سعادت را ترسیم می­کند؛ راهی را که با قانون سنگ­فرش شده است: «بعد از این هر ایرانی وطندوست و سلطانپرست دریابد که معنی قانون و نفوذ قانون به تهذیب اخلاق مردم چیست و چگونه است، و می­داند که هر جا قانون نیست در آن ملک سعادت و برکات نیست ...»5

 جهودکُشان تصویر مرگ را غایت دارد؛ ستمی را که راه تغییر آن بسته نیست. در جهودکُشان آرزوی غیابِ مرگ در حضورِ تلخ مرگ برجسته می­شود. بازی­ی چرخ بازیگر هنوز پایان نیافته است: «صادوق، سرش را از پشت سنگر بیرون آورده، خواست که استر را به عقب بکشد، که ناگاه سید، تفنگ را از یکی از سربازان ربوده، و راست به طرف صادوق گرفته امانش نداد.

 تفنگ صدا کرد و صادوق، نوداماد جوان، خون­آلود در غلتید ...

 قسمتی از لجار همراه سید خونخواره، به طرف پله­های بام شتافته؛ اگرچه درِ پُشت بام هم بسته بود، اما معلوم است که سد راه وحشیان نمی­توانست شد و در مقابل آنها دوامی نمی­کرد ...

 خلاصه استر برگشت سر نعش صادوق ایستاده، با سوز دل، زمزمه­کنان گفت:

 ای یار جانی، اینک من هم با تو می­آیم ...

 خنجر خون­آلود را به سینة خود فروکرده و پهلوی صادوق به زمین افتاده و لازمة وفا را به جا آورد. چرخ بازیگر از این بازیچه­ها بسیار دارد6

 یوسف شاه تحققِ غایت تاریخ را از انسان می­خواهد. انسان می­تواند پایان روایت­هایی چون یوسف شاه را تغییر دهد؛ جهانِ عادلانه­ی خویش را بسازد. در یوسف شاه صدایی انسان را چنین پیش می­راند: «درصورتی که افراد انسان فرداً فرداً اسباب تقدیرت خدائی بوده باشد، مسلما هیئت مجتمعة آن صاحب هر گونه اراده، و قابل انجام هر نوع امور معظمه خواهد بود7

 در آثار ادبی­ی دورانِ مشروطیت تاریخ خونین چهره­ای است که غایتِ دل­خواه را آرزو می­کند یا پند می­دهد؛ مملو از شخصیت­هایی که محدوده­ی دنائت را گسترده می­کنند.

 

3

شخصیت­­هایی که در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، حاجی­بابا اصفهانی، کتاب احمد، جهودکُشان، یوسف شاه تصویر می­شوند، در کلی­ترین شکل به دو گروه پرهیزکار و گناه­کار تقسیم می­شوند.8 شخصیت­های گناه­کار آثار ادبی­ی دورانِ مشروطیت در یک­جا ریشه دارند؛ در شرایطِ اجتماعی­­ی یک سرزمین. این شرایط اجتماعی اما، چنان کهن است که روان اجتماعی را به روان­ قومی تبدیل کرده است. به روایت آثار ادبی­ی دوران مشروطیت رابطه­ی شرایط اجتماعی و فرد رابطه­ای یک­سویه است؛ چنان یک­سویه که ظهور معدود شخصیت­هایی پرهیزکار تنها یک حادثه است که انجمادی قومی را مختل می­کند. شرایط اجتماعی­ - قومی­ی سرزمین ایران با قدرتی که مقاومت در مقابل آن غیرممکن است، شخصیت­های آثار ادبی­ی ­دوران مشروطیت را تبدیل به آمیخته­ای از شخصیت قراردادی و شخصیتِ نوعی می­کند. مرز پررنگی شخصیت قراردادی و شخصیت نوعی را از یک­دیگر جدا نمی­کند. شخصیت قراردادی شخصیتی است که به دلیلِ حضور مکرر در آثار ادبی­ی گوناگون خود تبدیل به یک تیپ شده است. حضور مکرر روحانیون فریب­کار، درباریان تهی­مغز و رشوه­گیران لاف­زن، شخصیت­های آثار ادبی­ی دوران مشروطیت را به شخصیت­های قراردادی نزدیک می­کند. شخصیت­های آثار ادبی­ی دورانِ مشروطیت اما، بیش از هر چیز شخصیت­های نوعی اند؛ نمونه­هایی از یک گروه، قشر، طبقه، جنس9 که نه توان تغییر دارند، نه تناقضی حمل می­کنند، نه حس پشیمانی می­شناسند، نه از اضطرابی رنج می­برند. شخصیت­های قراردادی - نوعی از دو جهت ناقص اند؛ نه عمقِ روانِ خویش را عریان می­کنند، نه عمقِ هستی را.

 شخصیت­های قراردادی - نوعی عمقِ روانِ خویش را عریان نمی­کنند؛ چه هیچ­یک از کنش­ها یا واکنش­های آن­ها از لایه­های پنهان وجود برنمی­آید. شخصیت­های گناه­کارِ آثار ادبی­ی دوران مشروطیت یک­سره بیمار اند؛ بدون آن که کسی راز بیماری­ی آن­ها را بپرسد؛ راز لجام­گسیخته­گی­ی غریزه­ها را. تک شخصیت­های پرهیزکارِ ادبیات مشروطه یک سره پرهیزکار اند، بدون آن که کسی راز پرهیزکاری­ی آن­ها را بداند؛ راز تصعید غریزه­ها را.

 شخصیت­های قراردادی - نوعی عمقِ هستی را عریان نمی­کنند؛ چه موقعیت­های تراژیک در هستی­ی آن­ها راه ندارد. آثار ادبی­ی دورانِ مشروطیت پُر از مرگ اند، بی آن­که هیچ مرگی از محدودیت­ نوع انسان برآید. مرگ­ در آثار ادبی­ی دورانِ مشروطیت یا نشانِ بی­رحمی­­ی ستم­کاران است یا نشان بی­قدری­ی دنیا یا نشانِ مجازاتِ دنیوی­ی­ بدکاران. آثار ادبی­ی دوران مشروطیت پُر از رقابت اند؛ بی آن­که هیچ رقابتی­ از نیاز­های گزیرناپذیرِ نوع انسان برآید.

 شاه­زاده و حاکمِ سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، مجتهدِ و حکیمِ حاجی­بابا اصفهانی، امام­جمعه، سید، میرزا­آقاسی و محمدشاهِ جهودکُشان، میرزامحسن خان، وزیر، منجم­باشی و شاه ­عباسِ یوسف شاه، همه، هم­سرشت و هم­منش اند؛ درست همان­گونه که شخص محترم سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، احمد و پدرشِ کتاب احمد، صادوق و استرِ جهودکُشان، یوسف سراج یوسف شاه، همه، به تصادف سر برآورده­اند.

 در آثار ادبی­ی دوران مشروطیت شخصیت­هایی قراردادی - نوعی در جهانی ساده که در آن تنها چیزهای محدودی تکرار می­شوند، روزگار می­گذرانند. شخصیت­های آثار ادبی­ی دورانِ مشروطیت چه می­گویند؟

 

4

در جهان دوقطبی­ی آثار ادبی­ی دورانِ مشروطیت تقابل شاه مستبد و شاه آرمانی عنصری همیشه­گی است. به روایتِ آثار ادبی­ی دوران مشروطیت نهاد شاهی، تنها نهادی است که صلاحیتِ رهبری­ی سرزمینِ ایران را دارد؛ شاه اما، باید استبداد را بگذارد و در قامتِ پدری خردمند، مهربان، پُرتوان ظاهر شود؛ در قامتِ پدری که پسران را یاری می­کند تا نیات نیک پدر را به اجرا درآورند. تصویرِ شاهان حاکم در همه­ی آثار ادبی­ی­ دوران مشروطیت، البته، یک­سان نیست؛ لزوم وجود نهاد شاهی، تقابل شاه مستبد و شاه آرمانی، حضور صاحب­منصبان ستم­کار در اطرافِ شاه اما، همیشه­گی است. در آثار ادبی­ی دوران مشروطیت، شاه پدری ایزدتبار است10 که استبدادش تقدسی کهن را خدشه­دار می­کند. شاه باید مقدس بماند؛ که بدون حضور او ملت یتیم است.

 در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، شاه باید پدری مهربان باشد که نام بلندِ خویش را به پلیدی­ی سیاستِ روزانه نمی­آلاید. ابراهیم بیک شاه را مروجِ عدالت می­خواهد؛ مقدسی که باید مسئولیتِ حبس و قتل را به دیگران بسپرد: «باید در دست حکام نوخواه قانون، خواه کتابچه، خواه دستورالعمل، خواه تعلیمات - بگو چیزی مرتب و لایتغیر در روی کاغذ - باشد که با مردم از روی مواد مندرجة آن در کارهای متعلق بجنحه و جنایت و حقوق رفتار نماید تا کارها بتدریج اصلاحات شود و ناملایمات از میان برخیزد. کجیها و نادرستیها بمرور زمان استقامت گیرد و بجای اینکه بگوید مجرم را پادشاه کشت یا حاکم حبس نمود بگویند قانون حبسش کرد و قانون حکم بقتلش داد. دیگر نام بلند پادشاه بمردم کشی سمر نشود ... و در میان رعیت و شخص سلطان محبت و اتحادی حاصل میآید. پادشاه رعیت را اولاد عزیز و رعیت پادشاه را بمثابة پدر مهربان و گرامیتر از جان شیرین خودشان میدارند و جهان پر از قسط و عدل میشود ...»11

 در حاجی­بابا اصفهانی تصویر شاه مستبد همه­جا پراکنده است؛ بی­آن­که از تصویر شاه آرمانی نشانی باشد. شاه مستبد، تنها به تنِ خود می­اندیشد، اطرافیان را دلقک­هایی دست­آموز می­خواهد، هیچ نشانی از حکمت و عقل ندارد؛ شاهی به­تمامی بیمار که مرگ تقسیم می­کند: «در این لحظه مرکز عالم و قطب جهان صدایشان را بالا بردند و گفتند: وقت آن است که قبل از ورود به این امور اندکی تأمل کنیم و موضوع را با شما در میان گذارم تا شما عقل­هایتان را روی هم بگذارید و پیشنهادی را عرضه دارید که شایسته طرح آن در محضر شاه باشد و به همین جهت باید از کلیه حاضران بخواهم از این داروها مصرف کنند تا هر دوی ما بتوانیم از اثرات آن آگاه شویم.

در قبال این نطق باشکوه، وزیر اعظم و همه درباریان صلا در دادند: عمر شاه جاودان باد، ظل شاهی از سر ما کوتاه مباد، ما نه تنها آماده­ایم که جسم خود، که جان خود را فدای اعلی حضرت کنیم، ما فدایی شما و عبد و عبید شما هستیم. خداوند شاه را سلامت دارد و بر همه دشمنان پیروز گرداند12

 در کتاب احمد شاه آرمانی تصویر می­شود. پدرِ احمد از شاه حاکم چهره­ای جعلی ترسیم می­کند تا هم ترس خویش از شاه مستبد را بپوشاند، هم افسانه­ی شاه نیک و اطرافیان پلید را مکرر کند، هم بر نیاز به وجود شاه آرمانی تأکید: «شخص اعلیحضرت اقدس همایون ما شهداله از همة عقلای عالم و وزرای ایران به فقر روحانی و جسمانی ملت متبوعة خود بیشتر دانا و بینا است، ولی بی معاون و تنها است. از یک طرف جهل ملت، و از یک طرف غرض شخصی متنفذین، و از یک طرف بی علمی و بی تجربتی و طلا دوستی و خواجه­تاشانی بعضی از رجال دولت، و از یک طرف بی مبالاتی و بی ادبی و هرزگی بعضی فرنگی مآبان ما که مبلغی پول دولت را خرج نموده و در مکاتب فرنگستان از تحصیل السنة خارجی به خیال خودشان تربیت شده­اند ... و از یک طرف رقابت دو ملت بزرگ همجوار، که سیه جلدی ایرانی مزرعة مستعدی برای کاشتن تخم نفاق واصلة خیالات فاسدة ایشان است، دست به هم داده نمی­گذارند که ذات ملکوتی صفات اقدس همایونی به وضع و اجرای قانون مملکت امر و اقدام ملوکانه فرماید تا در انظار خارجه ملت ایران جزء ملل نیم وحشی معدود نشود و ادارة دولت ادارة ظالمه یا حکومت بی قانون محسوب نگردد13

 در جهودکُشان شاهی مستبد، ناتوان، دهان­بین یکی از شخصیت­های اصلی است؛ شاهی شهوت­ران که غیابِ شاه آرمانی را به رخ می­کشد. شاطر سلیم، یکی از شخصیت­های جهودکُشان رابطه­ی شاه و امام­جمعه را چنین تصویر می­کند: «خدا پدرت را بیامرزد، کسی طرف امام جمعه را وِل می­کند، طرف تو را بگیرد؟ او یک کنیز قشنگ تقدیم به علی حضرت نمود، مرافعه تمام شد. چیزی نمانده بود که خودم را هم گرفته، حبس نمایند14

 در یوسف شاه تقابلِ شاه مستبد و شاه آرمانی تصویر می­­شود. شاه­عباس، شاه مستبد، مردی پاک­دل را فریب می­دهد تا خود از دام مرگی­ که خرافات­پناهان پیش­بینی کرده­اند بگریزد. یوسف سراج چنان می­کند که در شأنِ نهادِ شاهی است: «به تمامی ولایت و حکام، اعلام نامه و حکم مؤکد بفرستند که بعد از این هرگز بدون تجویز شرع شریف، مسلمانی را به­مورد مؤاخذه نیاورند، محض هوای نفس کسی را جریمه نکنند. از حکم به قتل و گوش و دماغ کردن و چشم کندن، احتراز نمایند. و علاوه بر احکام اعلام، جاسوسان معتمد معین کردند بروند از احوالات ولایات و حوائج خلق خبردار شده، به عرض برسانند15

 در جهانِ دوقطبی­ی آثارِ ادبی­ی دورانِ مشروطیت نهادِ شاهی مقدس است، شاه اما، تا به جایگاه خود بازگردد، باید اسلام را از دامِ مقدس­نمایان رهایی بخشد.

 

5

 در جهان دوقطبی­ی آثار ادبی­ی دوران مشروطیت، اسلامِ پلید و اسلام آرمانی در مقابل هم ایستاده­اند. اسلامِ حاضر پلید است؛ مرگ­آفرین، فریب­کار، آلوده؛ در قامتِ علمایی که شهوت خویش پشت دستور­های فقهی پنهان می­کنند، ستم مستبدان را لباس شرعی می­پوشانند، خرافات تبلیغ می­کنند، با احکام خویش بنیان­های قدرتِ خویش محکم می­کنند. در آثار ادبی­ی دوران مشروطیت اسلام آرمانی غایب است؛ اسلامی که نه در قامت منش افراد حضوری چشم­گیر دارد، نه در صحنه­ی اجتماعی نقش بازی می­کند؛ تنها قرار است باشد. مسلمانان حاضر در آثار ادبی­ی دورانِ مشروطیت حسرت اسلامِ غایب را مکرر می­کنند؛ حسرتِ اسلامی که مروجِ تطهیر و بلندنظری است؛ پدری مهربان که فرزندان خویش را کنترل می­کند، اما گوش و دماغ نمی­برد. اسلام باید شأنِ بلند خویش حفظ کند.

 در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او ابراهیم بیک چون به خاک ایران می­رسد، دل­تنگی برای ایران را با ستایش اسلامِ غایب درهم می­آمیزد تا رنج از جهالت علما را فریاد کند؛ تناقضی مکرر را: «بجز از ورزش محبت تو حق تو را ادا نتوانیم کرد. چه آن حق بسیار عالی و بزرگ است، این است که شارع مقدس اسلام علیه و آله افضل­الصلواه و اکمل­التحیات در میزان حق­شناسی حب تو را همسنگ ایمان قرار داد ... در این ولایت اهالی مشغول ملابازی است. در هر دکان و خانه صحبت از فلان مجتهد و فلان شیخ­الاسلام و پیش­نماز است، و بعضی هم به­صحبت گاومیشان جنگی سرگرمند. یکی میگفت سبب مغلوبی گاومیش آقا آن بود که هنگام کله زدن آفتاب بسوی او میتابید، و از این قبیل مهملات16

 در حاجی­بابا اصفهانی هیچ رَدی از تقدسِ اسلام غایب پیدا نیست؛ هرچه هست رذالتِ مسلمانان است؛ از مجتهدان تا پیروان؛ بارش تکفیر، دشنه، خون، ترس، مرگ: «مجتهد گفت: بله همة این­هایی که خود را درویش می­خوانند خواه از فرقه نور علی­شاهی یا ذهبیه یا نقشبندیه و یا از گروه ملعون اویسیه باشند همه کافرند و همه مستوجب مرگ و این­ها کسانی هستند که تبلیغ می­کنند که روزه در رمضان، وضو ساختن و نمازهای یومیه برای رستگاری ضرورتی ندارد و قلب میزان پاکی است نه رفتارها و رعایت مناسک17

 در کتاب احمد از درنده­خویی­ی مسلمانان نشانی نیست؛ تنها تصویری هست از اسلامِ غایب؛ کعبه، قرآن، پیامبر، عبادت، علمایی که اسلام می­آموزانند؛ بنیان پاکی و آزادی. راوی در پاسخ احمد که سلسله­ی پرسش­هایش را پایانی نیست، چنین می­گوید: « ... خدا در هیچ طرف نیست ... این طرف که من متوجه شده­ام طرف شهر مکه و خانة کعبه است که قبلة مسلمانان است ... مکه شهری است در قسمت حجاز، مملکت عربستان. و کعبه خانه­ای است که در آن شهر اول حضرت آدم، بعد از آن ابراهیم خلیل علیه­السلام، بعد از آن چندین بار در روی بنای اولی خراب نموده مجددا ساخته­اند، و برای ملت پاک اسلام معبد بزرگ قرار داده شده است ... پیغمبر ما محمد صلی­الله علیه وآله در قرآن، که کتاب آسمانی است، همة این احکام را خبر داده و مقرر فرموده، علمای اسلام ما را یاد می­دهند18

 در جهودکُشان درنده­خویی­ی مسلمانان مرز نمی­شناسد. تصویرِ اسلامِ غایب هم اما، هست. در جهودکُشان مسلمانان حاضر همه­ی تقدس اسلامِ غایب را زخمی کرده­اند. شاطر سلیم غم­ِ چهره­ی اسلام می­خورد. امام­جمعه فتوای کشتار می­دهد: «ای رفیق، کاش یک روز، ولو یک ساعت، خداوند مرا شاه می­کرد، تا به این ... نشان می­دادم که چه نطفه­ای است. خُدایا، شکرت. پرودگارا، چرا می­گذاری این بی­مروت­ و بی­رَحم­ها، مسلمانان را این طور بفریبند و اسلام را پایمال نمایند ... امروز می­خواهم مطلبی را از شما سئوال نمایم. همگی گوش بدهید. شماها پیرو امتِ محمد- ص- هستید و خوب می­دانید که همیشه اسلام در همه جا غالب و فاتح بوده، و از تمام ملل خارجه و کفار، ملت به موجب حکم شرع مجازند که دین خود را استوار دارند، به شرطی که به ملت اسلام جزیت و خراج دهند؛ و بعضی شرایط را نیز تعهد نمایند.

 و این 3 ملت را اهل الذمه می­نامند، که عیسوی­ها و گبرها و یهودیان باشند. اگرچه بعضی از علماء، گبرها را جزء ملل اهل­الذمه نمی­دانند، اما این 3 جماعت، در نگاه داشتن مذهب خودشان مختار و آزادند، ولی مشروط بر این که خلاف و حرکتی که ضد شریعت مطهره باشد، ننمایند:

1- هنگام عبور در کوچه، خودشان را کنار کشیده، راه مسلمین را باز نمایند.

2- خانه­هاشان از خانه­های مسلمانان مرتفع­تر نباشد.

3- نسبت به حضرت رسول- ص - و قرآن مجید بد نگویند.

4- با زن مسلمان جمع نشوند.

5- آشکارا شُرب خَمر ننمایند.

6- گوشت خوک نخورند.

هر آینه، اگر در حین ارتکاب یکی از این شرایط گرفتار شوند، واجب­القتل اند.»19

 در یوسف شاه یوسف سراج تناقضِ مسلمانان حاضر و اسلام غایب را فاش می­کند؛ لزومِ حضور اسلام را. اسلام باید مقدس بماند؛ علما باید هوای نفس خویش کنترل کنند. اسلام یاورِ حکومت است، تنها باید به سرچشمه­ی خویش بازگردد: «به تمامی ولایات و حکام، اعلام نامه و حکم مؤکد بفرستند که بعد از این هرگز بدون تجویز شرع شریف، مسلمانی را به­مورد مؤاخذه نیاورند، محض هوای نفس کسی را جریمه نکنند. از حکم به قتل و گوش و دماغ کردن و چشم کندن، احتراز نمایند. و علاوه بر احکام اعلام، جاسوسان معتمد معین کردند بروند از احوالات ولایات و حوائج خلق خبردار شده، به عرض برسانند20

 در جهان دوقطبی­ی آثار ادبی­ی دوران مشروطیت اسلامِ مقدس غایب است، مسلمانان درنده­خو بساط چیده­اند. مسلمانان درنده­خو باید به خانه بروند؛ اسلامِ مقدس باید دستِ عقل بگیرد.

 

6

در جهان دوقطبی­ی آثار ادبی­ی دوران مشروطیت تقابل عقل و بی­عقلی همیشه­گی است؛ فریادِ عقلی که می­خواهد افسون جهان بزداید، بر طبیعت تسلط پیدا کند، صنعت بیافریند، شریعت را از خرافات پاک کند. در آثارِ ادبی­ی دوران مشروطیت سروری­ی عقل جهانی سعادتمندانه می­آفریند؛ جهانی که در آن اقتدارِ قانونی حاکم است؛ مسئولیتِ اخلاقی.21 در جهانی که آثار ادبی­ی دوران مشروطیت آرزو می­کنند، شریعت، البته، از صحنه حذف نمی­شود، اما تحرک دنیوی، پیش­رفت اجتماعی و گریز از خرافات جز به نیروی عقل تحقق نمی­پذیرد. تقابل عقل و بی­عقلی تا حل نشود، راه انسانِ ایرانی بسته است. تنها اندیشه­­ی متفکران غربی است که این تقابل را حل کرده است؛ جهانی بایسته آفریده است.

 در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او آوای عقل باید به آوای شریعت بیامیزد تا دولت به­ سویی برود که اندیشمندان پُرحسن­نیت توصیه می­کنند؛ به سوی رستگاری: «خلاصه، بقا و دوام هر دولتی بسته بحسن سیاست است. و آن نیز بر دو قسم است: عقلی، و شرعی. آنچه عقلیست عبارت از حکمت عملی است. آنرا سیاست ملوک گویند. سیاست شرعی عبارت از تبعیت باحکام الهیه و انقیاد باوامر شریعت نبویه است.»22

 در حاجی­بابا اصفهانی همه­ی ماجرای زنده­گی­ی حاجی­بابا تبلور بی­عقلی است؛ تبلور جهالتی کشنده؛ بی آن­که هیچ ردپایی از عقل به چشم بخورد؛ که دربار و مردم، هر دو، طلسم زده اند: «... صفر می­دانی با این بوزینه­ای که در اختیار داری چه گنجی را همراه خود ساخته­ای؟ منظور زنده این بوزینه نیست، بلکه مرده آن است. می­توانم با اجزای بدن این حیوانات طلسماتی درست کنم که به وزن خود آنها از حرمسرای شاهی طلا بیرون آورم. باید بدانی که از جگر همین بوزینه بخصوص بوزینه­ای که تو در اختیار داری می­توان در قلب هرکس راه یافت و پوست دماغ حیوان اگر به دور گردن هر کس بسته شده باشد، او را از مارزدگی و عقرب زدگی و هر سم دیگری نجات می­بخشد و خاکستر این حیوان اگر در آتش ملایمی سوزانده شده باشد، اگر خورده شود، ذکاوت و زیرکی و قدرت تقلید حیوان را به خوانده منتقل می­کند23

 در کتاب احمد عقل باید بنیان قوانین دنیوی باشد؛ عقل سبب­سازِ تمدن است، هرچند که روح تنها با شریعت کمال می­یابد: «قوانینی که راجع به روح است واضع آنها انبیای عظام هر عهد است که به طور وحی و الهام به نام شرع به امت خودشان تبلیغ نموده­اند. قوانینی که راجع به جسم است عبارت از تعیین حقوق و حدود است که عقلا و حکمای یک ملت در طبق اقتضای وقت و اطوار ملیه و هیئت جامعة خود به عنوان مدنی و سیاسی وضع می­کنند24

 در جهودکُشان رنج محمد­شاه از خرافات است؛ رنج ملت از شاه ناعاقلی که سرنوشتِ خویش را به دستِ وزیری خرافات­دوست داده است؛ رنج از دامی که تباهی­ی برآمده از غیابِ عقل ساخته است: «چون محمدشاه، هشتمین سلطان ایران بود و بر حسب تعیین مدت نبایستی بیشتر از 13 سال سلطنت نماید؛ و این سال سیزدهم بود. لهذا پیوسته خاطری ریش و دلی در تشویش داشت. روزها، بلکه ساعات عمر خود را شماره می­کرد و همواره در بحر تفکر غوطه­ور و خیالش قوت گرفته بود، که البته غیب­گویی آن منجم در حق خودش هم صدق داشته، مانند سلاطین سابق تغییر پذیر نیست و عنقریب بدرود زندگی خواهد گفت25

 در یوسف شاه یوسف سراج منجم­باشی را از دربار اخراج می­کند تا عقل را ستایش کند؛ خرافات را تقبیح: «یوسف شاه مرد عاقل و از کواکب هرگز ترس و واهمه نداشت، مگر این ترقی غیرمتعارف، وحشت و خوفی بر قلب او انداخته بود ... منصب منجم باشی­گری را بالمره متروک گذارد، که این منصب بجز ضرر برای دولت و ملت منفعتی ندارد26

 در آثارِ ادبی­ی دوران مشروطیت عقل چشم­اندازی درخشان را نقش می­زند، ناعاقلان بر جهان حکم می­رانند، مردم سپاهِ گوش به فرمان ناعاقلان اند.

 

7

در جهان آثار ادبی­ی دوران مشروطیت عقل هم باید شاه آرمانی بیافریند هم اسلام مقدس. توده­ی مردم اما، خود مسلمانان درنده­خویی هستند که در کنار مستبدان و علمای خون­ریز ایستاده­اند. توده­ی مردم فرسنگ­ها از نخبه­گانی که آرزوی رهایی­ی آن­ها را در سر می­پرورانند فاصله دارند؛ آن­قدر فاصله دارند که می­توانند سر یاران خویش را بر سینه بگذارند و در کنار نعش آن­ها به­شادی بچرخند. مردم تباه­کار اند؛ نفاق­پرور؛ کوته­فکرانی که به تحریکِ صاحبانِ قدرت دشنام می­دهند، تکفیر می­کنند، شکم می­درند، جوی خون جاری می­کنند. رذالتِ خشونت­آفرین ساکنان کوچه­ها و خانه­های آثار ادبی­ی دوران مشروطیت مرز نمی­شناسد. مردم در غیاب استبدادی که فرمان کشتار بدهد، جهان خود را نمی­شناسند. در آثار ادبی­ی دوران مشروطیت تقابلِ مردم و نخبه­گانِ ملت­دوست حل­ناشدنی می­نماید.

 در سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او تصویرِ مردمِ همه­ی شهرها سیاه است؛ مردمی جاهل و انتقام­جو که از یاوه­گویی بازی می­سازند. مردم تبریز نیز چنین ­اند: «مردمان این شهر غالبا خودپسند و گرفتار درد تجملات. همه مستعد نفاق، و بیخبر از منافع اتفاق. همیشه فکرشان بکارشکنی یکدیگر مشغول و دلشان بدان خوش است که میان دو تن از ایشان اختلاف حساب یا خصومتی از جهات دیگر حاصل آید تا اینکه اینان نیز دو تیره شده هر فرقه بهواخواهی یکی از طرفین متخاصمین برخاسته اجلاسها کنند و رشوتها بدهند و بگیرند و در میان پلوها صرف شود تا بالاخره طرفین هر دو از پای درافتند. احدی از اینان در امثال این موارد بعنوان مصلحی سخن نمیگوید. همه از یکدیگر منتظر انتقام هستند که بمحض لغزیدن قدم یکی آندیگران پایمالش کنند27

 در حاجی­بابا اصفهانی مردم تنها منتظر اشاره­ای اند تا از اعتیادِ خویش به خون­ریزی صحنه­ای افسانه­ای بسازند. حاجی­بابا، پس از مناظره­ای که میان او و یک راهب مسیحی صورت می­گیرد، مردم را چنین تحریک می­کند: « ... ای مسلمانان! مسلمانان! به یاری ما بشتابید دین ما مورد هجوم واقع شده است - این کافر می­کوشد که دین ما را تحریف کند. وامصیبتا، وااسلاما، کمک، انتقام.

 این سخنان تأثیری فوری بر مردم گذارد و هزاران صدا از حنجره­ها بر ضد او بیرون زد و عده­ای فریاد زد. بگیریدش. و عده دیگری به خروش گفتند: بکشیدش. جمعیت از خشم چون امواج دریایی به پیش و پس می­رفت28

 در کتاب احمد میان واکنش­های مردم و خواست­های ملت تفاوت بسیار است؛ چنان­ که گویی ملت موجودی غایب است که هیچ سنخیتی با مردمِ حاضر ندارد. در گوشه­ای از کتاب احمد، احمد، که حالا جوانی برومند شده است، پدر خویش را چنین پند می­دهد: «هرچه تاکنون گفته و نوشته­اید، اگر می­خواندند و می­شنیدند، برای بیداری هر خفته، و هشیاری هر مست و تأدیب هر بی ادب، و تعلیم هر جاهل و تعدیل هر ظالم بالغاً مابلغ کافی بود. می­بینید که در دل جماد ایرانی چون بر سنگ خاره قطرة باران اثر نکرد و از اینها عوض قبول و اذعان، اسناد جنون و ضعف ایمان شنیدی29

 در جهودکُشان مردم کسالتِ زنده­گی­ی خویش با کشتار درمان می­کنند؛ پیر و جوان؛ فقیر و غنی؛ به دنبالِ غنیمت؛ ابزار کشتار به دست: «تمام جمعیت، به صدای صلوات و جهودکُشان، جهودکُشان، رطب اللسان شدند، حتی اطفال خُردسال هم. مردم، دکاکین و بازار را بسته و از هر صنف دسته­بندی و هر کس یک آلت حربی قتاله، از بیل و کلنگ، شمشیر، قداره، تفنگ برداشته و نیز در این ضمن، کسبه، طناب، انبان و غیره برای آوردن غارت فراوان برمی­داشتند30

 در یوسف شاه مردم چنان به خشونت معتاد اند؛ که حکومتی که درنده­گی را وابگذارد، تحقیر می­کنند. به چشمِ مردم حکومتی که مردم را ندرد، نه امنیت ایجاد می­کند نه هیجان: «اهل قزوین که هرروز هر روز شقه­های آدم را در دروازة قلعه آویزان ندیدند، و در میدان شاه آدم کشتن، دار کشیدن، چشم در آوردن، و گوش و دماغ کردن میرغضب را تماشا ننمودند، این کیفیت بر آنها خیلی غریب آمده، اول گفتند؛ پیداست که این پادشاه تازه بسیار رحیم دل و بردبار است. بعد به حلم و رحم او بحثها وارد کردند. و این حرکت را به سستی رأی و ضعف نفس او حمل نمودند ... مختصر کلام، در تحت امر این قسم پادشاه صاحب رحم زندگانی کردن در نهایت درجه ملال­افزا مشاهده افتاد31

 در آثار ادبی­ی دوران مشروطیت مردم سپاهیان ابلیس اند؛ بالاتر از مرزهای خیال.

 

8

در پنج اثری که ما از میانِ آثار ادبی­ی دوران مشروطیت برگزیده­ایم، خیال به سه شکل رنگ می­گیرد؛ در کسوتِ سه نوع اثر. این سه نوع اثر را چنین می­نامیم: داستان­خیال، دیده­خیال، علم­خیال. داستان­خیال روایتی است که بر داستان بودن خود تأکید می­کند؛ بر خیالی بودن خود. جهود­کُشان و یوسف شاه داستان­خیال اند. دیده­خیال روایتی است که وانمود می­کند خیال خود را دیده است. سیاحتنامة ابراهیم بیک و حاجی­بابا اصفهانی دیده­خیال اند. علم­­خیال روایتی است که از زبان شخصیت­های خیالی احکام علمی صادر می­کند. کتاب احمد علم­خیال است. هر سه نوع آثار خیالی­ی ما یک صدا را فریاد می­کنند: تقابل شاه آرمانی و شاه مستبد، تقابلِ اسلام و مسلمانان، تقابل عقل و بی­عقلی، تقابلِ نخبه­گان و مردم؛ عناصری که در آینه­ی ادبیات سیاسی - نظری­ی مشروطیت نیز انعکاسِ تمام دارند؛ از آن میان در دفتر تنظیمات، نوشته­ی میرزا ملکم­خان ناظم­الدوله، سه مکتوب، نوشته­ی میرزا آقاخان کرمانی.

 

9

میرزا ملکم­خان ناظم­الدوله دفتر تنظیمات32 را خطاب به مشیرالدوله، رئیس شورای وزیران دوران ناصرالدین­شاه، نوشته است. میرزا ملکم­خان نخست بر چند نکته­ی مهم تأکید می­کند: بر خلاف آن­چه گروهی عنوان می­کنند، سرزمین ایران نظم­پذیر است؛ چه نه خدا طالب اغتشاش است نه در طول تاریخ اسباب ترقی­ی ایران این­قدر فراهم بوده است. ایران همه­ی عوامل پیش­رفت را در اختیار دارد؛ از جمله شاه­پرستی­ی ملت و دولت­خواهی­ی علما. با این همه اگر کسی شرایط ایران را با شرایط فرنگ مقایسه کند، غرقِ شگفتی می­شود. به روایت میرزا ملکم­خان عیب­های سرزمین ایران از آفتاب آشکارتر است: گرسنگی نوکر، تعدی حکام، ذلت رعیت، هرج و مرج دستگاه دیوان، نقصان عیار، افتضاح و خطرات خارجه. راه درمان این عیب­ها عقلِ انسانی است. عقل انسانی حاصل جمع عقل­های همه­ی حکیمان روی زمین است. ایران تنها در زمینه­ی صنعتی از غرب عقب نیفتاده است؛ که در زمینه­ی عقل انسانی نیز فرسنگ­ها فاصله هست. میرزا ملکم­خان اصرار می­کند که عقل انسانی، که باید خود را در دستگاه دیوانی متبلور کند، هیچ تناقضی با دین اسلام ندارد، تنها با دین کسانی در تناقض است که به جاه خویش می­اندیشند. عقل و دین اسلام اما، باید با چیز دیگری نیز هم­نوا شوند: سلطنت مطلق منظم. میرزا ملکم­خان سلطنت مطلق منظم را برای ایران توصیه می­کند. سلطنت مطلق منظم سلطنتی است مانند سلطنت­های روسیه، اطریش و عثمانی. در این نوع سلطنت­ها شاه هم قوه­ی مقننه را در اختیار دارد هم قوه­ی مجریه را. با­ این­همه این دو نوع اختیار را با یک­دیگر نمی­آمیزد.­ چه در صورت آمیزشِ این دو اختیار وزیران بر پادشاه مسلط می­شوند. میرزا ملکم­خان در پایانِ دفتر تنظیمات قوانین­ خود را ارائه می­کند. بیست­وچهار بند از این قوانین را ما در فقره­های گوناگون می­خوانیم؛ از قانون اول: ترکیب حکومت دولت ایران تا قانون هفتادوچهارم: بر ترتیب بانک.

 

10

سه مکتوب33 نامه­ی شاهزاده کمال­الدوله است به شاهزاده جلال­الدوله. شاهزاده کمال­الدوله نخست اظهار پشیمانی می­کند از این­که پس از سفر انگلستان، فرانسه و آمریکا به خاک ایران آمده است. آن­گاه از شاهان آرمانی­ی دوران کهن یاد می­کند؛ از کیومرث و گشتاسب، انوشیروان، خسروپرویز. میرزا آقاخان کرمانی معتقد است شاهان آرمانی­ی دوران کهن اقتدار داشتند، اما توان انحراف نداشتند، به رعیت تکبر نمی­فروختند، عدل را با عظمت می­آمیختند، حاکمان امروز ایران اما، جز چپاول نمی­کنند، جز دروغ نمی­گویند. میرزا آقاخان کرمانی معتقد است تباهی­ی سرزمین ایران از دوران حمله­ی اعراب آغاز می­شود. میرزا آقاخان کرمانی از بیانِ هیچ واژه­ای برای تحقیر اعراب کوتاهی نمی­کند، اما اصرار دارد که زشتی­ی اعراب را نباید به پای اسلام گذاشت؛ چه پیغمبر اسلام هرگز نمی­خواسته است کار امت اسلام به این­جا برسد. میرزا آقاخان کرمانی آن­گاه به مجتهدین دوران صفویه حمله می­کند، از کشتار بابیان سخن می­گوید، از درنده­خویی­ی مردم داستان­ها حکایت می­کند؛ از خنجرها و چهره­های خونین. مردم ایران یک­دیگر را سر می­برند. ساکنان کشور­های متمدن اما، به دلیلِ حاکمیتِ عقل، انسان را دوست دارند. سه مکتوب با گفت­وگوی سوسمارالدوله، حاکمِ کرمان، با کلانتر پایان می­پذیرد. سوسمارالدوله به محل حکومت خود رسیده است. باید بداند چه­گونه ملت را غارت کند، گردن ملت بزند، طناب به گردن ملت بیندازد، ملت را در دهانه­ی توپ بگذارد. کلانتر شرایط محل را برای او تصویر می­کند.

 

11

در آثار ادبی­ی دوران مشروطیت تک­سواران آرزو­های ساده­دلانه و سپاه انبوه واقعیتِ تلخ به تکرار چهره به چهره می­شوند: شاهِ آرمانی در برابر شاه مستبد، اسلامِ مقدس در برابرِ مسلمانانِ درنده­خو، عاقلانِ علم­پرور در برابر ناعاقلان خرافات­­پناه، نخبه­گان ملت­خواه در برابر مردمِ دشنه­ به­دست. تصویر این تقابل­ها در آثار سیاسی- نظری­ی دورانِ مشروطیت نیز به تکرار ساز می­شود؛ که آثار ادبی­ی دوران مشروطیت تنها ابزار خاک­برداری­ی راه­های سخت عبور اند؛ عصای دست؛ تابلوی راه­نما؛ عکسی از شُعاری که بر دیوارها تابیده است: چشمِ عقل دید خدایی دارد.

 

اردیبهشت­ماه 1385

 

پی­نوشت­ها:

 

1- بورنوف، رولان. اوئله، رئال. (1378)، جهان رمان، ترجمة نازیلا خلخالی، تهران، صص 41 - 38

2- لوکاچ، گئورک. (1373)، پژوهشی در رئالیسم اروپایی، ترجمة اکبر افسری، تهران، ص 83

3- مراغه­ای، زین­العابدین. (1362)، سیاحتنامة ابراهیم بیک: یا بلای تعصب او، با مقدمه و حواشی محمد امین، تهران، صص 242 - 241

4- موریه، جیمز. (1376)، حاجی­بابا اصفهانی، مترجم: مهدی افشار، تهران، ص 616

5- طالبوف، عبدالرحیم. (2536)، کتاب احمد، تهران، ص 212

6- نویسنده­ای ناشناخته. (1383)، جهودکُشان، تصحیح: هارون و هومن، استکهلم، صص 344 و 342

7- آخوندزاده، میرزافتحعلی. (2536)، تمثیلات: شش نمایشنامه و یک داستان، ترجمة محمدجعفر قراجه­داغی، تهران، ص 455

8- عبدالهیان، حمید. (1381)، شخصیت و شخصیت­پردازی در داستان معاصر، تهران، ص 55

9- همان­جا، ص 87

10- سودآور، ابوالعلاء. (1384)، فرة ایزدی: در آیین پادشاهی ایران باستان، تهران، صص 141 - 139

11- مراغه­ای (1362)، صص 210 - 209

12- موریه (1376)، ص 159

13- طالبوف (2536)، ص 125

14- نویسنده­ای ناشناخته (1383)، ص 48

 15- آخوندزاده (2536)، صص 442 - 441

16- مراغه­ای (1362)، صص 175 و 59

17- موریه (1376)، ص 395

18- طالبوف (2536)، صص 19 - 18

19- نویسنده­ای ناشناخته (1383)، صص 141 - 140 و 43

20- آخوندزاده (2536)، صص 442 - 441

21- گیدنز، آنتونی. (1378)، تجدد و تشخص: جامعه و هویت شخصی در عصر جدید، ترجمة ناصر موفقیان، تهران، صص 118 - 105

22- مراغه­ای (1362)، ص 135

23- موریه (1376)، صص 94 - 93

24- طالبوف (2536)، ص 126

25- نویسنده­ای ناشناخته (1383)، ص 75

26- آخوندزاده (2536)، صص 441 و 437

27- مراغه­ای (1362)، صص 218 - 217

28- موریه (1376)، ص 489

29- طالبوف (2536)، ص 144

30- نویسنده­ای ناشناخته (1383)، ص 336

31- آخوندزاده (2536)، ص 447

32- اصیل، حجت­اله. (1381)، رساله­های میرزا ملکم­خان ناظم­الدوله، تهران، صص 59 -23

33- کرمانی، میرزا آقاخان. (1370)، مکتوب شاهزاده کمال­الدوله به شاهزاده جلال­الدوله: سه مکتوب، به کوشش بهرام چوبینه، ناجا

 



نظر خوانندگان: 6 نظر