اشاره:
«آن سفر کردهها»داستان یک زن آلمانی است به نام
ماری لوئیس که به جستجوی شوهر باستانشناسش که در سال های پس از جنگ
دوم جهانی در ایران مفقود شده، به تهران سفر میکند، و از روی تصادف، در
راه با یک بازرگان ارقهی ایرانی، شخصی به نام پورداوود همسفر میشود. این
رمان داستان این زن و داستان درگیری او با خانوادهی ایرانی ست که از راه
عواطف میخواهند او را از فردیت تهی کنند، و شهامت و اتکاء به نفسش را از
او بگیرند. فصلی که برای اولین بار در سایت دوستم، خانم میترا الیاتی
منتشر میشود، از زبان یاور، پسر باغبان ِ آن خانه روایت میشود که
همزبان است با نویسنده، و نمایندهی او در داستان و زبان عاطفی اوست.
حسین نوش آذر
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نشسته بودم روی شاخهء همین درخت که در خم کوچه ماشین
ارباب را دیدم. خودم را لای شاخ و برگها جا دادم که دیده نشوم. از
آنجا دیدم که ماشین ارباب جلو در عمارت ایستاد، سید کاظم از ماشین پیاده
شد، در را باز کرد. یک خانم هم روی صندلی عقب نشسته بود. فقط لبهء کلاهش و
گوشهای از چانهاش را میدیدم. صدای پیانو هنوز میآمد.
غروبها، اگر دل و دماغش را داشته باشم، میروم
بالای همین درخت، روی یکی از شاخهها – مثل این شاخه - که تاب وزنم را داشته باشد
مینشینم، و از آنجا به خانم سحر نگاه میکنم که چطور پیانو
میزند. اول نمیدانستم اسم چیزی که میزند پیانوست. آن موقعها ده
دوازده سالم بود. آقام – همین عزت که باغبان است – هر چه پیش ارباب عجز و التماس
کرد که به دولتی ِ سر بچههاش مرا هم به مدرسه
بفرستد، ارباب رضایت نداد. من هم خدا وکیل حوصلهء درس و مشق
نداشتم. تا یک الف بچه بودم، به آقام کمک میکردم، یا فصل میوهچینی
با خالوم میرفتم ده، تا امروز که سنم از چهارده گدشته و در ذغال فروشی
محل کار میکنم.
اولین بار که صدای پیانو را شنیدم، خانه شاگرد بودم، داشتم
توی نشیمن ظرف و ظروف ِ خانم را گردگیری میکردم که دیدم خانم سحر
از در وارد شد، رفت به طرف یک کمد چوبی که پدال و شاسیهای دورنگ داشت.
نشست روی یک چارپایه و انگشتهاش را روی شاسیها فشار داد. بعد صدای
موسیقی از جعبه بلند شد. از شنیدن این صدا ماتم برده بود، طوری که به کل
جار و قدح گل مرغی و جامها و کاسه بشقابهای چینی و بدل چینی را فراموش
کردم. دستمال گردگیری به دستم بود. با همان دستمال که دستم بود، رفتم گوشهای
که دیده نشوم و از همانجا به دست های خانم سحر نگاه کردم که چطور با
مهارت روی شاسیها انگار میلغزید، و به پاهای کوچکش با آن جوراب پشمی لوز
لوزی نگاه میکردم که سخت به پدال میرسید.
رفته بودم گوشهای کز کرده بودم که گمانم خانم سحر متوجه
شد. دستهاش را از روی شاسیها برداشت. از جا بلند شد، یک راست به طرفم آمد.
گفت: چرا اینجا نشستی؟
گفتم: هیچی، همینطوری
گفت: موزیک دوست داری
گفتم: نه. موزیک میخوام چه کار
گفت: ای دروغگو
و رفت و از نو شروع کرد به زدن، و من
که ترسم ریخته بود، بلند شدم، پیش پاش چمباتمه زدم. خانم سحر همانطور که
دستهاش روی شاسیهای سیاه و سفید میرفت و میآمد گفت: میدونی اسم این ساز چیه؟
گفتم: سازه دیگه
گفت: نه. خب تو حق داری. از کجا باید بدونی.
و به من نگاه کرد. خانم سحر لبخند زد. گفت: اسمش پیانوئه.
و من داشتم میگفتم پیانو، که نمیدانم
چطور شد خانم از راه رسید. وقتی مرا دید که نشستهام و به پیانو گوش میدهم،
به من توپید که: پاشو بچه، مگر تو کار و زندگی نداری.
نگفتم نه. پاشدم، سرم را انداختم پایین و خواستم با دستمالی
که دستم بود به طرف ظرف و ظروف بروم که خانم امر کرد: لازم نکرده.
بدو برو پیش ننهت
سحر گفت: مامان، چه کارش داری؟
و در تمام مدت همچنان صدای پیانو میآمد. وقتی به
در رسیدم، یک لحظه برگشتم و به پشت سرم که نگاه کردم دیدم خانم، روی سحر خم
شده، فرق سرش را میبوسد.
من از همان بچگی دوست نداشتم دیده بشوم. برای همین
همیشهء خدا – تا یادم است – کسی داشت دنبالم میگشت. همیشه – تا یادم
است – صدای کسی پشت سرم بود که فریاد میزد: یاور.
یا اگر صدای خانم جانم را میشنیدم، همیشه اینطور بود که میگفت: ذلیل
مرده یاور!
و وقتی جوابی نمیشنید، میگفت: به زمین گرم بخوری یاور!
و من از خودم میپرسیدم زمین گرم کجاست
و چطور میشود اگر آدم به زمین گرم بخورد، و آن طور که خانم جانم آه میکشید
ترس برم میداشت که نکند آهش مرا بگیرد و من روزی به زمین گرم بخورم.
برای همین از همان موقع تصمیم گرفتم تا میتوانم از زمین فاصله بگیرم.
اولین بار که از درخت بالا رفتم، چهار پنج سالم بود. در این هشت نه ساله
توانستهام خودم را به بالاترین شاخهء بلندترین درختهای این اطراف برسانم.
آقام میگوید: این بچه پاک به سرش زده.
خالوم میگوید: دیلاقه – و خل
خانم جانم اما همچنان صدام میکند: ذلیل مرده، یاور
در این سالها، همیشه با شنیدن صدای
پیانو خودم را میرسانم به یک جای امن و بلند، و
از اینجا که نشستهام، از میان شاخ و برگها به صدای موسیقی گوش
میدهم که از نشیمن خانهء ارباب میآید، و اگر مسلط باشم به نشیمن
- چنانکه الان دید دارم - از اینجا به خانم سحر نگاه میکنم که با آن صورت
گل انداخته و گیسهای بافته ماشالا برای خودش خانمی شده.
- یاور، عاجز و بیجزم کردی پسر. تو کجایی آخر؟
این صدای خانم جانم است که قاطی این
صداها و رنگها به گوشم میرسد، و این هم سید
کاظم است که از نو سوار ماشین میشود، ماشین را داخل باغ میبرد، از
نو از ماشین پیاده میشود که در باغ را ببندد. من از جیبم یک قلوه سنگ
در میآورم، میگذارم لای کمان، و از میان شاخ و برگها، کلاه کاظم را
نشانه میروم. کلاهش که میپرد، فریاد او هم بلند میشود: اگر دستم بهت
برسه، درازاوقلی!
و به بالای سرش نگاه میکند. نگاهش روی کاکل درختها و توی
شاخ و برگها را میکاود، و وقتی چیزی پیدا نمیکند که به من یا به
یک درازاوقلی شباهت داشته باشد، خم میشود، از زمین سنگی برمیدارد، و به
سویی پرتاب میکند. سنگش خطا میرود. اگر هم خطا نمیرفت، بیچاره سید کاظم
ما که ضرب دستی ندارد. سید ما سی سال است که وافوریست.
ارباب خوش ندارد منتظر بماند. برای همین صدای او هم در میآید: سید!
بعد کاظم دوان دوان خودش را به ماشین میرساند،
سوار میشود که اندکی بعد صدای موتور ماشین ارباب، و صدای چرخهاش
روی سنگریزههای راه قاطی صدای پیانو بشود.
از همان موقع که
هنوز خانه شاگرد بودم، و خانم سر ماجرای شنیدن پیانو
به من تشر زد، دستگیرم شد که بهتر است در خفا به ساز خانم سحر گوش
بدهم، و چون از زمین گرم وحشت دارم، و از همان روز اول از مدرسه بیزار و
گریزان بودم، و از این گذشته وسع آقام هم نمیرسید که مرا مدرسه بگذارد،
این بود که از درختها بالا رفتم، و از بالای درخت به خانم سحر نگاه میکردم
که در همهء این سالها، این موقع روز، سازش را میزند. – تا امروز که
اینجا هستم – و از اینجا میبینم که وقتی ارباب از ماشین پیاده میشود، در
توریدار باز میشود، و از در، خان بابا، پوری خانم و سهراب، یکی یکی
بیرون میآیند، روی بهارخواب به انتظار آقا و آن خانم فرنگی میایستند.
یعنی اینها را نمیتوانم از اینجا درست ببینم. حتی صداهاشان هم واضح به
گوش نمیرسد. اما این قدر در این سالها دیدهام که میتوانم حدس بزنم دم
در چه قشقرقی پوری خانم به پا کرده. صدای دورگهء خان بابا هم همیشه توی
گوشم هست: یاور! کجایی تو تخم جن؟
صدای پوری خانم را به وضوح میشنوم که داد میزند: سحر! دخترم، سحر جان
...
بعد ناگهان صدای موزیک قطع میشود. سحر
خانم را می بینم که از پشت پیانو بلند میشود، و هرچند که مریض احوال است، اما
تا دم در به استقبال آقاش میرود. یعنی من تا همین جا میبینم که از
پشت پیانو بلند میشود، در نشیمن دو قدم که برمیدارد،
پشت یکی از دیوارها از نظر ناپدید میشود. باقیش را میتوانم حدس بزنم.
لابد حالا ارباب سهرابش را بغل میگیرد. هرمز خان نیست.
پارسال رفت فرنگ. بناست که تابستان سال دیگر یک سفر به ایران بیاید.
سهراب خان چهار پنج سالی باید از ما بزرگتر باشد. بچهتر که بودیم، با هم
همبازی بودیم. صبحها، سهراب خان با درشکه به مدرسه میرفت. همین سید کاظم
که آن موقعها درشکهچی بود، صبح به صبح کیف آقازاده را از دستش میگرفت،
و او را با درشکه به مدرسه میرساند. تا همین چند سال پیش سهراب خان بلد
نبود بند کفشش را ببندد. سید کاظم، جلو پاش زانو میزد، بند کفشش را میبست.
روزهایی که آقا، سید کاظم را میفرستاد پی کاری، به من امر میکرد که
کیف آقازاده را تا مدرسه ببرم. یک روز باران آمده بود، راه گل و شل بود.
سهراب خان با دو تا از همکلاسیهاش جلو میرفتند، من هم دو سه قدم عقبتر
از پی آنها میرفتم که سهراب خان ایستاد. به آنها که رسیدم، به همشاگردیهاش
گفت: این یاور نوکر ماست. آقام گفته هر کاری که بخواهم انجام میدهد.
و رو به من کرد و به من امر کرد که کونم
را بگذارم توی آبی که در چالهای جمع شده بود. وقتی به خانه رسیدم،
خانم جانم نشسته بود توی حیاط، چادرش را به کمرش
بسته بود، توی طشت مسی رخت میشست. مرا که دید – با آن شلوار خیس
و تلیس، گفت: الاهی به زمین گرم بخوری، پسر و با دستهء جارو افتاد به
جانم. وقتی با جارو مرا میزد، از خودم میپرسیدم زمین گرم کجاست و چطور
میشود اگر آدم به زمین گرم بخورد. من به این چیزها فکر میکردم، و وقتی
به این چیزها فکر میکنم، گریهام نمیگیرد. برای همین خانم جانم جریتر
میشد، و محکمتر میزد، جوری که همه جام سیاه و کبود شده بود. من اما
دردم نمیآمد، برای همین خانم جانم بیچاره میشد، از نفس که میافتاد، میزد
زیر گریه. طاقت ندارم اشکهای خانم جانم را ببینم. وقتی او گریه میکند، میروم
بالای درخت، میان شاخ و برگها خودم را پنهان میکنم. اما آن موقعها
هنوز یاد نگرفته بودم، از ترس زمین گرم به بالای درخت پناه ببرم.
برای همین وقتی خانم جانم، گریه میکرد میرفتم در پاگرد، زانوهام
را بغل میگرفتم و از یک تا صد میشمردم. یک،
دو سه، همینطور تا صد، و اگر توفیر نمیکرد، برای خودم ذکر میگفتم: یا
امام، یا علی، ای خدا. و همینطور تا آرام بشوم، و وقتی که آرام میشدم،
صدای کلاغها را میشنیدم که سر شاخ درختها نشسته بودند، و از آنجا
انگار مرا میدیدند، و برایم آواز میخواندند: غار غار. غار غار.
گاهی هم صدای خانم جان با صدای کلاغها قاطی میشد: ذلیل مرده یاور! کجایی
پسر. بدو برو پیش خانم. کارت داره.
خودم را میزدم به نشنیدن، و با این کار خانم جانم را بیچاره میکردم.
بعضی موقعها پوری خانم مهربان میشد. وقت ناهار سراغم را میگرفت. میگفت:
ناهار خوردی پسر!
میگفتم: بله. خانم جانم اشکنه درست کرده بود. خوردم.
میگفت: برو بشین اونجا، غذا بخور.
برای من یک سفره جداگانه میانداختند، دم
در. موقع غذا به خانم جانم فکر میکردم و به این که کجا بود و چی خورده بود. خانم
جانم هم به ما فکر میکرد. وقتی خانم نذر و نیاز داشت، گوشهء
چادرش پر میشد از آجیل مشکل گشا.
سحر خانم از همان اول هم کم غذا
بود. از سر سفره پا میشد، میرفت توی اتاقش. گاهی از
گوشهء چشم به من نگاهی میانداخت. یک بار هم حتی چشمک زد و من زدم
زیر خنده و پوری خانم جوری نگاهم کرد که انگار خندیدن یک جور بی ادبی ست،
مثل پابرهنه راه رفتن. ندیدهام که در خانهء ارباب کسی پابرهنه راه برود. خالوم
از دهات یک جفت گیوهء نو برایم آورده. میترسم اگر پام کنم، کهنه
بشود. خانم میگوید: یاور! گیوههات کو؟
میگویم: سپردم به خانم جانم برای شب عید.
خانم سرش را تکان میدهد که یعنی مثلا جان به جانم کنند من آدم بشو نیستم.
ارباب به آقام گفته بود: عزت! این یاور جان به جانش کنی، آدم بشو نیست.
آقام غیرت ندارد. خانم جانم یک روز این را
گفت. نشسته بود توی حیاط، داشت توی طشت مسی رخت میشست. من آمده بودم
توی حیاط که درختها را دید بزنم؛ ببینم کدامیک
بلندتر است، از کدام درخت بالا نرفتهام، دیدش چطور است، شاخههاش
چه جور است – که خانم جانم گفت: پسرم! تو سعی کن مثل بابات بی غیرت نشی.
گفتم: مگر آقام بی غیرته؟
گفت: اگر بی غیرت نبود، وافوری نمیشد که من ِ بیچاره مجبور شم تن بدم به
کلفتی در خانهء مردم
من آقام را دوست ندارم. سر سفره بهترین
قسمت غذا سهم اوست. وقتی میبینم که چطور با ولع لقمهها را میچپاند توی
دهان بی دندانش که مثل یک غار گشاد است، و ملچ ملوچ کنان، انگار که از سال
قحطی فرار کرده است آنها را م بلعد حالم به هم میخورد. آن وقت
اشتهام کور میشود. وقتی خانم جانم را میبینم
که از صبح تا شام یا سر خزینه تن مردم را میشوید، یا توی طشت مسی
رختهای آنها را، از آقام بیزار میشوم. از خودم میپرسم چرا، و چون جوابی
پیدا نمیکنم، میروم بالای درخت، خود را میان شاخ و برگها پنهان میکنم
و پیش خودم خیال میکنم که دستم به جایی بند شده است، و خانم جانم را
فرستادهام کربلا، یا مکه، یا هر جا که دوست داشته باشد.
پارسال پیرارسالها یک خروس داشتم. خروسم،
آه ِ سحر آوازی میخواند که در تمام شمیران مانند نداشت. یک روز که رفته
بودم پی سهراب خان، برگشتن دیدم خروسم نیست. به خانم جانم گفتم: خروسم
کجاست؟ جواب سر بالا داد. خیال کردم رفته به حیاط
همسایه. در زدم، جواب سر بالا شنیدم. رفتم توی کوچه، همهء کوچههای اطراف را گشتم،
پیداش نکردم. شب که شد، دیدم خانم جانم خروسم را بار گذاشته
است. گریهام گرفت. آقام تازه از کار برگشته بود. داشت دودش را میگرفت. وقتی دید
دارم گریه میکنم، کلافه شد. گفت: همین است که هست. خروست وحشی
بود. به پر و پاچهء زنها میپیچید. پیرهم بود. اگر سرش را نمیبریدم،
گوشتش دیگر خوردن نداشت. چیزی نگفتم. رفت گوشهای کز کردم. میخواستم تنها
باشم. میخواستم دیده نشوم. اگر میشد، میرفتم بالای همان درختی که از
همهء درختها بلندتر و تناورتر است. اما شب بود، جرأت نداشتم بزنم بیرون.
خانم جانم سفره را که چید، گفت: مرد گنده که قهر نمیکنه. غذا به این
خوبی. حیف نیست آخر، نعمت خدا؟
نگفتم نه. نرفتم سر سفره. نشستم همان جا که نشسته بودم. م خواستم تنها
باشم. آقام گفت: مگه نشنیدی ننهت چی گفت؟
شنیده بودم. میشنیدم.
اما نمیتوانستم جواب بدهم. نگفتم شنیدم. آقام از کوره در
رفت. بلند شد. به طرفم که آمد، ترسیدم. نشستم سر سفره. گفت: آ، ماشالا. حالا بخور.
نمیتوانستم بگویم نه، نمیتوانم. خوردم. تمام مدت قیافهء
خروسم پیش چشمم بود. تاجش. صداش. جست و خیزهاش. بعد از شام، رفتم بیرون،
پای باغجه عق زدم. بعد، از حرصم بنفشههای سفید و بنفش را که آقام به
دستور ارباب کاشته بود لگد کردم. فرداش ارباب دید. آقام را احضار کرد. من
گمانم نشسته بودم روی همین درخت، انگار از همین جا بود که آقام را میدیدم
که با گردن کج مقابل ارباب ایستاده بود. ارباب یکی زد توی گوش آقام. گفت: مرتیکهء
پدرسوخته. لقمه حروم. ولدالزنا.
آقام تاب نیاورد. گفت: من زن و بچه دارم. چرا فحش میدی ارباب. حالا که
طوری نشو. از نو میکارم. بهتر از قبل. خوشگلتر از قبل.
ارباب گفت: حالا بلبلزبونی میکنی؟ گوشت و پوستت از منه، مرتیکهء نمکنشناس.
و امر کرد که آقام را به فلک ببندند.
همین سید کاظم پاهای آقام را به چوب میبست. من میدیدم. نشسته بودم همین جا، گمانم
از روی همین شاخه میدیدم.
آقام ناله میکرد. قسم میداد که ارباب نزن. جان بچهت، نزن. رحم کن. من
آبرو دارم. زن و بچه دارم.
و ارباب میزد. تا از نفس افتاد. دستمالش
را از جیب درآورد، عرق پیشانیش را پاک کرد. روی زمین تف انداخت، رفت.
آقام گریه میکرد و من تمام مدت فکر میکردم که اگر مرا روزی به فلک ببندند، ممکن
نیست حتی جیکم در بیاید. من آن روز وقتی اشک آقام را دیدم، دلم
سوخت. دلم میخواست به ارباب میگفتم: آقام – همین عزت – بیغیرت یا باغیرت
نام همهء درختها را میداند. همهء گلها را می شناسد. با جنس خاک
آشناست. میداند که خاک کی تشنه است. از رنگ گلها،
از سبزی یا زردی برگ درختها میفهمد که کی و چه جور باید خاک
را سیراب کرد. او خوب میداند که چطور میشود علفهای هرز را وجین کرد. من
هیچ کدام از این کارها را بلد نیستم. حتی با نام درختها هم آشنا نیستم.
من اما میدانم کدام درخت بلند است، و میدانم که درخت اگر تناور باشد،
امنترین جای جهان است. میان شاخ و برگها، حتی از پستو، حتی از آب انبار،
حتی از زیرزمین هم امنتر است. اینجا که هستم، همه چیز را میبینم، بدون
آن که دیده شوم. از این بالا همه چیز شفاف به نظر میآید، انگار که زندگی
یک رود زلال است. آدمها – خانم جانم، آقام وقتی که گریه میکند، ارباب و
پسرهاش، خانم سحر و پوری خانم – از این بالا مثل سنگریزههایی هستند ته آن
رودی که هر روز به راه خود میرود – آرام انگار که هیچ اتفاقی نمیافتد،
جز آمدن پیازفروش با خرش، و خانم جانم که حالا، درست در این لحظه از پای
طشت رختها بلند میشود، دستش را به آب حوض آب میکشد، با گوشهء چادری که
به کمر بسته دستهاش را خشک میکند، به طرف در حیاط میرود، در را باز میکند.
- خانم پیاز خوب انباری داریم. نمیخواین؟
که خانم جانم بگوید: یه دقیقه صبر کن
و تا پای همین درخت بیاید، انگار که لای ابرها چیزی را جا گذاشته باشد، به
بالای سرش نگاه کند، و بگوید: یاور! یاورم!
و من طاقت نیاورم و بگویم: هان! چیه، چی میخوای؟
و او بگوید: ای ذلیلمرده. میدانستم اینجایی. ای جز جیگر گرفته
و من بخندم، و او اخمهاش باز شود و بگوید: بدو برو به خانم بگو پیازفروش
آمده. بخرم یا نه.
که من از درخت چست و چالاک پایین بیایم و دوان دوان خود را به خانهء ارباب
برسانم، و بگویم خانم، های پوری خانم
و جوابی نیاید، جز همان همهمهء آشنایی
که با ساز خانم سحر یکی میشود، و مرا به یاد چیزهای خوب مثل شربت سکنجبین
و چراغانی، و خیارهای خوابانده در آب حوض میاندازد.