حدود دو سال پیش به هزار زحمت شمارهی تلفن منزل اسماعیل فصیح را یکی از آشنایانم در شرکت نفت برایم گیر آورد، وقتی که تماس گرفتم نزدیکهای ظهر بود و خانمی گوشی تلفن را برداشت که چند روز پیش فهمیدم اسمش پریچهر عدالت است و سالیان سال است که بعد از بازگشت فصیح از آمریکا و تراژدی نافرجاماش با همسر اول که جزئیاتش در آخرین رمانی که از فصیح چاپ شده و عشق و مرگ نام دارد، آمده است، همسر دوم او شده. از قبل شنیده بودم که اسماعیل فصیح نویسندهای است گوشه گیر و منزوی و به احتمال قوی پشت تلفن نباید انتظار داشته باشم که به اصطلاح تحویلم بگیرد. با این همه بر عکس چیزی که تصورش را میکردم، حسابی تحویلم گرفت و نزدیک به نیم ساعت گپ زدیم، هر چند قبول نکرد که همدیگر را ببینیم و کسالت جسمیاش را بهانه آورد. اما میدانستم که ماجرا از کجا آب میخورد: فصیح آدم منزویای است.
ماجرا گذشت تا آنکه چند روز پیش مدیا کاشیگر به موبایلم زنگ زد و پرسید که آیا میتوانم یک شبی در بیمارستان فوق تخصصی شرکت نفت، از فصیح مراقبت کنم یا نه. غم انگیز بود برایم که قرار باشد فصیح را برای اولین بار در آن موقعیت ببینم، به هر حال رفتم و چند شب را با او گذراندم. برایم از زندگی و خاطراتش گفت و حرفهای ناگفته. نصفه شب، وقتی روی تخت همراه دراز کشیده بودم یاد داستان های فصیح افتادم و جلال آریان. چه قدر احساس میکردم که انگار توی یکی از داستان فصیحام.
اسماعیل فصیح نویسندهی رمانهای زمستان 62، داستان جاوید، ثریا در اغما و ... حالا بیش از یک هفته است که در بیمارستان فوق تخصصی شرکت نفت بستری است. ابتدا چند روزی در بخش ICU بیمارستان تحت نظر قرار میگیرد و پس از بهبودی نسبی به بخش داخلی بیمارستان منتقل می شود و کم کم حافظهاش را به دست میآورد. فصیح که در طول هفتاد و دو سال زندگیاش به گوشهگیری و انزوای ادبی مشهور است، حالا زبان گشوده و فریاد اعتراض سر می دهد که کتاب جدیداش «بیش از نه ماه است که در انتظار مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی قرار دارد.»
ساعت دوازده شب است که فصیح از خواب بیدار میشود و یاد یکی از خاطرات بامزهاش با دوست چندین و چند سالهاش غلامحسین ساعدی میافتد. تعریف میکند: «یکبار ساعدی برایم ماجرای فرارش از ایران را تعریف کرد و گفت: قرار شد قاطی یک گله گوسفند از مرز ترکیه از کشور خارج شوم. چوپان گفته بود که وقتی از مرز رد شدیم، داد می زنم «بلند شو و در رو»، بعد لباسهایم را در آوردم و یک لباس که از پشم گوسفند درست شده بود پوشیدم، بعد که از مرز رد شدیم ناگهان شنیدم که چوپان داد می زند «بلند شو، در رو» که وقتی بلند شدم دیدم چهل و دو نفر بلند شده اند و دارند در میرود.»