نگاهی کوتاه به دو رمان ص. ص. م از مرگ تا مرگ و وصال در وادی هفتم نوشتهی عباس نعلبندیان
با اینکه کشورهای در حال توسعه پروسه و مرحلهی گذار به سمت صنعتی شدن را بهطور کامل طی نکرده و در حال گذر از آن هستند و شرایط ایجادکننده سبکها و بدعتهای ادبی و هنری نو را پشت سر نگذاشته و خیلی دیرتر و دورتر به ماشینیزم و جدایی از سنتها تن داده و احساسمحوری غالب بر خردمحوری بوده و هست، اما سبکها و شیوههای نو را همچون کالایی وارداتی قبول کرده و بعد از مدتی سعی در وطنی کردن و همرنگ کردن آن با شرایط محیط و اجتماع و جریانات ادبی، هنری و فکری فرهنگی خویش میکنند.
تأثیراتی که سبکهای مدرنی چون «نیهیلیسم»، «اگزیستانسیالیسم»، «سورئالیسم»، «اکسپرسیونیسم» و... بر نویسندگان این کشورها گذاشته و همچنین تأثیرات فضا و شرایط سیاسی و اجتماعی زمانه و تلاش برای ابداع و بسط سبکهای جدید (در تمام زمینههای هنری و ادبی) در رسیدن به نوعی مدرنیتهی وطنی، همه و همه سبب خلق محصولات هنری با سبک و سیاق خاص خود میشود. مدام تازه شدن و خود را نفی کردن و به قلمرو تازگیها گام نهادن، شعار مدرنیته، شعار اینان شده و با آن همسو و هم جهت پیش میروند. این تأثیرات در اکثر زمینهها مشاهده شده و به نوعی انقلاب و تحول ادبی و فرهنگی و هنری محسوب میشود. آشنایی نمایشنامهنویسانی چون «نعلبندیان»، «فرسی»، «کیا»، «خلج» و... با درامنویسانی چون «یونسکو»، «بکت»، «فریش»، «دورنمات» و... باعث خلق نمایشنامههایی با فضایی جدید، نو و دنیایی متفاوت و خارج از قواعد معمول در نمایشنامههای آن دوره میشود.
«عباس نعلبندیان» متولد 1326 و متوفی به خرداد 1368 خورشیدی است. نام نعلبندیان بعد از مسابقهی کمیته
ی تئاتر (گروهی متشکل از خجسته کیا، داوود رشیدی، منوچهر انور و فریدون رهنما) به زبانها افتاد. منتخب دوم دومین جشن هنر شیراز که تا آن زمان هرگز تئاتر ندیده بود و فقط نمایشنامههای رادیویی را شنیده بود با خلاقیت و تأثیری که از ادبیات ایران و ملل (خصوصاً ادبیات نمایشی) گرفته بود به خلق آثاری چون «پژوهشی ژرف و سترگ...»، «قصهی شاد غریب...»، «هرمس»، «صندلی را کنار پنجره بگذاریم...» و... پرداخت. نعلبندیان در نگارش رمان نیز از این قاعده مستثنی نبوده و در بطن جریان به جریانسازی و در ادامه جریانهای فکری گذشته و برای ایجاد حرکتی نو تلاش میکند.
تلاشی که آثار متفاوت، غریب و تا حدی پیشرو از زمان مکان را به بار آورده و به تجربهای بزرگ در زمانی اندک بدل میشود. زمانی که دو رمان «ص.ص.م از مرگ تا مرگ» و «وصال در وادی هفتم» را بر خلاف آثار دیگر نویسندگان به فراموشی کشانده و تفکر رمانش نوعی خودسوزی در بطن را سبب میشود. آثاری که فقط یک بار چاپ شد و دیگر حتی اسمی از آن به میان نیامد. این دو رمان حتی در گاهشمار تاریخ ادبیات داستانی نیز مهجور مانده و کمرنگ و بیرنگ جلوه میکند. نعلبندیان پیشتر از آنکه به عنوان رماننویس شاخص باشد به نمایشنامهنویسی متفاوت و نوپرداز مشهور است. رد نویسندگان قبلتر از او مانند «هدایت»، «چوبک»، «صادقی» و حتی «ابراهیم گلستان» را در آثارش میتوان یافت و تأثیرش بر نویسندگانی چون «رضا قاسمی» (همنوایی شبانهی ارکستر چوبها) مبرهن و واضح است. نویسندهای آرام و منزوی و مرگی خاموشتر از زندگیش. مرگی که در سکوت مطلق مطبوعات نسبت به بازتاب آن رقم خورد و او را از مرگی به مرگ دیگر کشاند. نعلبندیان آغازگر راهی است که در ذات خود جریانساز و بدعتگذار است. او سبکی مستقل و منفرد و یگانه، سوای تمام تأثیرات گرفته از نویسندگان دیگر دارد. عباس نعلبندیان نویسندهای است که میمیرد تا بداند مرگ چیست. او در عین توجه به سبک نگارشی نو به جایگاه تفکر در آثارش توجه دارد. تفکری که در بطن و خلال اثر خواننده را هم سو و هم جهت با خود به دنیای ناشناخته
و شناختهها، مرزی بین خیال و واقعیت میبرد.
وادی اول: ص. ص. م از مرگ تا مرگ رمانی که با نیاز و حس و علاقهی آقای ص. ص. م به کشتن کسی، فرق نمیکند چه کسی و در کجا، درست مانند شخصیت «اروسترات» سارتر، شروع شده و با مرگ خود به پایان میرسد. ص. ص. م نمیداند که این حس کشتن از کجا و چگونه بر او وارد شده است. او هیچ ارادهای از خود ندارد و مثل خوابگردها، مثل کسانی که هیپنوتیزم شدهاند، درست مانند آدمکش ماشینی سعی در اجرای نقشهای گنگ از جایی گنگتر و مبهمتر دارد. او میداند که هیچ کس را نخواهد کشت و میداند که لیاقت این کار را ندارد، اما به خیابانگردی خود ادامه داده تا مقتولی برای خود دست و پا کند تا مبادا پیش وجدان اجیرشدهاش شرمنده باشد. او میخواهد به خود ثابت کند که «من تلاشم را کردم. اما نشد». در نهایت او خودکشی کرده و این حس موهن انجام به قتل را در خود فرو مینشاند. به دنیای مردگان میرود. در دنیای مردگان همچون دنیای مردگان « دوزخ» (در بسته) سارتر از شکنجه و آتش و... خبری نیست.
مردگان روحهایی سرگردان چون روحهای فیلمنامهی «کار از کار گذشت» سارتر، در هم میلولند و زندگی پس از مرگ خود را در وضعی پوچ سر میکنند. زمین را خوب میداند چون دروغ، خیانت، جنایت، تجاوز و... از الزامات زندگی در آن است و او این را خود زندگی تعریف و تفسیر میکند. با ترفندی برمیگردد و با کفن از گور خود برخاسته و جایجای شهر را در خیال و رؤیاهایش پشت سر گذاشته و پنهانیها و نهانیهای بسیاری را سرک کشیده و از راز بسیاری از مسایل که عمدتاً در مورد انسان و هستی است پرده برمیدارد. او در این سیر و تکوین با پیامآور و مأمور مرگ که سردی و سرما را به همراه دارد ملاقات کرده و مرگ مجدد خود را از او خواستار میشود. در تاریخ فرو رفته و از دید سه شخصیت امیرالمؤمنین، ابن ملجم مرادی و قطام در سحرگاه نوزدهم رمضان سه دید مختلف به مرگ، عمل و دستور به آن را حکایت میکند.
ص. ص. م انسان متفکر و اندیشمند است. او در بحث با ملک و دیگر همحزبانش (انسانهایی با اسامی نمادین و استعاری، توسل، سرفراز، هدایت و...) دید و نگاهش را به هستی، زندگی، مرگ و... واگویه میکند. در پایان هم توسط همین افراد به گور خود برده میشود. گوری که برایش نشان از «اختتامی نیکو» است. او «مورسو» نیست که به سبب بیاهمیتی نسبت به مرگ مادر (به قول کامو) به مرگ و اعدام با گیوتین محکوم شود، اما خویی مورسووار دارد. ص. ص. م در مرگ و نیستی غوطهور است. رمان در اکثر فصلها، خصوصاً فصلهای پایانی به هذیان بدل شده و خط سیر عجیب و غریبی را در پیش میگیرد. رمان از چند فصل مجزا و مشترک نسبت به هم تشکیل شده و همچون رمان «سنگ صبور» چوبک از نمایشنامه، شعر، (خصوصاً در این اثر) فیلمنامه و اندیشهها و عملهای سینمایی تشکیل شده است. سیر روایت به صورت «دیزالو» موازی، جلو رفته و در فصل اول که به جرئت میتوان مهمترین و منسجمترین فصل رمان به شمار آورد، حرکتی ساعتوار از ساعت هفت تا نه و نیم میشود. رمان در بعضی قسمتها سخت، دشوار و گیجکننده میشود. طوری که ممکن است سختی خوانش و دلزدگی و خستگی را برای خواننده به بار بیاورد. داستان و فضای داستانی تا حدی، البته نه از نظر روایت و تنشهای داستانی، بلکه از نظر مفهومی و اندیشهای به رمان «میرا» نوشتهی «کریستوفر فرانک» نزدیک شده. با این تفاوت که شخصیت میرا برضد آنچه هست، حکومت مطلقهی استبدادی، سر به عصیان گذاشته و پوستهی مسخکنندهاش را میشکافد، اما در این رمان ص. ص. م بر ضد خود و بر ضد افکار و درونیات خود، خود را میکشد و تن به جدایی اعضای اصلی بدن از تنش میدهد و به مسخ در این جهان تن نداده و مسحور آن دنیا، مسخ عالم دیگر میشود. او از خود به در شده و چون روحی، خوابگردی در این سر و آن سر شهر سرک کشیده و بر هر بالینی راه پیدا میکند. از «مالون» بکت پُرتحرکتر و از او کمگویتر است. مالون در انتظار مرگ و ص. ص. م در جستجوی مرگ.
وادی دوم: هفت مرتبهی کیهانی، هفت روز هفته، هفت وادی عرفان و هفت...
«وصال در وادی هفتم» سلوکی است از مرز بودن تا نبودن، آنجا که همه چیز تمام میشود. سلوکی که به طلب عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت و فنا ختم میشود. سالک رهرو نعلبندیان در انتهای این راه، در وادی هفتم به دیگری، سگ بدل شده و در آیینهی چشمان او زندگی سگی را آغاز میکند. زندگی که از اول تا انتهای داستان چیزی غیر از آن نبوده و نیست. رسیدن به وادی هفتم رسیدن به خود است. رسیدن به آن چیزی است که حقیقت مطلق، حقیقتی که صوفی صافی رهرو به خود، ذات و وجودش میرسد. سلک سالک نعلبندیان با طلب آغاز و با فنا تمام میشود. هر وصل با فصلی آغاز شده و با وصل شخصیت وصال در وادی هفتم به فنا به فصل و جدایی او از آنچه که هست میانجامد. وصل و رسیدن از پس رهایی و جدایی از قبل و قبلترها. او به دنبال فنا در سیری خودخواسته با باری عظیم از تنهایی شهر به شهر با چمدانی پر از واژه، آیینه و... طی طریق میکند. او میداند و اذعان دارد که بریده و در حال سقوط به ناپیدا است. در آیینه دیده نمیشود.
آیینه نه او را که دیگری، گذشتهاش را نشان میدهد. او در بطن هر چیز خودش را، خود جای از خود را میبیند. آرزو میکند گنجشکی بود آزاد که شادیاش را تیر و کمان پسرکی کوچک به مرگ بدل میکرد. او غمگین است از این سرمای مداوم. برف بیانقطاع و این راههای ناگزیر. برف تقریباً ایستایی ندارد و شدت بارش آن کم و زیاد میشود. اما سرما در فضای رمان حاکم و غالب است. در سفری در خیال و ذهنش، در خواب، به آن دنیا، دنیای ماوراء، جایی سرد که بوی تعفن در هوایش موج میزند و مملو از کرمها و حشرات گزنده است میرود و با «علی قلی» دیداری میکند، در خونی که سبز است غوطهور شده و با بویی از تعفن، بوی به یادگار مانده از آن دنیای ماوراء که همه چیز و همه کس را از او دور میکند بر میگردد، از خواب بیدار میشود.
علی قلی، لیلا، پدر، مادر، عبدالرحمن و... (شش نفر توسط قاتلی کشته شدهاند)، مقتول قاتلی هستند که به قاتل بودنش شک و در قتلش تردید میشود داشت. قاتلی که خود نمیداند و نمیفهمد و فقط در آیینه است که میبیند آنچه را مرگ و قتل نام دارد. او در هذیانها و وهمهایی که به حقیقی بودنش تردید است، سرگردان، زندگی مسافرخانهای، زندگیای در گذر دارد. زندگی که «آرتور میلر» سالها بدان طریق زندگی کرد و زندگی را بودنی موقت در جهانی به نام هتل میدانست، با توجه به این نکتهی مهم که مسافر رفتنی است و فردا مسافری جدید خواهد آمد. او «گرگوار سامسا»یی دیگر است که مسخ شده زمان و محیط و جبر زندگی به سگ بدل میشود. سگی که در آرزوی لقمهای غذا به هر زباله سرک میکشد. داستان در اکثر بخشها به شیوهی «مونولوگ» تکگویی است و در طی این تکگوییهاست که گره از معمای وهمآلودش باز میشود.
وصال در وادی هفتم نسبت به رمان ص. ص. م از مرگ تا مرگ روند داستانیتری پیدا کرده و گرچه نامتعارف و خارج از قواعد و فرمهای داستاننویسی آن دورهی تاریخی ادبیات داستانی است اما به بنمایههای رمان نزدیکتر شده و قواعد جدیدی را بنیان مینهد. قواعدی نامتعارف که از «بوف کور» هدایت شروع شده و تا «ملکوت» بهرام صادقی ادامه یافته و این اثر را هم در سبک و سیاق آنان (با نگاهی هر چند متفاوت) قرار میدهد. آثاری با ساختاری استعاری و مبتنی بر تفکیک فردیت.
وادی آخر: انسان مدرن انسانی تنها و منزوی است. آدمهایی تنها، تنهایی ظاهری نه که با بسیاری از جمله روسپیان و ولگردان و مردهشوران و در نهایت با افرادی خارج از طبقات اجتماعی در ارتباط اند. شخصیتهای نعلبندیان آدمهایی تنهایند، تنهایی اصیل و باطنی، تنهایی که از خلقت آدم شروع شده. تنهایی و انزوایی که در بطن وجودشان موج میزند. با آنکه با هم اند؛ با هیچ کس نیستند. شخصیتهابا ظاهری آراسته و کلامی متین و برخوردی مناسب و در باطن خویی عجیب و مالیخولیایی درگیر خواب و وهم و خیالی که در آن غرق شدهاند. انسان تصویرشده انسانی است خسته از زندگی و روزمرگی و خود را اشباع از هر حرکت و شروعی دیگر میداند و با دلزدگی از آن به شروعی ورای در این زمان و
مکان میاندیشد، مرگ.
آنها درگیر مرگ و خواهان مرگ هستند. نه از آن میگریزند و نه به فکر عقب راندن آن هستند. آنها مرگ را با تمام وجود با تمام سختیها و مصائبش قبول کرده و همواره در جست و جو و طلب آن هستند. آدمهایی که در پس تکرار و تکرار چیزی نو را در فکر خویش طرح میزنند. نویی که مرگ است و طرحی که جنایت. مرگ اصلیترین و مهمترین دغدغه و راه کار و مفر دنیای داستانی اوست. دنیای نعلبندیان دنیایی سرد، پُربرف و خزانی، زمستانی پاییزی است. گرما نعمت است و نبودش حسرت و دریغ. در دنیایی که سرما با مرگ نیز دوچندان میشود همه در فکر گرمایی (در آغوش روسپی خیابانی، غرق در خونابهای، خوابیدن در گوری و...) برای فرار از این سرمای بی حد و حصر هستند. سرما اتمسفر اصلی داستانهای اوست. سرما را میتوان یکی از علتهای والهی و شیدایی شخصیتها و در عین حال فکوری و هذیانگویی آنها دانست. سرما سرد است و او به دنبال گرمی. مورسو در تب و گرما است. از گرمی و از آفتابی که یکریز میتابد مینالد و او از سردی و سرمایی که استخوانها را به لرزه در آورده. گرما یک جا، آن هم در خیال، در وصال در وادی هفتم موجودیت مییابد که گرمایی است نفسگیر و براندازنده.
شخصیتهای داستانی نعلبندیان هذیانگوی و خویی قاتلی مقتولی دارند. در عین قاتل بودن مقتول زمانه و شرایط و در عین مقتول بودن قاتل خود و نفس خویش، که در آیینهی دیگری است، میباشند. عصیان آدمهای نعلبندیان در حد مرگ و خواستن مرگ خلاصه میشود. آدمهای داستانی او خواستهای جز مرگ و نیستی ندارند. تصویر مرگ، تصویری جدید، غریب و تا حدی هجو و راهگشای رهایی است. رنگ روانی آثارش بین سیاه و سرخ در حرکت است. گاهی سیاه مطلق و گاهی سرخ. رنگ سرخی که بار هیجانی ندارد، بلکه خون را تداعی میکند. داستانهای او در فضایی از واقعگرایی (رئالیسم) با بنمایههایی از فراواقعگرایی (سورئالیسم) اتفاق افتاده و نوعی از رئالیسم را که به رئالیسم جادویی نزدیک هست و نیست ابداع و پایهگذاری میکند. زبان او زبانی ساده، روزمره و روایتش روایتی پیچیده و در هم
است. روایتی که گاهشمارانه و خاطرهوار است. عباس نعلبندیان راوی داستانهایی است که مرگ را هر چند دهشتبار، تصویر میکند. او نه مرگ که انسان و سرنوشتش را تصویر میکند.