«هر فردی که خود را هنرمند میداند حق دارد که اثر خود را آزادانه و موافق آرمان شخصیاش بیافریند و هیچ چیز دیگر را به حساب نیاورد». لنین در مقالهای به عنوان«تشکیلات حزبی و ادبیات حزبی» در سال 1905 نگاهش را به ادبیات چنین مینمایاند. نگاهی که با تحریف و استفاده ابزاری حزب کمونیست از آن، نوعی از رئالیسم به نام«رئالیسم سوسیالیستی» را رقم زد. پایههای رئالیسم سوسیالیستی را«سر سپردگی به ایدهئولژی کمونیستی، گذاشتن فعالیت خود در خدمت خلق و روح حزب، همبستگی استوار با مبارزات تودههای زحمتکش، اومانیسم سوسیالیستی و انترناسیونالیسم خوشبینی تاریخی، طرد فرمالیسم درونگرایی و نیز بدویگری ناتورالیسم» تشکیل میدهد. اصولی که نویسندگان را به مزدوران حزب بدل ساخته و باعث بهوجود آمدن آثاری فرمایشی و سفارشی در ادبیات میشود و آثاری خارج از این حیطه(حزب) به فرجامی که ژولیوس فوسیک مطرح میکند گرفتار خواهند شد:«آنچه را که من مینویسم شما چاپ نخواهید کرد و آنچه شما چاپ کنید را من نخواهم نوشت».
اهل قلم بهشدت سرکوب میشوند. هر کس با حزب مخالف است یا کشته میشود یا تبعید. نویسندگان – بهتعبیر استالین«مهندسان روح» – در قالب حرکتی عمومی سعی بر تحولی ایدهئولوژیک و تربیت کارگران با روحیهی سوسیالیستی دارند. مردم رفتهرفته از این تحمیل فرهنگی خسته شده و به آن بیِاعتقاد و بیاعتماد میشوند.
«فرمالیستها» رئالیسم سوسیالیستی را«دید بی اندازه سادهانگارانهای از واقعیت با تلاش مبتذل و بهدنبال نفع شخصی» میدانند. برخی از نویسندگان نیز برای فرار از این ورطه رفتهرفته در لفافه سخنگفتن و مستترنویسی را برای خود بر میگزینند. مردم نیز همگام با آثار این نویسندگان بدل به تأویلگرانی میشوند که به لایههای زیرین متن توجه بیشتری نشان داده و از سطح به درون متن میرسند زیرا ظاهر تنها لباسی است برای پوشاندن باطن.
میخائیل بولگاف هم که خود مغضوب و مرعوب چنین دستگاه عظیم حزبی نوشتاری شده بود با تکیه و به کار بردن نوعی از ادبیات تخیلی و وامداری از رومانتیستهای آلمانی و خصوصاً«گوته» دست به خلق اثری بدیع چون مرشد و مارگریتا زد. رمانی که از برجستهترین آثار ادبی قرن بیستم به شمار میرود.«در آن عالمی که آواها و رنگها و رایحهها با همدیگر هماهنگی نزدیک دارند، اشیا بیانقطاع تغییر شکل مییابند و صورت ظاهر خودشان را وا میدهند. گلها ابر میشوند، ستارگان بر خاک میافتند و قطعهقطعه به شکل حلقههای زیبای گلبرگ در میآیند. مرواریدهای برف به مردمکهای پرندگان مبدل میگردند و بهصورت قطرهای بر دامن فضا میریزند و مههایی در آن پدید میآورند و تگرک شبنم و برف و نور میشوند. شیاری که گاوآهن در خاک میکند مثل کفن در روی زمین گسترده میشود و سرانجام اقیانوسی میگردد که افقهایش را بخار گرفته است. از قطره اشکی موجی تولد مییابد که سفینهای را بار میآورد. موجودات موسیقی محض میشوند. اندیشههای رؤیابین برای تغییر همهی مناظر و برای گشودن درهای بسته بس است و ناگهان زنبق بزرگ سفیدی به شکل نماد مار یا دیو وسوسه در میآید و...». اینها دنیایی است که لبربگن از آن به عنوان دنیای رؤیاها نام میبرد. دنیایی خیالی رؤیایی در پس آن چیزهایی که در ظاهر است. فضایی که شاید در خواب دیده شود. خواب و رؤیایی که به قول شارل نودیه سرچشمهی هر شعری است. نویسنده تخیل خود را از این زمان و مکان بیرون برده و بهخوبی در میان رؤیاهایش فرو میرود. خوابی سکرآور و مدهوشِکننده. او خود را ملزم به شناختن ناشناختهها میکند. نویسندهای چون آرتور سی کلارک میداند که «همواره ناشناختههایی هستند که هم ناشناختهاند و هم شاید ناشناختنی. دنیا آنقدر عجیب نیست که ما تصور میکنیم، دنیا آنقدر عجیب است که ما نمیتوانیم تصور کنیم.» این حرکت پرواز سیر ناشناختهها رؤیا و تخیل در نهایت به شناختی ختم خواهد شد. شناختی که به نظر اشلایرماخر: «عقل جز دنیای برون را نمیشناسد. اما اگر فرمانروایی را به دست تخیل بسپاریم به خدا خواهیم رسید.» و این تمام آن چیزی است که رومانتیسیسم آلمانی بر اساس آن شکل میگیرد. وجه مشترک اکثر آنان پیوند و نزدیکی با مذهب است. آنها به «مافوق الطبیعه» و مداخلهی آن در زندگی بشری ایمان و اعتقاد داشته و سعی در شناخت تعریف و تفسیر این نیروی فرازمینی، زمانی و مکانی میکنند. هملت نیز به هوراشیو یادآوری میکند که «در آسمان و روی زمین چیزهایی بیشتر از آن است که فلسفه تو به تصور بیاورد.» و این جایی است که روح پدر در برابر دیدگان وی ظاهر میشود. ناشناختهای از شناختهشدهترین انسانها.
از میان این ناشناختهها که انسان سعی در شناخت آن دارد یکی ابلیس است. ابلیس به روایت اسطورهها و داستانهای مذهبی طرد شده از بارگاه ذات باریتعالی و مامور فریب و گمراهی انسان. ابلیسی که کاردوچی شاعر و منتقد ایتالیایی با درود فرستادن برآن وی را «شورش» و «نیروی انتقامگیرندهی عقل» میداند.
حضور ابلیس در ادبیات و هنر حضوری است سایهوار و در عین ملموسی، گم و پنهان. نویسنده و هنرمند میکوشد با قرار دادن انسان در تقابل با شیطان به تخیل خود بال و پر داده آن را به نهانیها و پنهانیهای بسیاری پرواز دهد. ابلیس به زمین میآید و با انسان همکلام و روبرو میشود. این همکلامی را باعث و بانی انسان است. چون لغزشی از او سر زده که این قدرت لایزال اهریمنی بر او وارد شده است. با او معامله میکند و نیستی و فنا را برایش رقم میزند. معاملهای که در آن انسان، خود بودنش، ذات متکی به روح دمیدهی واجبالوجود بر خود را با چیزکی ظاهری و بیارزش تاخت زده و طرد دائمی و همیشگی را، چون خود ابلیس، برای خود به ارمغان میآورد. این معامله گاه بهصورت رودررو و گاه در عمق و روح و جان شخصیت شکل میگیرد. معاملهی ابلیس در فاوست گوته و دکتر فاستوس مارلو و مردی که سایهاش را فروخت شامیسو معاملهای است مستقیم و رودررو. اما در آثاری چون تصویر دوریان گری اسکار وایلد و همه میمیرند دوبوار، شخصیت داستانی خود بدل به ابلیسی میشود که حتی خود از خویشتن خویش رنج میبرد. اما آیا میتوان به ضدقهرمانی چون مادوکس ویسنییک به دیدهی ابلیس نگریست؟ کاراکتری فرا زمینی فرازمانی و فرا مکانی و حاضر در همهجا و هیچجا.
بولگاکف نیز با همین دستمایه و تاثیر از فاوست به تصویرکردن و حضور ابلیس در مسکوی قرن بیستم میپردازد. ابلیس در ظاهر پروفسوری به نام ولند به همراه مردی به «لاغری یک ترکهلوبیا» با عینک پنسی به چشم «گربهی سیاهی که ابعادی زننده داشت و مردی چهارشانه با کلاه شاپوی ضخیم تیره بر سر با دندانهایی تیز که از دهانش بیرون میزد و موهای سرخ آتشین در کشوری که الحاد در آن چیز عجیبی نیست و اغلب مردمش مدتهاست آگاهانه به «این حماقتهای کودکانه دربارهی خدا» اعتقاد ندارند ظاهر میشود. او با ترفندهای اهریمنی که با طنز و طنازی خود و همراهانش همراه است، شهر را به بلبشوی عجیبی گرفتار میکند.
مرشد، استادی است که لقب و مرشد بودنش را معشوقهاش مارگریتا به او داده است. نویسندهای که «در زیر چرخ نقد نویسندگان مزدور خرد میشود». دیوانه و مجنون ترک معشوقهی خود کرده و سر از تیمارستان در میآورد.
پونتیوس پیلاطس حاکم یهودی در تقابل با «یسوعی ناصری» مسیح و جریان مصلوبشدنش و تحول زندگی و شخصیتی پیلاطس داستان دیگری است که بولگاکف از داستان نوشته شخصیت داستانی خودش مرشد استفاده کرده و آنها را در کنار و در تقابل و تنیده به هم داستان را پیش میبرد. مرشد مغضوب منتقدین میشود، چون به اموری پرداخته که دیگر کسی بدان اعتقادی نداشته و جزو باورهای کهنهای است که «معبد تازهی حقیقت» به ویرانیاش همت گمارده و آن را از بین برده است.
بولگاکف با پیشبرد این داستانها کلیت رمان را بهسمتی سوق میدهد که در نهایت مرشد و مارگریتا چون «سایههای آب» میشوند و میمیرند. «تنها مرگ مرهم زخم»های آنهاست. پیلاطس در دنیای مردگان، در دردِ نداشتن آرامش، با نظرگاهی که از آن «باریکهراهی از نور ماه» را میبیند به وظیفهای که خطیر است تاکید میکند. او نیز به آرامش میرسد. ولند ابلیس و همراهانش به قعر مغاک فرو میروند. همهچیز به حالت عادی باز میگردد و تنها حیرانی و سر گشتگی خواننده است که بر جای میماند. حیرانی از پسِ تخیلی قوی و هراسناک. سفری به دنیای ناشناختهها، همچون سفر اودیسه، ویرژیل، دانته و.... سفری که در پایان، شناخت را به بار میآورد. سفری با تصویر غالبِ «جسد آبخورده و سه صلیب خالی بر تپهی جلجتا» و با صدای مداوم و مکرر لاهوتیِ «بزدلی بزرگترین گناه است».
فضای تخیلی در آثار بولگاکف بدل به واقعیتی ملموس و دستیافتنی میشود. اتفاقات خیالی در زمانی متعارف، زمان و عصر زندگی نویسنده اتفاق افتاده و به دنیایی یا زمانی دور و دراز در آینده و گذشته ربط ندارد. خیالی وهمانگیز در دنیایی واقعی که آمیزهای از واقعیت و رؤیا را به هم گره زده و به همین دلیل وحشت را به بار میآورد، وحشتی که علت اصلیاش ملموسبودن فضا و زمان و مکان است و این ناهمگونی تخیل باعث وحشت همگانی، حتی در خواننده میشود.
نویسنده در رمان مرشد و مارگریتا، از تخیلی علمی بهره نبرده و برخلاف نویسندگانی چون آرتور سی کلاک و ایزاک آسیموف که علم دستمایهای است برای پرورش تخیل ایشان، او با استفاده از این فضای نامتعارف به تخیلی جامعهشناسانه و نقادانه میرسد.
نگرش بولگاکف به ابلیس، نگرشی متفاوت با نگرش مذهبی رومانتیسیسم گوته و شامیسو و نگرش اندیشهای مارلو است. نگرش بولگاکف نگرشی مدرن به ابلیسی مدرن است. ابلیس پنهان در تمام تاریخ ابلیسی زنده در تاریخ که خود تاریخ است، تاریخ بیایمانی به هستی واجبالوجود.
آیا نمیتوان ابلیس بولگاکف را وسیلهای برای نقد جامعه ضددین کمونیستی برشمرد؟ جامعهای که مذهب را خلسه و افیون فردیت میشمارد، فردی که حضورش جامعه را میسازد؟ آیا ابلیس خودِ کمونیسم نیست؟ حزب و حکومتی خارج از حیطهی نقد؟ ابلیسی که با ترفندهای محیرالعقول خود، هر مخالفی را سر جایش مینشاند؟ هر مخالف به سرنوشت محتوم و دردآوری دچار میشود. یا باید جان خود را برداشته و بهدربرد یا باید انگ دیوانگی را بر پیشانی خود تحمل کرده و جامعه، بیان حقیقت را واگویههای مجنونوار وی بداند. ابلیس کمونیسم، مخالفان و حقیقتگویان جامعه را با مسکن (آرامبخش) زور آرام میکند. شاید هم ابلیس در نقش منجی برای مرشد و مارگریتا ظاهر شده است. منجیای که با مرگ و نیستی میآید و آرامش مرگ را برایشان به ارمغان میآورد. منجیای منحوس و رعب آور. منجیای که در قبال دیگریشدن قلب انسانیت، نجاتت خواهد داد!
بولگاکف در این اثر زیبا و جاودانه با گفتگوی مستقیم با خواننده در دل اثر، جایگاه خود را همچون راوی صادق و ناظر حفظ کرده و رندی کلامش را در پس واژه و کلمه مستتر میکند. او اختناق پلیسمخفیها و اجبارهای همگانی برای رسیدن بهنوعی رفاه همگانی را با طنزی خفیف و مبهم بهسخره گرفته و به نقد آن میپردازد. بولگاکف مرشدی است که در دل اثر جاودانهاش به آرامش میرسد. نویسنده میداند که همهچیز چون یک «خیال ساکت» است. بزدلی بزرگترین گناه و عشق مهمترین هدف عاشق بودن است.