صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب
■  پیوندها

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها




نگار تقی زاده

کارگاه داستان: سایه


 

زن خوشحال وارد اتاق شد. اتاق کم‌نور بود. گفت: می‌تونم چراغ روشن کنم؟

مرد گفت: دارم کار می‌کنم.

چراغ را روشن کرد. مرد عینکش را برداشت و به او خیره شد. زن روی صندلی رو به مرد نشست و گفت: تازه نوشتم فکر می‌کنم خوشت می‌آد.

مرد دستش را لای کتاب گذاشت و به سایه زن که روی دیوار افتاده بود خیره شد. زن خواند. از آسمان آبی تا پرندگانی که در آن پرواز می‌کردند.

مرد با خود گفت: فردا ساعت هفت باید پروژه را تحویل بدم اگه تا صبح کار کنم...

زن به چشمان مرد نگاه کرد .به نظرش آمد حواسش پیش او نیست صدایش را یک پرده بلندتر کرد.مرد به موی سفیدی که لا به‌ لای موهای زن بود نگاه کرد و دوباره فکر کرد فردا هم وقت ندارم ماشین رو به کارواش ببرم. نگاهش از موهای زن سر خورد و روی کفش‌های راحتی زن ثابت ماند.

چطور بگم یادم رفته پالتوش رو به کدوم خشکشویی دادم.

زن آن قسمت از شعرش را می‌خواند که در مورد رنگ عشق بود سرخ یا سفید؟ زن لبخندی زد مرد نگاهش کرد زیر لب گفت: یادم باشد فردا قسط ماهانه را پرداخت کنم.

زن گفت: قشنگه نه؟

مرد گفت: چی؟

زن گفت: گوش نکردی؟

مرد گفت : چرا چرا کدوم قسمتش...

زن گفت: به نظر تو چه رنگی‌ست؟

مرد یادش افتاد که باید در گاراژ را رنگ کند.

زن گفت: سفید بهتر است نه؟

مرد با خود گفت زود چرک می‌شود. و به رنگهای تیره‌تر فکر کرد. زن بلند شد و مرد را بوسید.

مرد گفت: قهوه‌ای بهتراست.

زن با مهربانی لبخند زد. چراغ را خاموش کرد و در را بست.

 

20/9/1385



نظر خوانندگان: 8 نظر
 
 
  استفاده از مطالب جن و پری یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است