من هیچ نویسندهای را همانند ارنست همینگوی نمیشناسم که در او، زندگی و ادبیات بدینگونه تنگاتنگ، با هم عجین شده و در هم گره خورده باشد. در برفهای کلیما نجارو» زنی به شوهرش میگوید: «تو کاملترین مردی هستی که من تا حالا شناختهام.»1 کسی – شاید خود همینگوی- به همینگوی چنین حرفی زده بود و این سخن هرگز از خاطرش زدوده نشد. او میخواست نویسنده شود؛ اما از اینکه نویسندهای دمدمی مزاج و بیاصالت باشد، در درون خویش شرمداشت. او در این اندیشه بود که نویسندگی را با رفتار و کردار پیوند زند و تفکر را با عمل مردانه و سخن مردان واقعی زندگی بخشد. صدها حادثه را از سر گذرانده بود، قهرمان دو جنگ جهانی و شکارچی پیروز کوسه ماهی و شیر بود و پرقدرتترین قصههای زمان خود را نوشت.
او د یکی از نواحی ساکت و آرام اطراف شیکاگو (اوک پارک2، ایلینویز3) به سال 1899 متولد شد. پدرش پزشکی کم و بیش موفق بود که انس و الفت زندگی در هوای آزاد و ورزش را به او آموخت. مادرش به شدت مذهبی بار آمده بود و همین او را به سوی رهبری و تکنوازی گروه کر کلیسا سوق داد. برخلاف نظریات فروید، ارنست پدرش را بسیار بیشتر از مادرش دوست میداشت وجنگل و جویبار را سهلتر از سرودهای مذهبی و عبادت پذیرا میشد. در سالروز تولد دوازده سالگی، پدر بزرگش تفنگی به او هدیه داد؛ بزودی با پدر- که «تیرانداز برجستهای»4 بود- به رقابت برخاست.ماهیگری، قایقرانی، اسکی و مشتزنی را آموخا. آرمانش آمیزهای بود از ویلیام شکسپیر و جان.ال. سولیوان5. در طول زندگیاش، مشتزنان بسیاری را به مبارزه طلبید و به ندرت مواردی پیش میآمد که نتواند رقیب را شکست دهد. هنگامی که در یک مسابقهی ماهیگیری در بیمینی6 (1935) برنده شد، رقبای شکست خورده را با این پیشنهاد خوشنود کرد: هر کس بتواند در مسابقهی مشتزنی، چهار دور در مقابل من ایستادگی کند، دویست دلار دریافت خواهد کرد. عدهای پذیرفتند، اما هیچیک نتوانستند مقاومت کنند.7
ارنست مدرسه رفتن را دوست نداشت؛ اما توانست دبیرستان «اوک پارک» را- ظاهرا به سهولت- به پایان برساند، چرا که در خواندن درس ل اتین با مشکلی مواجه نشد. او مینویسد: «سسرو6 طبل تو خالی است. من میتوانم با دستهای بسته، چیزهای بهتری بنویسم 9» من او شکوفا شد؛ به نوشتن داستانهای کوتاه برای مجلهی دبیرستان دست زد. به مطالعهی آثار رینگ لاردنر 10 پرداخت و از جملههای کوتاه و زبان کارگری او خوشاش آمد. در اکتبر 1917، با شغل خبرنگار تازه کار در روزنامهی استار 11 کانزانس سیتی مشغول به کار شد. این نشریهی درجه یک، به کارکنان خود کتاب راهنمایی میداد که در آن توصیه شده بود: «جملات کوتاه... پاراگرافهای موجز و فشرده... قاطع و صریح باشید، منفی بافی نکنید.»12 و بدینگونه بود که سبک همینگوی شکل کرفت.
روزنامه نگاری، برای ترکیب نوشتن و عمل کردن، با ذوق او جور در می آمد؛ لیکن او شور و شوق حیطهی گستردهتری را در سر میپروراند. نقصی در چشم چپش، موجب عدم صلاحیت او برای خدمت در ارتش شد. ولی در صلیب سرخ امریکا (آوریل 1918) نامنویسی کرد و با سمت رانندهی آمبولانس- نخست در جبههی فرانسه، سپس در جبههی ایتالیا- در جنگ جهانی اول به خدمت پرداخت. او، که ترس را میشناخت و به آن اذعان داشت، طعم خطر را هم چشید. در هشتم ژوئیه- دو هفته پیش از آنکه پا به نوزده سالگی بگذارد- در «فوسالتا»13 هنگامی که میخواست مجروحی را با عبور از زیر رگبار گلولههای اطریشیها به پناهگاه امنی برساند، به شدت مجروح شد. بیست و هشت تکه فولاد از پاهایش در آوردند؛ حدود دویست تکه را در بیمارستان میلان خارج کردند- که برخی از آنها را خودش با چاقوی جیبی بیرون کشید- و مقداری هم تا آخر عمرش، همان جا باقی ماند.
این بخشی از زندگی او بود که به «وداع با اسلحه» حیات ببخشید. بخش دیگر، اگنس فون کورووسکی 14- پرستارش در میلان- بود. همینگوی طبیعتا عاشق او شد؛ چرا که مردان بیشتر به دام ظرافت میافتند تا زیبایی. و دخترک به او قوت قلب داد تا دوران نقاهتش را به خوبی سپری کند و به پیشنهاد ازدواج برسد. هنگامی که توانست بتدریج راه برود، به جبههی ایتالیا بازگشت؛ ولی در آنجا یرقان گرفت و دوباره به بیمارستان میلان بازگردانده شد. جنگ در ماه نوامبر به پایان رسید و همینگوی در ژانویهی 1919، با کشتی از «ژنو» به نیویورک رهسپار شد.
همچون یک قهرمان مورد استقبال خانواده و اهالی «اوک پارک» قرار گرفت؛ ولی بزودی دلش هوای ایتالیا- یا اگنس- را کرد. گفت: «ما در اینجا زندگی ناقصی داریم، ایتالیاییها زندگی کاملی دارند.» 15 وقتی پیام اگنس را که گفته بود به مرد دیگری دل باخته است، دریافت کرد، برای فراموشی و تسلای دل خود، به دختران امریکایی روی آورد، بطوری که مادرش به فغان آمد که: «او روح خود را به شیطان فروخته است.« هنگامی که ارنست ( در سوم سپتامبر1921) با الیزابت هادلی ریچاردسن- دختری از اهالی سنت لوئیس – ازدواج کرد، مادرش بسیار خوشنود شد. هادلی بیست و نه ساله بود و ارنست بیست و دوساله؛ اما دخترک درآمدی معادل 2500 دلار در سال داشت. 16 (پدر الیزابت خودکشی کرده بود؛ پدر ارنست هم در 1928 با گلولهای به زندگی خویش پایان داد و ارنست...)
در دسامبر 1921، با شغل خبرنگار روزنامهی «استار» تورنتو همراه همسر نوعروساش عازم فرانسه شد. در پاریس، به شدت به کار پرداخت و تلاش کرد تا غیر از گزارشهای روزمره، چند شاهکار جاودان به وجود آورد. با معرفی نامهای که از شروود آندرسن در دست داشت، با گرترود استاین 17، جان دوس پاسوس 18، اسکات فیتز جرالد و جیمز جویس دوست شد. گرترود، این نویسندگان و شاعران و معاصران آنان را «نسل سرگشته» لقب داد، نسلی که خدایان و آرمانهایش را پس از افشای ماهیت انسان در جنگ جهانی اول، از دست داده بود و اکنون انتقام را در هجو، تسلای خاطر را در سکس و فراموشی را در میگساری جست و جو میکرد. «ازرا پاوند»، «فورد مادوکس فورد»19 و اسکات فیتز جرالد به این تازه وارد دست یاری دادند. پاوند او را «بزرگترین نثر نویس جهان»21 لقب داد. فیتز جرالد در سال 1924 به انتشارات «اسکریبنر»21 نوشت: «میخواهم در بارهی نویسندهی جوانی به نام ارنست همینگوی،که در پاریس زندگی میکند... و آیندهی درخشانی دارد با شما سخن بگویم. من با دیدهی احترام به او مینگرم. او واقعا چیزی است.»22 «هوراس لیورایت» فرصت را مغتنم شمرد و مجموعهای از داستانهای اولیهی همینگوی را با عنوان «در زمان ما»23 (1925) منتشر کرد. کتاب به فروش نرفت. هنگامی که لیورایت از پذیرش دومین مجموعه داستانهای او- «سیلابهای بهار»- سر باز زد، ماکس پرکینز، ویراستاری آگاه و نیکوکار در موسسهی اسکریبنر، کتاب را با این امید پذیرفت که بنگاه انتشاراتی او، بخت چاپ نخستین رمانی را که نویسنده روی آن کار میکرد، به دست خواهد آورد. بدینگونه بود که ارتباطی مادام العمر، بین موسسهی اسسکریبنر و همینگوی آغاز شد.
«سیلابهای بهار» (1926) عموما هجونامهای بیمزه و بیمحتوا، به سبک شروود آندرسن، به دیدهی تحقیر نگریسته شده است. ولی بعد، هنگامی که «خورشید همچنان میدمد» 25 در همان سال منتشر شد، پیش بیینی پرکینز درست از آب در آمد. منتقدان پذیرفتند که رما نویسی جدید، با مهارتی بدیع در نگارش گفت و گوهای شخصیتهای داستان و روایت سریع، ظهور کرده است. کتاب خیلی خوب تنظیم نشده بود: به شکل طرحی- که در طول دویست صفحه از کتاب ادامه مییافت- از زندگی، عشق و میگساری در یک مهاجرنشین خارجی در پاریس آغاز می شد؛ سپس به سوی کوهپایههای «پیرنه» میرفت تا از یک جشن گاوبازی در بامیلونا 26روایتی مستقیم به دست دهد. دو بخش کتاب، کل یکپارچه و همخوانی را تشکیل نمیدادند. افراد مهاجرنشین، در شخصیتهای کتاب، خود را باز میشناختند: «لیدی داف توایسدن» به «لیدی برت اشلی» مبدل شده بود و «پت گاتری» به «مایک کمپل»، «هارولد لوئب» نام جدید «رابرت کوهن» را به خود گرفته بود و نام «هارولد استیرنز» به هارولد استون تغییر داده شده بود. لیدی داف، گاتری و لوئب همراه ارنست و هارولد در جشن گاوبازی در سال 1925 شرکت کرده بودند؛ این سومین دیدار همینگوی از پامپلونا بود و از شور و شوق او نسبت به گاوبازان و هنر ایشان، حکایت داشت.
این کتاب در اروپا با عنوان «جشن»27 چاپ شد. عنوان چاپ امریکایی آن از نخستین فصل کتاب وعظ 27 گرفته شده بود: «... نسلی میرود و نسلی دیگر میآید، اما زمین تا به ابد پایدار است.
خورشید همچنان میدمد و خورشید غروب میکند و به همان جایی که طلوع کرده بود میشتابد...
همه چیز به همان گونه که بوده است، خواهد بود... و در زیر خورشید هیچ چیز تازهای نیست...
من تمامی آنچه را که در زیر خورشید انجام شده است، دیدهام؛ و هان، همه بیهودگی و آزردگی روان است.»
بدین ترتیب این نخستین موفقیت همینگوی در مقام نویسندگی، نه فقط استادی او را در روایت صریح و روشن و استعدادش را در نوشتن گفت و گوهای سریع و برق آسا، بلکه فلسفهی بدبینانهی او را نیز معلوم میداشت.
من از سومین مجموعه داستانهای کوتاه او- «مردان بدون زنان»30 (1927)- که آن را نخواندهام، درمیگذرم. این عنوان نیز نشانگر خصلت اوست: در کتابهای همینگوی، زنان مکمل مردانند، مردان مکمل حوادث، و حوادث مکمل فلسفه. او به تمامی مرد بود. همنشینی با مردان را ترجیح میداد و زنان را فقط به دیدهی معشوقه، پرستار و مایهی آرامش مینگریست.
در سال 1926 متوجه دلبستگی «پائولین پفایفر»- دختری از ارکانزانس که عمویی ثروتمند داشت- شد و از آن استقبال کرد. هادلی که مظهر وفاداری، هنر و شکیبایی بود، او را ترک گفت. پسرشان- جان- را با خود برد و در 27 ژانویه 1927 طلاق گرفت.
ارنست در 10 ماه مه، با پائولین ازدواج کرد، او را به هاوانا، کانزانس سیتی (که در آنجا پسرش، پاتریک، را به دنیا آورد) و شرایدن در ایالت وایومینگ برد. آنجا، در سپتامبر 1927، نخستین نسخهی وداع با اسلحه را به پایان رساند و «اسکریبنر» دوازده ماه بعد کتاب را منتشر کرد.
عنوان کتاب را از شعری گرفته بود که در آن «جرج پیل»31، درام نویسی که به سبک دوره الیزابت مینوشت، مبارز پیری را تصویر کرده بود که جنگ را وا مینهد و به عبادت روی میآورد32. اما این امر با رمان همینگوی، که در آن رانندهی جوان آمبولانس، جنگ را کنار میگذارد و به عشق روی میآورد؛ چندان سازگار نبود. همینگوی این کتاب را چنین توصیف کرد: «قصهی دراز عشق بازیهای من در آنسوی آلپ، از تمامی جنگ در ایتالیا گرفته تا رختخواب.» در اینجا نیز کتاب از دو داستان پشت سر هم تشکیل میشد. نخستین داستان، عقبل نشینی ارتش ایتالیا را از گریتسا، پس از شکست از اطریشیها در کاپورتو، به سال 1917، به شکلی کلاسیک توصیف میکرد. این توصیف پنجاه صفحهای، بهترین کار همینگوی استک روایتی است براستی کامل از ناتوانی، هرج و مرج، ترس، رنج و شجاعت؛ بیآنکه به عاطفه توسل جوید، صرفا بیانی است بیطرفانه و تقریبا گونهای برداشت شخصی از حوادث کوچکی که در کل، صحنهی حرکت دوگانهای را شکل میدهد.سپس رمان- در این گیر و دار- جنگ را ترک میگوید؛ رانندهی آمبولانس امریکایی، که به شدت زخمی شده، به عشق یک پرستار انگلیسی گرفتار میشود، او را آبستن میکند و با او از ایتالیا به سوئیس میگریزد. لحن داستان از شدت و خشونت کلاسیک به احساسات رمانتیک تغییر مییابد؛ گفت و گوهای عشاق، شاعرانه و دلپذیر است؛ رنج تولد نخستین کودک با ظرافت توصیف شده است، و این ماجرای عاشقانه و کتاب، به ناگاه، با مرگ کودک و – سپس- مادر به پایان میرسد. «صلح و آرامش جداگانه»، دستاویزی که ستوان «هنری» و کاترین بارکلی با آن به جنگ پشت میکنند (همانند روسها در برست لیتوفسک33 در 1917) بیانگر طغیان همینگوی علیه تمدن غرب و قربانیان دورهای آن است. او اکنون در اندیشهی ترک ایالات متحده و اروپا، و زندگی در کوبا یا افریقا بود. امریکا با استقبالی پر شور از این کتاب او را شرمسار کرد؛ توهینی را که در کتاب به شرف سربازی شده بود، بخشید؛ از روی آن فیلمی تهیه کرد و این امکان را برای نویسندهی آن فراهم آورد تا به مادر بیوهاش مدد معاشی برساند.
در آوریل 1929 با «پائولین» به فرانسه بازگشت و در سپتامبر همان سال او را به جشن گاوبازی دیگری در پامپلونا برد. در مادرید با سیدنی فرانکلین- گاوباز یهودی روسی الاصل اهل بروکلین- آشنا شد. روابط دوستانهی آنان، دلبستگی او را به گاوبازی برانگیخت؛ پی در پی از پامپلونا دیدن کرد و آنقدر با قواعد، آئینها و تراژدیهای مراسم گاوبازی آشنا شد که در سال 1932 به خود اجازه داد تا به نوشتن ماجرای شورانگیز مرگ در بعد از ظهر34 (1932) دست بزند. گونهای مرگ گرایی، یا روی آوردن به مرگ، او را میفریفت: «تنها جایی که میتوانستی زندگی و مرگ را ببینی، یعنی مرگ خشن را، حال که جنگ تمام شده بود، توی میدان گاوبازی بود و من خیلی دلم می خواست به اسپانیا، جایی که میتوانستم آن را مطالعه کنم، بروم.»35 گاوبازها را با شور و حرارت تحسین میکرد، چرا که آنان، هر روز، بیهیچ شکوهای، ده دوازده بار با خطر مرگ روبرو میشدند؛ با حرکاتی سنجیده که هربرت اسپنسر36 در آن، ترکیبی از ظرافت و وقار دیده بود. با این همه او اذعان داشت که این، جنگ عادلانه نیست: «امکان کشته شدن گاوباز وحشی یا گاوبازی که رسما به میدان آمده است، تنها یک درصد است؛ مگر آنکه گاوباز، بیتجربه، ناآگاه، تعلیم ندیده یا بسیار پیر و سنگین و فاقد چالاکی لازم باشد.»37 پس چگونه میتوان به دفاع از اخلاقیات ورزش برخاست؟ به این پرسش، همینگوی پاسخ غریبی داد: «در بارهی اخلاق، فقط میتوانم بگویم آن چیزی اخلاقی است که احساس خوبی به آدم بدهد و آن چیزی غیر اخلاقی است که احساس بدی بدهد... گاوبازی، بنظر من، خیلی اخلاقی است، چرا که من به هنگام تماشای آن احساس بسیارخوبی دارم؛ احساس زندگی و مرگ، و فنا و جاودانگی، و پس از آنکه گاوبازی پایان مییابد، احساسی بسیار اندوهبار، اما خیلی خوب، به من دست میدهد.»38
او در تضعیف اولیهی گاو با نیزهی سوارکاران، هیچ چیز نامعقولی نمیدید، و هنگامی هم که گاو، شکم اسب بی آزاری را میدرید، به هیچوجه آشفته نمیشد؛ او، صحنهای را که اسبی در خون نشسته، با دل و رودهی آویزان، دور میدان میدوید، کاملا کمیک مییافت.39 معتقد بود که گاوبازی را نباید به مثابهی نوعی ورزش، بلکه می باید همچون درامی تراژیک و منظرهای زیباشناختی نگاه کرد. «پاکیزه کشتن، به شکلی که احساس شادی و غروری زیبا به آدم بدهد، همیشه بزرگترین لذت بخشی از نژاد انسان بوده است.» نویسندهای که در برج عاج پنهان شده است، شاید از این بیرحمی آشکار به لرزه بیفتد؛ اما یک شکارچی که حیوانی را ار پا در میآورد، ماهیگری که نهنگی را به قلاب میکشد و سربازی که دشمن خطرناکی را به قتل می رساند، همه با همینگوی همعقیدهاند؛ زنده ماندن و بقا، میباید مقدم بر تمدن باشد. شکار، زمانی شیوهی حفظ و تامین زندگی بشر بوده است؛ ورزش نشانهای بازمانده از ضرورت گذشتههاست. امروزه، سلاخی جانشینی است برای شکار.
ماکس ایستمن در نقدی بیرحمانه بر کتاب همینگوی، آنرا «گاو در بعد از ظهر» نامید و شیفتگی نویسنده نسبت به گاوبازان، حالت «مردانگی سرخ خونین» او و «سبک ادبیِ... سبیل تاب دادن»40 او را به باد تمسخر گرفت. انتقاد وارد بود؛ اما «ایستمن» ادامه میدهد که این شفتگی، حاکی از عدم اعتماد آشکار همینگوی (چیزی که خود ماکس بیتردید از آن برخوردار بود) از «مَرد کامل» بودن است. همینگوی که در آن زمان، در سواحل کوبا، در کمال خوش بنیگی سرگرم ماهیگیری بود، به دشواری توانست از پرواز به نیویورک، به منظور «لِه و لورده کردن» ایستمن و منتقدان دیگر خودداری کند.41 بُعد مسافت، این کار را به تعویق انداخت تا انکه در یازده اوت 1937، در دفتر ماکس پرکینز، در ادارهی مرکزی اسکریبنر، در خیابان پنجم، یقهی ایستمن را گرفت و از او پرسید: «منظورت چیه؟ تو منو به ناتوانی جنسی متهم می کنی؟» ایستمن با اعتراض گفت که چنین منظوری نداشته است و نسخهای از کتاب «هنر و زندگی عمل»42 را- که در آن مقالهی مزبور دوباره چاپ شده بود- باز کرد، به همینگوی داد و گفت: «بگیر! آنچه را که من واقعا گفتهام، بخوان!» همینگوی کتاب را توی صورت ایستمن کوبید. منتقد با او گلاویز شد. همینگوی تعادلش را از دست داد، افتاد و به در خورد. پرکینز به او کمک کرد تا از جا برخیزد و بعد، بین دو گلادیاتور ایستاد. همینگوی خندید و دیگر کاری نکرد. بعدها گفت: «من نمیخواستم به او صدمهای بزنم.»43 ایستمن، در آن زمان پنجاه و چهار سال داشت و همینگوی، سی و هشت ساله بود. «مرگ در بعد از ظهر»- علیرغم تمامی انتقادهایی که بر آن وارد است- هنوز هم پیشگفتاری فصیح بر هنر جنگ و گریز و از پا در آوردن گاو است.
این کتاب، تا حدود زیادی، شرحی مدلل از فلسفهی اخلاقی همینگوی را عرضه میکرد؛ فلسفهای که بطور ستیزه جویانه و صریحی، فردگرایانه بود. او لابد، تعریف مرا از اخلاق- که عبارت است از: همکاری و همنوایی فرد با گروه- چون تعریفی خام و سست، مورد تمسخر قرار میداد؛ او برای گروه، ارزشی بیش از بار و بُنهی شکار قایل نبود. همانند مردم «رم» باستان، فضیلت و پرهیزگاری ( Virtue) را مردانگی و مردی (Virtus) تعبیر میکرد؛ و همچون «نیچه»، نیکی را با شهامت و دلیری یکی میانگاشت. او، مردان را به دو دسته تقسیم میکرد: آنهایی که تخم دارند و آنهایی که ندارند. به اعتقاد او، گاوباز، خیلی تخمدار است. او کسانی را که صرفا اندیشهگر هستند و ترجیح میدهند بیشتر با اندیشهها سر و کار داشته باشند تا با آدمهای و زندگی، سخت حقیر میشمرد؛ و مردان اهل عمل را که در ورزش، جنگ و رختخواب موفقاند، تحسین میکرد. او، شعار اخلاقی مسیحی را که «بدی را با نیکی پاسخگو!»، اعترافی بر بزدلی میانگاشت: «به هنگام شکست است که ما مسیحی می شویم.»45
بین یک کتاب و کتاب بعدی، میابید حتما حادثه یا ماجرایی برای همینگوی زخ می داد. او منکر این بود که آدم بدبیاری سات، اما بینایی چشمش ضعیف بود و پی در پی حوادث ناگواری برایش پیش میآمد. د سال 1927- هنگامی که از بیماری زکام، درد دندان و بواسیر رنج میبرد- پسر چهار سالهاش، انگشت نشانه اش را در چشم سالم پدر فرو برد و او را مدت چند روز، تقریبا کور کرد. یک ماه بعد، همینگوی به اسکی رفت، چند بار بشدت پایش پیچ خورد و در طول یک هفته، ده بار از بلندی سقوط کرد. دو ماه بعد، در آپارتمانش در پاریس، زنجیر سیفون دیواری را کشید، منبع سیفون روی سرش افتاد، او را بیهوش کرد و زخم عمیقی در سرش بوجود آورد که نُه بخیه خورد. حوادث دیگری، فرق سرش را دوباره شکافت و بخیههای بیشتری را سبب شد. در سال 1930، پس از یک ماه شکار و ماهیگیری در مزرعهای واقع در مونتانا، با اتومیل فورد روبازی راهی جنوب شد؛ تابش نور چراغ اتومبیلی که از روبرو می آمد، بینایی چشمانش را مختل کرد و او به درون گودالی سرنگون شد. اتومبیل واژگون شد، یک بازویش شکست و چنان زخمهایی برداشت که هفت هفته با بیتابی در بییمارستان «بیلینگز» بستری شد.
با این همه از پا ننشست. در پاییز سال 1933، یک گروه شکار موتوری را در شرق افریقا رهبری کرد. گروه، به شکار آهو، بزکوهی، گربه وحشی، یوزپلنگ و شیر پرداخت. در ماه ژانویه، همینگوی به اسهال خونی دچار شد؛ اما به شکار ادامه داد. چنان ضعیف شد که ناگزیر، برای معالجه او را به نایروبی در کنیا فرستادند. سپس، دوباره به گروه پیوست. او داستان این سفر را، به تفضیل در کتاب «تپههای سبز افریقا»46 (1935) بازگو کرد. در جریان انتشار کتاب، منتقدان را شپشهایی نامید که از سر و روی ادبیات بالا میروند، و بسیاری از نویسندگان نیوییورک را با «کرمهای خاکی درون شیشه»- که از یکدیگر تغذیه میکنند- مقایسه کرد. بسیاری از منتقدان ارزش چندانی برای تپههای سبز افریقا قایل نشدند، لیکن کارل ون دورن «نثر سهل و ممتنع و جادویی» آن را ستود.
در سال 1934 همراه پائولین مدتی به کی وست رفت. اما بیشتر اوقات خویش را به ماهیگیری از اعماق دریاری کارائیب گذراند. از صید نیزه ماهی بسیار لذت برد، چرا که آنها «مثل نور،سریع... و مثل قوچ، قوی» بودند؛ آروارههایی همچون آهن داشتند و وزنشان تا 600 کیلو گرم میرسید. در سال 1935، یک کوسه ما هی به وزن 355 کیلو گرم صید کرد. او، همنشینی با ماهیگیران، نگهبانان ساحل، باراندازان و بطور کلی، کارگران را دوست میداشت؛ و آنان نیز در عوض، نویسندهای را که میتوانست همچون آهنگران پتک بر سندان بکوبد، تحسین میکردند. در سال 1920، به «یوجین دبز»47 رای داده بود، اما در 1935، نظام شوروی را، چون حکومت استبدادگر تزار دیگری، محکوم کرد: «من اکنون دیگر نمیتوانم کمونیست باشم، چرا که فقط به یک چیز اعتقاد دارم: آزادی... من برای دولت تره هم خرد نمیکنم. آنچه را که من تاکنون از دولت فهمیدهام، مالیاتةای ناعادلانه است... من به حداقل ممکن حکومت اعتقاد دارم.»48 این لیبرالیسم قرن هجدهمی، لیبرالهای قرن بیستم امریکا را تکان داد؛ آنان علیه همینگوی- به سبب نادیده گرفتن جنایات سرمایه داری و وضع مستمندان در سالهای سخت و مشقتبار دههی 1930- متحد شدند. به نظر آنان برای یک سوسیالیست پیشین شرم آور بود که اوقات خود را صرف ماهیگیری، شکار، اسکی و اجاره یا خرید قایقهای گرانقیمت کند. همینگوی شاید فکر میکرد که با کتاب بعدیاش، «داشتن و نداشتن»49 (1937) باعث خوشنودی منتقدانش شود؛ اما آنان متفقا این کتاب را همچون ناموفقترین اثرش ارزیابی کردند، و او چنین نتیجه گرفت که آنان «با هم دست به یکی کردهاند... تا او را از میدان بدر کنند.»50
در سال 1936، هنگامی که جنگهای داخلی، اسپانیا را به دو بخش تقسیم کرد، همینگوی حمایت خود را از لویالیستها51 اعلام کرد؛ با استفاده از شهرتش، چهل هزار دلار جمع آوری کرد تا چندین آمبولانس برای سربازان مجروح آنان خریداری کند. برای انجام تعهداتی که ضروری احساس میکرد، داوطلب شد که در مقام خبرنگار جنگی اتحادیهی روزنامههای امریکای شمالی52 به اسپانیا برود. در آنجا، شجاعت همیشگیاش را در مقابله با خطر و نیز حساسیت همیشگیاش را در برخورد با نزدیکترین زن جوان، نشان داد؛ همکار روزنامهنگارش، «مارتا گلهورن» در خطرات، سپس در رختخواب، با او شریک شد. هنگامی که به نیویورک احضار شد، به نمایندگی از سوی «لویالیستها» در تظاهراتی که در کارنگی هال (4 ژوئن 1937) برپا شده بود، سخنرانی کرد و از تحسین و کف زدنهای لیبرالها و رادیکالها برخوردار شد. از «فرانکلین روزولت» تقاضای اجازهی صدور اسلحه برای جمهوری خواهان اسپانیا کرد و پیش بینی کرد که اگر موسولینی و هیتلر در تلاش برای نشاندن فرانکو بر تخت سلطنت شکست نخورند، بزودی تقریبا تمامی اروپای غربی را زیر سلطه در خواهند آورد. آنگاه به اسپانیا و بسوی «مارتا» بازگشت. هنگامی که «پائولین» برای طلاق اقدام کرد، ارنست همینگوی جنگ نیمه تمام را رها کرد و راهی کوبا شد (1939) و همراه خانم «گلهورن» در مزرعهای در سان فرانسیسکو دو پائولو، در پانزده مایلی هاوانا ساکن شد.
بهترین کتابش، «ناقوسها برای که به صدا در میآیند»53 در اکتبر 1940 از چاپ خارج شد. عنوان این کتاب از بیان تمثیلی جان دون54 – در یکی از شعرهایش- در بارهی همبستگی تمامی نوع بشر در مسئولیت و سرنوشتی مشترک، گرفته شده است: «مرگ هر انسان، جانم را می کاهد؛ چرا که من با تمامی بشریت در هم آمیختهام؛ و بدین سان، هرگز نمیپرسم که ناقوساه برای که به صدا در میآیند؛ برای تو به صدا در می آید.» جنگهای داخلی اسپانیا زمینهی داستان است. قهرمان داستان، داوطلبی امریکایی است که از سوی لویالیستها مامور میشود پلی را منفجر کند تا پیشروی سربازان طرفدار فرانکو به تعویق بیفتد. کلوب کتاب ماه55 این رمان را کتاب برگیده اعلام کرد و موسسهی سینمایی پارامونت برای گرفتن حق تهیهی فیلم از روی کتاب، بیشترین قیمتی را که تا آن زمان برای ساختن فیلم از روی یک کتاب داده شده بود، پرداخت کرد: 13600 دلار! نقدهایی که بر کتاب نوشته شده تقریبا استقبالی بود همانند. فقط، رادیکالها، ایرادهایی به کتاب داشتند؛ اعتراض آنان این بود که نویسنده، بجای توضیح این نکته که خشونت و بیرحمی لویالیستةا از ضرورتی مترقی مایه میگرفته است، خشونت و بیرحمی هر دو طرف را- با بیطرفی غیر منصفانهای- ثبت کرده است. همینگوی به اسکریبنر اطلاع داده بود که برای «بچههای ایدهئولوژی دار» از پیش نسخهای از کتاب را نفرستد، چرا که «قبل از آنکه بخواهم ایدهئولوژی چپگراها را از ایشان بگیرم، برای یک راهبه، لطیفههایی در مورد مذهب، خواهم گفت!»56
همینگوی کتاب را به مارتا گلهورن تقدیم کرد و در 21 نوامبر 1940، بعنوان سومین همسر با او پیمان زناشویی بست. مارتا که برای خودش نویسنده و زنی صاحب اندیشه بود، بزودی از این اعتقاد و خلق و خوی همینگوی که زنان باید از مردانشان فرمان ببرند و رنگ آنان را به خود بگیرند، خسته شد. هنگامی که مشاجراتشان به مرحلهی انفجار رسید و مارتا نتوانست از پس همینگوی بر آید، دیگر بار شغل خبرنگار خارجی خود را از سر گرفت و او را ترک کرد. ارنست، به دنبال این اعلام استقلال همسرش، به میخوارگی شدیدی روی آورد و تا هنگامی که جنگ دوم جهانی برای او این امکان را فراهم آورد تا بعنوان گزارشگر جنگ، اندوه خود را در شور و شوق خطر کردن و بوی جنگ فراموش کند، روز خوشی به خود ندید.
در چندین ماموریت بمباران انگلیسیها و امریکاییها، بر فراز آلمان پرواز کرد. در سال 1944، مدتی با لشکر پتون57 کار کرد. سپس، منزجر از گرد و غبار و گل و لای، به لشگر چهارم پیاده نظام ارتش ایالات متحده پیوست و با بیباکی آشکارش در مقابل ترس، احترام سربازان را نسبت به خود برانگیخت. گفته شد که «او شخصیتی با نفود بود»، با یک متر و هشتاد و سه سانتیمتر قد، «سری همچون شیر»، چهره ای سبزه، شانه های پهن، عضلاتی ستبر، سینهی پرمو و ریش انبوه توپی،58 سربازان امریکایی با رغبت او را «پاپا» مینامیدند و این لقبی بود که قبلا اطرافیانش به دلیل ریشاش به او داده بودند. او اغلب در اتومبیل جیپ خود مینشست و پیشاپیش پیاده نظام حرکت میکرد؛ به هنگام آزادسازی پاریس در خط اول بود. در آنجا، با روش همیشگیاش در «ریتس»59، در حالی که از همنشینی با «ماری ولش» لذت میبرد، به استراحت پرداخت. در اواخر سال 1944، با یک بمب افکن نظامی به ایالات متحده بازگشت، سپس در مزرعهاش در کوبا اقامت گزید. در ماه مه 1945، ماری به او پیوست. هنگامی که «مارتا» از او طلاق گرفت (21 دسامبر 1945)، ارنست طلاق را همچون «هدیهی کریسمس» پذیرفت و سه ماه بعد با ماری ولش-چهارمین همسرش – ازدواج کرد.
در ژوئن 1946، هنگامی که همراه ماری به هاوانا میرفت، با اتومبیل به درختی برخورد کرد، سرش جراحات سختی برداشت، چهار دندهاش ترک خورد و مفصل زانوی جپش خونریزی کرد. سه ماه بعد، هنگامی که همراه ماری به سان ولی در آی داهو میرفت، در متلی در کاسپر، در وایومینگ، ماری به سقط جنین وخیمی دچار شد. همینگوی او را به سرعت به بیمارستانی رساند. اما تنها پزشکی که در آنجا بود، انترنی بود که از ماری قطع امید کرد. همینگوی به او دستور داد دو کیسه خون و چهار شیشه پلاسما به همسرش تزریق کند.
ماری بهبود یافت. زندگینامهنویس او مینویسد که در دوران نقاهت ماری، «ارنست، مثل هر بار که در وضعیتی دشوار گیر میکرد، به نحو تحسین انگیزی رفتار کرد و بسیار کم نوشید.« همینگوی از این حوادث چنین نتیجه گیری کرد که: «ترتیب سرنوشت را میتوان داد.» و نباید بدون مقاومت به آن تن در داد.
در سرتاسر سالهای پر حادثهی زندگیاش، رویدادها و نمودهایی را که به طنزهای هستی انسان اشاره دارند و اندیشههای مرموز و شخصیت آدمها را آشکار میکنند، حداقل با یک چشمش میپایید. او این نمودها و نکتههای باریک را در تکان دهندهترین و کاملترین داستانةای کوتاه عصر خویش توصیف کرد. تقریبا همهی این داستانها با بیانی ژرف و نافذ، نیشدار و تلخ- که هم زندگی را توصیف میکند و هم معنی و ارزش آن را به زیر سئوال میکشد- نوشته شده است. در یکی از بهترین آنها- «برفهای کلیمانجارو» (1936)- از نویسندهای سخن می گوید که در افریقا، در حالی که از بیماری قانقاریا در حال مرگ است، افسوس می خورد که وسوسهی برخورداری از زندگی غوطهور در بطالت اغنیا،او را که یک هنرمند است، از پا در آورده است. این وحشتی بود که خود همینگوی- که اغلب دوستان پولداری دور و برش را گرفته بودند- میبایستی هر از گاهی، در حال قایقرانی و میخوارگی احساس کرده باشد.
او با «پیرمرد و دریا« (1952)، این ثمرهی جذبهی شش هفته کار بیوقفه، خود را ثبیت کرد. این کتاب- که بلندتر از یک داستان کوتاه و کوتاهتر از یک رمان بود- به تمامی در یک شماره مجلهی لایف به چاژ رسید و رویداد مهم ادبی سال شناخته شد. من با دیدی تردید آمیز نسبت به ارزش والایی که برای آن قائل شده بودند، به خواندنش نشستم؛ و با تایید این ستایش زیبای فالکنر، آن را به پایان رساندم: «زمان ثابت خواهد کرد که این کتاب بهترین اثری است که او تاکنون خلق کرده است، این داستان از تمامی آثار من نیز برتر است... سپاس خدای را- که لطف و مرحمتش این همه شامل حال همینگوی و من بوده است- که او را از طول و تفصیل بیشتر این داستان بازداشت.»60
داستان که با سادگی و روش کلاسیکی بیان میشود، به «موبی دیک» ملویل61 شباهت دارد، لیکن بیش از هر چیز به مبارزهی خود همینگوی در دریا مدیون است. ماهیگیری پیر، پس از آنکه با مهربانی از همراه بردن پسرک خوبی که میخواهد با او برود، سر باز میزند، یکه و تنها در گلف استریم پارو می زند تا به آخرین و بزرگترین صیدش دست یابد، رکوردی برای جوانان برجا گذارد تا به رقابت با او برخیزند و نیز توان جسم و جان سالخوردهاش را بیازماید.
در این درام، ماهی عظیم الجثهای نیز شرکت دارد که طعمه را به دهان میگیرد و پیرمرد را به نقطهای بسیار دور از ساحل میبرد. و پیش از آنکه بمیرد، یک روز تمام با پیرمرد دست و پنجه نرم میکند. پیرمرد میاندیشد: «ماهی! داری مرا میکشی. اما حق داری برادر! من هیچوقت چیزی بزرگتر و... نجیبتر از تو ندیدهام؛ بیا و مرا بکش! برای من مهم نیست که کی، کی را میکشد... آدم بر پرندهها و حیوانات بزرگ، خیلی برتری ندارد.»62
شب بر مبارزه سایه می افکند. «ماه همانطور دریا را زیبا میکند که زن را.»63 طناب- از بس با آن تقلا کرده- بردستهایش زخمهای عمیقی زده است. با خود میگوید: «ولی آدم برای شکست آفریده نشده.، آدم ممکن است نابود شود، اما شکست نمیخورد.»64 میبرد و میبازد. ماهی تسلیم میشود، اما سنگینتر از آن است که بتوان به داخل قایقش آورد. چاره ای ندارد مگر آنکه او را به کنارهی قایق ببندد. کوسه ماهیها میایند و از گوشت ماهی میخورند. آنقدر آنها را – یکی پس از دیگری میکشد که نیزههایش تمام میشود. کوسههای دیگر میآیند. پیرمرد با پارو با آنها میجنگد. آنها از زیر ضربهها در میروند و به سورچرامی خود ادامه میدهند. پیرمرد خسته و وامانده، در دل شب پارو میزند. به ساحل میرسد. اما در این هنگام، غیر از اسکلت ماهی چیزی از بدن او بر جا نماندهاست. ماهیگیران، شگفتزده تحسیناش میکنند. با آخرین توانش از صخرهها بالا میرود و به درون کلبه و تختخواب خود میخزد؛ اما برایش مسلم نیست که پیروز شده یا شکست خورده است.
منتقدان، داستان را تمثیلی از مبارزهی انسان با دشواریهای زندگی تعبیر کردند. نویسنده هر گونه منظور سمبلیک را انکار میکرد؛ اما تمثیل همچنان به جای خود باقی ماند و با بازگویی شعار برگزیدهی همینگوی، کتاب را به سطحی والا رساند: «Dans la vieil Faui(d abord) durer» «نخستین ضرورت در زندگی، تاب آوردن است.»، استقامت است.65 این کتاب کوچک، براستی شایستگی جایزهی پولیتزر را- که در سال 1953 به آن اعطا شد- داشت.
غیر از این، آن سالها، نیکبختی چندانی برایش به همراه نداشت. در ژوئن 1953، همینگوی ماری را به جشن گاوبازی دیگری به پامپلونا، سپس به سفری چهارماهه برای شکار به افریقا برد. همینگوی ناچار بود عینک بزند؛ اما هنوز هم تیرانداز خوبی بود و معمولا هر روز، با خطراتی روبرو میشد. در 23 ژانویه 1954، هواپیمای «سسنا»یی که با آن به طرف آشار «مارچیسون»، در اوگاندا، میرفتند، به سیم تلگراف برخورد و سقوط کرد. آنها نجات یافتند و بیشترین صدمهای که دیدند، رگ به رگ شدن شانهی راست ارنست بود. روز بعد با هواپیمای دیگری عازم «انتبه» بودند. هنگامی که هواپیما از زمین بلند میشد، سقوط کرد و آتش گرفت. زانوی ماری به سختی صدمه دید؛ سر همینگوی به در خورد و مجروح شد؛ او ضربه ی مغزی دید؛ کبد، کلیه و طحالش پاره شد؛ ماهیچهی نشیمنگاهش و مهرههای پایین ستون فقراتش آسیب دید؛ بینایی چشم چپ و شنوایی گوش چپش را از دست داد؛ پای چپش در رفتگی پیدا کرد و در سر و صورت و بازوهایش سوختگی درجهی یک ایجاد شد. ضربهی مغزی مدتی ا و را ضعیف و ناتوان کرد، اما حتا در همان حال که درد میکشید، نامهی زیبایی به برنارد برنسون66 نوشت و از رسیدن به پیری «دوست داشتنی و شکننده» سخن گفت. در این نامه بیان کرد که در فاجعهی دوم دوبار آتش را در ریههایش فرو داده است و افزود که این کار تاکنون هیچکس را بجز ژاندارک67 یاری نکرده است.68 در همین حال تقریبا در تمام شهرهای بزرگ شایع شد که او و ماری کشته شدهاند. پس از چند روز استراحت به نایروبی پرواز کردند، از آنجا برای استراحت عازم کوبا شدند و در آنجا همینگوی شجاعانه تصمیم گرفت که سلامتی خود را بازیابد.
در 28 اکتبر 1954، جایزهی نوبل به او اهدا شد. اما هنوز ضعیفتر از آن بود که بتواند به استکهلم برود. لیکن در سال 1956، یک گروه تلویزیونی را در نزدیکی پرو- در اقیانوس آرام- رهبری کرد و پیش از آنکه پیرمرد و دریا به صورت فیلم در آید، چندین ماهی عظیم به قلاب کشید. در اواخر همان سال و نیز در سال 1959، او و ماری باز هم برای دیدن گاوبازی به اسپانیا رفتند. در سال 1960 با افزایش تشنج بین واشنگتن و کوبا و فشار خون شدیدش، همینگوی پذیرفت که در ایالات متحده اقامت کند.
این مقاله، شاید در باره ی دردسرهای زندگی همینگوی بسیار پرگویی کرده و در مورد کتابهایش بسیار کم سخن گفته باشد؛ اما هر یک از این کتابها از جهت حادثه و شخصیت به اندازهی زندگی خود او غنی بوده است/ رمانهایش- به استثنای «پیرمرد و دریا»- به زمان و مکان و حادثهی مشخصی مربوط میشدند؛ آنها معمولا منعکس کنندهی حوادث تاریخیاند و این رویداها با پیش آمدن حوادث جدید از خاطر انسان زدوده میشوند. شخصیتهای رمانهای او، به ندرت شکل جسمانی یا زنده به خود میگیرند؛ قهرمان «نافوسها برای که به صدا در میآیند»، در مخفیگاههای خود یا در کیسه خوابش محو میشود؛ زن و مرد داستان «خورشید همچنان میدمد»، یادبودهای مغشوشی از بیکارههای پاریس و روابط و هرزگیهای جنسی آنهاین؛ قهرمان «وداع با اسحله»، صرفا به این سبب خلق میشود که خود همینگوی است.
او شگفت انگیز بود؛ چرا که به تمامی زنده بود، و نیروی زندگیاش به اندازهی ده دوازده گاوباز بود. شهامت او برای ستیز با ترس بسیار زیاد بود. اگر چه نیمه کور بود، پیش از آنکه برای نجات جان خویش به مهارت تیراندازیاش متوسل شود، میگذاشت که جانور وحشی تا ده دوازده متریاش پیش بیاید. ما به «من گرایی»69 او میخندیم، اما این امر ناشی از اعتماد به نفسی بود که بر موفقیتها و ذخایر جسمی و ذهنی او تکیه داشت. تنها مردان بزرگند که میتوانند «من» خود را خاموش، یا پنهان کنند؛ در این مورد تردید دارم، چرا که «من»، ستون فقرات شخصیت، شهامت و کردار انسان است. همینگوی هرگز «اهمیت ارنست بودن» را از یاد نمیبرد.
او در هنر وسعت بخشیدن به «منِ» خود (هنری ویژهی جهان و انسان متمدن) که در عین حال جایی برای ایفای نقش «من» های دیگر باقی بگذارد، کامیاب نبود. اکثرا عضلات، زور بازو و استقامت خود را در برابر فشار و درد، به نمایش میگذاشت و کارهایش را معمولا با آب و تاب و اغراق بیان می کرد. می گویند که «در هنگام هشیاری، بندرت دروغ میگفت.»70 اما، او اغلب مست بود. روزهایش چنان پرجوش و خروش بود که میبایست پیش از شام سه گیلاس (ویسکی) اسکاچ بالا بیندازد تا تجدید قوا کند و به اعصاب خود آرامش بخشد.
آنقدر خودخواه و خودبین بود که از دیدن برتریهای دییگران رنج میبرد. اشتباهات دوستانش را- حتا آنان که مانند شروود آندرسن و اسکات فیتز جرالد، به او کمکها کرده بودند- بیمهابا افشا میکرد. به جیمز. تی. فارل71، گفته بود که «فالکنر نویسندهای بسیار بهتر از خود او یا فارل است»72،اما بعدها با اطمینان در نامهای نوشت که فالکنر«مادر قحبهای پیش پا افتاده» است و کتاب «حکایت» او، حتا قابل انداختن در آشغالدونی هم نیست.73 همینگوی میتوانست خیلی سنگدل باشد، همچنانکه هادلی و ژائولین را به دنبال عشقهای تازه ترک کرد. با این همه، اگر حساسیتی فاقد اخلاقیات نمیداشت،ممکن نبود نویسندهای چنین جذاب شود. پیوسته حاضر یراق، غیرتی، با حالتی دفاعی و همیشه آمادهی دعوا و بزن بزن بود. او از به زانو در آوردن آدمها- اگر نه از پا در آوردنشان- لذت میبرد. از سوی دیگر، بسیار مهربان هم بود. به خیلیها- بویژه به کسانی که با آنها کتکاری کرده بود- کمک میکرد. برای «ازراپاوند»
- هنگامی که نیاز داشت- هزار دلار، و هزار دلار دیگر هم برای «جان دوس پاسوس»- که به تب رماتیسم مبتلا شده بود- فرستاد. وقتی شنید «مارگارت آندسن»- سردبیر «لیتل ریویو»- در پاریس، که آن هنگام در اشغال نازیها بود، بیپول و درمانده شده است، چهار صد دلار برایش فرستاد تا مخارج سفرش به ایالات متحده را بپردازد.
مکالماتش گاهی با عبارت جانداری میدرخشید، و گاهی با بیرحمی خشنی تکان دهنده میشد. میتوانست مثل یک بارانداز فحاشی کند و مادرش را (که هنوز زنده بود) «قحبهی همیشگی تمام- امریکایی»74 بنامد. در کتابها و نیز در حرفهای روزمرهاش، واژههای چهار حرفی بکار میبرد؛ زیرا آنها را واژههایی یافته بود که به گونهای تنگاتنگ با نیرو و رنگ (و شاید با بوی) خاستگاه طبیعیشان شدهاند. شوخیهایش چاشنی هرزهای داشت؛ او حتا خودش را چنین توصیف میکرد: «ارنی بواسیری پیر، پایلِ مرد بینوا.»75 (ارنی پایل76 مردی بود که با مکاتبات و مرگش، پیشاپیش شهرتی کسب کرده بود.)
کتابهایش شاید به اندازهی خودش ماندنی نباشند؛ اما آنها با دقتی بیش از آنکه ما بتوانیم از چنین زندگی شلوغی انتظار داشته باشیم، نوشته شدهاند. به «گرترود استاین» نوشت: «بهر صورت، مگر نوشتن کار دشواری نیست؟» و به «چارلز اسکریبنر» گفت که «همیشه وقتی بشدت کار میکند، میبایست از عشق ورزیدن دست بکشد، چرا که این هر دو کار، با یک موتور به حرکت در می ایند.»77 او نمیتوانست داستانش را دیکته کند تا کس دیگری بنویسد. میگفت: «هر آنچه که برای خواندن با چشم مورد نظر است، باید با دست نوشته شود و در جریان نوشته شدن با گوش و چشم کنترل شود.»76 حرفهی روزنامه نگاری او، سبک مستقیم و صریح و سادهاش، پاراگرافهای کوتاه، جملههای کوتاه و واژههای کوتاه او را شکل داد. او به این امر مباهات میکرد که «ناقوسها برای که به صد در میآیند» فاقد نثری ضعیف و سست است و قطعهای است که از ابتدا «هر واژهاش به واژههای دیگر وابسته است.»79 او ماهیت ا نسان را نه از طریق بحث و استدلال نظری و یا قواعد تجریدی، بل از طریق روایت حوادثی ارائه میکرد که به شدت و به تمامی قابل ادراک و احساس بود، و میتوانست بدون تقلا، لفاظی، تعصب یا احساسات بیان شود؛ باید گذاشت تا خود حوادث خواننده را پیش ببرد، نه بشکلی که خود را با شخصیتی در داستان یکی بپندارد، بل به گونهای که خود را در صحنه، احساس و اندیشه سهیم بیابد. نباید موعظهای در کار باشد.
با این همه، تفسیر او از زندگی به اندازهی کافی روشن است. او اعتقادات مذهبی را- در حالتی که به تعادلی رهنمون باشد- همانند کشیش فروتن و مهربان «وداع با اسلحه» محترم میشمرد. او خیلی زود پروتستانیسم گروه گرای مادرش را رها کرد؛ اما پس از ازدواج با ژائولین پفایفر مذهب کاتولیک را پذیرفت، زانوی عبادت برزمین نهاد و تا زمانی که به لویالیستها پیوست و دید که چگونه کشیشهای کاتولیک از خدا میطلبیدند تا فرانکو را حمایت کند، مذهبی باقی ماند. گاهی کتابای او، و اغلب نامههایش، از مذهب و حتا از مسیح با اندکی همدردی سخن میگفتند. فکر میکرد مسیح، دلخور از اینکه پدر ظاهرا رهایش کرده است، «بالای صلیب، خود را باخته بود.» همینگوی میگفت: با این همه، مسیح «صرفا به این دلیل موفق شد که او را کشتند.»80 یکی از شخصیتهای همینگوی صورت طنزآمیزی از دعای ربانی81 را میخواند.82
هنگامی که همینگوی شنید «مانگو پارک»83 وجود خدا را با استناد به رشد و زیبایی یک گل اثبات کرده است، با توصیف رنج انسانهایی که بر اثر شیوع بیماری جان می دهند، یا اجساد بو گرفتهی آدمها در میدان جنگ، با او به مقابله برخاست.84 او از بکار گرفتن واژهایی چون «مقدس»، «با شکوه» و «فداکارانه» برای توصیف چنین مرگهایی سر باز میزد. «اکنون مدتها بود که من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم، و آنچه که با شکوه بود شکوهی نداشت، و قربانیان همچون گاو و گوسفندای سلاخ خانه های شیکاگو بودند.»85 در سال 1945، همینگوی مذهب خود را اینگونه توصیف میکند: «زندگی، آزادی، و جست و جوی شادی.»86 اما همچون بسیاری از کسانی که قبلا مسیحی بودهاند، او نیز تا به آخر، خرافات بسیاری با خود داشت.
یکی از شخصیتای داستان «قمارباز، راهبه، و رادیو»87 میگوید که فقط مذهب افتیون مردم نیست؛ بلکه میهن پرستی، جاه طلبی، موسیقی، رادیو، قمار و الکل نیز چنین است. حتا نان هم افیون است، چرا که خورندهاش را در کوششهای بیهودهی زندگی در گیر میکند. «دنیا همه را میشکند... آنهایی را که نمیشکند، میکشد.
همهی آدمهای خیلی خوب، همهی «دمهای خیلی شریف و همهی آدمهای خیلی شجاع را بدون تبعیض میکشد. اگر هیچکدام از اینها نباشی، میتوانی مطمئن باشی که تو را هم خواهد کشت، اما عجلهی خاصی در کار نخواهد بود.»88 مرگ زودرس نعمتی است؛ هر آنکس که بزودی، پس از یک دوران شاد کودکی میمیرد، نیکبخت است؛ چرا که به این کشف نائل نمیآید که زندگی بیرحم و بیمعنی است.89 این همان «پوچی» و «اضطرابی» است که سارتر و کامو چندی بعد در فلسفهی اگزیستانسیالیسم بیان کردند. تنها شجاعت است که انسان را از بلاهت زندگی و خواری مرگ میرهاند.
قبلا- حتا در سال 1936 هم- اندیشهی مرگ به ذهن همینگوی خطور کرده بود. در سال 1960، ریش و موهای تنکش کاملا سفید شده بود؛ بازوان و دست ها و پاهایش که زمانی نیرمند بودند، حالا دیگر لاغر و ضعیف شده بودند؛ از نظر جسمی، جنسی و ذهنی فرسوده شده بود، و حتا از اینکه باز هم بتواند خوب بنویسد، ناامید شده بود. نگرانی و اضطراب، فشار خونش را گاهی تا 125/250 بالا میبرد. لحظاتی بود که میترسید دیوانه شود.
در 30 نوامبر 1960، دوستانش او را به کلینیک مایو در روچستر، مینسوتا بردند. آزمایشا نشان میداد که دیابت (مرض قند) دارد و کبدش بزرگ شده است. به گفتهی شرح حال نویساش «علت، مصرف شدید الکل در طول سالیان بود.»90 به کمک پرهیز غذایی، ورزشهای سبک، درمان با شوک الکتریکی و گردن نهادن به دستورات پزشک، تا اندازهای بهبود یافت و توانست در 22 ژانویه 1961 از بیمارستان مرخص شود. به شهر هیلی در آی داهو پرواز کرد. در آنجا، ماری با عشق و علاقه از او مراقبت کرد. همینگوی نوشتن را از سر گرفت؛ اما فشار خونش دوباره بالا رفت و با یاس و افسردگی قلم را کنار گذاشت. روزی در ماه آوریل، ماری او را دید که تفنگ دولولی در دست داشت و تعدادی پوکهی فشنگ روی لبهی پنجرهی مجاور بود. اسلحه را از او گرفتند، اما چند روز بعد اسلحهی دیگری پیدا کرد، آنرا پر کرد و به گلویش نشانه رفته بود که دوستی وارد شد.
در 25 آوریل، دوباره به کلینک مایو بازگردانده شد. به مداوا تن در داد و در 26 ژوئن مرخص شد. یکی از دوستانش، او و ماری را- پس از هزار و هفتصد مایل رانندگی- به کتچام «آی داهو» رساند. در آنجا، در دوم ژوئیه 1961، پس از مدتی جست و جو، کلید قفسهی تفنگها در انبار را پیدا کرد. تفنگ دولولی انتخاب کرد، آنرا پر کرد، قنداق را روی زمین گذاشت، لوله را به پیشانی فشرد و مغزش را متلاشی کرد.
از پی خود، مقلدان تهی مغز فراوانی بجا گذاشت که فوت و فن سخن خشن و گفت و گوهای بریده بریدهی اوة بازگشت به گذشته و نمادگرایی و تکنیک جریان سیال ذهنی او را بکار گرفتند؛ اما هرگز نتوانستند با سادگی، روشنی و حرارت سبک او، یا مبارزه جویی برانگیزانندهی اندیشههای او برابری کنند. مقلدان محو میشوند، اما ارنست همینگوی باقی و پایدار میماند، از دفتر روزنامهها و اتاقهای زیر شیروانی پاریس سر بر میکشد، هراس الهیات را از ذهن میزداید، شخصیت خود را با عزمی اسرارآمیز و کار شاق و دقیق شکل می دهد، با پادشاهان جنگل و غولهای دریا رو در رو میشود، و سرانجام نیروی زندگی را با اراده و رغبت به مبارزه می طلبد و نوع و لحظهی مرگش را خود برمیگزیند. براستی که مردی بود!
از کتاب تفسیرهای زندگی
نشر آوازه/ پائیز شصت و سه/ بخش اول: زندگی نویسندگان انگلیسی زبان
پانوشتها:
* این فصل، بویژه مرهون پژوهش کارلوس بیکرCarlos Baker- با عنوان «ارنست همینگویک داستان یک زندگی»- است. (ویل دورانت).
1. Heming way. Ernest. The Essential Hemingway. 46.
2. Oak park
3. Illinois
4. Baker. Carlos. HEMINGWAY: A L life Story. 9.
5. John. L (awrence) Sullivan (19180-1858)- ورزشکار امریکایی، قهرمان سنگین وزن مشت زنی در سال 92- 1885.
6. Bimimi
7.McCaffery. John: Ernest Hemingway. 52
10. Ring Lardner (1933-1885) – داستان نویس امریکایی.
11. Star
12. Baker. 34.
13. Fassalta
14. Agnes Von Kurowsky
15. Baker. 58.
16. Ibid. 75. 78.
17. Gertrude Stein. (1946-1874)- رمان نویس و نمایشنامه نویس امریکایی، مقیم فرانسه.
18. John (Roderigo) Dos Passos (1896-1970)- رمان نویس، مقاله نویس، و تاریخدان امریکایی. در کارهایش زندگی امریکایی را به نقد میکشد، زمانی جذب مارکسیسم شد. اما بتدریج کارش به محافظه کاری کشید.
19. Ford Madox Ford. (1873-1939)- رمان نویس، شاعر و منتقد انگلیسی.
20. Baker. 120
21. Scribner
22. Baker. Carlos. Hemingway: The writeras Artist.3
23. In Our Time.
24. The Torrents of Spring.
25. The Sun Also Rises
26.Pamplona – شهری در شمال اسپانیا.
27. Fiesta
28.Ecclesiastes – کتابی از عهد عتیق (کتاب مقدس)- این کتاب در ترجمهی کتاب مقدس – به غلط - «کتاب جامعه» ترجمه شده است. نگاه کنید به آیههای 4، 5، 9، 10، و 14 از باب اول کتاب جامعه، در صفحه 986 چاپ فارسی.
29. بیاد نکتهای از کلارنس دارو (Clarence Darrow) میافتم: «هر کس پس از سی سالگی بدبین شود، احمق است، و هر کس پیش از سی سالگی بدبین باشد، به شکل حیرتآوری با هوش است.» (ویل دورانت).
30. Men without Women
31.Geoge Peele (1597-1558 )- شاعر و نمایشنامهنویس انگلیسی که شکسپیر را تحت تاثیر قرار داد.
32. Oxford Book of English Verse. 142.
33. حزب بلشویک بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اکتبر 1917 علیرغم جنگ افروزان بطور جداگانه، با تحمل زیانهایی، قرارداد ترک مخاصمه معروف به برست لیتوفسک «Brest Litovsk» را پذیرفت و از جنگ کناره گرفت.
34. Death in the Afternoon.
35. Hemingway. Death in the Afternoon. 2.
36. Herbert Spencer ( 1903-1820) – فیلسوف انگلیسی.
37-38. Hemingway. Death in the Afternoon. 16.21.37.38.
39. Ibid. 4. 6.
40. In the new Republic for june. 1932.
41. Baker. Life Story. 228.
42. Art and the Life of Action.
43. Life Story. 317.
44. Intellectual
45. Hemingway. Afare well to Arms. 178.
46. The Geen Hills of Africa
47. Eugene Victor Debs (1926-1855)- رهبر کارگران امریکا که پنج بار (1920-1900) نامزد سوسیالیستها برای مقام ریاست جمهوری ایالات متحده بود.
48. Life Story. 271. 271. 277.
49. To Have and Have Not.
50. Life STORY. 332.
51.Loyatists- هواداران حکومت جمهوری در اسپانیا که در جنگهای داخلی ژنرال فرانکو و سلطنتطلبان میجنگیدند.
52. North American Newspaper Alliance
53. For whom the Bell tolls.
54.John Donne (1631-1573)- شاعر و حکیم الهیات انگلیسی. طرفدار سبک متافیزیک در شعر. شخصیت برجستهی ادبی قرن 17.
55. The book-of-the-month club.
56. Life Story. 346.
57.George Smith Patton – (1949-1885) – ژنرال امریکایی، فرماندهی لشکرهای هفتم و سوم در جنگ دوم جهانی.
58.Cowler Malcolm in Mccaffery Ernest Hemingwy. 37.41.
59. Ritz- کافهای مشهور در پاریس.
60. Shenandoab magazine Autumn 1952
61. Herman Melville (1891-1819)- رمانو نویس امریکایی.
62-64. The old Man and the sea, 102, 33, 114.
65- Baker, Life Story. 220.
66. Bernard Berenson (1959-1865)- منتقد هنری، امریکایی و یکی از بزرگترین متخصصین در هنر رنسانس.
67. (Jeanne d ARC) – (1431-1412) مشهور به «دوشیزهی ارلئان»، که علیه اشغال فرانسه توسط بیگانگان قیام کرد، او را به جادوگری محکوم کردند و در آتش سوزاندند.
68. Life Story 522.
69. Egotism.
70. Life Story. 381.
71. James T(homas) Farrell – متولد 1904، رماننویس امریکایی. فارل تحت تاثیر شرود آندرسن خود را ناتورالیست میدانست.
72, 73. Life Story, 297, 534.
74, 75. Life story, 465: of 344, 452m 435.
76. Ernie Pyle
77.Life story. 132, 465.
78-79. Ibid. , 217,351.
80. Ibid. , 226
Lord s prager – دعایی که عیسی مسیح به شاگردانش تعلیم داد و در انجیل متی، باب 6 آیات 9 الی 13 آمده است.
82. A clean well-Lighhted Place. In Essential Hemingay, 394.
83. go Park (1806-1771) – سیاح و کاشف اسکاتلندی در افریقا.
84. Death in the Afternoon. 134-39.
85. A fare weel to Arms. 185.
86.Baker, LIFE STORY, 449.
87. The Gambler, The Nun. And the Radio.
88. Afare wwell to Arms. 249.
89. Baker, 271.
90. Ibid, 556.