«سرانجام چه زمانی میآید تا این جهان وارونه را راست كند.»
«كافكا»
نامه ای كه هرگز به مقصد نرسید*
نامه به پدر كه هرگز به دست مخاطبش نرسید، نمایانگر صادقانهترین كوششیست كه نویسنده، زیرینترین لایه های روابط خانوادگی را كاویده و از این منظر بسیاری از دردمندیهای جان و روانش را با رویكردی روانكاوانه، غنای هنرمندانه بخشیده است. نامه چنین آغاز میشود:
«پدر بسیار عزیزم،
به تازگی پرسیدی، چرا به نظر می آید از تو می ترسم ...»
خانوادهای كه كافكا در آن پرورش یافت، پدری مستبد، مادری خرافی و خواهرانی معمولی داشت. كافكا از پدرش حساب میبرد، میترسید و تمام دوره های زندگی اش را زیر سایهی وحشت از پدر گذراند.
هرمان كافكا، بازرگانی خودساخته و تنومند، قوی بنیه، پر سر و صدا و فرانتس كافكا، نویسنده ای باریك اندام و حساس و روشنفكر بود كه بیشتر عمر خود را در زادگاهش، پراگ گذراند. اگرچه كافكا بسیار پرانرژی و بنا به گفتهی دوستانش، آرام و مسحور كننده بود، هیچگاه موفق به بیرون آمدن از زیر یوغ پدر و فرار از خود-عداوتی او نشد. البته بعدها در زندگیاش به انواع گوناگون برای بالا بردن قدرت فیزیکیاش روی آورد.
در برابر پدر احساس حقارت می كرد و همیشه با مخالفت پدری مواجه بود كه نوشتن را اتلاف وقت می دانست.
پدر هیچ گاه به این كه به پسرش ﻴﺄس و نومیدی میآموزد، توجه نكرد. تفكر «پدر» و «خانواده» بافت بسیاری از آثار كافكا را چه به صورت مستقیم و چه به صورت انتزاعی تشكیل داده است. پدر دكانداری منفعت طلب بود با افكاری پدرسالارانه كه چیزی را نمیپرستید جز كامیابی مادی و پیشرفت اجتماعی، مستبدی نفرت انگیز.
كافكای پدر، در وﹸسك، روستایی منحصرن یهودینشین، در 50 مایلی جنوب پراگ بزرگ شد. پدرش، جاكوب، قصاب تشریفات مذهبی شهر بود، شغلی كه خانواده به سختی از آن گذران میكرد، و آنها قادر به تهیه آن تجملاتی كه بعدها هرمان توانست برای فرانتس تهیه كند، نبودند. زمانی كه هرمان آن قدر بزرگ شده بود كه قادر به ارابه كشیدن شد، كارش این شد كه اغلب در شرایط آب و هوایی بد، گوشت پاك را به مناطق دور برساند. شاید در نتیجهی این سبك زندگی مشقت بار، هرمان آموخت كه پسربچهای قوی باشد و از همان اوان كودكی دریافت كه از زندگی چیزی بیشتر از این میخواهد. در سن 14 سالگی خانه را ترك گفت، در 19 سالگی به ارتش ملحق شد و در سال 1882 سرانجام به شكل شراكتی تجارت را شروع كرد و تجارتخانهای را افتتاح كرد. همان سال با ژولی لووی آشنا میشود و ازدواج میكند.
مادر كافكا در خانوادهای یهودی– آلمانی در محیطی نسبتن مرفه بزرگ شده بود، كه بعد از ازدواج به شدت تحت ﺘﺄثیر و نفوذ شوهر مردسالارش بود تا حمایت كردن و هواخواهی از فرزندان و فرانتس.
سوم جولای 1883 وقتی فرانتس به دینا آمد، پراگ یكی از كلان شهرهای امپراتوری رو به زوال اتریش بود. درواقع سال 1867، یك توافقنامه بین آلمانیهای اتریشی و مجارها به امضا رسیده بود، دال بر این كه سرزمین امپراتوری به دو بخش مجزا توسط رودخانه لیث تقسیم شود: شرق رودخانه، سلطنت مجارستان و غرب آن امپراتوری اتریش. امپراتوری اتریش توسط یك دولت مركزی آلمانی اداره میشد و به طور گستردهای قشر وسعی از اقلیتها را به سوی مرز انتقال میداد- چكهایی كه بابت اخراجشان بسیار خشمگین بودند.
حركتهای ناسیونالیستی باعث ایجاد درگیری مستقیم بین جمعیت چك و جمعیت ژرمنها شد. قانون از ژرمن هاحمایت میكرد و این موضوع رنجیدگی خاطر چكها را در پی داشت، مضافن این كه به دلایل اجتماعی، یهودیان مجبور به یادگیری زبان آلمانی بودند و این موضوع تخم دشمنی را در دل چكها میکاشت.
فرانتس باید زبان آلمانی را میآموخت، حال آن كه پدرش زبان چك را در نوجوانی و جوانی آموخته بود و آلمانی را هم از طبقهی بورژوا میآموخت.
به علت تحریم ضد یهودی كه ملی گرایان پراگ آن را سازماندهی كرده بودند، اوضاع اقتصادی در پراگ رو به وخامت نهاد.
و به راستی فقط شهر پراگ میتوانست شخصی چون كافكا را بپرورد. شهری متاثر از شرق و غرب و محل تلاقی نژادهای گوناگون. گریز كافكا از خویشانش– كه در نامه به پدر به روشنترین شكل ممكن و در نقد و تحلیل آثارش قابل توجه است– درواقع گریز او از پراگ و رهایی از زنجیر سنتها و زبانهای گوناگون است. تجزیه و تحلیل كافكا و آثارش نمیتواند دقیق باشد مگر آن كه محیط خانوادگی و اجتماعی او نیز مورد نظر گرفته شود. كافكا اسم معمولی یهودیان ساكن چك اسلواكی در زمان امپراطوری هابسبورگ بوده است و تلفظ آلمانی آن «كاوكا» ( Kavka ) به معنی زاغچه است. این پرنده نشان تجارتخانهی پدر كافكا در پراگ بود. علامت زاغچه روی لوازم التحریر تجارتخانه به نوعی تجانس ﹺ نام خانوادگی كافكا را با این كلمه پیوند میدهد.
پس از جنگ جهانی اول، هنگام تولد جمهوری چك، عنوان سر در ﹺ این تجارتخانه نیز بیش از آن كه به آلمانی تلفظ شود، به لفظ چك ادا میشد. فرانتس كافكا، بعدها در آثارش، با استفاده از كلماتی چون زاغچه، كلاغ سیاه، و كلاغ بزرگ، كلماتی كه همگی به خانواده كلاغها تعلق دارند، از همین علامت برای اهداف ادبیاش بهره برد. رابان Raban و گراكوس Graccus ، هر دو به معنای كلاغ و زاغچهاند. این تمركز روی نام را میتوان نشانهای از تكثرگرایی كافكا به میراث پدریاش دانست؛ چراكه به نظر میآید برخی از این تصاویر معطوف به خود اوست ( كافكا اغلب خود را زاغچه مینامید ). این نوع گرایش به تكثرگرایی در عین وحدت، در دیگر نامهای داستانی آثار كافكا، البته به شكل دیگری، قابل توجه است. به عنوان مثال آهنگ تلفظ كافكا و سامسا در مسخ، یا یوزف كا ( كافكا ) در داستان محاكمه، یا آدم ﹺ داستان كاخ به نام صرفن كا، یا كارل روسمان در رمان آمریكا، یا گئورگ بنده من در داستان داوری، گئورك Georg در آلمانی همان تعداد حرف دارد كه فرانتس Georg=Franz، در ضمن «بنده» از پسوند «من»، همان تعداد حرف دارد كه كافكا: Kafka=Bende، به خصوص توجه شود كه حرف E در بنده به جای A در كافكا تكرار میشود.
البته وجود چنین رموزی در داستانهای او به این معنا نیست كه آثارش بدلی از یك زندگینامهاند، بلكه میتوانند به منزلهی نشانههای كاربردیای برای شناخت بیشتر هنرمند در راستای تحلیل آثار او محسوب شوند.
كافكا احساس میكرد شخصیتش بیشتر تحت تاثیر خانوادهی مادری- لوویی- قرار دارد، اما گرایش شدیدش به استفاده از میراثش از نام كافكا – به شكل دگرگون شده در آثارش – نشان از احساس پیچیدهی اوست نسبت به پدر: احساسی توﺃمان از تنفر و ستایش، گناه و جذبه. در مقایسهی خود با پدر در نامهاش می نویسد:
مقایسه كن: من با جرح و تعدیل بسیار، گویی لووی ای هستم كه در اعماق وجود كمی از كافكاها را به ارث برده، اما از میلی كه دیگر كافكاها را به زندگی ترغیب میكند چون بازرگانی و حرص پیروز شدن تهی است. این لووی- كافكا با اعمالی رازآلودتر و سر به زیرتر، در جهتی دیگر گام برمی دارد، البته اغلب بیآنكه به ثمر رسد، خاتمه مییابدو خامو ش میشود. تو برعكس یك كافكای واقعی هستی سرشار از نیرو، سلامتی، اشتها، توانایی در سخن گفتن، رضایت از خویشتن، احساس برتری داشتن بر همهی دنیا، حضور ذهن، شناخت انسانها و سخاوت. آری تو دارای این همه هستی، لیكن خطاها و ضعفهایی نیز داری كه گاه این ﺤﹸﺴﻥها را می پوشانند و اغلب از روی خلق و خوی تند و عصبانیت از این نیكیها فاصله میگیری.
حضور مستبدانه و دیوپیكر جسم و روح پدر بر كافكا، او را به ورطه ی خودكشی سوق میدهد، به طوری كه در نوامبر 1917 در نامهای به ماكس برود، اولین افكار خود در مورد خودكشی را مطرح و مقولاتی را وصف میكند كه از اقدام به خودكشی مانعش شد: «می توانی خود را بكشی، اما به یك معنا در حال حاضر به انجام این كار مجبور نیستی»
كافكا در مورد فشار سنگین شخصیت پدر بر تمام ابعاد زندگیش میگوید:
«پدر همیشه او را ریشخند میكرده، و همواره فعالیتهای خود را به رﹸخش میكشیده است، در حالی كه درست ضد این، یعنی درباره آثار و كارها و دوستانش، بیاهمیت از كنار آنها میگذشته است. میگوید پدر را از هر جهت یك انسان معیار میدانسته كه خودش به فرمانهایی كه میداده عمل نمیكرده، و به همین جهت او یك دنیای فرمان دهندهی پدر و یك دنیای بندگی او و دیگر دنیای دیگران كه خوش بخت و آزاد از دستور دادنها و اطاعت كردنها هستند را میشناسد. به عقیدهی او چون پدر درواقع تنها مربیی او بود، این در همه جای زندگیش تاثیر گذاشته است.
جای شك نیست كه این سطور از روی رضایتمندی این تاثیر نیست، بلكه نوشتاریست از ناامیدیی حقیقی و ناموفق بودن از گریز، چراكه در جای دیگر كتاب آمده است:
اگر میخواست از خانه فرار كند، لاجرم مادر را هم از دست میداد، چون وابستگیی مادر به پدر بیشتر از او بوده و از پدر كوكورانه اطاعت میكرده است.
و شگفت آنكه همان گونه كه پدر نسبت به مراد ِ پسر پیش- آگاهی دارد، پسر نیز در نامه به پدر با اطمینانی كم نظیر و هنری متعالی، از شناخت خود و محیطش و بیش از هر چیز، پیرامون موقعیت خویش و موجه بودن نكوهشها، از اتفاق نظر میگوید:
همواره دربارهی هر آن چه میخواهم بگویم، تو از قبل نوعی احساس مشخص داری، این حقیقتی بكر و غیرقابل انكار است. به عنوان مثال اخیرن به من گفتی:«همیشه تو را دوست داشتهام و اگر مثل باقی پدرها با تو رفتار نكردهام به این خاطر است كه نمیتوانم مانند آنها ادا دربیاورم.» پدرم، بدان هرگز نسبت به لطفی كه به من داری تردید نداشتهام، گرچه این تذكر را چندان دقیق نمیدانم. تو نمیتوانی وانمود كنی، درست، اما اگر تنها دلیلت این باشد كه پدران دیگر چنین میكنند، بهانهجویی محض است و مانع ادامه گفتوگو میشود. این نظر من است و نشان میدهد چیزی غیرعادی در رابطهی من و تو وجود دارد، خللی كه تو نیز در پدید آودنش بیآنكه مقصر باشی، سهیمی. اگر تو هم بر این باوری كه رابطهمان غیرعادیست، پس در این مورد اتفاق نظر داریم و شاید بتوانیم به نتیجهای برسیم.
«نامه به پدر» گرچه عنوان نامه را با خود دارد، ولی درواقع مانیفست اعتراض است به نحوهی آموزش و پرورش پدرسالارانه. نویسندهی نامه حتا سالهای آغازین زندگیش را برای پدر یادآوری میكند كه هر حركت بیتوجه او چه گونه اثرات ناامیدكننده بر كودك گذاشته است. نامه به پدر نه فقط یك اثر روان شناسانه در ابعاد زیبای هنری است بلكه به عنوان اثری در مقیاسهای آموزشی و دانشگاهی میتواند مورد استفاده قرار گیرد. می گوید:
شاید تو هم آن شبی را به خاطر داشته باشی كه آب میخواستم و دست از گریه و زاری برنمیداشتم، قطعن نه به این دلیل كه تشنه بودم، بلكه میخواستم شما را بیازارم و كمی هم خود را سرگرم كنم. تهدیدهای خشنی كه بارها تكرار شد بینتیجه ماند. مرا از تخت خواب پایین آوردی به بالكن بردی و مرا با پیراهن خواب لحظهای پشت در بسته نگه داشتی. نمیخواهم بگویم كه این كار اشتباه بزرگی بود. شاید برایت غیرممكن بود آسایش شبانهات را به روش دیگری بازیابی. با یادآوری این خاطره فقط میخواهم روشهای تربیتی ، و تاثیری را كه به من داشتی یادآوری كنم. احتمالن واكنش تو كافی بود كه شبهای دیگر چنین نكنم، ولی در درون كودكی كه من بودم، زیانی به بار نشست. برطبق طبیعتم هرگز نتوانستهام رابطهی دقیقی بین آن وقایع پیدا كنم.آب خواستن بدون دلیل، به گمان من امری طبیعی بود و بیرون در ماندن بسیار وحشتناك. حتا تا سالهای بعد هم از این اندیشهی دردناك رنج میبردم كه این مرد قوی هیكل كه پدرم باشد چه گونه توانست در آنیترین محاكمه، بیانگیزه، مرا از تخت خواب بیرون كشد و در آن ساعت شب در بالكن بگذارد، حتمن در چشمهای او هیچ بودم.
... همهی كودكان پشتكار و شهامت طولانی مدت برای دست یافتن به مهربانی را ندارند.
و قطعن این به هیچ گرفتن، نه فقط هنگامی كه كودك كودك بوده، بلكه در دیگر مراحل زندگی باید به داوری مستبدانهای منجر شده باشد كه برای پدر مینویسد:
اگر داوریهایت را دربارهی من جمع بندی كنی به این نتیجه میرسی آنچه از آنها شكایت داری به راستی اعمال نامناسب و آزاردهندهی من نیست. (شاید به استثناﺀ برنامهی اخیر ازدواج ام) لیكن تو از سردی و قدرناشناسی و غیرمعمول بودن من گلهمندی.
در داستان داوری، آدم داستان مجازات مرگی را كه برایش تعیین شده میپذیرد؛ مجازاتی كه پدرش به گناه نادرستیها و بیلیاقتیها به او پیشكش میكند. و كسی حتمن باید به ژوزف كافكا تهمتی زده باشد كه او یك روز صبح بدون هیچ جرمی دستگیر میشود و همچنین آدمی باید چنان به هیچ انگاشته شود و آن قدر دیده نشود و آن قدر در زندان استبدادِ خانه، گرفتار شده باشد كه یك روز صبح، گره گوار سامسا_ كافكا از خوابی آشفته بیدار شود و بفهمد كه در تخت خوابش تبدیل به حشرهای ناچیز شده است.
در داستانهای كافكا، تغییر شكل نهانگاه به یك زندان، درونمایهای مكرر است؛ از عادت گره گوار سامسا به قفل كردن در گرفته تا به لانهای پیچ در پیچ و زیرزمینی كه موجودی بینام، آن را در «لانه ی زیرزمینی» حفر كرده است ( زن و شوهر دیگر آٍثار 208- 165 ). این تعبیر، در تجربهی شخصی كافكا قرینهای دارد؛ آن جا كه بازی«موفقیت آمیز و جداكننده» دوران كودكی، او را با دیگران متفاوت ساخته و نهایتن به احساس انزوایی عمیق دچار میكند.
و به این ترتیب پرسش و پژوهش همیشگی هر خواننده از هر قشری با هر اثری از نویسنده: آیا نویسندگان خود را مینویسند؟
آن چه صفحات سفید كاغذ را به داستان و رمان مبدل میكند، شاید به تمامی انطباق كاملی با زیست نویسنده نداشته باشد- و قرار نیست كه چنین باشد چراكه در آن صورت یك وقایعنویسی و تاریخنویسی صرف خواهد بود. اما بدون شك متن از منظری پرداخت میشود كه حهان بر او اتفاق افتاده و نویسنده نیز در آن سهم به سزایی دارد. و خوانندهای كه وارد جهان كافكا میشود، خورد و خیره، افسون شده به سویش میرود و تاثیر آن را در زندگی خود درمییابد و درك میكند كه زندگی آن قدرها هم بنبست نیست یا حداقل میتوان گفت همیشه بنبست نیست و بنا به گفتهی سارتر، اگر كافكا زندگی انسان را بر اثر « تعالی غیرممكن » مشوش نشان میدهد از آن روست كه به این تعالی اعتقاد دارد.
* ماكس برود در توضیح این نامه مینویسد:
این نامه را فرانتس كافكا در نوامبر 1919 ، در شلزن نزدیك لیبوخ، واقع در بوهم، نوشت.
ماكس برود در ادامه میگوید، گرچه این نامه هرگز به مقصد نرسید و مخاطبش از آن مطلع نشد، شاید هرگز كاركرد یك نامه را نداشته باشد، اما تردیدی نیست كه به این قصد نوشته شده و من این اثر را نه در مجلدهای شامل نامههای كافكا، بلكه در كارهای ادبیش گنجاندهام. این كار كلانترین كوششی است كه فرانتس كافكا در وسعت آن به یك زندگی نامهی خودنوشت دست یازیده است.
گویا كافكا نامه را به مادر میدهد تا به پدر برساند، ولی مادر پس از خواندن نامه، از روی نیك خواهی نامه را به پدر نمیدهد، بدون این كه فرزند را از تصمیم خود آگاه كند.
منابع :
1- گروه محكومین و پیام كافكا- صادق هدایت- موسسه انتشارات نگاه- سال 1383- چاپ اول.
2- فرانتس كافكا، " زندگی، آثار، اندیشه ها" – منوچهر ترابی- انتشارات گهبد- سال 1384- چاپ اول.
3- فرانتس كافكا- دفتر یادداشت های روزانه- ترجمه بهرام مقدادی- انتشارات بزرگمهر- سال 1374- چاپ اول.
4- فرانتس كافكا- رونالد اسپیرز و بئاتریس سندبرگ- ترجمه بهروز حاج محمدی- انتشارات ققنوس- سال 1380- چاپ اول.
5- www.themodernword.com
6- چاووش- ماهنامه فرهنگی، ادبی، هنری، اجتماعی- شماره آذر ماه 1374.
7- داستان و نقد داستان- جلد چهارم- گزیده و ترجمه احمد گلشیری- موسسه انتشارات نگاه- 1378- چاپ اول.
زندگی و هنر كافكا در كوچهی زمان
1883- فرانتس كافكا ، سوم ژوییه، در پراگ در خانواده ای یهودی و اتریشی متولد میشود. پس از مرگ دو نوزاد پسر، او نخستین كودك است كه در خانواده زنده میماند. پدرش هرمان كافكا ( 1931-1852)، تاجرپیشه، پدربزرگش در دهكدهای یهودی نشین در بوهیمای جنوبی قصاب، و مادرش ژولی (لووی) كافكا (1934-1856) اهل پراگ بود.
در زمان تولد فرانتس، پراگ با یك صد و شصت هزار جمعیت، پس از وین و بوداپست، سومین شهر بزرگ قلمرو امپراتور اتریشی- مجاری فرانتس ژوزف بود و (نام كافكا برگرفته از نام امپراتور بود ) در حالی كه بیشتر جمعیت پراگ اهل چكسلواكی بودند، اشراف آلمانی با كمتر از پنج درصد، در شهر سلطه داشتند. پس از پایان جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری، جمهوری چكسلواكی تشكیل شد و بعد از گذشت چهار دهه و نیم، این جمهوری زیر سلطه اتحاد جماهیر شوروی سابق درآمد و با پایان جنگ جهانی دوم، جمهوری چكسلواكی به صورت دو كشور اسلواكی و چك استقلال یافت.
1889-1990- خواهرهایش اللی
به دنیا آمد. Ottla متولد شدند و 1892- خواهرش اوتلا Valli و واللی Elli
1900- 1899- اولین داستان های خود را می نویسد، كه همگی از بین رفته اند.
1906-1901- بعد از به پایان بردن تحصیلات دبستان و دبیرستان، در این سال به قصد ادامه تحصیل در رشتهی ادبیات زبان آلمانی وارد دانشگاه آلمانی كارل فردیناند پراگ میشود. اما تغییر عقیده می دهد و رشته حقوق را انتخاب و در هشت ترم تحصیلات خود را در این رشته تكمیل میكند. سال 1906 مدرك دكترای خود را در این رشته میگیرد.
با مطالعه بسیاری از آٍثار كافكا، به سهولت پی می بریم كه نویسنده با این رشته آشنایی كامل دارد.
در سال 1902، در دوران دانشجویی به گروه بحث و تفسیر دانشجویان آلمانی ملحق میشود و در آن جا با Max Brod با ماكس برود - كه بعدها بهترین دوست او می شود- آشنایی پیدا می كند. كافكا از این پس با محافل ادبی رفت و آمد میكند. برود كسی است كه بعدها زندگی نامه و تمام آثار كافكا را منتشر میكند، حتا آن آثار و دست نوشتههایی كه كافكا وصیت كرده بود پس از مرگش سوزانده شوند؛ مانند رمانهای آمریكا (14-1911)، محاكمه ( 15-1914 ) و قصر (1921)، كه از نابودی نجات یافتند. سال 1906 در یك دفتر حقوقی به نام ریچارد لووی Richard Lowyدر پراگ مشغول به كار میشود.
1907- نوشتن را شروع می كند، ولی تمام آن چه را می نویسد را از بین می برد.
1909- 1908- در موسسهی بیمه حوادث كارگران استخدام میشود و تا ژوییه ی 1922(سال بازنشستگی اجباری به دلیل بیماری ) آن جا شاغل است. سمت او در ادارهی بیمه، نیمه دولتی و از نظر اداری مطلوب است.
وظیفه او، بازدید از حوادث صنعتی، جراحات وارد بر كارگران و محاسبهی میزان خسارات است.
مجموعهی هشت قطعهای شرح یك جنگ، در مجلهی هی پرین، منتشر میشود.
1910- نوشتن خاطرات روزانه را شروع میكند. این مجموعه به نام دفتر یادداشتهای روزانه گردآوری میشود. در همین سال همكاری خود را با تئاتر یهودیان آغاز میكند و نیز پنج قطعه نثر وی در روزنامهی بوهمیا منتشر میشود.
1911- مدت كوتاهی در آسایشگاه " باخ زوریخ " به دلیل بیماری بستری میشود. با ماكس برود به پاریس میرود. سال 1911، سال مهمی در زندگی كافكاست. از جمله نوشتن داستان داوری ( قضاوت). خودش در این باره میگوید: « داستان "داوری" را یك نفس و یك شبه از ده شب 22 سپتامبر تا شش صبح 23 سپتامبر نوشتم.»
خواندن فولكلور یهودی و نوشتن رمان آمریكا را آغاز میكند.
مهمترین بخشهای این كتاب را بین سال های 1912-1911 مینویسد.
1912- مهمترین سال زندگی كافكا و نقطهی عطف زندگی هنری او محسوب میشود. در منزل پدر دوستش، ماكس برود، در پراگ با خانم جوانی به نام فلیسه باوئر Felice Bauer ، اهل برلین آشنا میشود كه تا پنج سال بعد زندگیش، صدها نامه به او می نویسد.
20 سپتامبر، نامه نگاری با فلیسه باوئر را شروع میكند.
داستان داوری را به ناشر می دهد.
در ماه اكتبر، داستان ( آتش انداز )، سوخت انداز- نخستین فصل رمان آمریكا، را مینویسد.
در ماه نوامبر، رمان مسخ را می نویسد.
دست نوشته ( مشاهدات ) تاملات، را به ناشر میدهد.
كافكا دو بار با فلیسه نامزد میكند. همواره برای ازدواج تردید دارد. ترس از انزوا و ترس از ازدواج، توامان. نگران است از تنها ماندن و مضطرب از برهم خوردن تنهاییی لازمهی هنرش، ازدواج را تهدیدی میدید برای از دست دادن انزوایی كه پشتوانهی ضروری نوشتن بود و نیز بیمناك از این بود كه از زندگیی عاطفی بی بهره بماند. تضادی جانكاه كه در كنار اقتدار پدر و سست رأییی خودش، چیزی نمانده بود او را به ورطهی خودكشی كشاند.
1913- عید پاك برای دیدن فلیسه باوئر به برلین م رود، بعد در ترویا در حومهی پراگ به كار باغبانی مشغول میشود، دوباره به دیدن فلیسه میرود.
ﺘﺄملات، داوری و سوخت انداز ( فصل اول رمان آمریكا ) منتشر میشود.
در نوامبر با گرته بلوخ Grette Bloch آشنا میشود. ( بعدها گرته از كافكا صاحب پسری میشود كه پیش از هفت سالگی میمیرد و كافكا هرگز از وجود این فرزند آگاه نمیشود. )
1914- این سال نیز سالی همراه با خلاقیت است.
در اكتبر، كیفرگاه را می نویسد.
در پاییز، نوشتن محاكمه را شروع میكند.
قسمت آخر رمان آمریكا را مینویسد.
در ماه آوریل كه با فلیسه نامزد شده بود، در ژوییه نامزدی را به هم میزند.
جنگ جهانی اول آغاز میشود.
1915- جایزه ی فونتانه Fontane Prize را برای داستان سوخت انداز از آن خود میكند.
در ماه نوامبر، مسخ منتشر میشود.
تا این سال با پدر و مادر زندگی میكند و اوقات فراغت را در مغازهی پدر مشغول به كار است.
1916- در ژوییه به دیدار فلیسه باوئر میرود و به همراه هم به " مارین باد " سفر میكنند. در ماه اوت، فهرستی از دلایل موافقت و مخالفت ازدواج را تهیه و تنظیم میكند. دیوار بزرگ چین تحریر میشود و داستانهایی را مینویسد كه بعدن در پزشك دهكده گردآوری میشوند.
با شیوع آنفولانزا، وضعیت سلامتیش وخیم میشود.
1917- در ژوییه بار دیگر با فلیسه نامزد میشود و در دسامبر نامزدیش را دوباره به هم میزند.
در ماه اوت خون سرفه میكند. سپتامبر، پزشك تشخیص میدهد كه او بیماری سل دارد.
كافكا در این سال، طی مسافرتهایی با یولیه و وریتسك ( دختر متولی یك كنیسه ) آشنا میشود.
انقلاب روسیه از اتفاقات مهم این سال است.
داستان های پزشك دهكده را كامل میكند.
پاییز و زمستان، نوشتن قطعاتی را شروع میكند كه بعدها به كلمات قصار مشهور میشوند.
شروع به یادگیری زبان عبری میكند.
1918- نوشته های كی یركه گارد را میخواند.
در بهار نوشتن كلمات قصار را ادامه میدهد.
1919- دهم ژانویه، نوشتن خاطرات روزانه ( یادداشتهای روزانه )را از سر میگیرد.
در بهار، فلیسه باوئر شوهر میكند.
كافكا با یولیه وورتیسك ( ژولی وری زك ) نامزد میشود و در نوامبر این نامزدی را به هم میزند.
در ماه مه، كیفرگاه و در پاییز مجموعه داستانهای پزشك دهكده منتشر میشود.
نوامبر، نامه به پدر را مینویسد كه هرگز به دست پدرش نمیرسد.
نامهای دردناك كه علاوه بر بیان قتدار و نفوذ پدر ،نشانگر كم و كاستیها و خواستههای كافكا نیز هست .
در زمستان، مجموعهی كلمات قصاری را به نام او مینویسد.
1920- از ژانویه 1920 تا 15 اكتبر 1921، وقفهای در نوشتن خاطرات روزانه ایجاد میشود.
تابستان و پاییز، در پراگ، داستان مینویسد.
با میلنا جسنسكا ( یزنسكا ) ، نویسندهی اهل چك، در وین آشنا میشود و مكاتبه با او را شروع میكند.
با روبرت كلوپ اشتوك آشنا میشود.
داستانهای در برابر قانون، چرخ و فلك، شبها و چند داستان كوتاه دیگر از آٍثار همین سال است.
در دسامبر، به آسایشگاه بیماران ریوی در كوههای تاترا میرود.
1921- تا دسامبر در آسایشگاه كوههای تاترا میماند و بعد به قصد دیدار از میلنا به پراگ برمیگردد.
پانزدهم اكتبر، یادداشتی در خاطرات روزانه مینویسد و همه را تقدیم به میلنا میكند.
1922- از ژانویه تا سپتامبر رمان قصر، در بهار، هنرمند گرسنگی و در تابستان تحقیقات یك سگ را مینویسد.
در ماه مه، برای آخرین بار میلنا را میبیند.
1923- در ژوییه در خانهی یهودیان برلین، با دوشیزه دورا دیامانت - كه بیست سالی از او بزرگتر است – آشنا میشود. سپتامبر به همراه دورا به خانهای در برلین نقل مكان و مدت كوتاهی را با هم زندگی میكنند اما به سبب پیشرفت بیماری سل كه پزشكان سال 1917 تشخیص داده بودند به آسایشگاهی در وین منتقل میشود.
در زمستان،« نقب» را مینویسد و هنرمند گرسنگی را به ناشر میدهد.
1924- بهار، ژوزفین آوازخوان، یا قوم موش كش، را مینویسد. این داستان بلند، آخرین اثر كافكاست.
سخت بیمار است و در آسایشگاه كی یرلینگ ، بستری میشود. دورا و روبرت كلوپ اشتوك در كنارش هستند. سوم ژوئن، كافكا در كی یرلینگ، بر اثر بیماری سل میمیرد، یك ماه پیش از چهل و یكمین سال تولدش.
یازدهم ژوئن، در گورستان یهودیان در پراگ- اشتراشینتس به خاك سپرده میشود.
هنرمند گرسنگی منتشر میشود. این كتاب حاوی چهار دساتاناست و هنرمندی را نشان میدهد كه میخواهد با هنر گرسنگی كشیدن توجه دیگران را به سوی خود جلب كند، و سرانجام موفق نمیشود؛ همچون دیگر داستانهای كافكا، پشتكار شگفت انگیز انسان است در رویارویی با شكست و نفی.
اما آیا به راستی این هنرمند است كه موفق نمیشود یا تصویری از دیگران كه در پیلهی روزمرگی گرفتار شدهاند؟
1937- ماكس برود زندگی كافكایم را منتشر میكند.
1942- اوتلا، جوانترین خواهر كافكا، در اردوگاه مرگ آشویتس، میمیرد. دو خواهر دیگر كافكا نیز در اردوگاههای مرگ آلمان نازی كشته میشوند.
1944- گرته بلوخ، به دست یك سرباز نازی جانش را از دست میدهد.
میلنا جسنسكا نیز در اردوگاه مرگ راونسبرگ ، در آلمان میمیرد.
1952- دورا دیامانت در لندن میمیرد.
1960- فلیسه باوئر میمیرد.
م. ر.