جن و پری- رضا ولی زاده: پدر مرحوم محمد علی جمالزاده انگشت سبابهاش را میگیرد رو به ابرهای آسمان و به او می گوید: «به نظر تو این ابرها هر کدام شبیه چه چیزهایی هستند؟»
و محمود دولت آبادی –پیر قبیله ادبیات داستانی- انگشت سبابهاش را رو به سقف تالاراجتماعات خانه هنرمندان ایران میگیرد و میگوید: « شاید راز سادهنویسی جمالزاده که ادبیات داستانی کشورمان را زیر و رو کرد در تربیت نزد پدری است که به زبان کوچه و بازار سخن میگفت.»
اما دستهای فیلیپ ولتی –سفیر بلند بالای سوئیس- آزاد نیست. دستهای او باید کاغذی را نگه دارند تا او از پشت تریبون محتوای آن را برای حاضران بخواند و بانویی هم ترجمه کند: «کشور سوییس به عنوان میزبان جمالزاده چیزهایی داشت که زمینه ساز رستاخیز زبانی وی در ادبیات داستانی ایران شد.»
و دستهای باستانی پاریزی، دیگر سخنران مراسم «شب محمد علی جمالزاده» از تالار اجتماعات خانه هنرمندان کوتاه بود؛ چرا که همزمان با اجرای مراسم در یکی از بیمارستانهای شهر دستهایش به قلمرو سرم و آمپولهای پرستاران تبدیل شده بود.
تصویر خندان محمد علی جمالزاده در مراسمی که ساعت 18 روز گذشته 21 آبانماه 1385 با عنوان «شب محمد علی جمالزاده» در خانه هنرمندان برگزار شد به غیر از سخنرانان یاد شده که باید دکتر محمد شکرچی زاده، علی دهباشی و میترا الیاتی را نیز به آنها اضافه کرد، شاهد حضور عده زیادی از نویسندگان، شاعران، منتقدان و اهالی ادبیات بود که به احترام او و انقلاب عظیمش در ادبیات داستانی و نثر زبان فارسی صف کشیده بودند.
شب جمالزاده، که با جشن سالروز تولد نشریه اینترنتی «جن و پری» همزمان بود با همکاری میترا الیاتی –سردبیر جن و پری- و علی دهباشی –سردبیر بخارا- برگزار شد.
فیلیپ ولتی: جمالزاده؛ پیوند ابدی ایران و سوییس 
فیلیپ ولتی –سفیر سوییس- که نماینده تمام عیار آداب دانی، متانت و وقار مردم کشورش است صرفا به یک سخنرانی تعارف آمیز بسنده نکرد و با خواندن متنی هوشمندانه و مستدل به بررسی بنیان گفتوگوی فرهنگها در مواجه جمالزاده و سوییس پرداخت و گفت: «جمالزاده بخش عمده ای از زندگی خود را در سوییس گذراند و من همواره به این نکته میاندیشم که چه چیزی در زادگاه من بوده است که توانسته چنین تأثیری بر جمالزاده بگذارد؟ در جست و جوهای خود به عنوان «یکی بود، یکی نبود» برخوردم که سرنوشت ادبیات فارسی را تغییر داده است و این باعث حیرت فراوان من شد.»
او ادامه داد: «سوییس در میان دیگر حکومتهای سلطهجوی اروپای قرن نوزدهم، فضای روشنفکری متفاوتی از همسایگان خود داشت. این فضا همراه با استعداد سوییسی که چیزی را پس نمی زند و ضمن حفظ هویت ملی خود با گشاده رویی به پذیرش تمایلات دیگران برمی خیزد تا به گستره اندیشههای جهانی دست یابد. و احتمالا آن چه جمالزاده در سوییس یافت همین استعداد سوییسی بود.»
ولتی سوییس را در جنگ جهانی دوم و تا قرن بیستم، مأمن بسیاری از مهاجران توصیف کرد و گفت: «سوییس بی آنکه دچار تغییری در هویت ملی خود شود به عرصههای جهانی گره خورد و هرگز در پیوند خود با جهان یکباره مسخ و مستعمره فرهنگی هیچ کشوری نشد. به عنوان مثال نمایشنامه حماسی «ویلهلم تل» که سالها موجب شکل گیری انقلابها و برانگیخته شدن حس دفاع از میهن شده است تنها چند قرن به عنوان داستان حماسی شناخته میشود؛ چرا که نویسنده آن آلمانی بود و ما اگر چیز تازه ای در فرهنگ خود تولید نمیکردیم همچنان در استعمار فرهنگی این نویسنده باقی می ماندیم.»
سفیر سوییس با تأکید بر ویژگی استقلال هویتی در جمالزاده، خاطرنشان کرد: «جمالزاده این نمایشنامه را به زبان فارسی ترجمه کرده است و ما همین تصویر را در پایان بندی جمالزاده می بینیم.»
وی افزود: «من در مواجهه با نثر جمالزاده به پیرنگ، اعتدال و صراحتی برخوردم که نشانی از واژههای فخرفروشانه در سبک و زبان او به چشم نمیآمد. من آشنایی زیادی با زبان فارسی ندارم؛ اما با توجه به نثر جمالزاده میتوانم حدس بزنم ادبیات و زبان فارسی پیش از جمالزاده چگونه بوده است.»
ولتی درباره سهم سوییس در شکل گیری ادبیات جمالزاده گفت: «سوییس میزبان یک انقلابی در بهترین معنا از جهان بوده است و این بهترین تأثیها را میتواند ازخود برجای بگذارد و من از ادبیات فارسی سپاسگزارم که در تاریخ خود به سوییس جایگاهی داده است و برای ما و شما چه بهتر که اگر کسی نقش سوییس را در تاریخ شما به یاد میآورد آن را با جمالزاده به یاد بیاورد.»
دکتر شکرچی زاده: فعالیتهای فرهنگی جمالزاده هنوز ادامه داد
دکتر محمد شکرچی زاده –عضو هیأت امنای بنیاد جمالزاده- دیگر سخنران این مراسم بود. او که رییس موسسه چاپ و انتشارات دانشگاه تهران نیز هست درباره دارایی به ارث مانده از جمالزاده گفت: «جمالزاده با توجه به این که فرزند و خانوادهای نداشت مجموعه دارایی خود را در سال 1355 به دانشگاه تهران سپرد و باستانی پاریزی، دکتر علی اکبر سیاسی و ایرج افشار به عنوان هیأت امنای بنیاد جمالزاده مسئولیت سرنوشت داراییهای او را به عهده گرفتند. پس از فوت دکترسیاسی این مسئولیت به دکتر شیخ الاسلام و پس از درگذشت وی نیز این مسئولیت به بنده رسید.»
دکتر شکرچی زاده ادامه داد: « یک سوم از دارایی جمالزاده صرف خرید کتاب و اهدای آن به کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران شد. یک سوم دیگر از داراییهای ایشان با عنوان بورس جمالزاده به دانشجویانی اختصاص یافت که میخواستند در رشتههای فرهنگی و ادبی تحصیل کنند و یک سوم دیگر نیز صرف کمک به یتیم خانهای در اصفهان شد.»
شکرچی زاده از نظم بخشیدن به انتشار آثار جمالزاده و همچنین ساخت خوابگاهی در دانشگاه تهران به نام مرحوم جمالزاده به عنوان بخشی دیگر از فعالیتهای بنیاد جمالزاده نام برد.
علی دهباشی آغازگر مراسم «شب جمالزاده» سخنانش را با نخستين نوشتهي جمالزاده براي حاضران خواند و انتشار "يكي بود يكي نبود" را در سال 1922 در برلن، غوغايي در ايران آن زماندانست.
اهدای جایزه جهانی جمالزاده در سال 2010 میلادی
دهباشی خبری شیرین برای اهالی داستان داشت. او از جایزهای جهانی خبر داد که به نام جمالزاده نامگذاری شده است و به آثاری اهدا میشود که در یکی از این حوزه ها دستهبندی شوند:
1- اثری برجسته در زمینه ایران شناسی
2- کتاب مهمی در زمینه ادبیات و یا پژوهش ادبی
3- رمانی که مضمون و فضای آن ایرانی است (این رمان الزاما نباید به زبان فارسی نوشته شده باشد).
4- نقد یا تحلیل و بررسی آثار جمالزاده
و پاداش برنده این جایزه ده ساله که سال 2010 اهدا خواهد شد، قرار است یک قالیچه ابریشم دستباف باشد که در آن نام جمالزاده نیز بافته شده است.
دهباشی درباره انتشار آثار جمالزاده نیزگفت: «در انتشار آثار او کوشیدیم تا نسخههایی منقح را منتشر کنیم و اگر اثری از او به تیغ سانسور گرفتار آمد از انتشارآن چشم پوشیدیم چرا که همچنان نسخههای اصلی و بدون حذف آنها را به صورت کپیهای غیرمجاز در بازار میتوان به سادگی یافت.»
وی همچنین خبر داد: «مجموعه اسناد و مکاتبات جمالزاده و نامههای او که 6 جلد آن حروفچینی شده است مراحل انتشار را پشت سر میگذارند. این نامهها شامل نامههایی است که جمالزاده به دیگران نوشته و بخشی از آنها نیز پاسخ دیگران به اوست که با همت سوسن اسیری جلد نخست آن منتشر شده است. در جلد سوم نیز مجموعهای از نامههایی که او به محمود دولت آبادی نوشته انتشار خواهد یافت.»
محمود دولت آبادی: جمالزاده نماد تلفیق فرهنگ ایرانی و فرنگی بود
محمود دولت آبادی که صدایش از میان تشویق حاضران مجال شنیده شدن نمییافت، درباره جمالزاده گفت: « او شخصیت قابل مطالعهای برای ما ایرانیها و حتی برای اروپاییها باید باشد. او سمبل و نماد تلفیق آداب، عادت و فرهنگ ایرانی و فرنگی است. جمالزاده نشانی از وحدت در عین دوگانگی است چرا که در دو سرزمین متفاوت و دور از هم پرورش یافته بود؛ اما با سفر او به سوییس هرگز ریشههای او در سرزمین مادریاش قطع نشد.»
وی ادامه داد: «جمالزاده در سنین 10 یا 11 سالگی به سفارش پدرش به بیروت رفت و سرانجام در سوییس مستقر شد. او به واسطه نامههایش همیشه نکتهای را به من یادآوری میکرد و آن داشتن نظم، دقت و احساس مسئولیت در برابر دیگران بود که موطن این آداب را در جای به جز فرهنگ اروپایی نمیتوان یافت. او به واسطه یک دوست قدیمی هر هفته دو نامه برای من می نوشت و من نیز با وجود آن که سعی در پاسخ به موقع نامهها داشتم نمیتوانستم این نظم را رعایت کنم؛ از این رو یک بار به او نوشتم: من آن دقت، نظم و وقت و تربیت خاصی را که باعث میشود شما با چنین نظمی نامه بنویسید نمیتوانم داشته باشم، من نویسندهای بینظم هستم و نظم خودم را در بینظمی می یابم و اگر نامه نمینویسم به این معنا نیست که ذرهای از ارادت من به شما کاسته شده است.»
نویسنده سترگترین رمان ایران درباره پرورش یافتن جمالزاده و نقش پدر او در تربیت وی خاطرنشان کرد: « پدر جمالزاده که جزو روحانیون مخالف استبداد بود از معدود روحانیونی به شمار میآمد که بر خلاف دیگر روحانیون با زبانی غیر قابل فهم حرف نمیزد و روی منبر به زبان مردم کوچه و بازار سخن میگفت. این ویژگیها از پدر جمالزاده به فرزندش نیز منتقل شده بود او گاه با انگشت ابرهای آسمان را به فرزندش نشان میداد و میگفت به نظر تو هر کدام از اینها شبیه چه چیزی است؟ و بخشی از روح ساده نویسی در نثر جمالزاده وامدار همان و تربیت ویژه است.»
دولت آبادی از جمالزاده به عنوان یکی از سازندگان بستر شکلگیری انقلاب مشروطه نام برد و تصریح کرد: «پس از سعدی ادبیات ما در حوزه نثر تا دوره مشروطیت دستاورد قابل توجهی نداشت و به غیر از سبک هندی که در شعر بروز و ظهور یافت نمیتوان نمونه متفاوتی مثال زد. مردم روزگار جمالزاده نیز زبان میرزا بنویسها را نمیفهمیدند و در چنین دورهای نثر ساده و روان جمالزاده تأثیر قابل توجهی بر زبان مردم گذاشت و همین انقلاب زبانی، تأثیری انکارناپذیر در به وقوع پیوستن مشروطه داشت.»
او درباره معدل کارنامه ادبی جمالزاده گفت: «دو نکته مهم معدل کارنامه ادبی او را رقم میزنند: نخست، مستحیل نشدن در فرهنگ غرب و دوم، پافشاری نکردن بر تعصبات شوونیستی. او هر دو ارزش را در هم عجین کرد. از یکی نبرید و در دیگری نیز غرق نشد. او نمود کامل برخورد انسان ایرانی با تمدن غرب است که بدون خودباختگی به کشف و درهم آمیختن ارزشهای این دو فرهنگ متفاوت پرداخت. از دست دادن اعتماد بهنفس، آنچيزي نيست كه پدر ادبيات نوين ايران به ما توصيه ميكند، بلكه يادگيري همراه با تواضع محض و بهكار بستن آن، ارزشي است كه جمالزاده به ما توصيه ميكند و من اين اندرز را از دل و جان پذيرفتم. »
محمود دولت آبادی خاطرنشان کرد: «مردم ایران هر گاه یک قرن فرصت یافته توانسته به یک خودآگاهی تاریخی دست یابد؛ چنان که از زمان ظهور رودکی تا زمان پدید آمدن فردوسی کبیر یک قرن میگذرد و ما در شاهنامه شاهد اندیشهای فربه و بس سترگیم که خودآگاهی تاریخی عصر خود را به نمایش میگذارد. جمالزاده نیز در عصر خود به عنوان تولید کننده خودآگاهی تاریخی و نگارنده خرد جمعی زمانه خود ایفای نقش میکند.»
حرفهای دولت آبادی تمام میشود. لیوان آب را پر میکند و در میان تشویق حاضران مجال سرکشیدن لیوان را نمییابد. با شتاب سن را ترک میکند و پگاه احمدی جای او را میگیرد.
پگاه احمدی-شاعر و منتقد- داستان «ویلان الدوله»ی جمالزاده را میخواند و کلمات جمالزاده آرام آرام در فضای سالن چرخ میزنند تا نوبت به میترا الیاتی –سردبیر نشریه اینترنتی جن و پری برسد. الیاتی نامهی خود به جمالزاده را میخواند و چنان که میگوید انگار جن و پری هم یادگاری از جمالزاده است: «جمالزاده در دیداری به من گفت "جن و پری" یکی از قدیمی ترین و ریشهایترین مضامین داستانی ما ایرانیان است.» و میترا الیاتی هم نام مجله اینترنتیاش را میگذارد «جن و پری». حالا سالروز تولد«جن و پری» که دیگر یکساله شده است پیوند خورده با درگذشت جمالزاده ی 116 ساله.
متن سخنرانی سفیر سوئیس:
سخنراني فيليپ ولتي سفير سو ئيس در ايران در «شب جمالزاده» كه توسط خانم فرزانه قوجلو به فارسي برگردانده و قرائت شد .
محمد علي جمالزاده در قلمرو ادبيات فارسي يك اصلاحگر، يك انقلابي است! از زماني كه درباره جمالزاده شنيدهام و خوانده ام با اين عنوان روبرو شده ام .
سپس كشف كردم كه جمالزاده بخش اعظمي از زندگي خود را در سوئيس گذرانده و بخش عمده آثار ادبي خود را در اين كشور يعني در موطن من نوشته است .
پس پرسشي كاملاٌ طبيعي پيش ميآيد؛ اينكه زندگي تجربي جمالزاده در سوئيس تا چه ميزان به نقش انقلابي او در ادبيات فارسي مرتبط بوده است.
آيا سوئيس داراي چنان زمينه روشنفكرانه ي انقلابي است كه بر مبناي آن تمدنهاي غيراروپايي چنين دستخوش دگرگوني ميشوند؟ آيا واقعاٌ سوئيس داراي چنين تصوير و شهرتي است؟
شايد شما بخنديد اما در واقع زماني چنين بوده، ولي نه در قرن بيستم و نه در دوراني كه جمالزاده در فضاي روشنفكرانه حاكم بر سوئيس به سر مي برده است .
پس چه چيزي در زادگاه من الهام بخش او بوده كه توانسته آثار ادبيی را به وجود آورد كه تأثيري بلامنازع در تفكر و فرهنگ ايراني داشته است ؟
در جستجوي خود براي يافتن پاسخ نخست با عنوان «يكي بود ، يكي نبود» روبرو شدم – معادل انگليسي آن «روزي روزگاري» ( Once upon a time ) است – كه شالوده شهرت جمالزاده به عنوان اصلاحگر زبان ادبي فارسي بر آن قرار گرفته .
و اين باعث حيرت فراوان من شد . چگونه رويكردي كلاسيك به زبان قصه پريان ميتواند ماشهی انقلاب را بچكاند؟ انقلابات سياسي در طي تاريخ انواع گوناگوني از جملات را براي يورش به هماوردان خود وضع كردهاند!
پس از آن دريافتم كه جمالزاده نمايش ويلهلم تل را از فردريك شيللر به زبان فارسي برگردانده . ويلهلم تل داستان قهرمان افسانهاي و ملي ماست كه گفته اند موجب شكلگيري مقاومت اوليه در بين هموطنان خود عليه سلطه بيگانه شده است. اين تصوير را به عنوان تصويري انقلابي مد نظر داشته باشيد و آن گاه به پايان توضيح خود در خصوص الهام انقلابي جمالزاده از آن ميرسيد.
وجه آزاردهنده اين حقيقت است كه داستان ويلهلم تل فقط چند قرن پس از رخداد تاريخي آن به عنوان حماسهای ملي شناخته ميشود . و حتي وجه بدتر آن كه نويسندهای نمايش فردريك شيللر اصلاٌ سوئيسي نيست. او آلماني بود. بنابراين اگر مقرر بود كه داستان ويلهلم تل بخش اصلي هويت ملي ما شود؛ ما آن را وامدار نفوذ ادبي بيگانه؛ به عنوان نوعي از استعمار فرهنگي بودهايم.
اين همه به جمالزاده ارتباطي ندارد. من میفهمم كه او اساساٌ و اصالتاٌ ايراني است و نه سوئيسي .
پس چيزي وجود ندارد كه بتوان به عنوان سهم سوئيس در نقش فرهنگي جمالزاده در ايران پيدا كرد.
البته من نميدانم و قصد هم ندارم كه دلايل جعلي اختراع و عنوان كنم .اما چرا كمي بيشتر تأمل نكنيم؟ فقط به دليل مباحثه و براي آنكه دعوتي را كه امشب از من براي حضور در اينجا بعمل آمده توجيه كنم.
درحقيقت، سوئيس در طي قرن نوزدهم در بين حكومتهاي مطلقه سلطه جو در اروپا به عنوان مأمنی برای آزاديخواهان، انقلابيون و ديگر چهره های آشوبگر شهرت خوبي نداشته است.
اين شهرت تا قرن بيستم ادامه يافت و دليلي شد براي هزاران فرد تحت تعقيب تا طي جنگ جهاني اول به دنبال يافتن پناهگاه به كشور من روی آورند. جمالزاده شايد همين دلايل شخصي را داشته كه در دهه بيست قرن گذشته به سوئيس آمد، آنچه او آنجا يافت نگرشی خاص سوئيس بود كه رو در روی تمايلات عمده جامعه جهاني میايستد.
آنچه او آنجا يافت احتمالاٌ آن استعداد سوئيسي بود كه با تمايلات عمومي كه نمي توانيد تغيير دهيد مخالفت نمیكند بلكه ترجيحاٌ به آنها میپيوندد و آنها را با خوشرويی میپذيرد.
من از تمايلاتي حرف میزنم كه به انديشه جهاني كردن حاكم امروز منجر میشود. در واقع، سوئيس شم خوبي داشته كه بیآنكه در هويت ملي خود تغييری ايجاد كند، توانسته خود را با جهاني شدن جهان، جامعه و اقتصاد انطباق دهد و در اين زمينه به موفقيتي قابل ملاحظه دست يابد. اين كار مستلزم ارزيابي معقولانه بود از آنچه ما نياز داشتيم و آنچه كه میتوانست در راه نيل به اين هدف مانع ايجاد كند نگرشی بسيار معتدل، صريج و بسيار سوئيسی به مسائل جهاني.
من يكي از داستانهای «يكي بود، يكي نبود» – روزی روزگاری – را خواندم البته بايد اعتراف كنم به زبان انگليسي و نه فارسی. و كم كم به چگونگي تأثير نثر انقلابی جمالزاده پي بردم. اين امر به سبب صراحت او در پيرنگ، در سبك و در واژگان بوده است. اين داستان به نحوی ادبيات سوئيس را در قرن بيستم (در نيمه قرن ) به خاطر من آورد. بار ديگر نوعي اعتدال و صراحت را در آن ديدم بینشاني از مشخصههای فخرفروشانه در سبك و واژگان آن.
من از ادبيات فارسي بسيار كم میدانم. اما اگر نخستين مشاهدات و حدس و گمانهای ترديدآميز من درست باشد، میتوانم به صورتي مبهم آنچه را ادبيات فارسي میبايستی قبل از جمالزاده بوده و تأثير او را بر آن تصور كنم.
اگر شما هم بتوانيد به تفكرات و حدس و گمانهاي من بپيونديد، شايد بتوانيد سهمی ممكن از سوئيس را در آن تشخيص دهيد، حتي اگر من نتوانم توضيح دهم چرا و چگونه جمالزاده به شخصيتی انقلابي در عرصه ادبيات بدل شد .
اينكه شما ميزبان اصلاحگری برجسته در عرصه فرهنگ بودهايد، ميزبان يك انقلابی در بهترين معنای كلمه، فكر و احساسی ارزشمند از خود به جای میگذارد.
من از ادبيات فارسی سپاسگزارم كه در تاريخ خود به سوئيس جايگاهی داده است.
اجازه دهيد روح و اراده جمالزاده را به نسلهای جوانتر استعدادهای ادبي و فعالين فرهنگي انتقال دهيم! اگر كسي نقش سوئيس را در يك مرحله از تاريخ شما به ياد آورد، چه بهتر برای من و براي همه كوششهای مشترك در حيطه فرهنگ!
سپاسگزارم
متن سخنرانی میترا الیاتی به مناسبت «شبجمالزاده» که مصادف بود با یکسالگی مجلهی ادبی اینترنتی «جن و پری»
استاد عزیز، آقای جمالزاده
گفته بودید برایتان مرتب نامه بنویسم. با اینکه مدتهاست جوابم را ندادهاید، باز به توصیه شما عمل میکنم و برایتان مینویسم.
البته قرار است در شبی که به «یادتان» گرد هم می آئیم از شما حرف بزنم. من هیچوقت سخنران نبودهام. نویسندهام، فقط میتوانم بنویسم. پس برایتان مینویسم.
آقای جمالزادهی عزیزم
یادم است در یکی از دیدارهایمان از خانهی خیابان «فلوریسانِِِِِ» شما، قدم زنان رفتیم کنار دریاچه ی « لِمان». داشتید برایم میگفتید که با خیلیها کنار این دریاچه قدم
زدهاید. صادق هدایت، حسن مقدم، بزرگ علوی، صادق چوبک، فاطمه سیاح وخیلیهای دیگر...
رسیده بودیم به ساحل دریاچه. هوای آفتابی، شانههایمان را گرم میکرد.شما در باری چیزهای مورد علاقهی من در زمینهی داستان و داستا ن نویسی حرف میزدید و من با جان و دل میشنیدم. میشنیدم و توی ذهنم از تجربههایتان، نت برمیداشتم برای انتقال به نسلهای آیندهی ادبیات کشورم، برای بقای نسلی که ادامهی راه شما بوده و هست. شما آن روز مثل همیشه، با طمانیهی خاصی که از آن شماست و برازندهتان، از خاطرات گذشته میگفتید. من چقدر دلم میخواست زمان کش میآمد و با شما زیستن، در آن صبح قشنگ، تا ابدیت ادامه داشت.
پرسیدم: «چه شد که قصهنویسی را انتخاب کردید؟ و اولین قصهایی که نوشتید چه بود؟»
گفتید: «بارک الله. بارک الله. چه سئوال خوبی!؟»
لحظهای مکث کردید وبعد گفتید: «میترا جان درست گوش کن و به خاطر بسپار و در جایی این حرفهای مرا بنویس.» آن وقت این¬گونه ادامه دادید: «در موقع جنگ اولِ جهانی، عدهای از ما ایرانیان در برلن جمع شدیم تا برای نجات ایران از تسلط روسیه و انگلستان کاری کنیم... روزنامی کاوه را منتشر کردیم که شش سال ادامه داشت. شبهای پنجشنبه یا به قول فرنگیمآبها، چهارشنبه¬شبها پس از شام در دفتر روزنامهی کاوه در کوچهی «لایب نیتز» شمارهی 64 جمع میشدیم. اشخاصی بودند مثل محمد قزوینی، سیدحسن تقی زاده، میرزا محمدعلیخان تربیت، ابراهیم پور داوود، حسین کاظم زاده و میرزا فضلعلی تبریزی، که همگی اهل قلم بودند. بنا بود هر شب یک نفر مخارج قند و چای را برعهده بگیرد و در همان شب مقاله یا مطلبی را که در طی هفته نوشته برای دوستان بخواند. هر شب نوبت کسی بود تا مقالهاش را بخواند. تا سرانجام نوبت به من رسید. روزها و شبها مدام در فکر بودم که منِِ بیِکتاب چه میتوانم بیاورم که شایستهی آن جمع باشد. ترس و واهمه بر وجودم سایه انداخته بود و سخت نگران بودم. عاقبت به فکرم رسید که داستانی بنویسم. با هزار ترس و لرز داستانِ «فارسی شکر است» را نوشتم. در نوبتم با عرض شرمندگی به خواندن آن پرداختم. هر لحظه منتظر بودم که رفقا ( بخصوص علامه محمد قزوینی) به صدا در آیند که جوانکِ نادان این پرت و پلاها چیست که نوشتهای؟
زیر چشمی به قیافهی حضار مینگریستم که اگر در چهرهشان بیزاری دیدم سر و ته داستان را هم بیاورم و بساطم را جمع کنم. چقدر تعجب کردم وقتی دیدم که همه به دقت گوش میدهند. مخصوصن چهرهی محمد قزوینی توجهم را به خودش جلب میکرد که با آن چهرهی آتشبار، سرش را نزدیک آورده بود و با گردنِ کشیده و شش دانگ حواس گوش میداد.
میترا جان خلاصه برایت بگویم که وقتی داستان به پایان رسید معلوم شد بد از آب در نیامده. مرا خیلی تشویق کردند. وازهمان شب مُهر قطعی و دائمی نویسندگی بردامنِ دفترِ سرنوشت من زده شد. بعدها داستانهای دیگر نوشتم. مثلن داستانهای «کباب غاز»، «کاچی بعض هیچیه»، «مرغ همسایه»، و خیلیهای دیگر. رمان هم نوشتم. نمایشنامه هم نوشتم. دیروز که از تو پرسیدم از تهران چه خبرداری؟ گفتی که نمایشنامهی «عالم همقطاری» را اصغر نوری قرار است روی صحنه بیاورد. خب خبر خوبی بود.
مرغهای دریایی آسمان آبیِ دریاچه را دور میزدند، اوج میگرفتند، بازیگوشانه روی آب فرود میآمدند وپرهایشان خیس شده و نشده، دنبال هم به هوا پر میکشیدند. و ما، من و شما، گردشکنان، ساحل خلوت دریاچه را بالا و پایین میرفتیم.
گفتم: «آقای جمالزاده خسته که نیستید؟»
گفتید: «چرا. برویم جایی بنشینیم، چایی، قهوه ای، چیزی بخوریم.»
در اولین کافهی سر راهمان نشستیم. من، باز مثل همیشه که وقتی به شما میرسم هزار و یک سئوال دارم پرسیدم: «چه شد از ایران مهاجرت کردید؟»
جواب دادید: «مهاجرت نکردم. پدرم مرا به بیروت فرستاد تا حقوق بخوانم.»
گارسون که سفارش چای و قهوه را گرفت و رفت، گفتید: «و یک روز نامهایی از ایران، از پدرم رسید. »
من سراپا گوش شدم.شش دانگ حواسم به شما بود و نگاهتان میکردم که چطور بعد از گفتن این حرف، چشمانتان برق میزد.روی صندلی جا به جا شدید و گفتید: «من این نامه را به «دهباشی» دادهم که در مجلهی «کلک»ش چاپ کند. قرار است برای صدسالگی من یک شمارهی مخصوص در بیاورد و مجلسی برپا کند. نامه را به تو میدهم که در آنجا هم بخوانی. وحالا خودم هم برایت می¬خوانم.
«میرزا محمدعلی جانم
گمان میکنم این آخرین کاغذی است که تو از پدرت دریافت مینمایی چون که به واسطهی این ملت مرده و بی حس، دشمن بر ماها غالب شد. حالا دیگر چاره از دست رفته و باید مردانه جان داد.
نور چشمم
می دانم در این صورت در غربت به شما خیلی سخت خواهد گذشت ولی اگر عاقل باشی باید برخلاف خوشحال شوی، چه پدرت شهید وطن و کشتهی شرف و افتخار است. امروز با هزار التماس توانستهام این کاغذ آخرین را به تو که پسر ارشد هستی بنویسم. تو هم اگر پسر من هستی پیروی از کردار پدرت خواهی نمود و از جان دادن مضایقه نخواهی کرد.
خداحافظ قوت قلبم. بیشتر نمیتوانم صحبت کنم. اسباب خوشبختی خانوادهات باش. خدا حافظ نور بصر و آرام دلم. اگر وقتی شخصی رمضانعلی نام پیشت آمد، و انگشتر و مُهر مرا نشانت داد خیلی احسانش کن که این یک جوان، رفیق و هم¬دم پدرت در این اوقات است.
پدرت.»
پس از خواندن نامه، گفتید پدرم در سال 1326 قمری در ماه شوال شربت شهادت نوشید و مزار او در بروجرد، امروز زیارت¬گاه کسانی است که دوست¬دار آزادی هستند.
بیرونِ کافه آسمان گاه ابری بود و گاه آفتابی، جوری که انگار دو دل بود ببارد یا ابرهایش را براند. درست مثل حال من پس از شنیدن متن نامه.
باران گرفته بود که ازکافه در آمدیم.
در آخرین دیدارمان بود که گفتم: «¬کدامیک از نوشتههایتان را بیشتر میپسندید؟»
گفتید: داستان «شکاهکار» را از همه بیشتر دوست دارید.
گفتم: برایم کمی عجیب است. خیال میکردم داستان «کباب غاز» از همه بیشتر مورد علاقهی شماست.
گفتید: «موضوع این داستان، نویسندهی جوانی است که به اسم «شاهکار» کتابی نوشته است و مانند بسیاری از نویسندگان و هنرمندانِ جوان تصور میکند بازوی رستم را شکسته و شقالقمر کرده. تا آنکه در عالم خیال خود را مقابل کوهی میبیند به اسم «جَبَلُالبِدایعِ» که یکسره از شاهکارهای ادبی جهان تشکیل شده است. خلاصه چشم رفیقِ جوانِ ما باز میشود و کم کم دستگیرش میشود که عافیت در پُرگویی نیست. بلکه در خاموشی و کار مفید و ساده و مستقل است.
آقای جمالزاده، یادم است آن روز خیلی با هم حرف زدیم. مثل همیشه من محسور و مفتون حرفهای شما بودم که بیشک بخش مهمی از تاریج ادبیات ما همین صحبتهای شما بود.
حالا باید به جلسه ایی که با دوست دیگرشما، در«خانهی هنرمندان» به یاد شما، ترتیب داده ایم بروم. در آنجا بطور حتم همهی نویسندگان جدی ایران، به افتخارتان حضور خواهند داشت تا به شما بگویند دوستتان دارند. تا بگوئیم دوستتان داریم.
راستی تا یادم نرفته بگویم که امروز، یکسالگی مجلهی ادبی «جن و پری» هم هست. درست سال پیش همینوقت ها بود که این مجله را در فضای انتزاعی «اینترنت» که امکان دسترسی آسان و نامحدود آن به تمام نقاط عالم امکان پذیر است، راهاندازی کردم. نامش را از شما وام گرفتم که در یکی از دیدارهایمان گفته بودید مضمون «جن و پری» از قدیمترین مضامین داستاننویسیِ زبان فارسی است. راستش دغدغهی اصلیام ازایجاد این مجله، بروز استعداد نسل جوانِ نویسندهیِ ایرانی بود. به این امید ایجادش کردم تا ادبیات خلاق نسل نو، به راحتی و فشار یک دکمه در سراسر دنیا دیده و خوانده شود. تا حاصل امانتی که شما سرآغازش در کشورمان بوده اید، به خارج از مرزها راه پیدا کند. بماند که پدیدهی مجلات ادبی (اینترنتی) در ایران، هنوز پدیدهی نوظهوری است، وهنوز آنچنان که باید برای بعضی از نویسندگان ما جا نیفتاده. یعنی هنوزهستند کسانی که آن را برنمیتابند و در برابرش مقاومت میکنند. ایکاش این عزیزان هرچه زودتر با این فضای بیکران که خواهی نخواهی بر جهان مسلط شده، آشنا شوند و با استقبال از آن، ما گردانندگان سایتهای ادبی را بکارمان دلگرمتر کنند.
نمیخواهم شما را با پرگویی خسته کنم و از اولین روز انتشار«جن و پری» و رشد گام به گامش برایتان بگویم.
آقای جمالزادهی عزیز
وقتی پنج صبح هر روز، بقول شما موقع «خروسخوان» پا میشوم و مقابل کامپیوتر مینشینیم تا به رتق و فتق امور جاری مجلهام بپردازم، یکی از دلخواشیهایم خواندن نامههاییست که در رابطه با «جن و پری» فرستاده شدهاند. بیشتر نامههایی که این روزها به دستم میرسد خبرازموفقیت روز افزون «جن و پری» میدهد. بطورنمونه وقتی از «داریوش معمار»، شاعر، پژوهشگر، روزنامهنگار و منتقد ادبی برای ویژهنامهی یکسالگی جن و پری مقالهای تحت عنوان «آسیبشناسی مجلات ادبی در اینترنت» به دستم میرسد و در بخشی از مقالهاشان میخوانم که:
«دوهفتهنامهی ادبی جن و پری با مسئولیت میترا الیاتی (داستاننویس) یکی از جدیترین مجلات ادبی اینترنتی فارسی زبان است و با اینکه یک سال بیشتر از آغاز فعالیت آن نمیگذرد، اما به دلیل جدیت و تنوعی که در ارائه مطالب خود دارد و همین¬طور ترتیب منظم انتشار، مخاطبان زیادی را به خود جلب کرده است...»، خستگی کارشبانه روزی مجله، از تنم درمیآید و این مسئله باعث میشود به کارم جدیتر نگاه کنم وبرای انتخاب و چیدن مطالب شمارههای بعدی، دقت و وسواس بیشتری بخرج دهم.
دیگر واقعن دیر شده آقای جمالزادهی عزیز. باید بروم به جلسهی شما و اینهایی را که برایتان نوشتهام برای حضار حاضر در جلسه بخوانم. البته باز هم برایتان خواهم نوشت. اما این بار در آغاز سال دوم مجلهام.
راستی باید کار کردن با کامپیوتر را یاد بگیرید و بروید حرفهایم را در سایت «جن و پری» بخوانید.
باشد!؟