دو شعر از علیرضا زرین
« سکوت طلایی»
بازبه صبحی سکوت طلا بود
شاخه به شاخه شکوفه ی زرّین
چشمه ی شب را ستاره به سرکرد
سوزن تردید
از جگرم رفت
دلشوره ی راه
پاکی ، آواز سیره ی ایمان
هیچ از هیچ است و خلاء از خلایی پُر
پرسشِ من دانشِ آغازِ سفربود
با تو رفاقت قدحِ پاکِ شراب است
مستیِ نابی که حضورم تبِ هشیاری آن شد
باز پگاهم،
وجدِ نگاهم،
پای براهم.
٭
« تو رفتی »
تورفتی
توچون حسرت دود و اندوه پیمانه رفتی
توچون سرو نازی به اندام نوروز
توچون لاله هایی پر از رنگ چایی
ودودکبودی که تریاک دارد
وعطری که سر ناخنِ نازکش
سراپایش اندام خارد
تو رفتی فراسوی آن لحظه ی ناب نشأت
که از واژه ها پیک می جست
و در لابلای زبانت
دل آرام می رست
---
دو شعر از فرامرز سلیمانی
«همیشه آغاز می شود»
از ما که می گذرد جهان
تصویر ماندن ما می ماند
و ما می بینیم
ما و جهانیم که از گذاری می کوچیم
که از ما می گذرد
پیش از تماشای تو
هم
تمام شوق تماشای تو بودم
پیش از تمام تو و
بودن
و عشق تصویر تازه ی بودن من بود
در همیشه ی تو
همیشه آغاز می شد
از راهی که در شب گم شده بود
و من نمی دانستم
که ا زغارها و طرح آمده بودم
یا که طرحی از غارها بودم
دررفتارکوچ
همیشه آغاز خواهیم شد ا زهمهمه و هیچ راه
« بامدادی بی شمار»
بامدادی از خاک و سنگ و غبار می آیی
تا گیسوان بلند باد را از دریچه ها پس می زنی
به آوازی آشوبگر و مینایی
و می گذری هر روز
از همان خسوف خلوت
و راهی می شوی
تا دور
تا دریای دور
که باران شکوفه می بارد
باران شکوفه
اما این جا
نام دیگری دارد
و سایه های هراسان شب
به تاراج بامدادی بی شمار
بر آفتاب می تازند
درنگاه ویرانی خاک و سنگ و
غبار
لندن تاون بهار1385/2006