صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




برگردان: خجسته کیهان

دیدار با میشل بوتور در خانه‌اش در نزدیکی دریاچه‌ی ژنو


میشل بوتور: تمایل به حاشیه

دیدار با میشل بوتور در خانه‌اش در نزدیکی دریاچه‌ی ژنو

نویسنده از برنامه‌ی پنجاه ساله‌اش می‌گوید: نیم قرن اکتشاف، بازنمایی و تجربه‌ی جهان.

 

   

 

میشل بوتور نویسنده‌ای که آثارش در عین حال پر شمار و طبقه بندی ناپذیر است، هشتادمین سالگرد زندگی‌اش را با همان شکوه و جلالی برگذار کرد که از یک قهرمان ادبی انتظار می‌رود: نمایشگاهی بزرگ در کتابخانه ی ملی فرانسه، چند نشست و گفتگو در مورد آثارش، تجدید کامل آثار در پانزده جلد، بازنمایی کتاب‌هایش و. . . آیا این رویداد‌ها نوید دهنده‌ی شیوه‌ی تازه‌ای از برگزاری جشن تولد – در مقیاس ملی - است که در کل بسیار بهتر از تجلیل هنرمندان در مراسم ترحیم است.  در هر حال کاملا مناسب این رمان نویس، شاعر و جستار نویس هشتاد ساله است که هرگز مانند دیگران رفتار نکرده و با توجه به شمار آثاری که منتشر کرده انرژی و خلاقیت‌اش پایان ناپذیر است. بوتور مردی اسرار آمیز است: ریشش یادآور مارکس است و مانند استادش باشلار با مهربانی لبخند می‌زند، در حالیکه مانند او آماده است با حرارت از صدمات ناشی از نادانی و بی عدالتی انتقاد کند. او از سال 1991 در نزدیکی دریاچه‌ی ژنو همراه همسرش به سر می‌برد و همان‌جا بود که به دیدنش رفتم، البته در تاریخی از پیش تعین شده، زیرا هفته‌ی بعد در ایالات متحده و ماه بعد در پرتغال و منطقه‌ی باسک فرانسه بود.

- مگزین لیته رر: برای بسیاری شما هنوز نویسنده رمان "دگرگونی‌ها" هستید که در سال 1957 منتشر شد و یک قرن بعد از فلوبر "مادام بواری" شما محسوب می‌شد: یک شبه شما را به شهرت رساند. امروز آثار آن دوره را چگونه می‌یابید؟

- میشل بوتور: هنگام دریافت جایزه‌ی "رنودو" از شانس خود آگاه بودم و از این موقعیت برای نوشتن کتابی پیچیده سود جستم: "درجات" رمانی خشک و دشوار درباره‌ی آموزش. برای من که پنجاه سال است این متن‌ها را نخوانده بودم، بازخوانی آن‌ها به مناسبت تجدید چاپ، سرگیجه آور بود. آنچه مرا حیرت زده کرد به روز بودن‌شان بود. مثلا اگرچه "درجات" رمان دشواری است، اما پرسش‌هایی که در آن مطرح کرده‌ام مربوط به امروز است.

- مگزین لیته رر: تا کنون 1400 متن منتشر کرده‌اید. کار عظیمی است!

- میشل بوتور : همین طور است، اما من همیشه جذب کارهای عظیم بوده‌ام، جذب نویسندگانی که کارشان از اندازه بیرون و بسیار گوناگون است: بالزاک، ویکتور هوگو، امیل زولا، ژول ورن. . . شاید زمانی در فکر رقابت با این مردان بزرگ قرن نوزدهم بودم که آنها را الگوی خود محسوب می‌کنم.

- مگزین لیته رر: شما از جوانی شعر می‌سرودید، اما در رشته‌ی فلسفه تحصیل کردید. چه آرزویی داشتید؟ این که زندگی را صرف ادبیات کنید یا فلسفه؟

- میشل بوتور: هر دو. با این حال در میان حیرت دوستان در کنکور استادی فلسفه موفق نشدم. در واقع تصمیم داشتم به ادبیات بپردازم و رمان بنویسم. علی‌رغم این عدم موفقیت از تدریس دست نکشیدم و همه‌ی عمرم به آن ادامه دادم. به جز چند سالی که نزد بنگاه‌های انتشارات به خواندن متون اشتغال داشتم همیشه از راه  تدریس زندگی‌ام را تأمین کرده‌ام. زندگی از راه قلم اطمینان بخش نیست،  به فروش کتاب بستگی دارد و استقلال آدم را به خطر می‌اندازد. در پی شکست درآن کنکور به سفر پرداختم. در سال 1950 برای تدریس زبان فرانسه یک سال به مصر رفتم، به مینیه منطقه‌ی فراعنه . و سال بعد در دانشگاه منجستر مشغول تدریس شدم. دو سال آنجا بودم و همان وقت بود که "گزار به میلان" را نوشتم، رمانی که در سال 1954 منتشر شد.

- در واقع از آن زمان علاقه به سفر همواره با شما بود و حتی به موضوع مکرری در نوشته هایتان تبدیل شد، بطوری‌که گاه جایگزین رمان گردید.

- همینطور است. از مصر در 1950 تا امریکا در 1960، در آن دهه رمان‌های من با سفر همراه بودند. حتی "دگرگونیها" در سال 1956 در ژنو نوشته شد، زیرا در آن تاریخ در مدرسه‌ی بین المللی آن شهر مشغول تدریس بودم. در سال 1960 به عنوان استاد به امریکا سفر کردم و در فیلادلفیا و ورمونت زندگی کردم. سخت مشتاق آشنایی با امریکایی بودم که به  فرستنده‌ی فرهنگی جهان تبدیل شده بود، و بارها به آنجا بازگشتم. روی هم رفته شش سال در امریکا به سر بردم. پس از بازگشت در سال 1960 رمانی درباره‌ی دوقلو‌ها در ذهن داشتم. اما یک سطر آن را ننوشتم. تمایل به بازنمایی ایالات متحده قوی‌تر از خواست نگارش رمان بود و کتاب‌های "متحرک" و "6810000 لیتر آب در ثانیه " را نوشتم.. . یکی از لحظات اساسی در مسیر زندگی‌ام بود. لحظه‌ای پر تلاطم. انتشار "متحرک" مثل بمب صدا کرد. نشریات فرانسه مرا یک تروریست محسوب کردند. ناچار شدم اندیشه‌ام را توضیح دهم و از آن پس به مصاحبه عادت کردم.

- و ژاپن؟

- این شانس را داشتم که چند بار به ژاپن سفر کنم. نخستین بار در سال 1967، تقریبا هم زمان با رولاند بارت. ده سال از آشنایی ما می‌گذشت: در سال 1957 در غیاب بارت به جای او در دانشگاه سوربن تدریس کرده بودم. بارت مایل بود به اتفاق کتابی در باره‌ی ژاپن بنویسیم. کار فوق العاده‌ای می‌شد، اما در آن وقت هنوز توانایی یافتن واژه‌هایی برای بیان غرابت فرهنگ شگفت آور ژاپن را در خود نمی‌دیدم.

- آیا تمایل به شکستن مرزها با علاقه ی شما به سفر در ارتباط است؟

- بله، من احساس زندانی شدن را برنمی‌تابم، نه تنها در یک مکان، بلکه در یک ژانر، یک تخصص یا یک دیدگاه. همواره نگاه کردن به سمتی که به شما می‌گویند باید به آن بنگرید را؛ این برای من یک اصل است.تعین جایگاه نگاه. وقتی به موزه می‌روم تنها تابلوهای نقاشی را تماشا نمی‌کنم، بلکه قاب‌ها، اتیکت‌ها، فضای نمایش تابلوها، معماری و بیش از هر چیز نگاه آدم‌هایی که تماشا می‌کنند را نیز مشاهده می‌کنم. و البته در مقیاسی دیگر مفهوم سفر نیز همین است. مرزها غنی و زنده‌اند، اما برای درکشان چنانکه هستند، باید آن‌ها را از دو طرف مشاهده کرد، باید از آنها عبور کرد. این ایده که کره‌ی زمین یک شکل شده، بسیار سطحی است؛ در واقع نگاهی که به آن می‌اندازیم یکنواخت و تهی شده است. از این نظرگاه ادبیات پیامی اساسی در بر دارد، و امروز باید در این باره بسیار کار شود: یک مبارزه‌ی حقیقی بر علیه حماقت. سطح فکر بسیاری از رهبران جهان چنان نازل است که به فاجعه نزدیک می‌شویم.

- با سایر علوم انسانی، مثلا با روانشناسی یا زبان شناسی چه رابطه‌ای دارید؟

- آثار فروید را با تحسین فراوان خواندم، اما فاصله‌ام را حفظ کردم. مرا متقاعد نکرد. گمان می‌کنم روانشناسی همیشه روابط خانوادگی را بسیار خردتر و ساده‌تر از آنچه هست نشان می‌دهد. به نظر من با توجه به تجربه هایم و همه‌ی چیزهایی که نوشته‌ام – خوشبختانه- این روابط بسیار پیچیده‌تر است. من ژاک لاکان را ملاقات کردم، اما از او خوشم نیامد چون. . . (چانه را بالا می‌گیرد تا به رفتار پر تکبر لاکان اشاره کند). در مورد زبان شناسی هم تجریدی‌ترین فرم‌هایش به نظرم به همان ترتیب با ساده انگاری همراه است، اما اندیشمندان بزرگی همچون یاکوبسون یا بن ونیست به من بسیار آموخته‌اند.

- در نوشته‌هاتان پرسشی را مطرح می‌کنید که در قلب دین جای دارد: ایمان چیست؟

- بله. پدیده‌ی ایمان به خودی خود برایم جذاب است، روابط میان باورهای دینی و زبان‌ها. چگونه می‌توان با کسانی که چیزهای دیگری را باور دارند، یا به گونه‌ای دیگر ایمان خود را ابراز می‌کنند گفتگویی را آغاز کرد یا آن را ادامه داد؟ اینها پرسش‌های داغی هستند. اگر اسلام در مدارس اسرائیل تدریس نشود و کلیات دین یهود در برنامه‌ی درسی کودکان فلسطینی گنجانده نشود، تصور یک صلح پایدار میان اسرائیل و فلسطین بیهوده است. دیواری که این دو قوم را از یکدیگر جدا می‌سازد یک نماد است: میان این دو قوم سخت‌ترین دیوار از جهل ساخته شده، جهل متقابل. همچنین فاجعه‌ای که امریکایی‌ها در عراق با آن روبرو شدند، به دلیل عدم شناخت آن‌ها از فرهنگ این کشور بود. مثلا آنها به‌هیچ‌وجه نمی‌توانستند سنی‌ها را از شیعیان تمیز دهند. چنین جهلی باور نکردنی و شرم آور است.

- خواننده‌ی فردای آثار خود را در این آینده‌ی نامعلوم چگونه می‌بینید؟

- متن‌هایم بطری‌هایی هستند که به آب دریا می‌سپارم. در مورد باقی ماندن نامم باید بگویم که برایم کاملا بی‌تفاوت است. از صمیم قلب آرزو دارم آنچه نوشته‌ام بتواند به انسان‌های فردا کمک کند تا بتوانند در برابر مشکلات تصمیمات درستی بگیرند. پیش روی ما موانع و مشکلاتی است که باید پشت سر بگذاریم و حل کنیم. این را احساس می‌کنیم. اکثر پژوهش‌گرانی که تا چند سال پیش فریادهای هشدار دهنده سر می‌دادند تا ما را از رسیدن خطر آگاه کنند، امروز ترجیح می‌دهند چشم‌ها را ببندند تا با نزدیکی بحران روبرو نشوند. بحران محیط زیست، بحران اقتصادی، اما بیشتر بحران‌های سیاسی و نظامی. در جنگ‌هایی که آغاز کرده اند راه برون رفتی به چشم نمی‌خورد. بسیاری خود را آماده می‌کنند تا در شرایط بحرانی زنده بمانند. اما ما این فجایع را پشت سر خواهیم گذاشت. اگرچه شاید برای ورود به قرن بیست و دوم که حتما سده‌ای پر شکوه خواهد بود اندکی خسته باشیم.           

 



نظر خوانندگان: 2 نظر